۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

[ روزی خواهم آمد!]

پیشکش به مادرم که عطوفت و مهربانی اش در جسم و جانم ریشه دوانده
به دختران دوست داشتنی ونازنینم که حسرت دیدارشان همیشه با من است
وبه همه دوستان صمیمی ام که دائم می پرسند، یوسف کی می آیی؟
می آیم
در پگاهی گرم و آرام
که شهرم چادری از شرجی
بر سر کشیده است
از هوری بادبانی ام
در اسکله کوچک حاجی باستی
پیاده می شوم.
در مسیرم به شهر
به عابران
به کارگران اسکله
و به رانندگان
سلام خواهم داد.
اینک به شهرم رسیده ام
جایی که من
شیطنت های دوران کودکی ام را
در کوچه های خاکی وباریک آن
و دغدغه و بیقراری جوانی ام را
با دوستان صمیمی ام
قسمت می کردم.
به گورستان شهرم می رسم
آشوب زده و مضطربم
به او می اندیشم
که فارغ از خستگی راه
و افکار غریب من
در گور خود آرمیده است.
مادرم را می گویم
او که
درخشش خیره کننده
خورشید مهر وعاطفه اش
یک لحظه حتی
از زندگی ام
محو نمی شود.
به قبرش نزدیک می شوم.
هوای چشمانم بارانی می شود
احساس می کنم
گونه هایم خیس است.
کنار گورش می نشینم
سنگ قبرش را
لمس می کنم
انگار دستها وصورت زیبا و نحیف
و موهای سفیدش را
نوازش می کنم.
یک لحظه چشمم به چشمش
می افتد
وای بر من!!
می بینم که از شوق دیدن من
مژه های نازک چشمش
در اشکش شناور است.
می پرسد:
کجا هستی ماما؟
شرمنده هستم
جوابی ندارم
لحظاتی با او
در خلوت خود می گریم.
رو می کند بمن
و با لحنی مادرانه می گوید:
حالا برو به دیدن دخترها و نوه هایت.
او را ترک میکنم.
دختران خوبم میدانید
که خانه ای در شهرم ندارم.
اینک روزهاست
که در خانه عمو یونس
دیدن شما و نوه های زیبایم را
به انتظار نشسته ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر