ایجاد کتابخانه عمومی شهرمان
همانطور که قبلأ اشاره کردم چند سال قبل از پیروزی قیام ۵۷ چند نفر از جوانان سخت کوش و موفق شهرمان در دانشگاههای کشور پذیرفته شدند. علاوه بر معلمان و دبیران آموزشگاهها، مطالعه و آشنایی جوانان با کتاب توسط همین دانشجویان و فارغ التحصیلان در شهر تبلیغ و ترویج می شد. ایجاد کتابخانه عمومی یکی از حیاتی ترین مباحثی بود که مدام بین این دانشجویان و کتابخوانان شهر صورت می گرفت. به دنبال توافقاتی که در سال ۵۶ بین همین دانشجویان انجام شد، ایده ایجاد کتابخانه عمومی در دستور کار قرار گرفت. خرید کتاب و سایر ملزومات کتابخانه نیاز مبرم به تامین مالی داشت، در این ارتباط موافقت شد که نمایشنامه ای در شهر اجرا شود و درآمد حاصل از فروش بلیط آن برای خرید کتاب هزینه شود. بلافاصله از سوی دوستان صمیمی که دستی در کار نمایش داشتند نمایشنامه
« آنجا که ماهیها سنگ می شوند » اثر آقای خسرو حکیم رابط انتخاب گردید.
« آنجا که ماهیها سنگ می شوند » اثر آقای خسرو حکیم رابط انتخاب گردید.
در پیوند با اجرا نمایش و چاپ بلیط در چاپخانه موافقت کتبی بخشدار شهر الزامی بود. آقای سید عبدالجلیل قتالی و بنده از طرف دوستان انتخاب شدیم تا در این خصوص با بخشدار ملاقات کنیم. بخشدار شهرمان شخصی است بنام مسلمی، لیسانس حقوق دارد و کرمانی است. این آقای بخشدار که حقوق هم خوانده بود، قلدر و بی اخلاق تشریف داشت. من و آقای قتالی یک روز وقت گرفتیم و با بخشدار ملاقات کردیم. آقای بخشدار از آن شاه اللهی های دو آتشه بود و با تمام دانشجویان و مخالفین پدر تاجدارش کینه شتری داشت. ما از قبل شنیده بودیم که او گفته که با اجرا نمایشنامه مخالف است. ضمن صحبتهای زیاد و درک عدم تمایل او به اجرا نمایش، من رو کردم به او و گفتم دوستان ما می گویند که شما با این کار مخالفید. او با عصبانیت و حالت تحکم آمیز گفت: دوستان شما هر غلطی می خواهند بکنند. در انتها جلسه با اکراه با اجرای نمایش و چاپ بلیط موافقت کرد، بماند که در زمان فروش بلیط نمایش که یکی از دوستانمان برای فروش بلیط به بخشداری مراجعه کرده بود او « مسلمی »ده تا بلیط خریده بود و پول آنرا پرداخت کرده ولی،جلو چشم دوستمان تمام بلیطها را پاره کرده و در سطل آشغال ریخته بود.
این جناب مسلمی قبل از انقلاب فرماندار شهرستان میناب شد و در ماههای منتهی به انقلاب عده ای از مردمان ساده و محروم روستاهای میناب را جمع آوری کرد و تظاهرات طرفداران شاه به راه انداخت که گویا در جریان همین تظاهرات بین تظاهر کنندگان و مخالفین شاه درگیری بوجود می آید و یک نفر از مخالفین که طرفدار انقلاب بوده کشته می شود.در زمان انقلاب مسلمی دستگیر شد و بجرم طرفداری از رژیم شاه و کشته شدن یک نفر در تظاهراتی که به دستور او انجام شده بود، در دادگاه انقلاب بندر عباس به اعدام محکوم و حکم در مورد او اجرا شد.خوش بحال ما که او در زمان انقلاب بخشدار شهرمان نبود. بگذریم ،برویم سر ادامه اجرا نمایش. نمایشنامه انتخاب شده بود. بازیگران مشخص شد و تمرینها شروع شدند.یادش بخیر ، آن سالها فعالیت فرهنگی چه شور و شوقی داشت. چه انرژی و توانایی عجیبی در دوستانمان بود. همین جمع کوچک صمیمی و یکدل وقتی مصصم به انجام کاری می شدند یک لحظه از پای نمی نشست. از همینجا ستایش و قدرانی خود را از تمامی دوستان خوب و مهربان آن سالها ابراز می دارم.
زمستان سال ۵۶ است. نمایشنامه با موفقیت به مدت دو شب در دبستان گلبارانی به رو صحنه رفت.استقبال از اجرای نمایش با توجه به متن نمایش که در پیوند با دریا و اعتراض ماهیگیران بود، دور از انتظار ما بود. دوستان صمیمی بسیاری در اجرای نمایش ایفای نقش کردند که از میان آن عزیزان ,فقط آقایان جمال محمدی و صالح بازماندگان « باجی » و خودم در خاطرم مانده است. از محل فروش بلیط مبلغی حدود ۵۰۰۰ تومان جمع آوری شد که در سال۵۶ مبلغ کمی نبود. باز این بار قرعه فال بنام من زده شد. پولها را تحویل گرفتم و با اتوبوس به طرف تهران حرکت کردم. چه سفر شکوهمند و خاطره انگیزی بود. دوست خوبم آقای محمد نور بخشایش در دانشگاه تهران درس می خواند. در تهران با او تماس گرفتم. او با صمیمیت و گشاده رویی چند روز صرف وقت نمود و به اتفاق او به اکثر انتشاراتیها و کتابفروشیهای تهران مراجعه و با مساعدتهایبیشائبه آقای بخشایش تعداد زیادی کتاب خریداری کردیم.
من بعد از حدود یک هفته دست پر به شهر برگشتم. قصد واقعی دوستانمان از اینهمه تلاش و فعالیت, ایجاد کتابخانه عمومی برای تمام دوستان اهل مطالعه در شهرمان بود. با کمک و همیاری دوستان گرانقدرمان کتابخانه در سالن تغذیه دبیرستان فردوسی ایجاد گردید. هیچکدام از ما نمی توانستیم پیش بینی کنیم که میزان اشتیاق به کتاب و مطالعه تا این اندازه در بین جوانان و دانش آموزان بالا باشد. در سال ۵۷ کتابخانه به محلی برای برگزاری جلسات مختلف فرهنگی و سیاسی بدل شده بود. هر چه به ماهها پایانی سال و وقوع قیام سال ۵۷ نزدیک می شویم، کتابخانه جایگاه واقعیخود را بهتر به دست می آورد. در این ماههای کتابخانه عملأ به مقر انقلاب تبدیل شده است. بیشتر سخنرانی و راهپیمایی ها توسط دوستانمان از همین محل برنامه ریزی و هدایت می شد.تا چند روز پس از پیروزی قیام کتابخانه همچنان مقر انقلاب باقی ماند تا اینکه اولین ارگان تصمیم گیری انقلاب به نام « کمیته موقت انقلاب اسلامی » در منزل آقای بخشایش مستقر شد.
یکی دو سال یعد از انقلاب این کتابخانه به دبیرستان فردوسی تعلق گرفت و به سالن دیگری که درجلو درب ورودی دبیرستان بود انتقال یافت. کتابهای این کتابخانه که با تحمل رنج و تلاش بیش از حد دوستانمان فراهم شده بود چندین مرتبه ازسوی امور پرورشی آموزش و پروش مورد بازبینی قرار گرفت و تعداد زیادی از کتابها از کتابخانه حذف و معدوم شدند. آخرین باری که این چپاول و غارت فرهنگی توسط دشمنان قسم خورده آزادی اندیشه و بیان صورت گرفت بر می گردد به سالها ۶۵-۶۶ که من در مغازه ملا علی در خیابان ملا سلیمان مغازه نوشت افزار فروشی داشتم.
یک روز غروب دانش آموزی « پسر استاد خلیل زلفی گچ کار که متأسفانه یک پایش مادرزادی فلج بود و نام عزیزش یادم نیست » برای خرید وارد مغازه من شد. در ضمن خرید متوجه شدم که در دستش چندین جلد کتاب هست. پرسیدم می توانم کتابها را ببینم، گفت :بله و کتابها به من داد. کتابها که ورق میزدم چشمم به مهر کتابخانه افتاد. گفتم این کتابها از کجا آورده ای،گفت در بند مغ ریخته بودند آقا.من همین چندتا گیرم آمد، بچه ها خیلی برداشتند. بعد که دید من خیلی با حوصله و علاقه کتابها را می بینم رو کرد به من و گفت:آقا هر کدام که دوست داری می توانی برداری. با اصرار او من هم یک جلد کتاب کوجک که جلد قرمزی داشت از او گرفتم. این کتاب تا آمدنم به هلند در کتابخانه شخصی خودم موجود بود.
این تاراج فرهنگی و خصومت با آزاداندیشی توسط فردی به نام شجاعی که مسئول امورپروشی آموزش و پرورش بود صورت گرفته بود.او که به شجاعی شش کلنچ « یک انگشت در یک از دستهایش اضافه داشت » هم معروف بود تاریک اندیشی بغایت حزب الله بود که خودش را دربست به ارتجاع حاکم فروخته بود. قبل از آمدن به هلند از یکی از دوستان در شهر شنیدم که او را یک بار در مطلب دکترمتخصص اعصاب و روان در بندر عباس دیده است. خوب مسلم است که تنها راهی که برای علاج یک فرد بیمار می ماند مراجعه به متخصص است و بس چون، او واقعأ مریض بود. کتاب جلد قرمزی که آن دانش آموز در مغازه ام به من هدیه کرد،مقاله ای بود از انیشتین که در واقع کیفر خواست اوست علیه سرمایه داری ومذهب به نام « چرا سوسیالیسم؟ »
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر