۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

حویبار پر زمزمه خنده و شادیهای شما همیشه در قلبم جاری بوده و خواهد بود.


دختران نازنینم، این نامه شاید یکی از احساسی ترین نامه های باشد که برایتان می نویسم، بدین خاطر که در این نامه در نظر دارم احساساتم و آن غم غربتی که می گویند برای ما پناهنده ها هست برایتان بیان کنم.
ترانه « نامه » سیاوش قمیشی را بهانه کرده ام تا بهتر بتوانم با توحه به مطالبی که در این ترانه از زبان نویسنده نامه که فردی مثل من غربت زده است، شرح ماجرایی که من در اینجا دور ازشما و زادگاهم و آن دلبستگی های خاصی که به شما دارم برایتان بگویم.
این ترانه را هنگامی که هنوز در شهرمان بودم چند بار از طریق کامپیوتر گوش داده بودم اما، هیچگاه تصور نمی کردم که شاید روزی خودم هم سرنوشت فردی داشته باشم که این نامه از غربت به بابایش می نویسد. بخش اندکی از این نامه شباهت به پیامدهای حاصل از مهاجرتم به اروپا دارد و بخش بزرگی ازموضوعاتی که در این نامه طرح شده است با زندگی و تعلقات فکری و احساسی من همخوانی ندارد. متن ترانه « نامه » را در پایین می آورم و بعد هر بخشی که بازتاب دهنده سرنوشت خودم هست برایتان شرح می دهم.
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه یی بی اسم و امضا
کوچه دلواپسی ها
برسد به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
آنقدم بد نیست که میگن
راضییم الحمدا۰۰۰
یادمون دادن که اینجا
زندگی را سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرچه که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم ای بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفت شعرم
توی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور می فرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیط های برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
نامه من به شما
نامه ای که در این ترانه ار آن یاد می شود هیچگونه مشخصاتی ندارد و ظاهرأ در عالم خیال و تصورات نگاشته شده در حالیکه نامه های من به شما مشخص و واقعی است. من سالهاست برایتان نامه می نویسم که شمارش آنها بالغ به هفتاد می رسد. قصد و آرزوی قلبی ام رساندن آنها به دستان مهربانه،گرم و پر احساس شما بوده. از آنجاییکه امکان رسیدن نامه بدستان میسر نشد ناچار شدم آنها را با حذف پاره ای از بخشها در فیسبوک انتشار دهم.
قدر مسلم اینکه نشر این نامه ها در فضای مجاری با طرح مواردی موضوعات اجتماعی و سیاسی می تواند عواقبی داشته باشد اما،ارتباط عاطفی بین ما و خواندن این نامه لطف و اهمیتش بر تحمل عواقببش برایم سزاوارتر است. نامه هایم را برای شما می نویسم که حجم بزرگی از قلب و احساسم را تسخیر کرده اید. من در غربت هیچ لحظه،ساعت و روزی نتوانستم بدون اندیشیدن به شما و ماجراهایی که پس از مهاجرتم می توانست برایتان اتفاق بیفتد،سپری کنم.تمام آن اتفاقات و رخدادهایی که در سالیان طولانی باهم زیستن پیش آمده بود مثل یک فیلم حسرت آلود هر روز از جلو چشمم می گذرد.
غم غربت من
احساس یک فرد از اقامتش در غربت و به دور از خانه و کاشانه اش دقیقأ بستگی به معیار و ارزشهایی دارد که در زندگی برای آن فرد می تواند مهم و ارزشمند باشد. بد و خوب بودن زندگی در اینجا بر می گردد به اینکه ما انسانها بدی و خوبی را چگونه معنی کنیم.از برخورد با چه موضوع و یا انجام چه علمی شاد و انوهگین شویم.انسانها به همان اندازه گوناگونی شان به لحاظ جسمی و عاطفی از نظر فکری ناهمگون بوده و تعلقات و خوی و خصلتهای جداگانه و خاص خود دارند.طبیعی است آنچه برای من که پدر شما هستم می تواند خوب و خوشایند باشد بسیار محتمل است که از سوی شما و یا دیگران ناخوشایند و بد تلقی شود. این واقعیتی است ناگزیر که میبایست پذیرفت. درست است که بودنم در اینجا غم غربتی را بهمراه داشته و گاه افسرده و غمگین می شوم اما،احساس آزادی و فراعت که می توانم ساعتها مطالعه کنم،دوچرچه سواری و پیاده روی کنم مرا سرزنده و شاد می کند.
غم ویرونی شما
من تا این لحظه که برایتان نامه می نویسم،چیزی از این جامعه یاد نگرفته ام که به سرنوشت و غمهای شما بی تفاوت باشم، این یکی از وجوه اختلاف فاحش من با نویسنده نامه این ترانه است. اگر در عالم واقع و یا تصوراتتان به این فکر می کنید که من موجب ویرانی زندگی شما شده ام،پدرانه و صمیمانه توصییه می کنم در تنهایی خودتان و بدون جانبداری عاطفی و احساسی، گذشته بودن باهمدیگر و ماجرای مهاجرت من به اینجا و اتفاقات انبوه و نگران کننده بعدی را یکبار دیگر مرور کنید. من چه در گذشته و حال کوچکترین قصد ویرانی زندگی شما و خودم را نداشته و نخواهم داشت.
همانگونه که در سال ۱۳۸۵ این سفر دردآلود،غمگنانه و پر حاشیه آغاز شد و چه حالا که برایتان نامه می نویسم، آن عشق و شیفتگی که به شما داشته ام فروکش نکرده بلکه،افزونتر شده است. به میهن به اسارت گرفته شده ام توسط آخوندها، به زادگاهم و به تمام دوستان خوبم در شهرم عشق می ورزم.
بیاد خانه و شادیهای کودکانه شما
دختران نازنینم، چگونه می توانم به یاد خانه کوچکی که سالیان باهم زیسته ایم نیفتم. هنوز صدای خنده ها و شادیهای کودکانه شما از اطاقتان در خانه مان به گوشم می رسد. چگونه می توانم به یاد ویروانی خانه بزرگتر یعنی میهن تلخ و فلات گرفتارم ایران نباشم. رهایی کشورم از دست آخوندهای غاصب همیشه چون چراغی در فلبم می سوزد. رویدادهایی که در زمان اقامتم در میهن و دریارم برایم پیش آمده بسان آیینه ای تمام نما در جلو ذهنم قد کشیده است. آنچه دیدم و شنیدم واقعیتهای دردناک و تحمل ناپذیری بوده که حادث شده و نه خواب بوده و نه باد .
با غم و غزل زیستن و نوشتن
بی تردید در اینجا انده و آن غم غربتی که از آن نام می برند با طعم غزل و نوشتن در من هست. گاه بیش از سالهای زندگی با شما در شهرم، اندهگین و غمزده می شوم در عوض بیشتر می خوانم و می نویسم. شعر و مطالب زیادی نوشته ام که بمرور در فیسبوکم نشر خواهم داد. در شهر که بودم شعرهای سهراب سپهری را کمتر می خواندم اما،اینک شعرهای زیادی از او خوانده ام. فروغ که جای خود دارد. هیچگاه او را به اندازه حالا دوست نداشته و ستایش نکرده ام. فروغ شاعر پر آوازه و صمیمی شعر معاصرمان به حق که مانند همان مروارید گرانبهایی است که در شعرش از آن یاد می کند. تنها دلخوشی و لحظات آرامشم پناه بردن به سایه سار درخت کهنسال و پر شاخ و برگ خواندن و نوشتن است ونه چیزی بیش از آن.
روشنایی دلهای شما
دختران خوبم، بخش انتهایی ترانه « نامه » را می گذارم خودتان در باره آن فکر کنید. سرنوشت من و شما را شاید به گونه ای در این بخش بازتاب یافته باشد. آنچه من با نهایت صمیمیت و مهربانی به شما می گویم اینکه، همه تلاش و رضایت خاطر من در تمامی سالیان که با هم زیسته ایم، افروختن و روشنایی چراغ شادی دل شما بوده و خواهد بود. اگر نور کورسویی در دلم هست بخاطر روشنایی دلهای شماست. آرزو و شوقم آنست که چراغ شادی و شعف همیشه در دلهای مهربانتان افروخته و روشن بماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر