۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه


[ غم و شادیهای دلک  ( عبدالله مد جوهر) ] 
قرص ماه از پشت گز کهنسال و خاک آلود جلو خانه علی خلیفه، خور وجائیکه دلک به شترش حرا می چاند[۱ ] روشن کرده بود. به فاصله کمی از او علی خلیفه، ممد ماشالله و مد عاشق هم جلو شترشان نشسته بودند و به آنها حرا می چاندند . دلک صدای بچه هایی که سر چاه ایشو آبتنی می کردند خوب می شنید اما، آنها را نمی دید. دلک شوربختانه حتی در روز روشن هم شترش وهیچکسی را نمی توانست ببیند. چشمان او که در زیر ابروان ضخیم، پرپشت و سیاه او قرار داشتند، چیزی را نمی دیدند. شاید ازدوران کودکی این دو حدقه که حالا به صورت دوچاله تیره و تار درآمده بودند در زیر ابروهایش حس می کرد. آن شب دلک با صدای گرفته و غمبار، رویش به طرف علی خلیفه که بغلش نشسته بود کرد وگفت: علی، چند روزی است که دیگر شتر من مثل قبل حرا نمی خورد، دلواپس هستم نکند حیوان ناخوش است و یا جایی از بدن اش درد می کند. علی خلیفه همینطور که دسته حرا به لب شترش نزدیک می کرد به او گفت: نگران نباش، حیوان  است دیگر، مثل ما آدمها هروزکه سالم نیستیم، یک روز مریضیم، یک روز خسته و بی حالیم، چیزمهمی نیست، زیاد تشویش نکن. دیگرجلودارانی [ ۲ ] هم که حرف دلک و علی خلیفه شنیدند، آن شب دلک را دلداری دادند.
فصل گرما بود با بالا آمدن ماه، باد کوش خنکی می وزید اما دلک آن شب از اندوهی که بر اوآوار شده بود، خنکای باد کوش را احساس نمی کرد. در دلش آشوب بود، فکر می کرد فردا و شاید چند روز دیگرآن طوفان دهشتناکی که از آن واهمه داشت از راه برسد. صدای جلودارانی که در خور جلو خانه علی خلیفه به شترشان حرا می دادند با تک تک صدای موتور برق داخل قلعه درهم آمیخته بود. آن شب بعد از آنکه همه رفتند، دلک در تاریک محضی که همیشه با او بود، دست به سر و گردن شترش کشید و بعد عصا زنان به طرف خانه اش به راه افتاد. دلک جوانی بود سیاه چرده، ستبر و زرمند اما نابینا. او هم یکی از کسانی بود که در محله بالاجلودار بود و شتر داشت. بیشتر جلوداران شهر درمحله بالا ومحله کوش زندگی می کردند. دلک هم مثل جلوداران دیگر حرا و بار با شترش از سر خور[ ۳ ] به شهر حمل می کرد. صبح که هوا هنوز لباس تاریکی پوشیده بود، دلک از خواب بیدار شد، عصایش را بر داشت وراه خور جلوخانه علی خلیفه که شترها خوابیده بودند در پیش گرفت. او از دور جای شترش و بوی آنرا حس می کرد. شترش با دیدن او ناله و فریاد دردناکی کشید که دلک دچار هول و هراس شد. کم کم سر و کله دیگر جلوداران پیدا شد. دلک تقلا می کرد شترش را از جایش بلند کند و بایستد تا اوهم با همقطارانش با شترش به سرخور برود اما شترش بلند نمی شد. با دیدن این صحنه یکی دو تا از جلوداران به کمک دلک آمدند اما هر کاری کردند، شترکه از دردی جانسوزی رنج می برد نمی توانست از جایش بلند شودو روی پایش بایستد. بعد از تلاش زیاد و درنهایت بلند نشدن شتر دلک، دیگران مهار شترشان را گرفتند وبه طرف خورخمیر حرکت کردند. حالا دلک تنها در کنار شترش که عاجز از ایستادن بود، غمزده و با مصیبتی که تار و پودش را آزار می داد ایستاده بود. او در حالت پریشانی مویه می کرد، اگر شترم که عزیزترین حیوانی است که با او خو گرفته ام و با کارش روزی ام را فراهم می کند بمیرد، چه کنم؟ گاه با خود واگویه می کرد اگر قرار است شترم بمیرد بهتر است باهم بمیریم تا پس از مرگ حیوان غم و ماتمی احساس نکنم.
دلک عصا زنان به طرف خانه اش رفت. کمی حرا از خانه برداشت و باز آمد طرف شتر، دلک فکر می کرد شاید حیوان کمی حرا بخورد و جان بگیرد واز جایش بلند شود. روبرو شتر نشست، دسته حرا را با لبهای برجسته و خشک شتر نزدیک کرد، اما شتر دهانش را بازنمی کرد، شدت درد چنان بود که حیوان از حرا خوردن افتاده بود. غروب شد و باز جلوداران در خور جلو شترشان نشستند ودسته های حرا در دهانشان می گذاشتند، دلک هم جلو شترش نشسته اما شتر او دهانش را باز نمی کرد. او صدای شکستن شاخه های حرا و صدای جویدن شترها را می شنید اما، آنها را نمی دید. دیدن هم برای دلک معنای اصیل و زیبایش را از دست داده بود، شاید دراین موقع  بهتر بود که نمی دید چون اگر می دید که شترهای دیگر با چه اشتهایی حرا می جوند ولی شتر اودهانش را باز نمی کند چه بسا غم و اندوه اش بیشتر می شد.
چند روز سپری شد وحیوان لب به حرا نمی زد. شترعجیب ضعیف و فرتوت شده بود، دلک هم از نگرانی و دلهره میلی به غذا خوردن نداشت و دیگر نمی خندید و دایم در فکر و خیال بود. حیوان هر روز نحیف تر می شد. با صداهای دردناک و زجرآور شتر، بیم و هراس دردل دلک قوت می گرفت. وزیدن طوفان مهیبی که او با ناخوشی شترش احساس ی کرد، هر روز نزدیکتر می شد. پس از چند روزیک باربازعلی خلیفه بعد که حرا دادن به شترش تمام شد نزد دلک آمد که اندوهناک و مضطرب در جلو شترش نشسته بود.علی خلیفه دست به سر و گردن شتر که از درد به خود می پیچید کشید و بعد دست به شانه دلک زد و گفت: میدانی چیه؟ من فکر می کنم که در جایی از بدن شترت می خواهد زخم و کورکی در بیآید و تمام این ناخوشی و درد شتر مال این است، اگر از من می شنوی برای اینکه زخم زودتر بالا بیآید باید به شترت ملوک [ ۴] بدهی، فردا برو خانه احمد دلا و یک چارک ملوک بخر و منتظرباش تا من که کارم تمام  شد موقع غروب به شترت ملوک بدهیم، مطمئن باش بعد از مدتی محل زخم معلوم می شود.
آن شب دلک با همه دلهره و نگرانی که داشت از ابرازهمدردی و کمک علی خلیفه بسیار خوشحال شد. بعد از رفتن علی خلیفه، دلک هم عصا زنان به خانه اش رفت. روی سوندی [۵ ] که در حیاط پهن بود دراز کشید، از غم و پریشانی خوابش نمی برد. احساس می کرد که طوفان شدیدی شاخ و برگ گز جلو خانه علی خلیفه با صدای مهیبی تکان می دهد. صبح شد، طبق عادتی که داشت بلافاصله به سراغ شترش رفت. با دستهایش سر و گردن شترش را نوازش کرد، شتر زنده بود ولی از شدت درد توان ناله و فریاد نداشت. دلک همیطورکه به سر و گردن حیوان دست می کشید احساس کرد که بدن شتر از گرما مثل اجاق می سوزد. به یاد حرف علی خلیفه افتاد که گفته بود، شترش می خواهد زخم و کورک در بیآورد. دلک در حالت اندوه و هراس به مرگ شترش فکر می کرد و دچار چنان مصبت هولناکی شده بود که احساس کرد که حفره تیره و تارچشمانش خیس شده است. نزدیک ظهر به طرف خانه احمد دلا به راه افتاد و ملوک خرید و به خانه اش برگشت. در خانه منتظر ماند تا موقع غروب به کمک علی خلیفه به شترش ملوک بدهند. آن شب علی خلیفه و جلودارهای دیگری که در خور به شترشان حرا می دادند همه آمدند و گرد شتر دلک جمع شدند و با هر زحمت و فوت و فنی بود مقداری ملوک به خورد شتر دلک دادند. بعد از پایان کار همگی رفتند و دلک هم با آسودگی کمی به خانه اش برگشت.
  دلک فکر می اگر حرف علی خلیفه درست باشد پس باید چند روز دیگر زخم از یک جای بدن شترش بیرون بیآید. دو سه روی گذشت. شتر آرام و قرار نداشت و هر روز ضعف و ضعیف تر می شد. یک شب علی خلیفه دوست و غمخوار دلک باز به دیدن شتر دلک آمد و خوب که بدن شتر را از نزدیک نگاه کرد، متوجه ورم زخم درقسمت پایین زانویکی از پاهای جلوشتر شد. خوب به روی آن دست کشید و بعد رو کرد به دلک و گفت: من که از اول هم گفتم که باید زخمی در کار باشد و الان دیگر معلوم است، بعد دست دلک را گرفت و روی محل آماس شده گذاشت.
در حالیکه دلک با دستهایش جای وم و زخم پای شترش لمس می کرد، علی خلیفه حرفش را ادامه داد و گفت: حالا باید چند روز صبر کنید و بعد که خوب زخم رسید بروی دنبال آغای سد عماد تا بیآید و زخم را نیشتر بزند تا هرچه ریم [ ۶ ] و جراحت هست ازپای شتربیرون بیآید. چند روز گذشت. یک روزصبح زود که نور کم رمق خورشید پشت نم و شرجی مخفی شده بود با صدای فریاد و ناله های شدید شتر دلک زنان همسایه که اطراف خور خانه داشتند سرشان را از پنجره و درحیاطشان بیرون کردند و همه دیدند که دلک وجلوداران زیادی دورشتر دلک جمع شده اند وبا بند و مهار پای شتررا سفت بسته اند و آغای سد عمار به زانو شتر دلک نیشتر می زند. آن صبح شوم بسیاری از زنان با دیدن این صحنه از شدت نگرانی ناخنهایشان می جویدند. یکی از جلوداران بعد که به خانه آمده بود به زنش گرفته بود که اندازه یک تشت جرم و جراحت از پای شتر دلک خارج شده بود. جای زخم را به دستور آغای سد عماد با روغن و کندرک [ ۷ ] بستند.
با عفونت شدیدی که تمام بدن شتر را در برگرفته بود، حیوان بطور باورنکردنی نحیف و ناتوان شده بود. نگرانی و هراس دلک هر روز زیادتر می شد. آرزو می کرد که شترش بهبود پیدا کند تا او مثل جلودارهای هر روزبا شترش به سرخور خمیر برود و با شترش کار کند. اندوه، بیم و هراس با دلک همخانه شده بود. یک لحظه از خیال طوفان مهیب و هراسناکی که شاید به زودی دربگیرد و شاخ و برگهای خاک آلود گزجلو خانه علی خلیفه را با صدای شوم و نکبت بارش تکان دهد، غافل نمی شد.
شب شد و تاریکی حیاط خانه دلگیر دلک دربرگرفته بود. دلک روی سوند دراز کشیده بود و از هول و هراس پهلو به پهلو می شد. پلکهای چشمان بی فروغش گرم نمی شد. یک لحظه پلکهایش برهم گذاشت. در حالت خواب و بیداری بود که کابوس وحشت به سراغ آمد. اضطراب و نگرانی مثل شبحی در حیاط تاریک خانه اش قدم می زد. تازه خواب به چشمش آمده بود که با صدای ترسناک و مهیبی که از وزیدن طوفان در شاخ و برگهای گز جلو خانه علی خلیفه درگرفته بود از خواب بیدار شد. همان طوفان شوم وجان سوزی بود که از حدود یک ماه قبل که شترش ناخوش شد، بیمناک و ناخواسته انتظار آنرا می کشید. صبحی پر ازتشویش و اضطراب از راه رسیده بود. دلک روی سوند نشست و به صداهای زیادی که از توی خور جائیکه شترهای خوابیده بودند،گوش می داد. با هول و هراس زیاد عصایش را برداشت و از حیاط خارج شد و ازکوچه تاریک پشت خانه علی خلیفه به طرف خور به راه افتاد. با شنیدن صدای عصای دلک جلودارانی که اطراف شتردلک ایستاده بودند دورشدند و آمدن دلک را زیر نظر داشتند.
دلک حالا به محل خوابیدن شترش رسیده بود. او بوی شترش را احساس میکرد. او همینطور که ایستاده بود دستش را درازکرد تا سر و گردن شترش را لمس کند. جلوداران آهسته و آرام به دلک و شترش نزدیک می شدند. دلک هر چه دستش را به این طرف و آن طرف می چرخاند نمی توانست سر و گردن شترش را پیدا کند. زانوهایش شروع به لرزیدن کردند. دلک نشست و دستش را دراز کرد و شروع کرد به جستجوی سر گردن شترش. یک دفعه درحالیکه شترش روی زمین دراز کشیده بود، دست دلک به سر وگردن سرد و بی روح شتر رسید. حالا دیگر جلوداران آهسته آمده بودند و در نزدیکی دلک و شترش ایستاده بودند. آنان صدای هق هق گریه و مویه های دلک را می شنیدند و همگی ازمرگ شتر دلک اندوهگین بودند.
ازبین جلوداران علی خلیفه  دوست و غمخوار همیشگی دلک به نزدیک او آمد و بغل اش نشست، دستش را روی شانه دلک گذاشت و گفت: نمی خواهد خودت را زیاد دلخور بکنی، خوب آدم پدرومادرش وگاهی فرزندانش را از دست می دهد، بقول آدم وهمه حیوانات علف مرگ اند، یک روزی چریده می شوند. صبر داشته باشد و نگران نباش. ما و آشنایان به تو کمک می کنیم که بتوانی یک جلب [ ۸ ]  برای خودت بخری.
خبر مرگ شتر به سرعت برق و باد در شهر پیچید. همه دوستان و آشنایان وهمشهریانی که این خبر اندوهبار را شنیدند، غمگین شدند وبه حال دلک دل سوزاندند. چند روز بعد این واقعه شوم، علی خلیفه و جلوداران دیگر پیشقدم شدند و هر کدام مبلغی پول به دلک کمک کردند. تا چند روز بعد از مرگ شتر دلک، همشهریان او را در حالیکه مرد و یا زنی عصایش را گرفته درجلو مغازه های بازار شهر می دیدند، کسانی که دلک را می شناختند به او کمک می کردند.
پس از آنکه پول به اندازه قیمت یک شتر جوان جمع آوری شد، یک روز دلک به اتفاق علی خلیفه به گچین رفتند و با یک شترجلب که برای دلک خریده بودند به شهر بر گشتند. چند روزگذشت. یک شب که قرص ماه همه فضای خوررا  نورانی کرده بود، باد سهیلی خنکی می وزید و رایحه گلهای شریشک باغ بخشم خوروخانه اطراف را عطرآگین کرده بود، دلک که آن شب معلوم بود آبتنی کرده بود  با کپره [ ۹ ]  سفید چاپ کپتال نوی که پوشیده بود معصومیت اش دوچندان شده بود.دلک جلو جلب اش نشسته بود وبا ذوق وشوق فراوان به او حرا می چاند. جلوداران، همه جلو شترهایشان بودند. آن شب آنان بعد ازچند ماه صدای خنده دلک را شنیدند و ازاینکه توانسته بودند در شادی دلک شریک شوند احساس خوشحالی و رضایت خاطرکردند. 
۱- حرا دادن به شتر
۲- شتربان، ساربان
۳- لب دریا
۴- یک نوع صدف دریایی
۵- وسیله ای با شاخه در خت نخل ودرقدیم بعنوان فرش ودرسقف گیری اطاق استفاده می شد.
۶- چرک که از زخم خارج می شود.
۷- یک نوع آدامس کوهی
۸- شتر بسیار جوان و تیزرو
۹- زیرپیراهنی 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر