شعرها
«ودنیای من که خلوت است و سنگین/ از اعتبار بی اعتبار این شام های بی شاعر/ از وحشت لرزه های دل سنگفرش کوچه های بی عابر/ تو را به میهمانی روزهای خویش می خواند/ به میهمانی این روزها که ملولند و خسته وغمگین / بیا بیا و بادست های خنیاگرت مرا بنواز/ که رقص آزادی سرریز شود از زخم های آستینم کنده شده بربدنم / چوباد بگذر[د] ازفراز سرم/ تا شکوفه کند این درختِ گمشده درمه / . . . . . . مرا درجنگل بارانی جانت زمین بگذار/ ببین یکباره شیدا می شود جانم / من آنجا که دروغ وتهمت و کشتار و زندان نیست/ برایت از سلوک ساز با آواز می خوانم / برایت تا ابد زن واژه های روشن طناز می خوانم».
مهتاب قربانی دعوت
« . . . چه خوب که تعبیرخوابت را ندیدی / کسی آمد؟ / کسی که اسم نداشت و مثل هیچ کس نبود/ و ازسیاهی ردایش هنگامه ی آرزوی خون هویدا بود / و زمین در هیاهوی زمهریر رد پای خونینش / تا نامعلوم / تا انتظار یک معجزه درکام مرگ شد / آری کسی آمد که مثل هیچ کس نبود/ و دستانش بوی مرگ می داد / و سیاهی ردایش به بزرگی سرزمین همیشه شاد ما بود / آنقدر بزرگ که برگیسوان تمام دختران این بوم آوارشد/ و آن ستاره ی قرمز که درخواب دیده بودی / چه واژگونه تعبیرشد / آنقدر که ستاره کشت وغسل نداده / تن بی جان درخون رنگین شان را برزمین نهاد . . . . . . . . . / کسی آمد/ کسی که مثل هیچ کس نبود / وجای پایش عجیب خونین بود».
«ودنیای من که خلوت است و سنگین/ از اعتبار بی اعتبار این شام های بی شاعر/ از وحشت لرزه های دل سنگفرش کوچه های بی عابر/ تو را به میهمانی روزهای خویش می خواند/ به میهمانی این روزها که ملولند و خسته وغمگین / بیا بیا و بادست های خنیاگرت مرا بنواز/ که رقص آزادی سرریز شود از زخم های آستینم کنده شده بربدنم / چوباد بگذر[د] ازفراز سرم/ تا شکوفه کند این درختِ گمشده درمه / . . . . . . مرا درجنگل بارانی جانت زمین بگذار/ ببین یکباره شیدا می شود جانم / من آنجا که دروغ وتهمت و کشتار و زندان نیست/ برایت از سلوک ساز با آواز می خوانم / برایت تا ابد زن واژه های روشن طناز می خوانم».
مهتاب قربانی دعوت
« . . . چه خوب که تعبیرخوابت را ندیدی / کسی آمد؟ / کسی که اسم نداشت و مثل هیچ کس نبود/ و ازسیاهی ردایش هنگامه ی آرزوی خون هویدا بود / و زمین در هیاهوی زمهریر رد پای خونینش / تا نامعلوم / تا انتظار یک معجزه درکام مرگ شد / آری کسی آمد که مثل هیچ کس نبود/ و دستانش بوی مرگ می داد / و سیاهی ردایش به بزرگی سرزمین همیشه شاد ما بود / آنقدر بزرگ که برگیسوان تمام دختران این بوم آوارشد/ و آن ستاره ی قرمز که درخواب دیده بودی / چه واژگونه تعبیرشد / آنقدر که ستاره کشت وغسل نداده / تن بی جان درخون رنگین شان را برزمین نهاد . . . . . . . . . / کسی آمد/ کسی که مثل هیچ کس نبود / وجای پایش عجیب خونین بود».
مهتاب قربانی «کسی آمد که مثل هیچ کس نبود».
«از بستر متعفن مرداب برخاستم / ار بستر پرحرکت مردابی که بر تمدن چند هزارساله ام چتر زده بود/ و زهر خند ترسناک آدمک های سنگ نبشته ها / ازمیان جنگ وخون و جنازه / از زیر آوار زمین لرزه های مذاهب / از زهدان زنان زنده به گور شده / از تهوع بدمستی کارگران کارخانه در دخمه های مسموم فاحشه خانه ها/ از تمنای چشم های خشکیده بر تصویر مرده و شهوت ساز ستارگان سینما / ازمشت ولگدهای روشنفکران خواب نمای متعصب/ ازهیچ برخاستم . . . . . . وتو ای انسان / که انگشتانت را به تمام قوا برگلوگاه نحیفم فشردی / هرگز به اندازه ی تمام قفل های بسته کلید نخواهی داشت / وتجربه، معیارهای تلاشت را نابود خواهد کرد / و چون تمام آن ها که رفته اند/ گره ای کور خواهی بود برریسمان تاریخ».
مهتاب قربانی [مانیفست]
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر