نامه به دختران نازنینم آذر و آیدا
نامه بیست و چهارم
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد. بین سایر دختران سر بلند خواهی شد. اگر جز این باشد آگاه باش:
پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت.
( بخشی از نامه عاشقانه نیما به همسرش )
دختران خوبم می دانید که من پدرتان هستم پس نیما نیستم، اما ممکن است دارای خصوصیاتی باشم که با پرنده وحشی که نیما خود را به آن تشبیه کرده مشابهت هایی داشته باشم.
دختران نازنینم، پرنده وحشی چگونه پرنده ای است؟ نه اینکه او را با بیقراری اش و تن ندادن به طاعت و بندگی و فضای تنگ و حزن آلود قفس می شناسیم.
پرنده ای که میل وصف ناپذیری دارد تا در فضای باز وآزاد پرواز کند و دررویاهایش پرواز را در سپهر نیلگون به خاطر سپرده است، قدر مسلم، این پرنده با قفس انس نمی گیرد و تن به اسارت نمی دهد. پدرتان هم بسان همین پرنده ازروزی که این احساس و تکانه در ذهنش آشیانه کرد مدام به رهایی از میله های قفسی می اندیشید که در پیرامون خود حس می کرد.
این پرنده کم کم که به رمز وراز این آزادگی بیشتر آشنا می شد، شوق سرکش پرواز به جاییکه هوایش آکنده از آزادی و آسودگی است لحظه ای اورا رها نمی ساخت.
دختران دوست داشتنی ام، آن ناملایمات و ناگواری هایی که شما درزندگی من یعنی درزندگی همان پرنده وحشی شاهد هستید تاوان بخاطر سپردن پروازورهایی از بند اسارت بود گر چه شما آنها را حس نکرده باشید.
حدیث بیقراری وآن واپسین پروازاین پرنده، سرنوشت و افقهای پیش روی زندگی او را به کلی دگرگون کرد. پرنده همیشه دوست داشت ومی خواست که پروازآخرین اش را با جفت و جوجه هایش به جایی سفر کند که فارغ از قفس و اسارت باشد و آزادی و امنیت را درهوایش استنشاق کند. اما هزاران دریغ ودرد که تقدیر روزگار چنان رقم خورد که پرنده سالهاست این حسرت را بسان رنجی سنگین و آزاردهنده بربالهای خسته اش حمل می کند.
دختران نازنینم، آیا ما ( ببخشید من ) باید روزهای طولانی انتظاربکشم تا دردهای فراق و تلخکامیها بهبود یابد وپرتوهای روشن دیدارشوق انگیز، میزبان چشمانم شوند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر