دین چیست؟
هدايت در مقدمه کتاب «وغ وغ ساهاب» با ريشخندی مخصوص به خود می نويسد: «حالا مردم قدر اين کتاب را نمی دانند. دويست سال بعد حرفهای ما را خواهند فهميد». و اين حقيقتی ژرف و هولناک می باشد.
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده به گور کنیم ، ما برای خودمان تمدن وثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم همه اینها را از ما گرفتند وبجاش فقرو پشیمانی و مرده پرستی و گریه و گدائی و تأسف واطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کونشوئی و خلا رفتن برایمان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است.
عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت و کثافت و شکنجه جانوران برای خدای مهربان و بخشایشگر است خدای جهودی آنها قهار و جبار و کین توز است و همه اش دستور کشتن و چاپیدن مردمان را میدهد وپیش از روز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دخل امتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند که تا زانوی اسبش در خون موج بزند.
تازه مسلمان مومن کسی است که به امید لذتهای موهوم شهوانی و شکم پرستی آن دنیا با فقر و فلاکت و بدبختی عمر را بسر برد و وسایل عیش و نوش نمایندگان مذهبش را فراهم بیاورد. همه اش زیر سلطه اموات زندگی میکنند و مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پست ترین جانوران نمیکنند.
عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی وهنری بپردازند ، کارشان این است که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استعامنه قلیله و کثیره بحث کنند.این مذهب برای یک وجب پائین تنه از عقب و جلو ساخته و پرداخته شده.انگار که پیش از ظهور اسلام نه کسی تولید مثل میکرد و نه سر قدم میرفت ، خدا آخرین فرستاده خود را مامور اصلاح این امور کرده!
تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده اگر پائین تنه را از آن حدف کنیم اسلام روی هم میغلتد و دیگر مفهومی ندارد. بعد هم علمای این دین مجبورند از صبح تا شام با زبان ساختگی عربی سرو کله بزنند سجع و قافیه های بی معنی و پر طمطرق برای اغفال مردم بسازند و یا تحویل بدهند.
سرتا سر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جا سوسی و دوروئی و دزدی و چاپلوسی و کون آخوند لیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت در آوردند.اما مثل عصای موسی که مبدل به اژدها شد وخود موسی از آن ترسید این اژدهای هفتاد سر هم دارد این دنیا را می بلعد.
همین روزی پنج بار دو لا راست شدن جلو قادر متعال که باید بزبان عربی او را هجی کرد، کافی است تا آدم را تو سری خور و ذلیل و پست و بی همه چیز بار بیاورد.مگر برای ما چه آوردند ؟ معجون دل به هم زنی از آرا و عقاید متضادی که از مذاهب و ادیان و خرافات پیشین ، هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناسب بهم در آمیخته شده است، دشمن ذوقیات حقیقی آدمی، و احکام آن مخالف با هر گونه ترقی و تعالی اقوام ملل است و به ضرب شمشیر به مردم زورچپان کرده اند. یعنی شمشیر بران و کاسه گدائی است، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول و جواهر داشتیم چاپیدند. آثار هنری ما را از میان بردند و هنوز هم دست بردار نیستند؛ هر جا رفتند همین کار را کردند.
****************************************
افسانه آفرینش
مجلس باشکوهی پيداست که ميان آن تخت جواهرنگاری گذاشته شده، روی آن خالقاف به شکل پيرمرد لهيده با ریش بلند و موهای سفيد، لباس گشاد جواهردوزی پوشيده، عينک کلفت به چشم زده و به متکای جواهرنگاری یله داده است. یک نفر غلام سياه بالای سر او چتر نگهداشته. پهلوی او دختر سفيدپوستی باد بزن در دست دارد و خالقاف را باد میزند.
خالقاف (به ميکایيلافندی): ميکایيلافندی!
ميکاييلافندی: جان ميکایيلافندی؟
خالقاف: میدانی که کارمان خيلی زیاد میشود. باید دفتر و دستک بگيری. چند نفر محاسب و منشی هم لازم است. بعلاوه به صورتحساب هم خوب رسيدگی بکن. راستی حوض کوثر ترک خورده بود درست کردی؟ مخارجش چقدر میشود؟ ميکاييلافندی: بله قربان! دادم حوض کوثر را آهک و ساروج کردند. هنوز صورت حسابش حاضر نشده.
خالقاف: جبرایيل جان؟
جبراييلپاشا: بله قربان!
خالقاف: نمیدانی چقدر خسته شدهام. اما میترسم ميانش باد بخورد و دستم پی کار نرود. سر پيری چه هوسهایی به کلهام زده! باشد...میروم زودتر آدم را درست بکنم. بعد دیگر آسوده خواهم شد. میروم توی رختخوابم میافتم. یکی از حوریها را میگویم پاهایم را بمالد، تو به من فرنی میدهی، روی زمين را تماشا میکنيم و میخندیم...همچين نيست؟ جبراييلپاشا: بله قربان
باباآدم: اگر چه زندگی اینجا پر از دوندگی و زد و خورد است. اما از زندگی یکنواخت و بیمزه بهشت بهتر است. من در بهشت داشتم خفه میشدم. زندگی تنبلی بخور و بخواب زودتر خسته میکند. نمیدانم این فرشتهها چطور در بهشت ماندهاند. ننهحوا: مخصوصاً خيلی خوب شد که ما را از بهشت بيرون کردند. اقلاً اینجا کشيکچی نداریم و آسوده با هم خوش هستيم. باباآدم: لبهایت را بيار نزدیک، مقصود آفرینش همين است. باباآدم سر خود را جلو میبرد، ماچ محکمی از ننهحوا میکند. ننهحوا هم دست انداخته شاخه درخت را جلو خود میکشد و پشت برگها پنهان میشوند. پرده میافتد. از پشت پرده صدای نعره و زوزه جانوران کم کم خاموش میشود.
*********************************
کاروان اسلام
هر کس نام صادق هدايت را می شنود بی درنگ به ياد اثر مشهور او «بوف کور» می افتد. نامهايی چون «سگ ولگرد»، «زنده به گور»، «سه قطره خون» و يا ديگر آثار او با نام نويسنده آن تداعی می شود. در ادبيات فارسی کمتر کسی را می شناسيم که با بردن نام بردن عنوان کتابش نام نويسنده آن هم به ذهن خواننده تلاقی کند. و اين از ويژگی سبک صادق هدايت است
آقای سکان الشريعه: «بلی، در ينگی دنيا مسکرات را اکيداً ممنوع کرده اند. فلاسفه و حکمای آنجا در اثر مباحثات و مناظرات و مجادلات با اين حقير متحدالرأی شده اند که ختنه را برای صحت فوايد بسيار می باشد و طلاق و تعدد زوجات برای امزجه سودا و بلغمی مزايای فراوان دارد و معتقدند که روزه اشتها را صاف می کند. اين حقير هم گويا در تفسير «مرآت الاشتباه» خوانده ام که برای مرض دوسنطاريا و حرقة البول سخت نافع است».
آقای سکان الشريعه: «در ينگی دنيا که از اقليم دوازدهم است مردمان پولدار زياد دارد و هر کدام از آنها مسلمان بشوند البته واجب الحج خواهند بود. از اين قرار می شود دسته ای قطاع الطريق سر راه مکه بگمارند تا آنها را لخت بکنند و در ضمن مأمورينی در تن آنها شپش بيندازند تا در روز عيد اضحی [عيد قربان] به خونبهای هر شپش که بکشند يک گوسفند در راه خدا قربانی بکنند. البته احوط است که دو گوسفند بکشند، چون هر چه باشد جديدالاسلام هستند و اقوام آنها خاج پرست بوده اند. آنهايی که اسلام را نپذيرند بايد خراج و جزيه به بيت المال مسلمين بپردازند وگرنه مالشان حلال، زن به خانه اش حرام و مهدورالدم هستند».
آقای سکان الشريعه: «بلی در شهر الباريس [پاريس] از بلاد افرنجيه محلی است که به آل ضياء Alesia شهرت دارد و گويا اين ضياء نوه عمه مسلم بن عقيل بوده که يکی از کفار موسوم به سنان بن انس وی را دنبال و شترش را از عقب پی کرده و آن معصوم به بلاد افرنجيه گريخته و ظن قوی می رود که آن محل به نام آن بزرگوار معروف شده باشد. حقير هم در کتاب «اختناق الشهدا» به اين مطلب برخورده ام. البته بايد اقدام مجدانه بشود تا مزار آن جنّت مکان خُلد آشيان را از چنگ کفار به در آوريم و مقرّ اين جمعيت بنماييم که خيلی مناسب است».
«رفقايت چه می کنند؟»
«ژان، نه، عندليب الاسلام يادتان هست در برلين چشمش که به زنها می افتاد به هم می گذاشت و استغفار می فرستاد و ما زير بازويش را می گرفتيم و کورمال راه می رفت؟ خوب، اينجا دلّالی می کند. دلّالِ محبت است و گاهی هم دست چربش را به سر کچل ما می کشد. کار و بارش بد نيست. پريروز خنديد و گفت: ما هم قسمتمان دلّالی بود. در سامره که بوديم صيغه بيست و چهار ساعته می کرديم، اينجا صيغه نيم ساعته برای مردم می کنيم. آن بيست و سه ساعت و نيم ديگرش هم برای اينست که در اينجا به وقت بيشتر اهميت می دهند تا در بلاد اسلامی».
«شما که خودتان اعتقاد به اسلام نداشتيد، پس چرا آنقدر سنگش را به سينه می زديد؟» - «ای پدر! تو هم خيلی رِندی. نمی دانستی که ما همه مان جنگ زرگری می کرديم و چهار نفری دست به يکی شديم تا موقوفات را بالا بکشيم، و کشيديم». - «آخر مذهب؟ آخر اسلام؟» - «مذهبِ چی؟ مگر به جز چاپيدن و آدمکشی است؟ همه قوانين آن برای يک وجب جلوِ آدم و يک وجب عقبِ آدم وضع شده. يادت رفت قوت لايموت مرام اسلام را چطور شرح داده که: يا مسلمان بشويد و از روی کتاب «زبدة النجاسات» عمل کنيد و يا می کشيمتان و يا خراج بدهيد؟ اين تمام منطق اسلام است. يعنی شمشير بُرّنده و کاسه گدايی. اخلاق و فلسفه و بهشت و دوزخ آن را هم يادت هست که تاج چه می گفت؟ که در آن دنيا به مرد مسلمان فرشته ای می دهند که پايش در مشرق و سرش در مغرب است به اضافه هفتاد هزار شتر و قصری که هفتاد هزار اتاق دارد. من حاضرم اعمال شاقه بکنم و به من اين فرشته را ندهند که نمی توانم سر و تهش را جمع بکنم. آن قصر را هم اگر روزی يک اتاقش را جارو بزنم، تازه در آن دنيا جاروکش می شوم و اگر بنا بشود به هفتاد هزار شتر رسيدگی بکنم، در دنيای ديگر شترچران خواهم شد. در صورتی که همه خانمهای خوشگل و دخترهای اروپايی در دوزخ هستند. و اگر ماهيت اشخاص عوض می شود، پس آنها ربطی به اين دنيا ندارند و مسئول کردار و رفتار سابق خودشان نخواهند بود».
«آيا منکر تمدن اسلامی هم می شوی؟» - «کدام تمدن؟ تمدن عرب را می خواهی کتاب شيخ تمساح «آثار الاسلام فی سواحل الانهار» را بخوان که همه اش از شير شتر و پشکل شتر و عبا و کباب و سوسمار نوشته است. باقی ديگرش را هم ملل مقهور از پستی خودشان ساخته و پرداخته و به دُمِ عربها بسته اند. چرا همين که ممالک متمدن عرب را راندند، دوباره رجوع به اصل کرد و با چپی اگالش دنبال سوسمار دويد؟»
«پس اين همه جانماز آب کشيدن، اين همه عوام فريبی برای چه بود؟» - «مگر ما نبايد نان بخوريم؟ اين کاسبی ماست. دکان ماست که مردم را خر بکنيم. مرحوم ابوی خدابيامرز، از آن آخوندهای بی دين بود. هميشه به ترکی می گفت: «ای موسولمان قارداش، سنين اياقين هارا چاتدی که پخ چخارتمادی؟» يک روز يک شيشهه گلابی را به دو روپيه به يک ضعيفه زوار فروخت و گفت: سر آن را محکم نگهدار تا همزادت در نرود. من گفتم: ای بابا، تو ديگر چرا؟ جواب داد: اين مردم جنّ دارند، اگر من جنّ آنها را نگيرم، يکی ديگر می گيرد. پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان می شويم. همينقدر بايد خدا را شکر بکنيم که همه مان زرنگ بوديم و توانستيم گليم خودمان را از آب دربياوريم، وگرنه تبليغ اسلام را کرده بوديم حالا هر کدام توی يک مريضخانه خوابيده بوديم و پشت گردنمان هم يک مشمع خردل چسبيده بود». - «راستی، حالا شما چکاره هستيد؟»
«راستی، حالا شما چکاره هستيد؟» - «من ديدم پولها دارد به ته می کشد، آمدم با ضعيفه صاحب اين ميکده شريک شدم. اسم اينجا را هم عوض کردم». شيشه در را نشان داد که رويش نوشته بود: «مِيسَر بار» (نوشگاه ميسر). - «ميسر يعنی چه؟» - «اين را به يادگار همان آيه های تاج درست کردم که هميشه می گفت: «الخمر والميسر». خودش که قمارباز شد من هم می فروش». - «ميسر يعنی شراب؟» - «خود تاج هم معنی اش را نمی دانست. آمد از من پرسيد. در هر صورت، هر کلمه از قرآن سيصد هزار معنی دارد. بگذاريد اين هم يکيش باشد». بعد رويش را کرد به موزيک چيان و گفت: «يک تانگو خوب به افتخار رفيقمان بزنيد» و دستور داد يک گيلاس شراب بوژوله برايم آوردند که به سلامتی کاروانِ اسلام نوشيديم.
پس از اینکه آدم و حوا افریده شدند ، "بابا آدم" از "جبرئیل" می پرسد که مراد (آفریدگار) از آفریدن ما موجودهای دوپا ، چه بوده است ؟ و او در حالی که سرگرم تماشای کار جانوران است ، پاسخ می دهد که : خودش هم نمی داند . پشیمان شده . می دانی ، اینها را آفریده تا بنشیند فِرِنی بخورد ، تماشا کند و بخندد." (افسانهٔ آفرینش/چاپ برلین/ص88و89)
هدايت در مقدمه کتاب «وغ وغ ساهاب» با ريشخندی مخصوص به خود می نويسد: «حالا مردم قدر اين کتاب را نمی دانند. دويست سال بعد حرفهای ما را خواهند فهميد». و اين حقيقتی ژرف و هولناک می باشد.
آنچه اسلام به ایران هدیه داد (صادق هدایت)
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده به گور کنیم ، ما برای خودمان تمدن وثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم همه اینها را از ما گرفتند وبجاش فقرو پشیمانی و مرده پرستی و گریه و گدائی و تأسف واطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کونشوئی و خلا رفتن برایمان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است.
چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان چوس ناله است چونکه با ندبه و زوزه و پرستش اموات همه اَش سرو کار دارند. برای عرب سوسمار خوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده، زنده ها باید به سرشان لجن بمالند و مرگ و زاری کنند.
![]() |
| آنچه اسلام به ایران هدیه داد (صادق هدایت) |
در مسجد مسلمانان اولین برخورد با بوی گند خلاست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادتشان و جلب کفار است تا به اصول این مذهب خو بگیرند. بعد این حوض کثیفیکه دست و پای چرکین خودشان را در آن می شویند و به آهنگ نعره موذن روی زیلوی خاک آلود خودشان دولا و راست میشوند و برای خدای خونخوارشان ورد و اَفسون میخوانند....
عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت و کثافت و شکنجه جانوران برای خدای مهربان و بخشایشگر است خدای جهودی آنها قهار و جبار و کین توز است و همه اش دستور کشتن و چاپیدن مردمان را میدهد وپیش از روز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دخل امتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند که تا زانوی اسبش در خون موج بزند.
تازه مسلمان مومن کسی است که به امید لذتهای موهوم شهوانی و شکم پرستی آن دنیا با فقر و فلاکت و بدبختی عمر را بسر برد و وسایل عیش و نوش نمایندگان مذهبش را فراهم بیاورد. همه اش زیر سلطه اموات زندگی میکنند و مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پست ترین جانوران نمیکنند.
عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی وهنری بپردازند ، کارشان این است که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استعامنه قلیله و کثیره بحث کنند.این مذهب برای یک وجب پائین تنه از عقب و جلو ساخته و پرداخته شده.انگار که پیش از ظهور اسلام نه کسی تولید مثل میکرد و نه سر قدم میرفت ، خدا آخرین فرستاده خود را مامور اصلاح این امور کرده!
همین روزی پنج بار دو لا راست شدن جلو قادر متعال که باید بزبان عربی او را هجی کرد، کافی است تا آدم را تو سری خور و ذلیل و پست و بی همه چیز بار بیاورد.مگر برای ما چه آوردند ؟ معجون دل به هم زنی از آرا و عقاید متضادی که از مذاهب و ادیان و خرافات پیشین ، هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناسب بهم در آمیخته شده است، دشمن ذوقیات حقیقی آدمی، و احکام آن مخالف با هر گونه ترقی و تعالی اقوام ملل است و به ضرب شمشیر به مردم زورچپان کرده اند. یعنی شمشیر بران و کاسه گدائی است، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول و جواهر داشتیم چاپیدند. آثار هنری ما را از میان بردند و هنوز هم دست بردار نیستند؛ هر جا رفتند همین کار را کردند.
****************************************
افسانه آفرینش
مجلس باشکوهی پيداست که ميان آن تخت جواهرنگاری گذاشته شده، روی آن خالقاف به شکل پيرمرد لهيده با ریش بلند و موهای سفيد، لباس گشاد جواهردوزی پوشيده، عينک کلفت به چشم زده و به متکای جواهرنگاری یله داده است. یک نفر غلام سياه بالای سر او چتر نگهداشته. پهلوی او دختر سفيدپوستی باد بزن در دست دارد و خالقاف را باد میزند.
خالقاف (به ميکایيلافندی): ميکایيلافندی!
ميکاييلافندی: جان ميکایيلافندی؟
خالقاف: میدانی که کارمان خيلی زیاد میشود. باید دفتر و دستک بگيری. چند نفر محاسب و منشی هم لازم است. بعلاوه به صورتحساب هم خوب رسيدگی بکن. راستی حوض کوثر ترک خورده بود درست کردی؟ مخارجش چقدر میشود؟ ميکاييلافندی: بله قربان! دادم حوض کوثر را آهک و ساروج کردند. هنوز صورت حسابش حاضر نشده.
خالقاف: جبرایيل جان؟
جبراييلپاشا: بله قربان!
خالقاف: نمیدانی چقدر خسته شدهام. اما میترسم ميانش باد بخورد و دستم پی کار نرود. سر پيری چه هوسهایی به کلهام زده! باشد...میروم زودتر آدم را درست بکنم. بعد دیگر آسوده خواهم شد. میروم توی رختخوابم میافتم. یکی از حوریها را میگویم پاهایم را بمالد، تو به من فرنی میدهی، روی زمين را تماشا میکنيم و میخندیم...همچين نيست؟ جبراييلپاشا: بله قربان
باباآدم: اگر چه زندگی اینجا پر از دوندگی و زد و خورد است. اما از زندگی یکنواخت و بیمزه بهشت بهتر است. من در بهشت داشتم خفه میشدم. زندگی تنبلی بخور و بخواب زودتر خسته میکند. نمیدانم این فرشتهها چطور در بهشت ماندهاند. ننهحوا: مخصوصاً خيلی خوب شد که ما را از بهشت بيرون کردند. اقلاً اینجا کشيکچی نداریم و آسوده با هم خوش هستيم. باباآدم: لبهایت را بيار نزدیک، مقصود آفرینش همين است. باباآدم سر خود را جلو میبرد، ماچ محکمی از ننهحوا میکند. ننهحوا هم دست انداخته شاخه درخت را جلو خود میکشد و پشت برگها پنهان میشوند. پرده میافتد. از پشت پرده صدای نعره و زوزه جانوران کم کم خاموش میشود.
*********************************
کاروان اسلام
هر کس نام صادق هدايت را می شنود بی درنگ به ياد اثر مشهور او «بوف کور» می افتد. نامهايی چون «سگ ولگرد»، «زنده به گور»، «سه قطره خون» و يا ديگر آثار او با نام نويسنده آن تداعی می شود. در ادبيات فارسی کمتر کسی را می شناسيم که با بردن نام بردن عنوان کتابش نام نويسنده آن هم به ذهن خواننده تلاقی کند. و اين از ويژگی سبک صادق هدايت است
آقای سکان الشريعه: «بلی، در ينگی دنيا مسکرات را اکيداً ممنوع کرده اند. فلاسفه و حکمای آنجا در اثر مباحثات و مناظرات و مجادلات با اين حقير متحدالرأی شده اند که ختنه را برای صحت فوايد بسيار می باشد و طلاق و تعدد زوجات برای امزجه سودا و بلغمی مزايای فراوان دارد و معتقدند که روزه اشتها را صاف می کند. اين حقير هم گويا در تفسير «مرآت الاشتباه» خوانده ام که برای مرض دوسنطاريا و حرقة البول سخت نافع است».
آقای سکان الشريعه: «در ينگی دنيا که از اقليم دوازدهم است مردمان پولدار زياد دارد و هر کدام از آنها مسلمان بشوند البته واجب الحج خواهند بود. از اين قرار می شود دسته ای قطاع الطريق سر راه مکه بگمارند تا آنها را لخت بکنند و در ضمن مأمورينی در تن آنها شپش بيندازند تا در روز عيد اضحی [عيد قربان] به خونبهای هر شپش که بکشند يک گوسفند در راه خدا قربانی بکنند. البته احوط است که دو گوسفند بکشند، چون هر چه باشد جديدالاسلام هستند و اقوام آنها خاج پرست بوده اند. آنهايی که اسلام را نپذيرند بايد خراج و جزيه به بيت المال مسلمين بپردازند وگرنه مالشان حلال، زن به خانه اش حرام و مهدورالدم هستند».
آقای سکان الشريعه: «بلی در شهر الباريس [پاريس] از بلاد افرنجيه محلی است که به آل ضياء Alesia شهرت دارد و گويا اين ضياء نوه عمه مسلم بن عقيل بوده که يکی از کفار موسوم به سنان بن انس وی را دنبال و شترش را از عقب پی کرده و آن معصوم به بلاد افرنجيه گريخته و ظن قوی می رود که آن محل به نام آن بزرگوار معروف شده باشد. حقير هم در کتاب «اختناق الشهدا» به اين مطلب برخورده ام. البته بايد اقدام مجدانه بشود تا مزار آن جنّت مکان خُلد آشيان را از چنگ کفار به در آوريم و مقرّ اين جمعيت بنماييم که خيلی مناسب است».
«رفقايت چه می کنند؟»
«ژان، نه، عندليب الاسلام يادتان هست در برلين چشمش که به زنها می افتاد به هم می گذاشت و استغفار می فرستاد و ما زير بازويش را می گرفتيم و کورمال راه می رفت؟ خوب، اينجا دلّالی می کند. دلّالِ محبت است و گاهی هم دست چربش را به سر کچل ما می کشد. کار و بارش بد نيست. پريروز خنديد و گفت: ما هم قسمتمان دلّالی بود. در سامره که بوديم صيغه بيست و چهار ساعته می کرديم، اينجا صيغه نيم ساعته برای مردم می کنيم. آن بيست و سه ساعت و نيم ديگرش هم برای اينست که در اينجا به وقت بيشتر اهميت می دهند تا در بلاد اسلامی».
«شما که خودتان اعتقاد به اسلام نداشتيد، پس چرا آنقدر سنگش را به سينه می زديد؟» - «ای پدر! تو هم خيلی رِندی. نمی دانستی که ما همه مان جنگ زرگری می کرديم و چهار نفری دست به يکی شديم تا موقوفات را بالا بکشيم، و کشيديم». - «آخر مذهب؟ آخر اسلام؟» - «مذهبِ چی؟ مگر به جز چاپيدن و آدمکشی است؟ همه قوانين آن برای يک وجب جلوِ آدم و يک وجب عقبِ آدم وضع شده. يادت رفت قوت لايموت مرام اسلام را چطور شرح داده که: يا مسلمان بشويد و از روی کتاب «زبدة النجاسات» عمل کنيد و يا می کشيمتان و يا خراج بدهيد؟ اين تمام منطق اسلام است. يعنی شمشير بُرّنده و کاسه گدايی. اخلاق و فلسفه و بهشت و دوزخ آن را هم يادت هست که تاج چه می گفت؟ که در آن دنيا به مرد مسلمان فرشته ای می دهند که پايش در مشرق و سرش در مغرب است به اضافه هفتاد هزار شتر و قصری که هفتاد هزار اتاق دارد. من حاضرم اعمال شاقه بکنم و به من اين فرشته را ندهند که نمی توانم سر و تهش را جمع بکنم. آن قصر را هم اگر روزی يک اتاقش را جارو بزنم، تازه در آن دنيا جاروکش می شوم و اگر بنا بشود به هفتاد هزار شتر رسيدگی بکنم، در دنيای ديگر شترچران خواهم شد. در صورتی که همه خانمهای خوشگل و دخترهای اروپايی در دوزخ هستند. و اگر ماهيت اشخاص عوض می شود، پس آنها ربطی به اين دنيا ندارند و مسئول کردار و رفتار سابق خودشان نخواهند بود».
«آيا منکر تمدن اسلامی هم می شوی؟» - «کدام تمدن؟ تمدن عرب را می خواهی کتاب شيخ تمساح «آثار الاسلام فی سواحل الانهار» را بخوان که همه اش از شير شتر و پشکل شتر و عبا و کباب و سوسمار نوشته است. باقی ديگرش را هم ملل مقهور از پستی خودشان ساخته و پرداخته و به دُمِ عربها بسته اند. چرا همين که ممالک متمدن عرب را راندند، دوباره رجوع به اصل کرد و با چپی اگالش دنبال سوسمار دويد؟»
«پس اين همه جانماز آب کشيدن، اين همه عوام فريبی برای چه بود؟» - «مگر ما نبايد نان بخوريم؟ اين کاسبی ماست. دکان ماست که مردم را خر بکنيم. مرحوم ابوی خدابيامرز، از آن آخوندهای بی دين بود. هميشه به ترکی می گفت: «ای موسولمان قارداش، سنين اياقين هارا چاتدی که پخ چخارتمادی؟» يک روز يک شيشهه گلابی را به دو روپيه به يک ضعيفه زوار فروخت و گفت: سر آن را محکم نگهدار تا همزادت در نرود. من گفتم: ای بابا، تو ديگر چرا؟ جواب داد: اين مردم جنّ دارند، اگر من جنّ آنها را نگيرم، يکی ديگر می گيرد. پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان می شويم. همينقدر بايد خدا را شکر بکنيم که همه مان زرنگ بوديم و توانستيم گليم خودمان را از آب دربياوريم، وگرنه تبليغ اسلام را کرده بوديم حالا هر کدام توی يک مريضخانه خوابيده بوديم و پشت گردنمان هم يک مشمع خردل چسبيده بود». - «راستی، حالا شما چکاره هستيد؟»
«راستی، حالا شما چکاره هستيد؟» - «من ديدم پولها دارد به ته می کشد، آمدم با ضعيفه صاحب اين ميکده شريک شدم. اسم اينجا را هم عوض کردم». شيشه در را نشان داد که رويش نوشته بود: «مِيسَر بار» (نوشگاه ميسر). - «ميسر يعنی چه؟» - «اين را به يادگار همان آيه های تاج درست کردم که هميشه می گفت: «الخمر والميسر». خودش که قمارباز شد من هم می فروش». - «ميسر يعنی شراب؟» - «خود تاج هم معنی اش را نمی دانست. آمد از من پرسيد. در هر صورت، هر کلمه از قرآن سيصد هزار معنی دارد. بگذاريد اين هم يکيش باشد». بعد رويش را کرد به موزيک چيان و گفت: «يک تانگو خوب به افتخار رفيقمان بزنيد» و دستور داد يک گيلاس شراب بوژوله برايم آوردند که به سلامتی کاروانِ اسلام نوشيديم.
پس از اینکه آدم و حوا افریده شدند ، "بابا آدم" از "جبرئیل" می پرسد که مراد (آفریدگار) از آفریدن ما موجودهای دوپا ، چه بوده است ؟ و او در حالی که سرگرم تماشای کار جانوران است ، پاسخ می دهد که : خودش هم نمی داند . پشیمان شده . می دانی ، اینها را آفریده تا بنشیند فِرِنی بخورد ، تماشا کند و بخندد." (افسانهٔ آفرینش/چاپ برلین/ص88و89)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر