۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵

سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامه نویس و فعال سیاسی

جهان مکانی شده که اثبات وجود آن هرازگاهی با فرار، اسارت، ربودن، مرگ و یا قتل شاعر برای اطرافیان مشهود می شود.
برتولت برشت [۱]

به نابودی ستم برخاستند و نان وآزادی را برای همه می خواستند. معنای این جمله گویای آرمان و خواستگاه انسانهایی است که به اندیشیدن خطر کردند، پاکدلانه در راه آزادی وعدالت گستری بپا خواستند ومرگ را پذیرا شدند تا به اسطوره های ماندگارمردمشان بدل شوند . سعید سلطانپور بی گمان یک از این اسطوره هاست. شناخت شخصیت هنری وآرمان واندیشه های سیاسی اووآگاهی بخشی به نسل جوان در خصوص عشق پر شوراوبه مردم و خشم انقلابی اش به عمله های استبداد از ضرورتهای شایسته ای که می بایست به آن همت گمارد.
در بیان شناساندن این شاعر انقلابی تلاش کرده ام ازمنظری ملموس و واقعی و یاری جستن از حافظه ام به او بپردازم. تا قبل از سال ۶۰ یعنی زمان دستگیری واعدامش کتابهای شعرونمایشنامه های او را خوانده بودم. در سال ۱۳۵۹ که انشعاب بزرگ اکثریت و اقلیت در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیش آمد، سعید از جناح اقلیت حمایت کرد. در ۱۷ بهمن سال ۱۳۵۹ سازمان اقلیت بمناسبت بزرگداشت حماسه سیاهکل در میدان آزادی تهران میتینگ برگزار کرد، سعید سلطانپور سخنران این میتینگ بود. دریای خروشان جمعیت در میدان آزادی تهران موج می زد. حزب الله و پاسداران خمینی به وحشت افتاده به مراسم هجوم بردند که درجریان این یورش یک نفر کشته شد.آخوندهای جنایتکاربه نقش و آوازه بی همتای سعید پی برده و کینه اورا به دل گرفتند تا در اولین فرصت اورا اسیر وسربه نیست کنند.
عصر روز ۳۰ خرداد سال ۶۰ است. تظاهرات بزرگی از سوی سازمانهای انقلابی دراعتراض به سیاستهای سرکوبگرانه رژیم آخوندی در میدان اصلی شهر زاهدان بر گزار شده بود. درجریان این تظاهرات جوانان بسیاری دستگیر شدند، من هم جز دستگیر شده ها بودم. خبر تیرباران سعید را یک روز پس از بازداشتم در زندان سپاه زاهدان شنیدم. از شنیدن این خبر هول انگیز بسیار متأثر و اندوه زده شدم. مردم ستمدیده، روشنفکران و فعالین سیاسی میهنمان یکی از بهترین یارانشان را از دست داده بودند. در بازداشتگاه سپاه زاهدان جوانان بسیاری سعید را می شناختند و از شنیدن خبر اعدام اواندوهگین شدند.
سعید بیش از ۵ سال از عمرش را درزندان شاه گذراند و در سال ۵۶ از زندان آزاد شد. دردیکتاتوری آخوندهای حاکم او را در ۲۷ فروردین سال ۱۳۶۰ دستگیر و پس از ۲ ماه تحمل شکنجه های شدید جسمی در ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۰ همراه دیگر رفقای انقلابی اش توسط پاسداران خمینی به جوخه اعدام سپرده شد. به شعر کوتاه زیر دقت کنید که شاعر چگونه ازقبل، اعدامش را به تصویر می کشد.
آرام آ.....ی مادرم، آرام
بگذار تا سپیده بر آید
بگذار با سپیده ببندند
پشت مرا به تیر
بگذار تا بر آید آتش
بگذار تا ستاره شلیک
دیوانه وار بگذرد
از کهکشان خون
خون شعله ور شود
این بذرها به خاک نمی ماند
از قلب خاک می شکفد چون برق
روی فلات می گذرد چون رعد
خون است
و ماندگار است.
زمستان سال ۶۲ است. دوسال بعد از اعدام سعید، از سفری به رامسر به تهران برگشته ام. در رامسر یک شب در منزل دوست شاعرم کتاب [ده شب] شعرهای شب شعر انجمن گوته، سفارت آلمان در تهران که به مدت ده شب توسط شاعران کشورمان خوانده شده بود، مطالعه کردم از جمله شعرهای سعید و شعری ازعلی موسوی گرمارودی که به او تقدیم کرده بود.
در بازگشتم به تهران به دنبال یک کتاب به انتشارات آگاه جلو دانشگاه تهران رفتم. در ورودم به کتابفروشی چشمم به مرد موقر با کت چهارخانه، دستمال گردن و موهای مرتب و سشوار کشیده افتاد که داشت با کتابفروش صحبت می کرد. منتظرماندم گفتگو آنها تمام شود. مرد کتابفروش ضمن صحبت با آقای شیک پوش او را آقای گرمارودی خطاب کرد. فکر کردم نکند این همان گرمارودی شاعر باشد. بعد از آنکه حرفهایشان تمام شد من به اونزدیک شدم و بعد وازسلام ازاو پرسیدم: ببخشید آقا، گرمارودی شاعر شمائید؟ روی کلمه شاعر مکث کردم. گرمارودی غزل فروش هم تیز بود و متوجه منظور من شد. درآمد که: بله اگربه شاعری قبول داشته باشید خودم هستم. خشم تمام سر و پایم گرفته بود، میخواستم دست بزنم ودستمال گردنش نحس اش را بکشم، آخر من خبر داشتم که آستان بوس اربابان قدرت شده و برای جادوگر پیر[ تعبیر شاملوازخمینی] شعر می سراید. گفتم تلنگری به ذهن علیل اش بزنم که کی بوده وحالا کی شده. گفتم: چند روز قبل درشمال منزل دوستی کتاب معروف ده شب را می خواندم و رسیدم به شعراز شما که تقدیم کرده بودی به سعید.
غزل فروش آلزایمرگرفته بود و یا از روی ابن الوقتی خود را به فراموشی زده بود. گفت: کدام سعید؟ گفتم سعید سلطانپور. مکثی کرد و گفت: آره، سعید خدا رحمتش کند. نون به نرخ روزخورکوردل نمی دانست که سعید نیازی به خدای او ندارد. خدای سعید عقل و شعور بالنده اش و مردم ستمدیده اش بودند.[ فروید در نامه ای به دوستش یونگ می نویسد: من ازاعماق وجود خود به یک چیز اطمینان دارم وعمیقأ می توانم باور کنم که تمام شالوده نیازانسان به دین بردرماندگی خردسالانه وی قرار دارد]
گرمارودی عبای پلشت عنصری وعسجدی دربار امیران سامانی[ خمینی و خامنه ای] به تن کرد تا برای آنان بر سیاق این دوشاعرشعر بسراید:
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
توکه سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟
در بیت بالا سگ شاعراست که دیر رسیده و نتوانسته در رکاب امیران سامانی به نخجیرگاه برود.
شب رفتم خانه دوستم در تهران، جریان ملاقاتم باغزل فروش درانتشارات آگاه برایش تعریف کردم. با هم در باره شعر و سعید خیلی حرف زدیم . در یک لحظه دوستم مادرش را صدا زد و مادر پیر دوستم به اطاق ما آمد. دوستم رو به مادرش کرد و پرسید: مامان اون آخرین شعر سعید که توی زندان سروده چه بود؟ من واقعأ حیرت زده شده بودم، مگر می شود تصورکرد که مادر پیر دوستم آخرین شعر سعید را بخاطر داشته باشد. با تمام ناباوری من، مادر پیر دوستم بخشی از آخرین سروده سعید را در زندان خمینی برایمان خواند. من واقعأ متحیر و مبهوت شده بودم. گاه فکر می کردم نکند رؤیا می بینم. تنها چیزی که من از شعری که مادرپیر دوستم از سعید خواند به یادم مانده اینکه سعید درآن شعر خمینی را به پیازی گندیده و بد بو تشبیه کرده بود. آن شب در خانه دوستم به عینه دیدم که شعر و شخصیت بی همتای سعید چه نفوذ وسیع و باورنکردنی در بین مردم داشته است.
گرمارودی غزل فروش سفیر فرهنگی حاکمیت جوروستم ایران طاعون زده در تاجیکستان شد و نان دیوزه گی اش را می خورد، اما سعید با خشمی انقلابی و تحسین برانگیز به طاعون نه گفت و به اسطوره ماندگار خلقهای در بند میهنمان بدل شد.
سعید سلطانپور علاوه برسرودن شعر، نمایشنامه نویس و کارگردان خلاقی درعرصه تئاتر بود. نمایشنامه بسیاری نوشت و روی صحنه برد. نمایشنامه معروف آموزگاران اثر محسن یلفانی را کارگردانی کرد که شب اجرای آن مأموران ساواک شاه به سالن اجرا یورش آوردند وسعید و نویسنده و بازیگران را دستگیروبه زندان بردند.
سعید یکی ازنمایشنامه خودش بنام[ عباس آقا کارگر ایران ناسیونال] را در فضای باز ودر خیابان کارگردانی و اجرا کرد.
صدای میرا، نوعی از هنر، نوعی از اندیشه- آوازهای بند از معروفترین کتابهای سعید است
حکومت جهل و جنایت اسلامی سعید وبسیاری از هنرمندان و فعالین سیاسی را به قتلگاه فرستاد، اما نام و یاد آنان همیشه در خاطر مردم به یادگار خواهد ماند.
یاد و راهش ماندگار باد.
در پایان غزل معروف[ زمانه] سعید سلطانپوررا باهم میخوانیم.
[غزل زمانه]
نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ی گل، داغ دل مادر شد
روی شبگیر گران ماشه ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون موج زد و سنگر شد
آنکه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد
آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد
آتش سينه ی سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد
وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه ی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد
شاخه ی عشق که در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد
۱- برتولت برشت ( ۱۸۹۸ - ۱۹۵۶)، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر