۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ساعت ۴ عصر،چایخانه انقلاب، جلو دانشگاه تهران

از فروردین سال ۵۸ که دوره عملی آزمایشگاه درآزمایشگاه مرکزی بندر عباس می گذراندم او را می شناختم. اردیبهشت ماه که اشرف دهقانی از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران انشعاب داد وهمراه با عده ای ازهمفکرانش سازمان سیاسی دیگری را به نام [ چریکهای فدایی خلق ] ایجاد کرد، فتح الله فربود هم مثل بسیاری از جوانان بندر عباس به هواداری از این سازمان برخاست. 
او را هراز چند گاه دراین شش ماهی که در بندر عباس بودم درسر بساط چریکهای اشرف درجلو بانک سپه و یا درکتابفروشی هوادران سازمان پیکار در سرسه راهی مرادی می دیدم و گاه باهم صحبت می کردیم. بعد از اینکه مدتی ازآشنایی من با فتح الله گذشت در برخورد و جر و بحث های سیاسی که با جوانان همکارم درآزمایشگاه مرکزی داشتم متوجه شدم که او به واقع جوانی است که در بین دیگر جوانان هودار سازمان اشرف تسلط و احاطه کاملی برمارکسیسم دارد وچنان شناخت عمیقی ازمارکسیسم و سوسیالیسم علمی را فرا گرفته که نقش وشخصیتی همچون پلخانف [ ۱ ] دربین هوداران چریکهای هوادار اشرف دهقانی دربندر عباس به دست آورده بود.

یادم می آید بعضی مواقع که بحثی در خصوص مارکسیسم و یا ضرورت مبارزه مسلحانه علیه رژیم آخوندی درمی گرفت و دوستان بحث کننده از استدلالهای همدیگر قانع نمی شدند بلافاصله یکی از میان جمع می گفت: بروید از فتح الله بپرسید. فتح الله ایده ئولوگ ومغز متفکر چریکهای اشرف بود. جوانی بود خوش تیپ، با لباس ساده و عینک ذره بینی بر چشم که در نگاه اول قیافه انقلابیون دهه ۴۰ و۵۰ را در ذهن بیننده تداعی می کرد. به لحاظ چهر و صورت کمتر به جوانان اصیل بندر عباس شباهت داشت. اواز بچه های چریک وانقلابی خیابان برق بود.
پس از سپری شدن شش ماه دوره عملی آزمایشگاه، در بهداری جاسک استخدام شدم. بعد از حدود یکسال خدمت صادقانه در بهداری جاسک و ازنظراعضای هیئت پاکسازی فعالیت ضدانقلابی با رأی و حکم همین هیئت از کار اخراج شدم. چند ماه بعد ازاخراج با ترفندهایی که به کار بستم در آزمایشگاه بهداری کنارک از توابع شهرستان چابهار به کار گرفته شدم. خدمت کردنم در بهداری  کنارک حکم دولت مستعجل داشت و خورشید  طالع اش زود غروب کرد. هنوز یک سال نگذشته بود که که حکم اخراجی ام مثل یک شتر لوک مست درخانه ام خوابید و بازازکار اخراج شدم. حیران مانده بودم که چه کار کنم؟ این بار رحل اقامت را در زاهدان افکندم به امید اینکه شاید بتوانم کاری پیدا کنم.
در زاهدان در یک ساختمان قدیمی که قبلأ مهد کودک بود و حالا مالکش اطاقها یش رابه سربازان، دانشجویان و افراد مجرد به اجاره می داد مستأجر شدم. نوروز سال ۶۰ از راه رسید ومن هم که بقول خومون کون نشیمن نداشتم با اندک پولی که برایم مانده با اتوبوس از زاهدان به قصد لاهیجان و سیاهکل درشمال حرکت کردم. چند روزی درلاهیجان و سیاهکل گذراندم و دقیق یادم نیست شاید حدود ۱۸ یا ۲۰ فروردین بود که از شمال به تهران آمدم که آنموقع عاشق این شهر بودم با کتابفروشی و قهوه خانه هایش.
طبق عادتی که داشتم عصر روزی که به تهران رسیدم از مسافرخانه باب همایون در میدان توپخانه پیاده به طرف کتابفروشی های جلو دانشگاه تهرا به راه افتادم. به جلو کتابفروشی ها رسیدم، با عشق و علاقه وافراز پشت ویترینهای شیشه ای به کتابها نگاه می کردم. در حالیکه در پیاده رو پر ازدحام جلو کتابفروشی ها رد می شدم یکهو با کسی روبرو شدم که انتظار آنرا نداشتم، بله درست حدس زدید، دوست چریک وانقلابی ام، فتح الله بود.
اول که او مرا دید کمی ترسید چون من قیافه نحسی داشتم، دایم موهایم کوتاه بود، پیراهن چینی می پوشیدم و قیافه ناجور و ترسناک حزب اللهی ها داشتم، بماند که همین قیافه بد ترکیب چند جا به دردم خورده بود وتوانسته بودم بعنوان حزب اللهی از چنگال پاسداران جور و ستم جان سالم به در ببرم. باهم سلام و احوالپرسی کردیم. من خودم را معرفی کردم، گفتم یوسف هستم، اهل خمیر، چریک خندید و گفت: بله می شناسمتان، بعد از من پرسید: خوب حالا اینجا چه کار می کنی؟ گفتم من تعطیلات نوروز رفته بودم لاهیجان و سیاهکل و چند روزی آنجا بودم وامروز هم برگشتم تهران ودو سه روزهم اینجا می مانم وبعد برمی گردم زاهدان.
فتح الله با شنیدن نام شهر سیاهکل شادی و شعف در صورتش آشکار شد، چون سیاهکل اولین شهری بود که دربهمن سال ۱۳۴۹ چریکهای گروه جنگل با حمله به پاسگاه ومصادره سلاحهای آن درکوههای اطراف آن دست به مبارزه مسلحانه علیه حکومت وابسته پدر تاجدار [ شاه ] زده بودند. فتح الله باز از من پرسید دوست داری فردا همدیگر را ببینیم؟ گفتم: چرا که نه، خیلی هم خوشحال می شوم. آنگاه چریک جسور به من گفت: پس،  ساعت ۴ عصر، چایخانه انقلاب، جلو دانشگاه تهران
فردا عصر طبق قراری که گذاشته بودیم قبل از ساعت ۴ به چایخانه انقلاب که در یک زیرزمین در پیاده رو شلوغ جلو دانشگاه واقع بود وارد شدم. نگاه کردم فتح الله را ندیدم. روی صندلی پشت میزی که خالی بود نشستم و از کارگر قهوه خانه یک چای خواستم. داشتم چایم را می خوردم که دیدم چریک پر صلابت از پله های چایخانه پائین می آید. فتح الله مرا که دید به طرف من آمد. من بلند شدم و به او دست دادم. او هم چای درخواست کرد و دونفری نشستیم به گپ زدن. چریک از فعالیتهایشان در بندر عباس برای من حرف زد و من بیشتر گوش می دادم. ازدستگیری و فشاری که به هواداران بعد از ترور پاسدارشمشیری قاتل صنم قریشی مجاهد که در بندر عباس توسط هوادران سازمان آنها انجام شده بود و علت اجبارش به فرار از بندر و آمدنش به تهران برایم گفت. در جریان حرفهایش یک جا اشاره کرد که هواداران سازمان سیاسی او در بندر عباس قصد دارند به عملیات نظامی در کوههای کهنوج دست بزنند. این گفته های بی پرده را شاید بتوان بحساب همان بیماری کودکی چپ روی گذاشت که متأسفانه من متوجه شدم چریک جسور به آن مبتلا است. پس از حدود دو ساعت گفتگو از همدیگر جدا شدیم و هر کدام به سوی سرنوشت نامعلومی رفتیم که در غبار مه آلودی پنهان بود.
پس از دو سه روز به زاهدان برگشتم. حالا دو ماه از ملاقات من با فتح الله فربود می گذرد. عصر ۳۰ خرداد سال ۶۰ در میدان مرکزی زاهدان معروف به میدان چکنم توسط برادران پاسدار ذوب در جهالت و جنایت دستگیر شدم. چشم بسته با عده ای جوانان دستگیر شده با یک لندکروزبه سپاه منتقل شدیم. از آنجا به زندان سپاه در جاده خاش حوالی دانشگاه بلوچستان برده شدیم. عصر فردای که دستگیر شدم مرا به اطاق بازجویی فرا خواندند. بازجو پس از پرسیدن مشخصات من و علت بودن در زاهدان اولین سؤال جدی که از من کرد این بود که: چه اطلاعی از عملیات نظامی چریکها در کوههای کهنوج داری؟ اینجا بود که  یادم آمد چریک بیباک و مصمم درست می گفت وعملیات انجام شده. من خیلی عادی گفتم: من در   این باره این چیزی نشنیده ام. پس از حدود یک هفته به بازداشتگاه سپاه بندر عباس منتقل شدم. پس ازبازجویی مجدد وچند هفته بازداشت چون اطلاع دقیقی از فعالیتهای سیاسی من در جاسک و زاهدان نداشتند از بازداشتگاه آزاد شدم.
فتح الله همان طور که به من گفته بود چون ضروزت شروع مبارزه نظامی در کوه را از اهداف سازمان خود می دانست، با استواری و وجسارتی ستایش انگیز در این عملیات مسلحانه که هدف آن گسترش مبارزه در شهر و روستا بود، شرکت می کند. چریک در جریان عملیات نظامی از ناحیه شانه تیر می خورد وبه چنگ پاسداران سرمایه می افتد و دستگیر می شود. او را با عده ای از رفقایش که دستگیر می کنند به زندان شاهوند انتقال می دهند. چریک زیر شدیدترین شکنجه ها قرار می گیرد اما داغ تسلیم بر دل بازجو می گذارد. پس از آنکه داغ و درفش کار ساز نمی شود از در تطمیع و فریب در می آیند و به او می گویند که اگر توبه کند و مصاحبه تلویزیونی انجام دهد او را اعدام نمی کنند، ولی اوبا آن خشم انقلابی که از نظام ومزدورانش داشت تسلیم نمی شود و به آنها می گوید:
ما نادان و ساده نیستیم که وعده های دروغین شما را باور کنیم. ما می دانیم که چه مصاحبه بکنیم و چه نکنیم اعدام می شویم و با جسارت می گوید:ما مرگ را به تسلیم و خواری در مقابل دشمن طبقاتی خود ترجیح می دهیم. فتح الله فربود به همراه عده ای از انقلابیون چریک در پائیز سال ۶۰ به جوخه اعدام سپرده شد. یاد و خاطره اش همیشه ماندگار باد.
۱- گئورگی پلخانف، نظریه‌پرداز مارکسیست روسو از اولین بنیانگذاران حزب سوسیال دموکرات روس. او به پدر مارکسیسم در روسیه معروف است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر