۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

آیا اسلام با سکولاریسم سازگار است؟

مشخصهٴ مشترک نظام‌های سکولار در این است که “مشروع” نیستند، اگر مشروعیت، پیروی از شرع، فرمان‌پذیری از یک کانون قدرت دینی و یا فرمان‌روایی به نام دین باشد. نظام‌های سکولار حقانیت خود را از چیزی یا جای دیگری می‌گیرند، مثلا درمورد نظام‌های دموکراتیک آنها خود را مظهر خودفرمانی شهروندان می‌دانند، مظهر اراده‌ای که با انتخاب‌های دوره‌ای و آزاد تجلی می‌یابد. اگر در مورد آنها هم از اصطلاح “مشروعیت” استفاده می‌شود − مثلا در ترکیب مشروعیت دموکراتیک − منظور یک مشروعیت غیرشرعی است، مشروعیت زمینی و ناوابسته به شریعت و شریعت‌مداران است.


أکید کنیم سکولار شدن یعنی رفع تبعیض. بر این قرار جنبش سکولار جنبشی است علیه نظام آپارتاید دینی. با این توضیح این را نیز می‌توانم بگویم که در کانون ایده سکولاریسم ایده رفع تبعیض قرار دارد.

سکولاریزاسیون سیاسی شرط لازم و اجتناب‌ناپذیر برای دموکراسی است، اما شرط کافی آن نیست. رهایی از دست شریعت‌داران یک گام در مسیر رهایی است و این مسیر به آن منحصر نمی‌شود.

۱. در باره هسته مرکزی سکولاریسم
ایده سکولاریسم به مفهومی که ما امروز از آن سخن میگوییم گره خورده به جهان دگرگون شده مسیحیت اروپایی است، جهانی که درپی عصر نوزائی (رنسانس) و سپس روشنگری هویدا شد، وبه اقتدار مطلق دین در حوزه های سیاست، اقتصاد، جامعه و فرهنگ پایان داد. سکولاریسم اروپایی به حقوق شهروندی و اصالت فرد، برخاسته از لیبرالیسم، گره خورد و حقوق انسانی را از امتیازی اعطا شده به حقی برگرفته از وجود قائم به ذات شهروندان تبدیل کرد. سکولاریسم اروپایی انسان را به زمان حال و اکنون آورد تا همین جا حکومت را از خیال خدایی بودنش بگیرد، خود را صاحب خانه بداند و با زمینی کردن مذهب مسئولیت بد و خوب زیستنش را به خود برگرداند.

سکولاریسم هم میخواهد دین را دنیوی کند و هم حکومت و دولت و دولتمداری را از استیلا و قیمومیت دین آزاد کند، اما چگونگی مناسبات مردم با حکومت و مشروعیت آن الزاما به سکولار بودن حکومت مربوط نمیشود. حکومت مشروع دموکراتیک حکومتی است که متکی بر رای آزاد اکثریت انسان های شهروند شده باشد. حال اگر این گونه نباشد و حکومت مشروعیت دموکراتیک نداشته باشد و مردم هم چنین حکومتی را نخواهند حکومت باز هم میتواند سکولار باشد. البته آنجا که بیرون کشیدن حکومت واحاد مردم از سلطه دین ممکن نباشد، حتی اگر مردم به دست خود و با اکثریت حقوق شهروندی خود را به امت بی اختیار و امامان صاحب اختیار فروخته باشند خود به خود وجه اصلی دموکراسی یعنی اجماع اراده فردی شهروندان قائم به ذات در رای اکثریت ممکن نمیگردد، آری امت اسلامی شهروند آزاد دولت ساز نیست و این همان نقطه تلاقی سکولاریسم و دموکراسی است. در این میان اشکال ناقص و میانی، یعنی دموکراسی محدود بدون سکولاریسم (تئوری حکومت دموکراتیک دینی) هم دیده شده که این تناقضی است اشکار در جوهر مفهومی دموکراسی و شاید به دورن گذار جوامع عقب مانده و بیشتر اسلامی مربوط باشد.

 حقوق آزادی‌ها و شهروندی و حقوق اجتماعی با تصویر انسان و جامعه در کلام و فقه اسلامی بیگانه است”. و این جان کلام مجتهد شبستری است برای روشن کردن جایگاه اسلام و نهادهای دینی در جامعه سکولار، جامعه ای که در آن دینداری اسلامی حتی در شرایط اکثریت بودن باید تنها یکی از گزینه ها باشد. واقعیت جمهوری اسلامی ایران اما مبتنی بر استنتاج آیت الله خمینی (کتاب حکومت اسلامی، تهران ۱۳۵۷، ص. ۱۳۴ به بعد) از جایگاه سیاسی ویژه پیامبر اسلام در ساختار دولت اسلامی است. میگوید که پیامبر اسلام تنها نبی و رسول نبوده، او ولی نیز بوده، چون دولت اسلامی تشکیل داده و در جایگاه ولی فقیه با تکیه بر قانون خداوند یعنی خالق بر مخلوقین ولایت میکرده. با توجه به تقسیم فضای زندگی مسلمانان به “دارالحرب” و “دارالاسلام” و لزوم جنگ با کفار برای نابودی فتنه و مشرکین دیگر جایی برای گزینه ای دیگر در انتخاب دین و یا حکومت و حاکمیت باقی نمی ماند. درالاسلام ولایتی جامعه ای است عشیره ـ-مذهبی که فرد تنها در تعلقش به امت اسلامی حضور اجتماعی میابد، این تعلق اجباری و موروثی است و هزاران فرسنگ دور از الزامات جامعه سکولار. اگر در اروپا  مردم در پی تجربه جنگهای خانمان برانداز مذهبی به اخلاقیات سکولار برای تامین صلح اجتماعی رسیدند، در جوامع اسلامی از افغانستان و جزیره العرب و عراق و سوریه گرفته تا آفریقا و اندونزی در آسیا جنگهای مذهبی داخلی و میان کشوری “تازه” آغاز شده اند و پایانشان نامعلوم. پرسش جایگاه دین و نهادهای دینی در جامعه سکولار را شاید بتوان برای این بخش از جهان در پایان این جنگها نیک تر پاسخ داد.

واژه سکولاریسم، در مفهوم بارزترین سمبل و نتیجه آن، یعنی «جدایی أمر حکومت از نهادهای دینی» یا «جدایی دولت از کلیسا (مسجد)» مورد استفاده قرار گرفته شده است.


واژه سكولاريسم
در فرهنگ آكسفورد(2) معناى سكولاريسم چنين ارائه شده است:
تنظيم امور معاش از قبيل تعليم و تربيت، سياست، اخلاق و جنبه‏هاى ديگرى كه مربوط به انسان است، با توجه به دنيا و بدون توجه به خدا و آخرت.
در فرهنگ آريانپور هم سكولاريسم چنين آمده است:
«سكولاريسم به معناى مخالفت با شرعيات و مطالب دينى، روح دنيادارى، طرفدارى از اصول دنيوى و عرفى است و سكولاريست به معناى شخصى است كه مخالف با تعليم شرعيات و مطالب دينى و طرفدار اصول دنيوى و عرفى باشد.»(3)
در هر صورت، كلمه سكولاريسم در فرهنگ لغتها و دائرة‏المعارفها در معانى زير به كار رفته است: دنياگرايى، لادينى، بى‏خدايى، اعراض از دين، طرفدارى از اصول دنيوى و عرفى. در تاريخ غرب نيز در مفاهيم و معانى متفاوتى مانند جدا انگارى دين و دنيا، تفكيك دين از سياست، غير مقدس و غيرروحانى، عقلانيت، علم‏گرايى، نوگرايى و تلقى عصرى و تفكر اكنونى به كار مى‏رود.(4)
بنابر گفته محققين، لفظ سكولار كه فرانسه آن Séculiér و لاتين آن Secularis است، از Seculumبه معناى دنيا يا گيتى در برابر مينو گرفته شده است. Seculum، هم به معناى عصر و دوره و زمان و روح زمان و هم به معناى دنياست. بنابراين، سكولاريسم يعنى گيتى گرايى يا دنياگرايى و در يك كلام دنياپرستى.(5) 

معادل فارسى سكولاريسم
به نظر محققين، گرچه در زبان فارسى معادلهاى مختلفى همچون اعتقاد به دنيوى كردن دين، عرفى كردن دين و جداسازى دين از سياست براى سكولاريسم ساخته شده است، اما مشكل معادل‏سازى بكلّى از ميان نرفته است. برخى علت اين امر را صِرف غربى بودن آن مى‏دانند.(8) برخى نيز علت آن را در روند تركيب انديشه سكولاريزم از ابعاد متنوع و متضاد دانسته‏اند.(9)
به‏نظر مى‏رسد هر دو نظريه داراى اشكال است؛ زيرا هر چند خواستگاه سكولاريسم، اروپاست اما بعضى از معانى سكولاريسم همچون انديشه تفكيك دين از سياست و نظريه جدايى دين از دنيا، در جوامع اسلامى نيز وجود داشته است. بنابراين، درست نيست بگوييم ريشه‏هاى سكولاريسم تنها در غرب است و بس. افزون بر آن، انديشه عدم دخالت دين در حوزه سياست با نظريه حذف دين متباين نيست، بلكه هر دو مراتب مختلف (شديد و ضعيف) يك حقيقت به نام روح دنيامدارى‏اند كه گاهى در مفهوم تفكيك دين و سياست، تبلور مى‏كند و گاهى در معناى طرد دين و ناعقلانى خواندن ماوراءالطبيعه بروز دارد.
بنابراين، به نظر مى‏رسد واژه دنياگرايى از ديگر معادلها جامعتر و به مقصود سكولاريستها نزديكتر باشد؛ زيرا دلايل آنها براى گرايش به دنيا و اعراض از مسيحيت گذشته و اصلاح در آن، عبارت است از: انسان‏مدارى، عقل‏گرايى، علم‏گرايى، فهم بشرى، آزادى انسان و...،(10) كه همه تحت مجموعه واحدى به نام دنياگرايى، جمع شدنى‏اند. از اين رو، مى‏توان تعريف زير را از سكولاريسم ارائه داد:
سكولاريسم، به معناى نگرش دنيوى داشتن به ساحتهاى مختلف حيات انسانى از قبيل حكومت، فرهنگ، اقتصاد، اجتماع و... است.

*******************************************8

ﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢﺑﺎﺗﻌﺮﯾﻒﺟﺪﯾﺪﺧﻮدﺑﮫﺟﻨﮓھﺮآنﭼﮫﮐﮫ"ﻣﻘﺪس "ﭘﻨﺪاﺷﺘﮫﻣﯽﺷﻮدﻣﯽرودوھﯿﭻﭼﯿﺰی رادردﻧﯿﺎ "ﻣﻘﺪس "ﻧﻤﯽاﻧﮕﺎردوھﺮﻓﻌﺎﻟﯿﺖاﺟﺘﻤﺎﻋﯽﯾﺎاﺧﻼﻗﯽراﺗﻘﺪسزداﯾﯽﻣﯽﮐﻨﺪوھﻤﮫآنﭼﮫ .راﮐﮫدراﯾﻦﺟﮭﺎناﺳﺖﺑﮫﻣﺜﺎﺑﮫﻣﺠﻤﻮﻋﮫایازآﻻتواﺑﺰارﻓﺮضﻣﯽﮐﻨﺪ

اﮔﺮﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢراﺑﮫﻣﻌﻨﺎیﺗﺤﻘﯿﻖوﺗﻔﺤﺺآزاداﻧﮫورھﺎازﻗﯿﺪوﺑﻨﺪﺑﺮایﯾﺎﻓﺘﻦﺣﻘﯿﻘﺖﺑﺎاﺳﺘﻔﺎده ازﺧﺮدﺧﺪادادیوﺗﺠﺮﺑﮫوآزﻣﺎﯾﺶوﺗﺤﻘﯿﻖوﺑﺮرﺳﯽوﺑﺎﭘﺎﯾﺒﻨﺪیﮐﺎﻣﻞﺑﮫﻣﺒﺎﻧﯽوﻗﻮاﻋﺪﺗﺤﻘﯿﻖﻋﻠﻤﯽ ﺑﺪاﻧﯿﻢ،درآنﺻﻮرتاﺳﻼمھﯿﭻﺿﺪﯾﺘﯽﺑﺎآنﻧﺪاردﻣﺸﺮوطﺑﺮاﯾﻦﮐﮫاﻧﺴﺎﻧﯿﺖاﻧﺴﺎنرااﺣﺘﺮامﺑﮕﺬاردو آنراﺑﮫﺑﺎدﻓﺮاﻣﻮﺷﯽﻧﺴﭙﺎرد .اﯾﻦﺑﺮداﺷﺖازﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢﻣﺮادفاﺳﺖﺑﺎﻣﻼکوﻣﻌﯿﺎرﻗﺮاردادنﻋﻘﻞ وآزﻣﺎﯾﺶوﺗﺠﺮﺑﮫدرﮔﺸﻮدنﮔﺮهﻣﺸﮑﻼتﻋﻤﻠﯽﺟﺎﻣﻌﮫ .ﺑﺎاﯾﻦﺣﺴﺎب،اﺳﻼمھﯿﭻﺿﺪﯾﺘﯽﺑﺎاﯾﻦﮔﻮﻧﮫ .ﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢﻧﺪارد

ھﺮﮔﺎهﻗﺮاﺋﺖﻣﻌﺘﺪلازﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢراﻣﺪﻧﻈﺮﻗﺮاردھﯿﻢاﺳﻼمﻧﮫﺗﻨﮭﺎﺑﺎآنﻣﺨﺎﻟﻔﺘﯽﻧﺪاردﺑﻠﮑﮫ ﻣﯿﺎن ، ﺟﮭﺎنﺑﯿﻨﯽاﺳﻼﻣﯽاﯾﻦﮔﻮﻧﮫﺳﮑﻮﻻرﯾﺴﻢراﺗﺮوﯾﺞھﻢﻣﯽﮐﻨﺪﭼﺮاﮐﮫﺑﺮﻣﺒﻨﺎیﺟﮭﺎنﺑﯿﻨﯽاﺳﻼﻣﯽ ﻋﺮﺻﮫﺳﯿﺎﺳﯽوﻋﺮﺻﮫدﯾﻦﺟﺪاﯾﯽوﺟﻮددارد .ﺳﯿﺎﺳﺖﺑﺮﻣﺒﻨﺎیﺟﻠﺐﻣﺼﺎﻟﺢودﻓﻊﻣﻔﺎﺳﺪﺷﺎﻟﻮده ﮔﺬاریﺷﺪهواﯾﻦﭼﯿﺰیاﺳﺖﮐﮫﻋﻘﻞآدﻣﯽﺑﮫآندﺳﺘﺮﺳﯽداردﭼﺮاﮐﮫﺧﺮداﻧﺴﺎﻧﯽﻣﯽﺗﻮاﻧﺪﻣﺼﺎﻟﺢوﻣﻔﺎﺳﺪراﺗﺸﺨﯿﺺدھﺪ .اﯾﻦدرﺣﺎﻟﯽاﺳﺖﮐﮫﻣﻮﺿﻮﻋﺎتوﻣﺒﺎﺣﺚدﯾﻨﯽ -ﻣﺨﺼﻮﺻﺎﻣﺴﺎﯾﻞﺗﻌﺒﺪی ﻋﺒﺎرتازﭼﯿﺰھﺎﯾﯽاﺳﺖﮐﮫدرآﮔﺎھﯽازﮐﻠﯿﺎتوﺟﺰﺋﯿﺎتآنﻣﺎﻣﺠﺒﻮرﯾﻢﮐﮫﺑﮫﺳﺮﭼﺸﻤﮫوﺣﯽﻣﺮاﺟﻌﮫ ﮐﻨﯿﻢ .ﺗﻨﮭﺎوﺣﯽاﺳﺖﮐﮫﺑﺮایﻣﺎازﻋﻘﺎﺋﺪوﺷﻌﺎﺋﺮﺗﻌﺒﺪیواﺧﻼقوﻓﻠﺴﻔﮫوﺣﮑﻤﺖﺗﺸﺮﯾﻊﺳﺨﻦﻣﯽ .ﮔﻮﯾﺪ


ﺟﺪاﯾﯽﺑﯿﻦدﯾﻦوﺳﯿﺎﺳﺖدراﺳﻼمدردرازﻧﺎیﺗﺎرﯾﺦاﺳﻼمﻣﻮﺟﺐﺷﺪهﮐﮫدرﺟﺎﻣﻌﮫاﺳﻼﻣﯽدوﻧﮭﺎدﺟﺪاازھﻢﺷﮑﻞﺑﮕﯿﺮد،ﯾﮑﯽﻧﮭﺎدﺳﯿﺎﺳﯽﮐﮫدردوﻟﺖﺗﺠﺴﻢﻣﯽﯾﺎﺑﺪودﯾﮕﺮیﻧﮭﺎددﯾﻨﯽﮐﮫﻣﺘﻮﻟﯿﺎنآنﻋﻠﻤﺎیدﯾﻦﺑﻮدهاﻧﺪ.اﯾﻦﻧﮭﺎدوﻇﯿﻔﮫداﺷﺘﮫاﺳﺖﮐﮫدرزﻣﯿﻨﮫﺗﻔﺴﯿﺮﻧﺼﻮصدﯾﻨﯽوﭘﺎﺳﺦﮔﻮﯾﯽﺑﮫ.ﭘﺮﺳﺶھﺎیدﯾﻨﯽﻣﺮدموآﻣﻮزشواوﻗﺎفوﺟﺮآنھﺎ،ﻧﯿﺎزھﺎیﺟﺎﻣﻌﮫراﺑﺮآوردهﺳﺎزد


 -دوﻟﺖھﺎدرﻃﻮلﺗﺎرﯾﺦاﺳﻼﻣﯽﻣﯽﮐﻮﺷﯿﺪهاﻧﺪازدﺧﺎﻟﺖدرﻣﺴﺎﯾﻞدﯾﻨﯽوﺗﺤﻤﯿﻞﻗﺮاﺋﺘﯽﺧﺎصاز اﺳﻼمﭘﺮھﯿﺰﮐﻨﻨﺪ .ﺑﮫھﻤﯿﻦدﻟﯿﻞﻣﻮﻗﻌﯽﮐﮫﻣﺎﻣﻮنﺣﺎﮐﻢاﻣﻮیﺧﻮاﺳﺖرواﯾﺘﯽﺧﺎصازاﺳﻼم)ﻣﺬھﺐ ﻣﻌﺘﺰﻟﯽ (راﺑﺮﻣﺮدمﺗﺤﻤﯿﻞﮐﻨﺪوﺑﺎرواﯾﺖھﺎیدﯾﮕﺮﺑﮫﺟﻨﮓﺑﺮﺧﯿﺰد؛ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎنﺑﮫرھﺒﺮیاﺣﻤﺪﺑﻦ ﺣﻨﺒﻞﺑﺎﻧﯿﺮویﺗﻤﺎمﺑﺮﺿﺪاﯾﻦاﻗﺪامﺣﺎﮐﻢاﻣﻮیﺑﮫﭘﺎﺧﺎﺳﺘﻨﺪوﻣﺒﺎرزهﮐﺮدﻧﺪﮐﮫﺟﺰﺋﯿﺎتاﯾﻦﻣﺨﺎﻟﻔﺖھﺎ .درﮐﺘﺎبھﺎیﺗﺎرﯾﺦاﺳﻼﻣﯽﺑﮫﺗﻔﺼﯿﻞﻣﺬﮐﻮراﻓﺘﺎدهاﺳﺖ


 -اﻋﺘﺮافﺑﮫﺟﺪاﯾﯽﻋﺮﺻﮫدﯾﻦازﻋﺮﺻﮫﺳﯿﺎﺳﺖدراﺳﻼم،درﭘﮭﻠﻮیاﯾﻦﮐﮫﻣﻮﺟﺐﺷﺪﻣﺬاھﺐ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮناﺳﻼﻣﯽﻓﺮﺻﺖﻋﺮضاﻧﺪامﭘﯿﺪاﮐﻨﻨﺪوھﺮﻣﺬھﺐ،ﻧﮭﺎدھﺎوﻣﺤﺎﮐﻢﻗﻀﺎﺋﯽﺧﺎصﺧﻮدراداﺷﺘﮫ ﺑﺎﺷﺪ؛ﻣﻨﺠﺮﺑﮫاﯾﻦھﻢﺷﺪﮐﮫآﯾﯿﻦاﺳﻼمرواﺑﻂﻣﺴﺎﻟﻤﺖآﻣﯿﺰیﺑﺎآﯾﯿﻦھﺎیدﯾﮕﺮﺑﺮﻗﺮارﮐﻨﺪوﺑﺎآنھﺎ ﺑﺎاﺧﺘﻼفﻓﺮقآن،ھﯿﭻﻣﺸﮑﻠﯽدرھﻤﺰﯾﺴﺘﯽﻧﺪاﺷﺘﮫﺑﺎﺷﺪ .ﺟﺎﻟﺐاﯾﻦﺟﺎاﺳﺖﮐﮫﺗﺎرﯾﺦاﺳﻼمﻧﺸﺎنﻣﯽ دھﺪآﯾﯿﻦاﺳﻼمﺑﺎآنﮐﮫازآﯾﯿﻦﺑﺖﭘﺮﺳﺘﯽﺧﻮﺷﺶﻧﻤﯽآﯾﺪوﻟﯽﺑﺎآنھﻢﺑﺎآنﻣﺪاراﻣﯽﮐﻨﺪوﺑﺮایﻗﻠﻊ .وﻗﻤﻊآنھﯿﭻاﻗﺪاﻣﯽﻧﻤﯽﮐﻨﺪ
اززاوﯾﮫدﯾﺪاﺳﻼم،دوﻟﺖﺑﮫﺷﮭﺮوﻧﺪانﻧﺒﺎﯾﺪﺑﮫﻋﻨﻮاناﻓﺮادیﻧﮕﺎهﮐﻨﺪﮐﮫدوﻟﺖوﻇﯿﻔﮫداﺷﺘﮫﺑﺎﺷﺪآن ھﺎراﺑﮫزوروﻓﺸﺎرﺗﺤﺖﻗﺎﻧﻮنواﺣﺪدرآوردوﻧﮭﺎدھﺎیﺧﻮدراﺑﺮآنھﺎﺗﺤﻤﯿﻞﮐﻨﺪ،ﺑﻠﮑﮫدوﻟﺖﺑﺎﯾﺪ ﺑﮫاﯾﻦاﻣﺮآﮔﺎهﺑﺎﺷﺪﮐﮫﺷﮭﺮوﻧﺪانﻋﺒﺎرتاﻧﺪازﮔﺮوهھﺎیﻣﺘﻨﻮعﻧﮋادیودﯾﻨﯽوﻓﺮھﻨﮕﯽﮐﮫﺑﺎﯾﺪاﯾﻦ ﺣﻖراداﺷﺘﮫﺑﺎﺷﻨﺪﮐﮫزﻧﺪﮔﯽداﺧﻠﯽﺧﻮدراﺗﻨﻈﯿﻢﮐﻨﻨﺪودادﮔﺎهھﺎوﻣﺪارسﺧﺎصﺧﻮدراداﺷﺘﮫﺑﺎﺷﻨﺪ .وﺑﺘﻮاﻧﻨﺪازﮐﺎﻧﺎلھﺎیوﯾﮋهرﺳﺎﻧﮫایﺑﺮﺧﻮردارﺑﺎﺷﻨﺪ


واژه ی سکولار در زبان لاتين به معنای "اين جهانی "، "دنيوی "، "گيتيانه" و متضاد با "دينی" يا "روحانی" است. امروزه وقتی از سکولاريسم به عنوان يک آموزه (دکترين) سخن می گويند، معمولاً مقصود هر فلسفه ايست که اخلاق را بدون ارجاع به جزميات (دُگم های) دينی بنا می کند و در پی ارتقای علوم و فنون بشری است.

نخستين کسی که واژه ی سکولاريسم را به کار برد، جورج ياکوب هالی اوک انگليسی بود. هالی اوک در سال 1846 "سکولاريسم" را برای توصيف "عقيده ای که صرفاً به پرسش ها و مسائلی می پردازد که به محک تجربه ی زندگی اين جهانی آزمودنی هستند" به کار برد (سکولاريسم انگليسی، ص. 60 .(هالی اوک مصلحی سوسياليت بود که اعتقاد داشت دولت بايد در خدمت برآوردن نيازهای بالفعل و کنونی طبقه ی کارگر و مستمندان باشد، نه نيازهای حيات اخروی و ارواح مردمان.

بعدها هالی اوک تعريف صريح تری برای واژه ی ابداعی خود ارائه داد: سکولاريسم در پی ترقی فيزيکی، اخلاقی، و فکری طبيعت بشر تا بالاترين مدارج ممکن است. اين ترقی مقصود اصلی زندگانی است و شامل کمال عملی اخلاق طبيعی، جدای از اتئيسم (بيخدايی) می باشد. تئيسم (خداباوری) يا انجيل، برای ترقی بشر شيوه ها و رويه های مادی پيش می نهد، و اين توافقات را زمينه ی ايجاد وحدت می شمارد. وحدی که امکان می دهند زندگانی را با عقل سامان دهيم و با خدمت برازنده سازيم.

می بينيم که تأکيد او همچنان بر منابع مادی واين جهانی است و نه امور غيرمادی، روحانی، يا اخروی. با اين حال در اينجا هم در تعبير او نشانی از نفی دين نمی يابيم. مفهوم سکولاريسم ابتدا به عنوان فلسفه ای غيردينی (و نه ضد دينی) مطرح شد که متمرکز بر نيازها و مسائل زندگی اين جهانی انسان باشد، و نه نيازها و دلمشغولی های حيات محتمل جهان پس از مرگ. اما فلسفه ی ماترياليستی (ماده گرا) را نيز سکولاريسم خوانده اند. فلسفه ای که هم ابزارهای بهبود زندگانی و هم سرشت جهان را مادی بداند.


 امروزه موماً چنين فلسفه ای را اومانيسم (انسان گرايی) يا اومانيسم سکولاز می خوانند، و سکولاريسم، دست کم در علوم انسانی، معنای بسيار محدود تری يافته است. معنای نخست "سکولار" (و چه بسا مهم ترين معنای آن)، امور"غيردينی" است. در اين کاربرد، اموری را می توان سکولار ناميد که دنيوی و مدنی باشند. در معنای دوم ،به اموری سکولار گفته می شود که در تقابل با امور مقدس، منزه و تخطی ناپذير باشند. در اين کاربرد، چيزی را می توان سکولار خواند که مورد پرستش و تکريم و تقديس نبوده، بلکه قابل نقد، داوری و بازنگری باشد

جورج ياکوب هالی اوک، مبدع واژه ی سکولاريسم، معنای فلسفی آن را به صريح ترين وجه در کتاب سکولاريسم انگليسی چنين بيان می کند: سکولاريسم يک نظام وظايف مربوط به زندگی اين جهانی است. نظامی که مبتنی بر ملاحظات صرفاً انسانی باشد، و عمدتاً کسانی اين عقيده را اختيار می کنند که الاهيات را نامعين، ناکافی، يا باورنکردنی می يابند. اصول اساسی سکولاريسم بدين قرار است:
 o بهبود زندگی اين جهانی توسط ابزارهای مادی.
o اينکه علم معجزه ی حیّ و حاضر اين جهان است.
o اينکه خير در نيکی کردن است. چه خيرجهان ديگری درکار باشد و چه نباشد.
 o نيکی کردن در اين جهان، و پی جويی اين نيکی، خير است.

 رابرت گرين اينگرسول، سخنور و آزادانديش آمريکايی سکولاريسم را چنين تعريف می کند: سکولاريسم دين انسانيت است؛ به امور اين جهان می پردازد؛ به هرچه که سعادت و رفاه اينجهانی را به ارمغان آورد علاقمند است؛ توجه ما را به سياره ی خاصی جلب می کند که حيات بر آن پديدار گشته است؛ بدان معناست که هر فردی واجد ارزش است؛ بيانيه ی استقلال فکری است؛ نيمکت را برتر از منبر می شمارد؛ می گويد آنانی که رنج می کشند بايد گنج يابند و آنان که زر می اندوزند بايد در بند شوند. اعتراضی است عليه خودکامگی کليسايی؛ عليه رعيت يا بنده ی اشباح يا کاهنان بودن. شورشی است عليه تباهی اين زندگانی به پای زندگانی ديگری که هيچ از آن نمی دانيم. می خواهد خدايان هوای کار خود را داشته باشند. تا ما برای خودمان و ديگر انسان ها زندگی کنيم؛ برای اکنون و نه گذشته، برای اين جهان و نه جهان ديگر. می کوشد ما را از خشونت و زشتی، از جهل، فقر و مرض برهاند.


اخيراً برنارد لوئيس مفهوم سکولاريسم را چنين شرح می دهد: واژه ی سکولاريسم نخست در ميانه ی قرن نوزدهم در زبان انگليسی به کار رفته است، و اصولاً بار ايدئولوژيک داشته است. در کاربرد نخستين آن، بر آموزه ای دلالت می کرد که مطابق آن اخلاقيات بايد مبتنی بر ملاحظات اخلاقی و معطوف به سعادت دنيوی انسان باشد، و ملاحظات مربوط به خدا و حيات اخروی را بايد کنار نهاد. بعداً، "سکولاريسم" را به اين معنای گسترده تر به کار بردند که مؤسسات عمومی، به ويژه آموزش عمومی، بايد سکولار باشد و نه دينی. در قرن بيستم، اين واژه معنای وسيع تری يافت، که از معانی قديم و جديد واژه ی سکولار نشأت گرفته بود. امروزه آن را اغلب همراه با "جدايی" [نهادهای دينی و دولتی] به کار می برند، که تقريباً معادل با واژه ی فرانسوی laicisme است که در ديگر زبان ها هم وارد شده، اما هنوز در زبان انگليسی استعمال . نمی شود

 مطابق اين توصيف ها، سکولاريسم يک فلسفه ی ايجابی (مثبت) است که سراسر معطوف به خير زندگانی اينجهانی می باشد. بهبود شرايط انسانی را مسئله ای مادی می داند، و نه روحانی، و بهترين راه حصول اين بهزيستی را تلاش انسان می داند و نه تعبّد خدايان يا موجودات فراطبيعی.

اگرچه سکولاريسم و سکولاريزاسيون ارتباط معنايی نزديکی با هم دارند، اما يکی نيستند. تفاوت اين دو مفهوم در پاسخی است که به پرسش از نقش دين در جامعه می دهند. سکولاريسم مدعی قلمروبی برای معرفت، ارزش ها و کنش هاست که مستقل از اتوريته ی دين باشد، اما ضرورتاً منکر نقش دين در امور سياسی و اجتماعی نيست. سکولاريزاسيون اما، به معنای کنارگذاشتن دين از اين حيطه هاست.

 چه سيطره ی دين مستقيم باشد و چه غيرمستقيم، هنگامی می توان گفت سکولاريزاسيون رخ داده که نهادها از دست مرجعيت و اتوريته ی دين خارج و به قدرت سياسی سپرده شوند، يا اينکه رقبايی برای سيطره ی يک دين بر نهادها ايجاد شود. اين فرآيند به افراد امکان می دهد که از مراجع دينی استقلال يابند – و ديگر لازم نباشد خارج از حيطه ی کليسا يا مسجد يا معبد تابع مرجعيت و اقتدار دين باشند.

يک پيامد عملی سکولاريزاسيون، جدايی کليسا و دولت است – در حقيقت اين پيامد چنان يادآور سکولاريزاسيون است که اغلب اين دو را يک پديده می شمارند، و اغلب به جای "سکولاريزاسيون" از "جدايی کليسا و دولت" سخن می گويند. اما بايد در نظر داشت که سکولاريزاسيون فرآيندی است چند وجهی که در متن جامعه صورت می گيرد، درحالی که جدايی نهاد دين و دولت توصيف جنبه ی سياسی تاين فرآيند اس . جدا شدن نهاد دين و دولت در طی سکولاريزاسيون بدين معناست که مؤسسات خاص سياسی – که به درجات مختلف تحت کنترل دولت هستند- از سيطره ی مستقيم يا غير مستقيم دين رها می شوند. اين بدان معنا نيست که پس از سکولاريزاسيون نهادهای دينی ديگر نمی توانند در مورد مسائل عمومی و سياسی حرفی بزنند، بلکه بدين معناست که ديدگاه های نهادهای دينی ديگر نبايد بر جامعه تحميل شوند، و يا مبنای سياست گذاری های عمومی قرار گيرند. در عمل، دولت بايد تا حد امکان نسبت به عقايد گوناگون و متفاوت دينی بی طرف بماند؛ نه مانع آنها باشد و نه مجری خواسته هايشان.


واژه سكولاريسم(Secularism) برگرفته از واژه لاتينى (Secularis)، مشتق از (Seculum) به معناى «دنيا» يا «گيتى» در برابر «مينو» است. و مفهوم كلاسيك مسيحى آن نقطه مقابل ابديّت و الوهيت است. سكولار يعنى آن چه به اين جهان تعلّق دارد و به همان اندازه از خداوند و الوهيّت دور است. و سكولاريسم با لحاظ تبار لغوى خودانگارى، بى نيازى از دين و طرد آموزه هاى دينى از ساحت اجتماع و مناسبات اجتماعى است و به معناى عرف گرايى يعنى اتكاء صرف به خرد بشرى بدون استمداد از وحى الهى و نيز اعتقاد به اصالت امور دنيوى است. 

از نظر اصطلاح اين واژه در سير تاريخ، معانى گوناگونى همچون، ترخيص كشيشان، تفكيك دين از سياست، تفوّق دولت بر كليسا، تقليب دين، و در نهايت طرد دين از ساحت حيات اجتماعى انسان را به خود گرفت. شايد بتوان به عنوان يك تعريف نسبتا جامع در معناى نهايى و مصطلح آن چنين گفت: سكولاريسم عبارت است از، گرايش كه طرف دار و مروّج حذف يا بى اعتنايى و به حاشيه راندن نقش دين در ساحتهاى مختلف حيات انسانى از قبيل سياست، حكومت، علم، عقلانيت، اخلاق و... است. سكولاريسم به تعبير بسيارى از جامعه شناسان يك گرايش دين ستيزانه است كه در مواردى كه ممكن باشد، معتقد به حذف دين به طور كلّى و استغناى آدمى از وحى و شريعت است. با توجه با توضيحاتى كه تعريف لغوى و اصطلاحى اين واژه گذشت ديگر نيازى به توضيح ارتباط اين دو معنا نيست. در اينجا براى آشنايى شما با زمينه هاى شكل گيرى سكولاريسم مطالبى را به اختصار مى آوريم و سپس به عنوان نمونه به ردّ يكى از شبهات مهم آنان مبنى بر عرضى و دنيوى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص) مى پردازيم. خاستگاه اصلى انديشه جدايى دين از سياست غرب است. در 

“روح مذهبی اما نمی تواند واقعأ دنیوی [سکولار در متن انگلیسی مارکس] شود، چرا که در نفس خود، چه چیزی جز شکل غیردنیوی مرحله ای از تکامل فکر انسان است؟ روح مذهبی تنها تا آن حد [در متن انگلیسی: تنها در صورتی] می تواند دنیوی شود که مرحلۀ تکامل فکر انسان – که این روح، تجلی معنوی آن است – خود، پدیدآید و در شکل دنیوی اش [سکولار آن] استقرار یابد. چنین چیزی در دولت دموکراتیک رخ می دهد. بنیان این دولت، نه مسیحیت، که بنیانی انسانی است[در ترجمۀ انگلیسی: بلکه بنیان انسانی مسیحیت است]. مذهب به صورت وجدان مطلوب و غیردنیوی اعضاء آن باقی می ماند، زیرا مذهب، شکل مطلوب مرحله ای از تکامل انسان است که در این دولت به دست آمده است[ترجمۀ انگلیسی: زیرا شکل مطلوب مرحلۀ رشد انسانی به دست آمده است].”[- متن انگلیسی در پی نوشت ۶]--
مارکس
در این جا مارکس [طبق متن انگلیسی] به طور مبهم، آیندۀ مدنی شدن دین ها در بافت سکولار را پیش بینی می کند. باید افزود که از دید مارکس، “دنیوی” یا سکولارشدن به معنای ریشه یابی وضعیت انسان در خود اجتماع، نه در طرح های ماوراء طبیعی و یافتن اراده برای تغییر مناسبات کهن است. او دنیوی شدن یا امر سکولار را در آن می بیند که تمرکز فضای عمومی و سیاست تنها بر روی انسان و مؤلفه های انسانی باشد. باید درنظر گرفت که نقد مارکس به غیردنیای بودن دین، آن دسته تفسیرها از آموزه های دینی را نشانه می رود که تسلیم در برابر شرایط دنیوی را برای رسیدن به رستگاری آنجهانی تبلیغ می کنند. نقد مارکس متوجه سوءاستفادۀ قدرت ها از دین در طول تاریخ و از راه تفسیرهای تسلیم گرا است.

مارکس، “بنیان نقد غیرمذهبی” را این گونه بیان می کند:
“انسان، مذهب را می سازد، نه مذهب، انسان را؛ مذهب، خودآگاهی و خویش را ارج گذاردن انسانی است که یا هنوز خود را درنیافته و یا وجود خویش را باز گم کرده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که بیرون از این جهان خیمه زده باشد. انسان، جهان انسان، دولت و جامعه است. این دولت و این جامعه اند که مذهب، این آگاهی وارونه از جهان را می سازند، چرا که خود، جهانی وارونه اند. مذهب، نظریۀ عمومی این جهان، دانشنامۀ مختصر آن و منطق آن به شکل عامه پسندش، مایۀ منزلت و معنوی آن، شوق آن، جواز اخلاقی آن، مکمل پرابهت آن، سرچشمۀ عمومی تسلی و توجیه گر آن است. مذهب، تحقق خیالی جوهر انسان است، چرا که جوهر انسان از واقعیتی حقیقی برخوردار نیست. بنابراین مبارزه علیه مذهب، بطور غیرمستقیم، مبارزه علیه جهانی است که رنگ و بوی معنوی آن است”. [۹]
از نظر مارکس، دولت به عنوان گرانیگاه سلطه، دین را به خودآگاهی وارونه ای برای انسان تبدیل کرده است. اما مارکس از این بررسی غافل می شود که باور ایمانی در صورت گسستن پیوند دین با مقولۀ سلطه، یعنی در یک جامعۀ سکولار، آیا قادر به رهایی خود از خودآگاهی وارونه می شود؟ در این متن این نکته مسکوت می ماند؛ برخلاف متن پاسخ به بائر که مارکس به این موضوع نزدیک شده و نوشته: “روح مذهبی تنها در صورتی می تواند سکولار شود که مرحلۀ تکامل فکر انسان – که این روح، تجلی معنوی آن است – خود، پدیدآید و در شکل سکولار آن استقرار یابد”. از متن مارکس نمی توان پرسید: آیا دین ها در وضعیت “مدنی شده” (به تعبیر روسو) همچنان خودآگاهی وارونه خواهند داشت؟ آیا دین مدنی شده می تواند جایی در زندگی و شعور انسان “دنیوی شده” داشته باشد؟ و آیا دین ها می توانند خوانش هایی را گسترش دهند که آزادی بیرونی و درونی انسان را نقض نکنند یا اعتلادهند؟ پیشتر، خوانندگان شیفتۀ مارکس، ابهام ها و شتابزدگی های فیلسوف را با عنصر بیرونی باوری دربست به او پرمی کردند، اما امروز جای آن هست که این متون با نظر نقادانه خوانده شوند.
در نقد فلسفۀ حقوق هگل جلب کرد [۱۰]. مارکس آن جا نوشته:
“رنج دینی هم بیان رنج واقعی و هم اعتراض به رنج واقعی است. دین، آه مخلوق ستمدیده است. قلب جهان بی قلب و روح شرایط بیروح است. دین تریاق مردم است” [برگردان از نگارنده] [۱۱].

در زمینۀ تفتیش عقاید، چند فراز نامۀ جان لاک به دوست متأله هلندی خود، از این قرار است:
“اقرارمی کنم برای من بسیار غریب است که هر انسانی خود را محق بداند فرد دیگری و حتی یک غیرمسیحی را به نام رستگاری او زیر شکنجه بکشد […] اما بی تردید، هیچ کس باور نمی کند که چنین رفتاری بتواند از سر رحمت، مهر یا نیت خیر باشد. اگر هر کس بر آن باشد که انسان ها باید توسط آتش و شمشیر به برخی اصول دینی ایمان بیاورند و تن به این یا آن نیایش بیرونی بدهند و هیچ منع اخلاقی هم در آن نبیند؛ اگر هر کس بکوشد تا خطاکاران را از راه اجبار به اعتراف به آن چه باور ندارند، باایمان سازد و کارهایی بکند که انجیل ها حرام می دانند؛ به راستی، هیچ تردیدی باقی نمی ماند که چنین فردی مایل به همراه کردن جمعی پرشمار با خود برای انجام چنین کاری است؛ اما این که چنین کسی با آن روش ها قصد تشکیل یک کلیسای مسیحی را داشته باشد، به کلی در تصور نمی گنجد. بنابراین، جای شگفتی نمی ماند که چرا آنان که خواهان پیشرفت دین حقیقی و کلیسای مسیحی نیستند، از سلاح هایی استفاده می کنند که به شیوۀ نبرد مسیحی تعلق ندارند[…] مدارا با دگراندیشان دینی، از دید انجیل عیسی و خرد ناب بشریت، گوارا است و برای مردانی تا این اندازه کوردل… ناگوار” [۱۸].

جان لاک با نمونه هایی از زمان خود نشان می دهد که مصیب ها از آن جا ریشه می گیرد که مقام حکومتی به جانبداری از یک فرقه یا دین می پردازد. از این رو تدقیق حدود وظایف مقام مدنی ضروری می شود:
“نخست، مراقبت از روح انسان ها همان قدر وظیفۀ مقام مدنی نیست که وظیفۀ هیچ انسان دیگری. این امر از سوی خدا به او سپرده نشده؛ زیرا به نظر نمی رسد که خدا هرگز اقتداری به یک انسان در برابر انسان دیگری داده باشد تا او را به پذیرش دین خود وادارد. چنین قدرتی با توافق عموم نیز نمی تواند به یک مقام مدنی واگذارشود، زیرا هیچ انسانی نمی تواند رستگاری خود را کورکورانه به انتخاب فرد دیگری، خواه سلطان یا رعیت، واگذارد تا برای او روش ایمانی یا عبادتی تعیین کند” [۱۹].
جان لاک می گوید که دلسوزی برای روح انسان ها نمی تواند کار مقام مدنی باشد، زیرا قدرت او تنها بیرونی است؛ ولی دین حقیقی و نجات بخش، شامل متقاعدشدن ذهن است که بی آن، هیچ کاری مورد قبول خدا قرارنمی گیرد. مصادرۀ اموال، زندانی کردن، شکنجه، و هیچ کاری از این دست، قادر به واداشتن انسان ها به تغییر داوری درونی آنان از امور نیستند.

این فیلسوف در زمینۀ احکام ارتداد و تکفیر که در آن زمان اوج گرفته بود، نوشت:
“هیچ فرد شخصی به هیچ رو حق ندارد به دلیل عضویت کسی در کلیسایی دیگر یا پیروی از دین متفاوت، به بهره مندی او از حقوق مدنی خدشه واردکند. همۀ حقوق و مواهبی که به او همچون یک انسان یا اهل یک شهر تعلق دارد، برای او محفوظ و برکنار از هر دست درازی هستند. هیچ خشونت و آسیبی به او مجاز نیست، خواه مسیحی باشد و خواه بیدین[…] بر اساس انجیل، این رفتار، حکم عقل است و حکم همسبتگی طبیعی که ما با آن زاده شده ایم. اگر هر انسانی از راه درست منحرف شود، این بدبختی خود او است و نه آسیبی به تو؛ از این رو تو حقی در مجازات کردن او در این دنیا نداری، زیرا فرض است که او در دنیای دیگر مکافات خواهد دید” [۲۲].

باروخ اسپینوزا
باروخ (بندیکت) اسپینوزا (۱۶۳۲-۱۶۷۷ ) ۱۹ سال زودتر از نامۀ جان لاک، اثر خود به نام رسالۀ الهیات و سیاسترا نوشت. محورهای تمرکز اسپینوزا در این رساله، وسیع تر از جان لاک در نامه است و از این رو در این جستار، ابتدا به لاک پرداخته شد.
اسپینوزا از تبار یهودیان اسپانیایی بود که توسط فردریک در قرن پانزدهم اخراج شده، به پرتغال رفته بودند. ولی در قرن هفدهم، تفتیش عقاید در پرتقال فعال تر شد و یهودیان را مورد تعقیب و آزار قرارداد. زمانی که پدر و مادر اسپینوزا او را از پرتغال به هلند می بردند، در سیزده سالگی هیمه های آدم سوزی تفتیش عقاید را به چشم دید که دیگراندیشان در آن می سوختند و نیز یهودیانی که حاضر به تغییر دین نبودند با خواندن دعای وحدت در آتش جان می دادند. 
محور نخست اسپینوزا
 تفسیرهای او از مفاهیم الهیات مانند خدا، ایمان، وحدت طبیعت و انسان با خدا، عشق، و پدیدۀ نبوت. اسپینوزا در مورد نبوت، هستۀ اصلی نظریۀ موسی بن مایمون فیلسوف قرن دوزادهم میلادی را گرفت. ابن مایمون معتقد بود نبوت ها جز نبوت موسی همه در خواب یا رؤیت های حاصل مراقبه (مدیتیشن) رخ داده اند و از این رو متون وحی باید با مؤلفه های خواب و رؤیای نبوت تفسیرشوند و نه با معنای ظاهری بازگویی این خواب ها[۲۳]. انتخاب مبحث نبوت از سوی اسپینوزا، اتفاقی نبوده، زیرا بازاندیشی پیرامون نبوت و وحی، نقش کلیدی در هرمنوتیک و تفسیر متن مقدس و در نتیجه خوانش روزآمد از دین دارد.
محور دوم اسپینوزا: استدلال به نفع جدایی مرزهای فلسفه از الهیات در حین حفظ مناسبات و تبادل آن دو با یکدیگر. این دیدگاه اسپینوزا برای پایه ریزی نظری سکولاریزم اهمیت بسیار دارد. او استدلال می کند که حتی راه حل جنگ های مذهبی، همین جدایی الهیات از فلسفه است. زیرا: “فلسفه حوزۀ شناخت است و الهیات حوزۀ پارسایی”[۲۴]. او می گوید دین باید به ترویج احکام محبت و عدالت بپردازد و: “دین باید فهمیدن معنی دقیق آن احکام را به فلسفه واگذارکند، زیرا فلسفه روشنایی حقیقی روح است”. اسپینوزا دو قلمرو را این گونه به هم ارتباط می دهد: انسان از طریق دین مطیع خدا باشد و به کمک فلسفه، شناخت به دست آورد. به این ترتیب، اسپینوا در صورت رعایت اصول فلسفه و میزان خرد، موافق بحث فلسفی پیرامون مفاهیم دین است،. او همچنین بر آن است که ایمان دینی در فلسفه شکوفا می شود و بالعکس. اما تداخل آن ها دردسرزا است. از این رو باید نه الهیات در خدمت فلسفه قراربگیرد و نه فلسفه در خدمت الهیات؛ بلکه هر یک در حوزۀ خود باقی بماند. اسپینوزا با آن که بخش هایی از الهیات و دین را عقلانی می داند، اما از این نظر که همۀ مفاهیم آن ها در قلمرو عقلانی انسان نیستند، الهیات را بخشی از فلسفه نمی داند، زیرا فلسفه برای خود محدودۀ خرد را برگزیده است. از نظر اسپینوزا وجود حوزه های مستقل الهیات و فلسفه، آزادی اندیشه را تضمین می کند. [۲۵]

اسپیوزا سپس استدلال درخشان خود را به میان می آورد که چرا این نتیجه گیری با شواهد همخوان است: زیرا آثار عدالت الهی را تنها در جاهایی می بینیم که مردان عادل بر آن حکم می رانند. وگرنه، جاهای دیگر آن گونه که اسپینوزا به سخن سلیمان نبی اشاره می کند، “عادل و ناعادل، پاک و ناپاک دچار یک سرنوشت می شوند” و نشان از عدل الهی نیست. چنین وضعیت هایی افرادی را که می پندارند مشیت خدا مستقیم بر انسان ها حاکم بوده، طبیعت را به سود آن ها هدایت می کند، نسبت به عدالت الهی بدبین می سازند [۲۹]. اسپینوزا سپس می نویسد:
“پس هم حکم خرد و هم تجربه نشان می دهند که عدالت الهی یکسره وابسته به احکام حاکمان سکولار بوده، در نتیجه، حاکمان سکولار، تفسیرگران عدالت الهی هستند. اینک وقت آن است که به این نکته بپردازیم که اگر ما از خدا به درستی اطاعت کنیم، باید رعایت های بیرونی دین و همۀ اعمال خارجی راستواری با صلح عمومی و بهروزی همخوان بشوند”.[۳۰]









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر