رویدادهای اجتماعی.فرهنگی گذشته شهرم
رویداد شماره یک
با عدم آگاهی از آنچه در روزگاران پیشین روی داده است. همواره کودک باقی خواهیم ماند.
« سیسرو،فیلسوف رومی »
مقدمه
با سلام؛در پیوند با بازگویی رویدادهای اجتماعی گذشته که در زادگاهم بندر خمیر رخ داده ؛لازم است توضیح دهم که رخدادهایی را نقل می کنم که جوانان آگاه و عزیز شهرم و همینطور کنشگران اجتماعی علاقه مند به این دگرگونیها بدانند در این سالها در زیر پوست این شهر چه گذشته.و هر کدام از این رویدادها چه نقش و تاثیری در رشد و اعتلاء این حامعه بلحاظ اجتماعی و فرهنگی داشته اند .
همانگونه که در مقدمه [ چراء فیسبوکی شدم؟] اشاره کرده بودم؛ در برخی از این رخدادها حضور عینی و ملموس داشته ام.تلاش می کنم حقایق این وقایع را نشان دهم.مسلم است که در پاره ای موارد ناچارم تلقی و برداشت خاص خودم را از علل و عوامل یک رویداد اجتماعی را بیان کنم.مسلم است که این بخش از نوشته ها می تواند با اظهار نظر همنسلان و دوستان گرانقدرم در خصوص صحت و سقم ایده و برداشت من از این واقعه خاص همراه باشد.
با تواضع فراوان و احترام خاصی که به تک تک آنان دارم؛این حق را برای همه سروران خوبم محفوظ می دارم که در این باره اظهارنظر کرده و نظر مخالف و موافق خود را بیان کنند.پیشاپیش از انتقادات و نظرات اصلاحی و سازنده دوستانم قدردانی می کنم.
رویداد شماره یک
او بود که کتاب " مرد پیر و دریا" به من داد.
سال 1348 است.یعنی حدود 45 سال قبل ومن 14 سن دارم و در مقطع دوم دبیرستان »کلاس هشتم » در دبیرستان آریامهر بندر خمیر درس می خوانم. در همین سال به منزل شیخ عبدالله انصاری که به اتفاق مادر پیر و دو برادرش یعنی شیخ محمد و شیخ حبیب زندگی می کند رفت آمد می کنم.در ابتدای ورود به اطاق او با انبوهی روزنامه،مجله و کتاب و یک رادیو بزرگ فیلیپس روبرو می شوم.
او را بیشتر اوقات در حال مطالعه و یا حل جدول میدیدم.کتابهای زیادی در اطاقش داشت که تعدادی از آنها هنوز در ذهنم هست ،مثل مرد پیر و دریا و برفهای کلیمانجارو اثر ارنست همینگوی؛ برادران کارامازوف و قمار باز اثر داستایوفسکی؛ پر اثر ماتسن امشب دختری میمرد.
او بود که اولین بار کتاب "مرد پیر و دریا" را به من داد. شوق و علاقه وافری به مطالعه کتاب و حل جدول داشت.مجلات زن روز ، اطلاعات،جوانان ،سپید و سیاه و روشنفکر مطالعه می کرد.بعضی شبها حدود ساعت هفت با همان رادیوی بزرگش به رادیو عراق که به زبان فارسی پخش می شد گوش می داد.در آن سالها بخاطر حاکمیت بر رودخانه شط العرب بین شاه ایران و حسن البکر رئیس جمهور عراق اختلاف و جنگ چند روزه پیشآمده بود.گوینده رادیو عراق فحش وناسزا نثار خانواده جلیل!!!!سلطنت می کرد.
من نیز گاهی همراه او به رادیو عراق گوش می دادم. در واقع اولین بار من از طریق او به مطالعه کتا ب ، مجله و بد بیراه هایی که رادیو بغداد به شاه می گفت آشنا شدم.گویا او خبرگاربعضی از مجلات بود.بعد از مدتی که از رفت وآمد من به منزل او می گذشت، یک روز از من خواست که در پخش مجلات زن روز و جوانان در شهر به او کمک کنم.من بعضی روزها مجلات از او می گرفتم و به مشتریانش تحویل می دادم.
یکبار که برای تحویل مجله به منزلی که دو دختر جوان همشهری ام که با خانواه شان زندگی می کردند، رفتم ، مگسی دراطاق نشیمن آنان چرخ می زد، مثل اینکه خواهر بزرگ خانواده تلاش می کرده مگس از اطاق بیرون کند ولی موفق نمی شد. رو کرد به من و گفت : یوسف، عجیب مگس سمجی است. هنوز این موضوع بخاطرم مانده است. منظور این است که در اثر مطالعه همین مجلات و کتابها دختران نازنین شهرم در همان سالهای دور یاد می گرفتند ومی دانستند که سرسخت یعنی سمج.
یک روز جمعه شیخ عبدالله به من گفت،برای تهیه گزارشی به اتفاق او با موتور به باقی آباد بروم.سید ظفر مظفری هلیکوپتری ساخته بود و آقای انصاری قرار بود گزارشی تهیه کند و برای چاپ در مجله جوانان به تهران ارسال کند.با هم به باقی آباد رفتیم.سید با استفاده از انجین موتور 70 هوندا و پره های پنکه سقفی SMC هلیکوپتر کوچکی ساخته بود.برای او و من بسیار جالب ودیدنی بود.
بی شک آقای شیخ عبدالله انصاری جزء اولین روشنفکران شهرمان در آن سالها بود. علاوه بر آقای انصاری از قول سید رحمت الله قتالی«سید عبدالله» نقل می کنم که در همین سالها خانواده یکی از همین سادات ازداخل وسایل شخصی یکی از پسرانشان عکس جمال عبدالناصر رئیس جمهور ناسیونالیست و برابری طلب مصر کشف می کنند.
برادر کوچک همین سید طرفدار جمال باز به نقل از سید عبدالله اولین متن ادبی عاشقانه تحت عنوان "زیر گز جموکی" به رشته تحریر در می آورد. « شهر خمیر در آن سالها سه محله داشت. محله قبله،محله کوش و محله بالا. چند سال قبل و بعد از انقلاب محله جاه مدی به نقشه حغرافیایی خمیر اضافه شد و ضمناَ چندین سال بعد از انقلاب کاشف به عمل آمد که بقول از برکت سر جمهوری اسلامی شهر بندرخمیر دارای محله دیگری شده است به نام محله جمشید. محله کوش یعنی همین محدوده فعلی که منزل پدری من هم در آن واقع شده بود، شاید بشود گفت محل و زادگاه اولین روشنفکران شهرمان بود.
وظیفه خود می دانم از نقشی که هر کدام از این روشنفکران گرانمایه درآن سالهای دور در رشد و ارتقاء فرهنگی شهرم داشته اند ستایش کنم.
سلام من سهیل هستم از اوز فارس میتونم باهاتون روی واتساب در تماس باشم.۰۰۹۷۱۵۴۵۵۷۶۷۹۰
پاسخ دادنحذف