وحی و نقش محمد در نزول قرآن
مطابق همین فرضیه، محمّد خود شارع تمام احکام فقهی قرآن است، و آیات احکام، برخلاف سایر آیات قرآن، محتاج به خوابگزاری نیستند، چرا که این آیات خود خوابهای تعبیر شدهاند. با این فرض که محمّد خود احکام فقهی قرآن را تشریع میکرد، لاجرم باید او را شخصیتی بدانیم که به طور تبعیض آمیزی برای خود زناشویی با ۹ همسر را مجاز کرد، برای خود این حقّ ویژه را قائل شد که زنان خود را به او هبه کنند، داستانی ساخت تا به اعتبار آن بتواند با زینب، همسر فرزند خوانده اش، ازدواج کند، و غیره. اما اگر مقدمات سروش را بپذیریم، در آن صورت بسیار دشوار بتوانیم محمّد را فردی صادق، راستگو، و اخلاقی بدانیم. معلوم نیست که تنزل دادن منزلت محمّد به مردی که برای تأمین تمنیات اش آیاتی نازل میکند و آنها را (به خطا) به خداوند نسبت میدهد، چگونه میتواند ترفیع مقام او در منظومه فکری اسلام تلقی شود. از قضا تلقی رایج مسلمانان از وحی این نوع مشکلات را به مراتب بهتر از فرضیه سروش حلّ و فصل میکند.
و در این جا مولوی خصوصا سخنانش خیلی گرم است، خیلی هم شنیدنی است، چون خیلی احساس قرابت با انبیأ می کرده، و خوب می دیده خودش را که کم و بیش تو همان جاده پا گذاشته، و سر همون سفره نشسته .شریک الاذواق پیامبران است .یک بانگی که خداوند در انداخته، قوی ش را پیامبران شنیدند، ضعیفش را هم این ها دارند می شنوند، توجه می کنید .بدون واهمه و بدون رودرباسی می گوید که به ما هم الهام می شود، به ما هم وحی می شود، منتهی ما اسمش را نمی گذاریم وحی، "از پی روپوش عامه در بیان /وحی دل . ] می گوید برای سرپوشی بهش نمی گوئیم وحی، والا وحی است دیگر ۴۴۰۶ :۸ [" گویند آن را صوفیان وحی که شاخ و دم ندارد .اگر وحی به زنبور می شده، اگر وحی به مادر موسی می شده، اگر وحی به اَ زمین می شود که روز قیامت ]، خوب چرا به ما نشود، بله؟ "این که ۰ ه [زلزال، َ ى ل َحْوَ أ َكَّبَ ر َّنَأِب کرمناست و بال می رود /وحیش از زنبور کی کمتر بود .چون که اوحی الرب الی النحل آمدست/خانه ] .تو قرآن است دیگر، خداوند به زنبور وحی کرد، و ۴۶۶۳ و ۴۶۳۴ :۰ [" وحیش پر از حلوا شده است .] "این ۴۶۳۵ :۰[" زنبور تولید کننده عسل شد
این همه تعارض شگفت انگیز است .تمایز "وحی حق"- یعنی سخنان خداوند- از "وحی دل "نزد سروش باورناکردنی است .او که می گوید :الف- خدا وجود غیر شخصی ناانسانوار است .ب- خدا سخن نمی گوید . پ- خدا فرستاده ای(رسول و نبی )ندارد .ت- خدای غیرشخصی ناانسانوار قادر به تأیید سخنان هیچ کس نیست .پ- قرآن خواب های محمد است . ا - اول :وحی ، اینک که نیازمند اثبات وحیانی بودن مثنوی است سخنان خداوند- را پایان نایافته به شمار می آورد . ا ثانیا :تنها تفاوت محمد و مولوی را در این می داند که محمد از سوی خداوند مأموریت داشته سخنان او را ابلاغ کند، اما مولوی از سوی خداوند چنین مأموریتی نداشته است . ا ثالثا :مولوی با این که مأموریتی نداشته، اما همه وحی اش را در مثنوی و دیوان شمس بیان کرده است. بعید است سروش از این همه ناسازگارگویی آگاه نباشد .پس چرا او که از ناسازگاری ها و پریشان بودن قرآن می نالد، خود ناسازگار و پریشان سخن می گوید؟
مطابق همین فرضیه، محمّد خود شارع تمام احکام فقهی قرآن است، و آیات احکام، برخلاف سایر آیات قرآن، محتاج به خوابگزاری نیستند، چرا که این آیات خود خوابهای تعبیر شدهاند. با این فرض که محمّد خود احکام فقهی قرآن را تشریع میکرد، لاجرم باید او را شخصیتی بدانیم که به طور تبعیض آمیزی برای خود زناشویی با ۹ همسر را مجاز کرد، برای خود این حقّ ویژه را قائل شد که زنان خود را به او هبه کنند، داستانی ساخت تا به اعتبار آن بتواند با زینب، همسر فرزند خوانده اش، ازدواج کند، و غیره. اما اگر مقدمات سروش را بپذیریم، در آن صورت بسیار دشوار بتوانیم محمّد را فردی صادق، راستگو، و اخلاقی بدانیم. معلوم نیست که تنزل دادن منزلت محمّد به مردی که برای تأمین تمنیات اش آیاتی نازل میکند و آنها را (به خطا) به خداوند نسبت میدهد، چگونه میتواند ترفیع مقام او در منظومه فکری اسلام تلقی شود. از قضا تلقی رایج مسلمانان از وحی این نوع مشکلات را به مراتب بهتر از فرضیه سروش حلّ و فصل میکند.
. دین مولانا را:
“باید دین عشق خواند. خود مولوی به این امر تصریح کرده است، اگر هم تصریح نمیکرد ما از این همه اشارات عظیم و بلیغ و متعدد و متنوعی که در کلام او هست میتوانستیم استنتاج کنیم بدون شبهه“.
دلیل پنجم: مولوی مثنوی را وحی به شمار میآورد و میگفت که بدون اختیار و حتی در مواردی برخلاف میل اش کلمات بر زبان او جاری میشود. کمند و مهار او به دست کس دیگری است. مطابق تفسیر سروش، مولوی میگفت که این عمل غیر مختارانه دقیقا به همان نحو بود “که وحی به پیامبران میرسید“. مولوی با منبع وحی یگانگی و وحدت یافته بود و خدا سخنان خود را به او تلقین میکرد: “لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من”، “این سخن را بعد از این مدفون کنم/ آن کشنده میکشد من چون کنم”[ ۳: ۴۴۵۳]، “چونک خاموش میکنم من از رشد/او بصد نوعم بگفتن میکشد”[ ۴: ۲۰۷۵]. “ای تقاضا گر درون همچون جنین / چون تقاضا میکنی اتمام این. سهل گردان ره نما توفیق ده/ یا تقاضا را بهل بر ما منه”[ ۳: ۱۴۹۱- ۱۴۹۰]. “ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم”[غزل ۱۳۷۵].
بنابراین، از منظر سروش، این دلیل خوبی است که بگوییم مثنوی وحی و مولوی پیامبر است. به اعتقاد سروش تنها تفاوت وحی محمد و وحی مولوی در این است که اولی مأمور به ابلاغ و پیگیری بوده است اما دوّمی چنان رسالتی نداشته است.
سروش تصریح میکند که اگر مولوی این عشق نامه را نیافریده بود، دین محمّد چیزی جز سلفی گری و “همین وهابی گری که توی عربستان است” نمیشد، یعنی دینی که “یک خشکی و جمودی با خودش آورده که ما نمونه هایش را در بعضی جاها، من جمله همین حرکتهای اخیر فوق العاده پرخشونت شاهد هستیم.” او در جایی میگوید: “من این را خدمت شما بگم، دیانت اسلام واقعاً اگر همان بود که در قرآن بود و هست، و همان بود که در سنت پیامبر بود، یعنی همین فقهی که مثلاً فقهای ما مثلاً استخراج کردند، اصلاً دوامی پیدا نمیکرد. دوام پیدا نمیکرد. یک دین خشکی میشد مثل همین که الان تو عربستان است و به قد و قامت همان جا. فلاسفه آمدند، عارفان آمدند، آب لطافتی بر این عبوسیها زدند، بدن و پیکر این دیانت را فربه کردند، تغذیه کردند، تجربه نبوی را بسط دادند، در ضمن این ۱۴۰۰ سال اتفاقات بسیار مهمی افتاد. این پیکر که این همه زیور به او آویخته شد و این همه غذای سالم و پر ویتامین به او رسید، این بود آن که توانایی ماندگاری داشت” (“داعشیان و دانشیان“، دقیقه ۵۷- ۵۶).
، درصد مثل ۴۵ درصدش، همان هم خودش خوب است...حال واقعش این است که دیگه یک کتابی ۴۵ قرآن باشد، همان جوری هاست از دیدگاه مولوی .بعد هم وقتی که می گوید من مولف این کتابم، به من وحی و الهام رسیده که این اثر را پدید آوردم، دیگه کم کم برای خودش هم دارد یک مقاماتی قائل می شود دیگه، یعنی این طوری نیست که بگوید من یک دیوار بودم این صداها از تو دیوار آمده بیرون .این طوری که نیست .در واقع به خودش اینها رسیده و بارها این را در مث نوی می گوید که من یک وقت ها می خواهم حرف بزنم، اما چنان این معانی به من هجوم می آورد ":آن کشنده می کشد من چون کنم "یکی دیگر این "این ،" کمند و مهار مرا به دست دارد" :لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من "چونک خاموش می کنم من ،]۸۸۰۳ :۳ [" سخن را بعد از این مدفون کنم /آن کشنده می کشد من چون کنم ]. یک کس دیگری است، یک جاذبه دیگری است، یک ۶۵۴۰ :۸ [" از رشد/او بصد نوعم بگفتن می کشد الهامی است .از همه به گمان من واضح تر آن جایی است که می گوید اون کسی که من را به سخن وا می دارد و این سخنان را بر زبان من می گذارد درون من نشسته، در واقع یک جور یگانگی هم با آن منبع الهام معرفی کند و بیان می کند" .ای تقاضا گر درون همچون جنین /چون تقاضا می کنی اتمام این .سهل .] یا در دیوان شمس است":ای که ۴۸۳۵ -۴۸۳۴ :۳ [" گردان ره نما توفیق ده /یا تقاضا را بهل بر ما منه ] .ببینید در ۴۳۴۰ میان جان من تلقین شعرم می کنی /گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم"[غزل واقع، یک جور یگانگی و وحدتی هم با اون الهام کننده، با آن تلقین کننده قائل است و بیان می کند و از این قبیل فراوان در سخنان مولنا هست...دست کم مولوی خودش چنین می اندیشیده، خودش کار خودش را، و سمت خودش را چنین می دیده و چنین معرفی کرده (""دین شناسی مولنا"، جلسه اول، هفتم فروردین و در این جا مولوی خصوصا سخنانش خیلی گرم است، خیلی هم شنیدنی است، چون خیلی احساس قرابت با انبیأ می کرده، و خوب می دیده خودش را که کم و بیش تو همان جاده پا گذاشته، و سر همون سفره نشسته .شریک الاذواق پیامبران است .یک بانگی که خداوند در انداخته، قوی ش را پیامبران شنیدند، ضعیفش را هم این ها دارند می شنوند، توجه می کنید .بدون واهمه و بدون رودرباسی می گوید که به ما هم الهام می شود، به ما هم وحی می شود، منتهی ما اسمش را نمی گذاریم وحی، "از پی روپوش عامه در بیان /وحی دل . ] می گوید برای سرپوشی بهش نمی گوئیم وحی، والا وحی است دیگر ۴۴۰۶ :۸ [" گویند آن را صوفیان وحی که شاخ و دم ندارد .اگر وحی به زنبور می شده، اگر وحی به مادر موسی می شده، اگر وحی به اَ زمین می شود که روز قیامت ]، خوب چرا به ما نشود، بله؟ "این که ۰ ه [زلزال، َ ى ل َحْوَ أ َكَّبَ ر َّنَأِب کرمناست و بال می رود /وحیش از زنبور کی کمتر بود .چون که اوحی الرب الی النحل آمدست/خانه ] .تو قرآن است دیگر، خداوند به زنبور وحی کرد، و ۴۶۶۳ و ۴۶۳۴ :۰ [" وحیش پر از حلوا شده است .] "این ۴۶۳۵ :۰[" زنبور تولید کننده عسل شد
این همه تعارض شگفت انگیز است .تمایز "وحی حق"- یعنی سخنان خداوند- از "وحی دل "نزد سروش باورناکردنی است .او که می گوید :الف- خدا وجود غیر شخصی ناانسانوار است .ب- خدا سخن نمی گوید . پ- خدا فرستاده ای(رسول و نبی )ندارد .ت- خدای غیرشخصی ناانسانوار قادر به تأیید سخنان هیچ کس نیست .پ- قرآن خواب های محمد است . ا - اول :وحی ، اینک که نیازمند اثبات وحیانی بودن مثنوی است سخنان خداوند- را پایان نایافته به شمار می آورد . ا ثانیا :تنها تفاوت محمد و مولوی را در این می داند که محمد از سوی خداوند مأموریت داشته سخنان او را ابلاغ کند، اما مولوی از سوی خداوند چنین مأموریتی نداشته است . ا ثالثا :مولوی با این که مأموریتی نداشته، اما همه وحی اش را در مثنوی و دیوان شمس بیان کرده است. بعید است سروش از این همه ناسازگارگویی آگاه نباشد .پس چرا او که از ناسازگاری ها و پریشان بودن قرآن می نالد، خود ناسازگار و پریشان سخن می گوید؟
اما آیا احساس مأموریت و رسالت هدایت بخشی منحصر به پیامبران میماند؟ پاسخ مثبت سروش به این پرسش رفته رفته تغییر میکند. او در آبان سال ۱۳۷۳ مینویسد: “اگر پای دید انسانی به میان آید، همه ما نسبت به هدایت گمراهان مسئولیم و هیچ چیز ما را از عمل معاف نمیدارد.”[14] سروش رفته رفته رسالت پیامبرانه هدایت بخشی را به صراحت بر دوش “روشنفکری دینی” مینهد، و ادعا میکند که هدایت کشتی جامعه مسلمین با روشنفکران دینی است، و آنان باید حریصانه- همچون پیامبر- مردم را هدایت کنند.[15]
بنابراین، سروش رفته رفته هر دو رکن پیامبری را از انحصار پیامبران به معنای خاص کلمه خارج میکند، و این مجال را برای همگان میگشاید که علی الاصول واجد این صفات پیامبرانه شوند.
اما در این جا باید بپرسیم که از منظر سروش کدام یک از این دو رکن نبوّت نقش اساسی تری در پیامبری دارد. سروش بدون هیچ ابهامی معتقد است که مغز پیامبری همان است که مغز دین به شمار میرود- یعنی تجربه دینی/وحیانی. او در سال ۱۳۷۷ در این باره مینویسد: “آنچه بالذات دینی است، تجربه دینی است. و این تجربه دینی همان است که در مورد پیامبران، “تلقی وحی” نام میگیرد…این تجربه دینی است که ذاتاً دینی است و هرکس واجد آن باشد به درجهای از درجات پیامبر است.”[16]
بنابراین، از منظر سروش، تجربه دینی یا همان وحی تنها پدیده ذاتا دینی است، و هر کس که به آن دست یابد، به مرتبهای از مراتب پیامبری دست یافته است- حتّی چه بسا فرد در این سیر به چنان مرتبتی برسد که پیامبران سلف بر منزلت او غبطه بخورند. بنابراین، قلب نبوّت این تجربه دینی- وحیانی است: “[این تجربه] تنها پدیده حقیقتاً و جوهراً دینی [است]، که چون جرقههای قدسی در نفوس طیبه پیامبران میدرخشیده و برای مدتی کوتاه یا بلند وجودشان را روشن میکرده و چشم شان را بر بواطن این عالم میگشوده است. هرجا که پای چنین تجربهای باز شود، حقیقت دین در آنجا حضور پیدا کرده است.”[17]
بنابراین، آخرین تقریر سروش از نظریه پیامبری این گونه میشود: پیامبری مبتنی بر دو رکن است: رکن اوّل عبارتست از خواب، و رکن دوّم عبارت است از یک احساس یقین درونی قوی که از درون خود فرد- یعنی فرد خواب بیننده- میجوشد و او را به هدایت مردم برمی انگیزد. هر کس که خوابهای رسولانه ببیند و در خود احساس مأموریت و رسالت ابلاغ و هدایت کند، پیامبر/رسول است. و البته آن خوابهای پیامبرانه، مطابق نظر سروش، در انحصار پیامبران (به معنای اخص کلمه) نیست، و احساس مأموریت و رسالت هم امری نیست که افراد غیر پیامبر (به معنای اخص کلمه) نتوانند در درون خود بیابند. به این ترتیب، باب پیامبری گشوده و حلقه پیامبران بسی فراخ میشود.
بنابراین، مقدمه اوّل سروش این است که پیامبر کسی است که دو ویژگی مهم دارد: ویژگی اصلی او آن است که در معرض وحی قرار بگیرد (یعنی خوابهای پیامبرانه ببیند/بسازد که گوهر آن رؤیت “خدای بی صورت” است)، و نیز در نتیجه این خوابهای رسولانه- یعنی رؤیت صورت بی صورت- در خود احساس رسالت در هدایت معنوی و دینی مردم را بیابد
اما مقدمه دوّم این است که آیا عبدالکریم سروش خود واجد این دو صفت هست یا نه. من در مقالات پیشینام در این باره به تفصیل بحث کردهام و خواننده را به آن نوشتهها ارجاع میدهم. اما اجمالا به نظر میرسد که پاسخ سروش به این دو پرسش مثبت است. او به صراحت خود را در معرض وحی میداند. برای مثال، او در جایی ادعا میکند که نظراتش را در خصوص خواب بودن وحی از طریق وحی دریافته کرده است: “در واقع این تئوری رویایی بودن وحی هم برای خود من هم یک رویا بود. برای خود من هم یک وحی بود. و لذا خیلی کم ندارد از خود موضوع و صورت مسئله”.[26] او به تفصیل از خوابهای پیامبرانهاش (و خصوصا رؤیت صورت بی صورت) یاد میکند، و خود را موظف میداند که تجربههای دینی (یعنی خوابهای پیامبرانه اش) را با دیگران در میان بگذارد (خوابهای رسولانهاش را به همه ابلاغ کرده است)[27]، و به نظر میرسد که به عنوان تنها “روشنفکر دینی” واقعی بار گران “هدایت” پیامبرانه و رازدارانه را سالهاست که بر دوش خود احساس میکند، و معتقد است که در طول سه دهه اخیر عمرش در کار هدایت بخشی مردم کارنامه بسیار کامیابی داشته است.[28] اگر کسی این دو مقدمه را در کنار هم قرار دهد، آیا حق ندارد از خود بپرسد که آیا سروش به واقع ادعای پیامبری میکند؟
“من در نوشتههای خودم کوشیدهام که مسئله وحی را خیلی سهل الهضم کنم و شاید پیچیدگی هایش را بگیرم ازش. دست کم برای کسانی که طالب شناختن رمز و راز وحیاند. و آن این که من وحی را تحویل کردم یا تشبیه کردم به رویا. و البته این بی سبب و بی اساس هم نبود. گفته ام وحی ای که به پیامبران میشد در واقع مثل خوابی بود که میدیدند. شبیه خوابی است که ما هم میبینیم. و به این ترتیب در واقع فهم این پدیده تسهیل میشود. این که آدم فکر میکند خدا چه جوری با یک کسانی سخن میگوید و در گوش آنها میخواند، من فکر میکنم اگر هر یک از ما به رویا، به خواب دیدنمان مراجعه کنیم تا حدود زیادی میتوانیم یک درکی از این پدیده پیدا بکنیم. هیچ کسی نیست در زندگی اش خوابی ندیده باشد و در خواب مثلاً کسی با او سخنی نگفته باشد. منظرهای را ندیده باشد. و پس از خواب مثلا به دنبال تعبیرش و تأویلش بر نیامده باشد. خوابی از دیگری نشنیده باشد. اگر شما به خود پدیده خواب که باهاش آشنا هستید، با زندگی تان عجین و آمیخته است مراجعه کنید، مداقه کنید و بشکافیدش، بازشکافی کنید، به گمان من تا حدود زیادی به حقیقت وحی میتوانید پی ببرید” (“پرسش و پاسخ با دکتر عبدالکریم سروش؛ دانشگاه تگزاس”، دقیقه ۸۸- ۸۱ ).
“قل“ها یا “ما نازل کردیم“ها بدین معنا نیست که خدا گفته یا نازل کرده است، بلکه پیامبر در خواب دیده است. یعنی “مرتبهای از روان او[محمد] در مرتبه دیگری از روان او[محمد] نظر کند و این را از قبیل انزال و تنزیل به شمار” آورده است (روش تعبیر رویای رسولانه، دسامبر ۲۰۱۴. بخش اول، دقیقه ۱۴ ).
“وحی را پیامبر تولید میکند. وحی در واقع تألیف پیامبر است. خداوند یک شخصیتی آفریده، همین و بس. بقیه اش به او واگذار شده” (برنامه پرگار بی بی سی، دقیقه ۲۸- ۲۴ ). “وجود پیغمبر همان وحی ای است که خدا کرده. خدا به پیامبر وحی نمیکند، همین وجودش وحی است” (دقیقه۵۳ و ۵۴ ).
“کلّ قرآن که خواب پیغمبر است از نظر من…پیغمبر واقعاً در رؤیا دیده آدمی، ملائکه ای، شیطانی، امری، و بعد امتناع و عصیانی، اطاعتی، همه اینها را راحت ملاحظه کرده مثل یک صحنههایی که من و شما تو خواب میبینیم. حالا البته ایشون خوابش، خواب قدسی است، خواب پیراستهای است، پاکی است، و خبر از حقایق عالم میدهد، کما این که همین قصه کلاً عمقی دارد، تأثیر لازم دارد و پرده از واقعیت وجود ما بر میدارد…در قرآن میگوید که آن خوابی که به تو نمودیم “وَمَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِى أَرَیْنَکَ إِلَّا فِتْنَهً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرْءَانِ” [اسرأ، ۶۰] و شجره ملعونه در قرآن. خیلی از مفسرین گفتهاند که منظور از شجره ملعونه که پیغمبر در خواب دید یعنی بنی امیه که بعداً میآیند. من این اواخر یکی از مفسرین هم عصر خودمان را دیدم که سخن خوبی گفته بود، گفته این شجره ملعونه همان درخت ممنوعهای بوده که آدم قرار بوده از او نخورد و این را خدا میگوید ما تو خواب به تو نشان دادیم این شجره ملعونه را…این معاد هم یک سفر فکری است، پیامبر آن صحنهها را دیده، و قصه آدم هم همین طور یک سفر فکری است، یعنی حقایقی به این صورت برای او مصور شده اند، که صحنهای هست، خدایی هست، شیطانی و ملائکهای و غیره و غیره، دقیقاً. و حالا ما باید با تفسیر و تعبیر این رؤیاها و این داستانها به حقایق ماوراء آنها برسیم” (“شــرح مثنــوی – دفتــر نخسـت – جلسه ششم“، ۱۷ جولای ۲۰۱۶، دقیقه ۹۳- ۹۰).
“خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود…چنان نیست که محمد مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند…به او نگفتهاند برو و به مردم بگو خدا یکی است…به او نگفتهاند برو و به مردم بگو خدا و فرشتگان و دانایان بر وحدانیت خدا گواهی میدهند…به او نگفتهاند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب…به او خبر ندادهاند که همه چیز تسبیح خدا میکند” (رویای رسولانه ۱).
نکته کلیدی این است که هیچ موجودی در خواب نقش آفرین نیست. تمام خوابها را خود خواب بیننده میسازد. این مدعا بارها از سوی سروش تکرار شده و جای هیچ گونه تردیدی باقی نمیگذارد که مطابق نظر سروش، موسی، عیسی و محمد، خودشان خواب هایشان را ساخته و خدا و ملائکه (جبرئیل) هیچ نقشی در خواب آنها نداشتهاند. به موارد زیر بنگرید:
“می گویند من پدر مرحومم را در خواب دیدم. اولاً: پدر مرحوم خود شما هستید که به شکل پدر مرحوم در میآئید و خودت خودت را میبینی. پدر مرحوم که جایی نیست که توی خواب بنده و شما بیاید، “آن تویی” به قول مولانا، آدمی وقتی که خواب میبیند خودش نزد خودش میرود. ما وجودمان چند لایه است یک لایه از وجودمان نزد لایه دیگری از وجودمان میرود: ”تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/بلکه گردونی و دریایی عمیق. تو به آن وقتی که خواب اندر روی/ تو ز پیش خود به پیش خود شوی”. از پیش خودت به پیش خودت میروی، خودت در گوش خود چیزی میگویی، خودت به صورت دیگری در میآیی. به صورت دوستت، مادرت، پدرت، و با خودت سخن میگویی و فردا فکر میکنی آنها آمدند و با تو سخن گفتند” (عبدالکریم سروش، تعبیر معاد در تئوری رویاهای رسولانه،دقیقه ۱۸/۳۰ تا ۱۹/۳۰ ).
“قرآن یک کتابی است به شدت ادبی. ما اگر این را فراموش کنیم، و گمان کنیم قرآن کتاب خبری است، اشتباه میکنیم. یعنی روزنامهای است، همین طور صاف یک چیزهایی را گفته و نوشته و ما باید بخوانیم و معنی اش را بفهمیم. این بیان روزنامهای است. تو روزنامه بله این جوری نمیگویند. همان طوری که عرض کردم…آن چه که بر این کتاب غلبه دارد جنبه ادبی است، یعنی یک ادیب به معنای واقعی کلمه، حالا خدا، هر که را میخواهیم بدانیم، نشسته و با کمال بلاغت این کتاب را پرداخته. خودش هم افتخار میکند قرآن، میگوید بالاخره مثل من را نمیتوانید بیاورید، جن و انسی هم بشوند، نمیتوانند. پس کجاش است؟ اگر این یک راست چینی بود و همین جور میشد بخوانی بدون این تفننات بلاغی، قرآن، قرآن نمیشد. به همین دلیل هم بود که برخی میگفتند مثل شعر است. مثل شعر هم بود، منتها خوب خدا [یعنی خود محمد] میگفت شاعر نیست، خیال پرداز نیست” (دقیقه ۳۳ – ۳۱ ).
“قرآن برای ما باز میگوید که خدا دشمنان محمّد را، در خواب، در چشم او اندک نمود تا دلیری یابد و به سپاهیان خود دلیری دهد تا در جنگ پیروز شوند، و پیروز شدند. محمّد به راستی گمان کرده بود که دشمنان اندکاند و خواب خود را عین بیداری پنداشته بود. و این تدبیر الهی و مقتضای سرشت خواب بود که وارونهنمایی کرد و اندک را بسیار، و بسیار را اندک نشان داد” (رؤیاهای رسولانه ۲ ).
در پرانتز بگوئیم که نه تنها همه مسلمانان در طول تاریخ خطا کرده و قرآن را تفسیر کرده و خوابها را بیداری گرفته اند، بلکه سروش در اینجا به صراحت تمام مینویسد که محمد هم مرتکب این خطا شد و “خواب خود را عین بیداری پنداشته بود“. وقتی خود محمد میان خواب و بیداری تمایز نمینهاد، روشن است که پیروانش هم با الگو قرار دادن او مرتکب همین خطا شده و میشوند.
به نظر سروش قرآن را سخنان خداوند به شمار آوردن قابل فهم نیست، اما محصول خواب دیدن پیامبر به شمار آوردن کاملاً برای همه قابل فهم است. او در برنامه “پرگار” (بی بی سی) گفت:
“ببینید من که میگویم خواب دیدند اتفاقا این را ما میفهمیم، اما این که خدا حرف زد، خدایی که بی جهت است، بی مثل و مانند است، بدون اعضا و جوارح است، چه جوری با پیامبرش حرف میزنه؟…محصول این مکاشفه خیلی مهم است، اگر بگوئید از جنس خواب بوده، آن وقت محصولش نیاز به خواب گزاری دارد…بنده معتقدم خوک و میمون شدن یهودیان که در قرآن آمده را در خواب دیده اند”.
خدایی که حرف نمیزند، قادر به شنیدن هم نیست. از این رو دعا کردن در فرضیه سروش سخن گفتن با خدای مشخص انسانوار نیست، حدیث نفس و مراقبه است.
مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد(ص) را در تجربه وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلات هیچگاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه «انسانیّت»اش در قرآن نشسته است و هر چه میگوید و میبیند، تجربه ای از افق دید او و در خور ظرفیت خرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آنگاه مسئله «کلام الهی» حلّ و منحلّ خواهد شد و کلام محمّد(ص) به جای کلام خدا خواهد نشست و پستی و بلندی های بلاغت و ورود فرهنگ عربی و قصور و فتور علمی و ظهور چهره بشری خداوند در قرآن، و ورود دعاهایی در قرآن چون سوره حمد (که گفته اند قرآن صاعدست)، تبیین مطبوع و معقول خواهد یافت، و معلوم خواهد شد که همه اینها مقتضای انسان بودن مؤلّف آن دفتر فاخر است که احوال و اطواری متغیّر دارد، و گاهی بر طارم اعلی مینشیند و گاه تا زیر پای خود نمیبیند و با فروتنی تمام میگوید که «من بشری هستم چون شما که دچار وحی میشوم»[۱]. شرط نیست که «یُوحی اِلَیّ» را ببینیم و «اَنا بشرٌ مِثلُکُم» را نبینیم. این قرآن اگر وحی است که هست، وحی است که بشریت و محدودیت محمّد(ص) در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است؛ و چنانکه در جای دیگر آورده ام: خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد قرآن را. وحی البته حقیقتی است که درجات دارد و از زمین گرفته تا زنبور و مادر موسی و محمّد(ص) را فرا میگیرد (به تصریح قرآن). عارفان نیز از تجربه الهام و وحی دم میزدند و نصیب بردن از آن نعمت را با افتخار و ابتهاج اعلام میکردند. عمده، محصول وحی است که نشان میدهد چنان مدّعیاتی رواست یا ناروا. به فرموده عیسی(ع) درخت را از میوه اش میشناسند، و به قول حافظ:
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتدتذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم
در حالی که اگر پای رؤیا را به میان آوریم، حضور و وقوع چنین گسستهایی بسیار طبیعی و مناسب طبع مه آلود خواب مینماید و جای هیچ شگفتی ندارد! همین طور است سبک قرآن در روایت قصّه های تاریخی که بسیار گزینشی و مقطّع است و به عکسهایی ثابت از فیلمی متحرّک میماند که حافظهای آنها را گزینش و نقل کرده است.
۶ . آیه مهمی که در قرآن به محمّد میگوید: لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (زبان خود را نگه دار و در خواندن قرآن شتاب مکن، قیامت/ ۱۶) دلالت روشن دارد که محمّد(ص) با دیدن صحنههای رؤیایی در عرصه خیال شتابزده و از فرط هیجان میخواسته است بلافاصله آنها را با مردم در میان بگذارد. ناظری درونی/ بیرونی (خدا یا جبرئیل به زبان تئولوژیک) او را نهی میکند و میگوید بگذار تا رؤیا به انجام رسد و ما نحوه گزارش آن را به تو بیاموزیم و آنگاه آنها را بر مردم برخوان (إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ* قیامت/ ۱۷ ـ ۱۹). یعنی بگذار پاکنویس شود. آنها را نیاراسته و ویرایش نشده قرائت مکن. سپس ما معنای آنها را به تو میگوییم.
مفسّران عموماً آن را بدین معنا گرفته اند که پیامبر از خوف فراموشی، در خواندن قرآن شتاب میکرد و وحی به پایان نرسیده، آن را به پایان میبرد!
سروش در مصاحبه با نشریه هلندی گفت که قرآن سخنان خداوند نیست، سخنان خود محمد است و چون در حد دانش و عرف زمانه بوده، خطا در آن راه یافته است. در آنجا گفت که بهترین راه تبیین وحی تشبیه آن به شعر و شاعری است. در فرضیه بعدی میگوید که خواب است. ممکن است گفته شود که تفاوت این فرضیه با فرضیه مشرکان در این است که آنها خوابهای محمد را خوابهای پریشان قلمداد میکردند. پاسخ این است که سروش اگرچه خوابهای پیامبر را خوابهای اصیل و متعالی به شمار میآورد، اما در عین حال گوشزد میکند که اساساً ماهیت و سرشت خواب پریشانی است و بدین ترتیب مسئله پریشانی قرآن را حل و فصل میکند. سروش مینویسد:
“نظم قرآنی پریشان است. اینک سؤال بدین برمیگردد که چرا نظم قرآنی پریشان است، و چرا ابتدای سوره با میان و انتهای آن پیوند ندارد، و چرا سخنان خدا در هم میرود و قصه و اخلاق و فقه و غیب و شهادت به هم میآمیزند و درک مراد را بر مفسّر دشوار میسازند؟…این پراکندگی نه معلول تصرّف دشمنان، نه غفلت جمعآورندگان، نه بیخبری صاحب وحی و خدای آدابدان، بلکه از آن است که ساختار روایی سورهها تابعساختار مهآلود و خوابآلود رؤیاهاست که غالباً نظم منطقی ندارند و از سویی به سویی و از گوشهای به گوشهای میروند و فاقد انسجام و انتظام هستند” (رویاهای ۲۲).
بدین ترتیب، محمد در پاسخ مشرکان که وحی را خوابهای پریشان او قلمداد میکردند، به جای انکار، میبایست به آنها میگفت: اساساً پریشانی ماهیت خواب را تشکیل میدهد و نه تنها خوابهای من پریشان است، بلکه خوابهای همه انسانها و شما هم پریشانند. بنابر وحدت شخصی وجود همه ما خود خدا هستیم، خوابهای پریشان میبینیم و خوابهای پریشانمان سخنان خداوند است.
داستان اینقدر پیچیده نیست
محمد یک متوهم بود یک پارانویا فکر میکرد خدا با او صحبت میکنه
در مدینه این توهم به جایی رسید که خدا نوکر محمد شد
محمد به زن مردم نظر داشت خدا آیه میفرستاد اوکی اون برای تو هست
محمد تصمیم میگرفت با ماریه بیشتر از بقیه زنان همبستر بشه
خدا آیه میفرستاد اوکی
مهمانان تا دیر وقت از خونه ی محمد نمیرفتن بیرون
خدا آیه میفرستاد ای مهمانان در خانه ی پیامبر نمانید
محمد آخر عمر نگران بود که بعد از مرگ او چه کسی با عایشه مه رو و لوند همبستر میخواد بشه
خدا آیه میفرستاد زنان محمد ام المومنین هستند و ازدواج با آن ها حرام
محمد یک متوهم بود یک پارانویا فکر میکرد خدا با او صحبت میکنه
در مدینه این توهم به جایی رسید که خدا نوکر محمد شد
محمد به زن مردم نظر داشت خدا آیه میفرستاد اوکی اون برای تو هست
محمد تصمیم میگرفت با ماریه بیشتر از بقیه زنان همبستر بشه
خدا آیه میفرستاد اوکی
مهمانان تا دیر وقت از خونه ی محمد نمیرفتن بیرون
خدا آیه میفرستاد ای مهمانان در خانه ی پیامبر نمانید
محمد آخر عمر نگران بود که بعد از مرگ او چه کسی با عایشه مه رو و لوند همبستر میخواد بشه
خدا آیه میفرستاد زنان محمد ام المومنین هستند و ازدواج با آن ها حرام
اینها آیا وحی است رویای صادقانه ی رسولانه است؟!
بیخیال بابا
قاتلو الذین لایومنون بالله و لابالیوم الاخر و لایحرمون ماحرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین او توا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن یدوهم صاغرون: با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمیآورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کردهاست برخود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند جنگ کنید، تا آنگاه که به دست خود درعین مذلت جزیه بدهند (توبه، ۲۹).
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر