۱۳۹۶ مهر ۱۱, سه‌شنبه


                         اخوان ثالث و زمستانی که ماندگار شد!


در این نوشته کوتاه  قصد تحلیل و یا نقد ادبی شعر زمستان نداریم و این رامی گذاریم به عهده ناقدان ادبی اما تلاش می کنیم تلنگری هر چند کوچک از منظر سیاسی به این شعربزنیم. دوستان خوبمان که با شعر انس و الفتی دارند بی تردید اخوان را با همین شعر جاودانه اش یعنی زمستان می شناسند.

این شعر نمادین مملو ازرمز و کنایه را اخوان دوسال  بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد یعنی در سال ۱۳۳۴ سرود. شعر با لحنی حماسی و پرازاستعاره، یأس و فضایی بهت آلود حکایت ازعمق شکست و خفقان افسار گسیخته ای می کند که از فردای کودتای مرداد سال ۱۳۳۲ در جامعه استمرارداشته است.

شاعربعد از بی وفایی دوستان دورو نزدیکش به مردمان اطرافش و عابران خسته از بیدادگری و سر کوب سلام می گوید وانتظارمحبت دارد اما سلامش ار سوی آنان بی پاسخ می ماند . راستی چرا؟ بی گمان سردرگریبان بودن مردم و پاسخ ندادن دیگر همفکران شاعرناشی از یأس ودلمردگی و ترس و وحشتی است که با به قدرت رسیدن دوباره شاه با کمک اربابانش  جامعه را با شتابی تند به منجلات دیکتاتوری و خفقان سوق داده بود.

اخوان با ذوق شاعرانگی ستایش انگیزی اوج ناامیدی و سرخوردگی جامعه روشنفکری زمانه خود را در شعرش به وضوح نشان می دهد. درست است که درمقاطعی ازحیات سیاسی بعضی از جوامع، روشنفکرانی بوده اند که نقش عنصری مدافع عدالت و ایستادگی در مقابل نابرابری و سمتگری داشته اند اما به واقع آنچه هستی و کنش اجتماعی یک عنصر روشنفکر را تعیین می کند خاستگاه اجتماعی و به بیان سیاسی ماهیت طبقاتی اوست.

پیروزی کودتای ننگین ۲۸ مرداد سال ۳۲ و بازگشت دوباره شاه به سریر قدرت و خفقان، خشونت و ستمگری بعد آن، تبعات فقدان حزب و سازمان انقلابی وعدم انسجام نیروهای ضد دیکتاتوری و مدافع رهایی مردم و قدرت بلامنازع اربابان شاه یعنی انگلیس و آمریکا در منطقه بود.

بی تردید آنچه آتش به خرمن بیدادگری خواهد افکند اخگر فروزان آگاهی طبقاتی، تشکیلات سیاسی منسجم یعنی حزب انقلابی و باورعمیق به استقراررهایی وعدالت اجتماعی درجامعه است.

در پایان شعر جاودانه زمستان اخوان را با هم می خوانیم.

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر