مناظره حاجی عبدالباقی با یحیی
مقدمه
شاید نیازی به توضیح نباشد که آنچه من می نویسم حکم سیاه مشقهایی دارند که گاه نیاز به نوشتن آنها درخود احساس می کنم. گفتم که نه ادعای نویسندگی دارم و نه شاعری. در تنهایی خودم فکر می کنم شاید بتوانم ازاین طریق پیوند فکری وعاطفی کوچکی باجوانان شهرم داشته باشم که بسیار برایم پر بها وحیاتی است. مطالبی مثل[ باقیات و صالحات ] و مطلبی که اینک پیش روی شماست، گرچه ممکن در بدوامر رویا گونه و خیال پردازانه جلوه کند اما، رگه های حقایق مسلمی که حکایت از فضای اجتماعی و به تبع آن فکری شهرمان را در خود دارند به ما نشان می دهد. تصوراینکه افرادی همچون جناب شیخ حاج محمد بن صالح، بویعقوب، حاجی عبدالنبی و یحیی در شهرمان حضور داشته باشند به دوراز واقعیت نیست. با کمی تفکروتعمق می توان به وجود این افراد در شهر پی برد. در بازگو نمودن این وقایع آنچه برای شخص خودم قابل تأمل و حیاتی است اینکه بتوانم حقایق و پیامی درخوراز زبان این افراد به شما منتقل کنم، گرچه بقول یکی ازدوستان خوبم درهلند نوشته هایم بسیار ساده است اما من گفته فروغ که اورا یکی از شاعران صمیمی و ساده نویس میهنمان می دانم همیشه به خاطرم هست، وقتی که می گوید: همه می خواهند استادانه شعر بگن، کسی نمی خواهد صمیمانه شعربگه[ من از نهایت شب حرف می زنم/ اگر به خانه من آمدی/ برای من ای مهربان/ چراغ بیاور و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. فروغ ] واقعیت این است که من عاجز از استادانه نوشتنم. سعی می کنم با زبانی ساده و صمیمی افکار و تجربیاتم را درقالب مفاهیم انسانی به شما انتقال دهم.
مناظره حاجی عبدالنبی با یحیی
بخش اول
حاجی عبدالنبی به داشتن افکار افراطی وهابی گری در شهرمان چهره ای آشناست. او سالهاست که با گروه جماعت تبلیغی به شهرها و روستا می رود و سنی گری تبلیغ می کند. حاجی عبدالنبی چند روز قبل از این ازیکی ازجوانان نماز گزار مسجد بازاربه نام هادی شنیده بود که یک روز غروب جوان همشهری دیگری به نام یحیی با او درجلو مسجد بازاردرخصوص نحوه جمع آوری قرآن جر و بحث انتقادی کرده است. حاجی آقا بعد از شنیدن این خبر در صدد بود هرچه زودتر یحیی را گیر بیآورد و حسابش را کف دستش بگذارد.
صبح جمعه است، حاجی عبدالنبی ازوانت دو کابین اش در جلو مغازه دوستش حاجی علی خارج وبرای دیدن اوبه مغازه اش وارد شد. حاجی عبدالنبی بعد ازسلام وعلیک با حاجی علی روی صندلی نشست و شروع به صحبت کردن با دوستش در باره سفرش با جماعت تبلیغی به منطقه ترکمن صحرا شد. حاجی آقا همینطور که با صدای غرایش جریان سفرش تعریف می کرد یک دفعه به یاد قضیه بحث و جدل هادی و یحیی افتاد و این موضوع به اطلاع دوستش حاجی علی رساند. حاجی عبدالنبی به دوستش گفت خیلی مشتاق هست این یحیی را جایی گیر بیآورد و حرف حساب حالیش کند. همینطور که حاجی عبدالنبی صحبت می کرد، یحیی با موتور ۱۰۰ یاماهایش درحالیکه دختر کوچکش محبوبه درجلوش نشسته بود از جلو مغازه حاجی علی رد شد. حاجی علی با خنده رو کرد به حاجی آقا و گفت: کسی که دنبالش می گشتی الان با موتور از جلو مغازه رد شد. حاجی آقا گفت کی؟ حاجی علی گفت: یحیی، همان که دنبالش بودی . حاجیآقا گفت زود برو صدایش کن بیاید اینجا. حاجی علی سریعاز جا یشبرخاست ورفت بیرون، نگاه کرد دید که یحیی با دختر کوچک اش دارند می روند توی سوپربغل مغازه اش. حاجی علی پشت سر آنها وارد سوپر مارکت شد و رو کرد به یحیی و گفت: بیا تو مغازه من که یک نفر با تو کار دارد. یحیی گفت باشه صبرکن من بستنی برای محبوبه می خرم الان می آیم.
صبح جمعه است، حاجی عبدالنبی ازوانت دو کابین اش در جلو مغازه دوستش حاجی علی خارج وبرای دیدن اوبه مغازه اش وارد شد. حاجی عبدالنبی بعد ازسلام وعلیک با حاجی علی روی صندلی نشست و شروع به صحبت کردن با دوستش در باره سفرش با جماعت تبلیغی به منطقه ترکمن صحرا شد. حاجی آقا همینطور که با صدای غرایش جریان سفرش تعریف می کرد یک دفعه به یاد قضیه بحث و جدل هادی و یحیی افتاد و این موضوع به اطلاع دوستش حاجی علی رساند. حاجی عبدالنبی به دوستش گفت خیلی مشتاق هست این یحیی را جایی گیر بیآورد و حرف حساب حالیش کند. همینطور که حاجی عبدالنبی صحبت می کرد، یحیی با موتور ۱۰۰ یاماهایش درحالیکه دختر کوچکش محبوبه درجلوش نشسته بود از جلو مغازه حاجی علی رد شد. حاجی علی با خنده رو کرد به حاجی آقا و گفت: کسی که دنبالش می گشتی الان با موتور از جلو مغازه رد شد. حاجی آقا گفت کی؟ حاجی علی گفت: یحیی، همان که دنبالش بودی . حاجیآقا گفت زود برو صدایش کن بیاید اینجا. حاجی علی سریعاز جا یشبرخاست ورفت بیرون، نگاه کرد دید که یحیی با دختر کوچک اش دارند می روند توی سوپربغل مغازه اش. حاجی علی پشت سر آنها وارد سوپر مارکت شد و رو کرد به یحیی و گفت: بیا تو مغازه من که یک نفر با تو کار دارد. یحیی گفت باشه صبرکن من بستنی برای محبوبه می خرم الان می آیم.
حاجی علی به مغازه اش برگشت. بعد از دقایقی یحیی در حالیکه دست دختر کوچکش گرفته بود وارد مغازه حاجی علی شد و با هر دو آنها دست داد و احوالپرسی کرد. حاجی عبدالنبی رویش برگرداند طرف یحیی و به او گفت بنشین میخواهم باهم صحبت کنیم. یحیی هم با حالت شوخی گفت: چشم حاجی آقا و روی صندلی که خالی بود نشست. دخترش همانطور که به بستنی اش لیس می زد بغل اوایستاده بود. حاجی عبدالنبی بدون مقدمه و با توپ پر به یحیی گفت: شنیده ام که دو سه پیش باهادی جلو مسجد بازار بحث ات شده و نظرات غلط و شک برانگیزی در مورد قرآن به زبان آورده ای؟ یحیی در جواب حاجی درآمد و گفت: بله اینکه من غروب دوسه روزقبل با هادی بحث کرده ام درست به حضورتان رسانده اند اما اینکه نظرات غلط و شک برانگیزی گفته ام، خلاف است. حاجی آقا گفت: چرا؟ یحیی همینطوربه دخترش که بستنی اش را خورده بود وبغل اوایستاده بود نگاه می کرد گفت:اولأ اینکه این حرفها که زده ام من از خودم درنیاورده ام و بقول هادی که به هرکس با نظرش مخالف است برچسپ جوجه کمونیست می زند، من چیزهایی که گفته ام از مارکس، انگس و لنین هم نقل قول نکرده ام. هرچه من در مورد جمع آوری قرآن به هادی گفته ام همه اش از عزالدین ابن اثیر از کتاب تاریخ اوبوده است. درلحظاتی که یحیی حرفهایش می زد حاجی علی ساکت بود وبا حیرت به اوخیره شده بود.
یحیی بعد اینکه دخترش را دربغل گرفت حرف اش را ادامه داد. حالا حاجی آقا شما هم اگر قصد دارید با من سراین موضوع بحث کنید بهتراست زحمت بکشید ابن اثیر را از قبر دربیآورید و با او بحث و جدل کنید چون همه حرفها را من ازاو نقل قول کرده ام.
حاجی عبدالنبی در حالیکه اخم کرده بود از یحیی پرسید: مگر شما دراین باره به هادی چه گفته ای؟
بخش دوم و پایانی دو هفته دیگر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر