۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

حکایت رنج آلود زنان و مردان فراموش شده شهرم!

دوستان و همشهریان خوبم که مرا از نزدیک می شناسند، بخوبی می دانند که سالیان بسیار در مغازه ام در خیابان ملا سلیمان برای فراموش شدگان و آنانی که حقوق انسانی شان دررژیم آخوندی حاکم پایمال شده بود، شکوائیه می نوشتم. بوروکراسی[ کاغذ بازی] عریض و طویل و بی توجهی مزمنی که از سوی مسؤلین به حقوق مردم صورت می گرفت ، مسیر رسیدن به احقاق حقوق مردم را سد کرده بود. پدیده های شومی همچون اعتیاد،  فقر، فحشا، سرقت، بیکاری و قاچاق در شهرو روستاهای اطراف در حال گسترش بود. دراین گردونه ی وارونه مردمان مصیبت دیده بسیاری که خود هیچ نقشی در بروز این مصائب نداشتند، آسیب می دیدند و زندگی ناگواروسختی را متحمل می شدند. من بنا به وضعیت کاری ام از بسیاری از این حق کشی ها ومصائب عدیده باخبر می شدم.
بازگویی این فجایع و الم و رنجی که مردمان شهرمان به دوش می کشیدند، می تواند چشم مارا به روی بسیاری از واقعیتهای تلخی که در زیر پوست شهرمان جریان داشت باز کند. ازآنجائیکه بیشتر این قربانیان زنان بی پناه بودند، در نظر دارم به  دو مورد ازاین گرفتاریهایی که یکی برای زنی همشهری و دیگری برای زنی روستاهایی اتفاق افتاده است اشاره کنم. موضوعات بسیار مهم و پر اهمیتی درجریان عریضه نویسی ام مطرح  می شد که برای رعایت مسائل اخلاقی وحیثیتی از بیان آنها معذورم. 
نمی خواهم صورت نحس اش را در خانه ببینم!!!!
 حدود ساعت ۱۱بود که خانم همشهری جوان و مؤدبی وارد مغازه ام شد. اورا خوب می شناختم، بعد ازسلام و احوالپرسی روی نیمکت چوبی نزدیک میز من نشست. منتظر بود مغازه ام خلوت شود، فکر می کردم حتمأ موضوع مهمی را میخواهد بیان کند که دیگران مطلع نشوند. بعد که مشتریها رفتند خودش را بمن نزدیکتر کرد و با حالتی نگران و چهره ای افروخته رو بمن کرد و گفت: تو بگو من با این آقا چکار کنم؟ گفتم، کدام آقا؟ گفت: همین... شوهرم. گفتم چه شده؟ در حالیکه بغض گلویش گرفته بود با حالتی اندوهناک گفت: تو که مارا می شناسی، این آقا چند سال است که تریاکی شده و کار نمی کند وپولهای که من با خیاطی درخانه بدست می آورم تا شکم بچه هایم را سیر کنم به زوریا با دزدی ازما می گیرد ومی رود از آقای.... و خانم.... تریاک می خرد و شب تا صبح نشسته تریاک می کشد. بعد از مکث کوتاهی با گریه ادامه داد.
حال دیگر طاقتم طاق شده و دارم دیوانه می شوم. بعد از اینکه من کمی دلداری اش دارم با صدای آرام اما گرفته ترگفت: امروزصبح بازگفتم... برو کار پیدا کن و به خرج و زندگی بچه هایت برس، در جواب من می گوید: کار کجا بود، من هم دیگر نمی توانم کار کنم!!! بمن می گوید تو برو کار کن!! می گویم کور که نیستی که شب و روز پهلو چرخ خیاطی نشسته ام وخیاطی می کنم واز شدت کارچشمم دارد کور می شود. می گوید تو می توانی کارهای دیگری هم بکنی. می پرسم مثلأ چه کاری؟ با بی شرمی به من می گوید: تو هنوزجوان هستی ورنگ و رویی داری و می توانی از این راه درآمد خوبی داشته باشی. گریه امانش نداد، صدای هق هق گریه اش مغازه ام را ماتم سرا کرده بود.. نشست به گریه کردن. گفتم: حالا آرام باش و گریه نکن. چشمانش را با دنباله چادرش خشک کرد و رویش را کرد بمن و گفت: یوسف میدانی منظور این نامرد چیه؟ یعنی اینکه من بروم ناموسم را بفروشم تا این آقا شب تا صبح تو خانه لم بدهد و تریاک بکشد.صبر کردم پس از آرام شدنش گفتم: حالا می خواهی چکار کنی؟ گفت: می خواهم برایم یک شکایت از دست این نامرد به ژاندارمری بنویسی و همه این چیزها که گفتم در شکایت قید کنی ودرخواست کنی که بیایند بگیرندش و ببرند تحویل مرکز ترک اعتیاد بدهند تا دیگر چهره نحس اش تو خانه نبینم. من هم قلم و کاغذ جلوم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن، بعد برایش خواندم و گفت: خوب است، دستت درد نکند. شکوائیه در پاکت گذاشتم و به دستش دادم. تشکر و خدا حافظی کرد و با دنیایی غم و اندوه پیاده به طرف پاسگاه به راه افتاد.
مادری سرگردان و کودکی بی شناسنامه !!!
نزدیک ظهر بود. آنروز مغازه ام خیلی شلوغ بود. قبل از آمدنش دیدم که مرحوم احمد سنگرازعرض بلوار جلو مغازه ام رد شدورفت مسجد دژگانی اذان بگوید. وارد مغازه شد وروی نیمکت چوبی خودش را جمع و جور کرد و نشست. از ظاهر و لباسش معلوم بود که روستایی است. خیلی صبر کرد تا مغازه ام کاملأ خلوت شد. خودش را کشید روی نیمکت و به میز من نزدیک شد. سلام کرد. گفتم: کاری داشتی، بفرما. با صدای آهسته و لرزان گفت: .... هستم، اهل روستای.... گفتم خوب مشکل ات چیه؟ و او گفت: من مجرد هستم و شوهر ندارم و چند سال است در خانه خواهر بزرگم در روستای... زندگی می کنم. از حدود یکی دو سال قبل یک مردی که ماشین تویوتا ۲۰۰۰ داشت ومی دانستیم که در یک روستا دیگر زن و بچه دارد با وانت اش به منزل خواهرم می آمد.
بعد از چند ماه رفت و آمد یک روز که آمده بود و فرصت را مناسب دید خلوتی بمن گفت، من ترا دوست دارم و میخواهم تو را از خواهر بزرگ ات خواستگاری بکنم. خیلی ادای عاشق و معشوق درمی آورد. من ساده دل و از همه جا بی خبرگول حرفهایش را خوردم وباورکردم. گفتم خوب بعد چی شد؟ او با حالتی شرمنده و خجالت زده گفت: این آقا یکبار آمد که خواهرم خانه نبود و با من همخوابه شد. چند ماه گذاشت، یکبار متوجه شدم که حامله هستم. بعد از مدتی که باز سروکله اش پیدا شد، گفتم میدانی که من حامله شده ام. گفت: ایرادی ندار،فردا پس فردا می رویم پهلو ملا ده عقدت می کنم. من باز حرف این نیرنگ باز را قبول کردم.
مردم در مسجد نماز خوانده بودند و به خانه هایشان بر می گشتند که حدیث سرگردانی این زن بیچاره و بی کس تمام نشده بود. او بعد که نیم نگاهی به بیرون مغازه انداخت، درد دلش را از سر گرفت و گفت: بعد از اینکه من به او گفتم حامله هستم و اوهم قول داد که مرا عقد کند دیگر پایش از خانه خواهرم بریده شد. من هنوزترس داشتم و خجالت می کشیدم که موضوع را به خواهرم بگویم. دیدم چاره ای ندارم، یک روز که با خواهرم تنها بودم با ترس و لرزوخجالت موضوع را با او در میان گذاشتم. خواهرم اول خیلی عصبانی و ناراحت شد و بعد بمن گفت: حالا که حامله شده ای برای جلوگیریاز آبرو ریزی بهتر است که در ده شایع کنیم که..... ترا عقد کرده است و بعد هم پیغام می دهیم که بیآید وهرچه زودتر تکلیف ترا روشن کند. بعد از حرفهای خواهرم خوشحال شدم و از آن ببعد در ده شایع کردیم که من زن او هستم. بعد از آن هرچه تلاش کردیم و آدم فرستادیم او به سراغ من نیامد تا اینکه پسرم به دنیا آمد. پیغام فرستادم که حالا بیا که بچه بیگناه به دنیا آمده و بیا مرا عقد کن تا شناسنامه برای این طفل بی زبان بگیریم. پیغام داده بود که بچه من نیست و من نمی توانم کاری بکنم.
در حرفهایش سادگی و خوشباوری عجیبی آشکار بود. من هم از شنیدن این رنج و گرفتاری که این زن به دوش می کشید خیلی متأثر شدم. بعد که دیدم حرفش تقریبأ به آخر رسیده، گفتم: حالا چکار می خواهی بکنی؟ گفت: آمده ام که یک شکایت برایم به پاسگاه.... بنویسی، شاید بترسد و یا مجبور شود بیاید مرا عقد کند و برای این طفل معصوم شناسنامه بگیرد. بعد از اینکه ساکت شده و معلوم بود که به چیزی فکر می کند. رو کرد بمن با حالتی عاجزانه واندوه زده گفت: می دانم که پول دارد و می تواند به رئیس پاسگاه... رشوه بدهد و شکایت مرا پاره کنند ودوربریزند ولی چاره دیگری ندارم.
گفتم: خوب الان می نویسم. تمام جریان را بطور خلاصه در شکوائیه شرح دادم و بعد برایش خواندم. عریضه را در پاکت گذاشتم و روی پاکت هم نوشتم، ریاست محترم[ نامحترم] پاسگاه... ملاحظه فرمائید. نامه بدستش دادم، خدا حافظی کرد و رفت دنبال سرنوشت نامعلوم خودش و پسرک معصوم بی شناسنامه اش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر