۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

باقیات و صالحات جناب شیخ حاج محمد بن صالح
\
بخش چهارم

چند روزی بودکه علامت سؤال بزرگی ذهن جناب شیخ حاج محمد بن صالح را آلوده تر کرده بود. در طول زمانی که فرشتگان مقرب باریتعالی او را ترک کرده بودند، مرتب فکر می کرد که علت ترک سراسیمه فرشتگان مقرب چه بوده؟ یعنی بازجویی و سین و جیم کشیدن ازاوپایان گرفته؟ و گاه دچار این وسوسه هول آور می شد که شاید باز هم بر گردند وسؤال پیچ کردنش را از سر بگیرند. در همین خیالات بود که صدایی مثل غرش رعد برخاست،گرد و خاک مهیبی پراکنده شد و لرزش ترسناک قبرش او را هول زده کرد. . از دور از میان گرد وغبار فرشتگان مقرب قدوس را دید که به طرف قبر او می آیند. جناب شیخ سریع خودش را جمع و جورکرد و پیشدستی نمود و با فرشتگان مقرب سلام و احوالپرسی کرد.
نکیر رو کرد به جناب شیخ و گفت: خوب گوشهایت را باز کن و توجه کن که ما چه می گوئیم. اگر قول بدهی که به تمام سؤالاتی که از تو می کنیم درست جواب بدهی و کذب و خلاف واقعی در گفته هایت نباشد، ما هم قول میدهیم که این آخرین جلسه بازجویی تو باشد و دیگر سین و جیمی از تو نکنیم ولی درغیر این صورت ما مجبورم اوامر پروردگارعالم را اطاعت کنیم و این بازجویی ها ادامه دهیم.
نکیر در ادمه دستوراتش به جناب شیخ گفت: پس به خود فشار بیاوربه سؤالات صحیح جواب بدهی تا خالق عالم هستی ازسر تقصیرت بگذرد و گرفتار لهیب سوزنده جهنم نشوی. جناب شیخ در پاسخ فرشته مقرب با حالت تضرع وهول وهراس گفت: چشم، به روی دیده. سعی می کنم که خشنودی باریتعالی را جلب کنم و دچار عذاب نشوم.
نکیر پرسید: در هفدهم ماه مبارک رمضان سنه ۱۴۰۲ قمری ساعت ۴,۱۴ عصر که قصد خرید نان داشتی و در جلو نانوایی حاج مصطفی انجیره ای از موتور ۱۰۰ یاماهای خودت پیاده شدی، چند نفر درجلو دکان سین نظرنشسته بودندو قلیان می کشیدند از جمله حاج حسین مبرا واز خدا بی خبر واو ترا صدا زد و با تو هم کلام شد، چه صحبتی باهم کردید؟
جناب  شیخ که قصد داشت به هر نحوه از زیر بار پاسخ دادن به این سؤال شانه خالی کند ودنبال بهانه بود که وارد این موضوع طولانی و فرساینده نشود گفت: ازاین واقعه حدود ۳۵ سال می گذرد و خودتان اشراف کامل دارید که من دیگر پیر شده ام و حافظه ام مختل شده و خیلی چیزها را به یاد نمی آورم و رو کرد به نکیر و گفت: خواهش می کنم اگر ممکن است توضیح مختصری بدهید، شاید یادم بیاید. دراین موقع نکیر دفتر بزرگ اعمال جناب شیخ را ورق زد و به او گفت: این حاجی حسین گمراه وفتنه[ توجه کنید این فتنه با فتنه آقا!!! فرق می کند] از تو راجع به رسول خدا سؤالاتی پرسید.
جناب شیخ از همان اول هم خوب یادش بود ومی دانست که منظور فرشته مقرب سریع الحساب چیست ولی نمی خواست توی این چاله پر دست انداز وارد شود. جناب شیخ پس از مکث کوتاهی متفکرانه گفت: بله حالا یک چیزهایی یادم می آید. بله آن کورملعون که خدا هم کورش کرده بود، از من سؤال کرد، که جناب شیخ آیا این مسئله صحت دارد که قبل از اینکه نبی اکرم به پیغمبری مبعوث شود، کسان دیگری هم در سرزمین حجاز بوده اند که ادعای پیغمبری داشته اند؟
جناب شیخ پس از مکث کوتاهی ادامه داد، درحالیکه چند نفر دیگر که بغلش نشسته بودند و قلیان میکشیدند به حرف او گوش می دادند، گفت که گویا عده ای از مورخین اسلام گفته اند که فردی به نام خالد بوده که قبل از رسول گرامی اسلام ادعای پیغمبری کرده و حتی از خودش آیاتی در آورده وبخورد مردم  می داده و بعد از مسیلمه رحمان اهل یمامه یا همان رحمان یمامه حرف پیش کشید و باز اشاره کرد به اینکه بعضی از مورخین آورده اند که بعد از مرگ خالد یک روز دختر او خدمت رسول خدا آمد و نبی اکرم با دیدن او دستار از سر مبارکشان بر داشت و روی زمین پهن کرد و به دختر خالد گفت: بفرما بنشین بعد خاتم النبین روبه اطرافیانش می کند ومی گوید که این دختر پیغمبر بزرگواری است که مردم قدرش را ندانستند، و بعد که رسول خدا سوره قل هوالله احد را می خواند، دختر خالد می گوید که پدر من هم زمانیکه زنده بود این سوره را قرائت می کرد.
در این لحظه نکیر پرسید: خوب تو در قبال این حرفهای شیطانی چه عکس العملی انجام دادی؟ جناب شیخ گفت: من که از اول هم می دانستم که اوحرف گنده تراز دهنش می زند واین حرفهای سخیف و کفر گونه را کسان دیگری در دهان او گذاشته اند، منظورم این است که کسان دیگری انتریکش کرده اند، البته من همه این چیزها زیرسرپسر مرتد و خدانشناس او می دانم.  کورگمراه این حرفها را اززبان پسر ملحد و بی دین اش شنیده است که به کتابهای مضرو خلاف دین مبین اسلام دسترسی دارد.
باز فرشته خالق هستی افاضات جناب شیخ را قیچی فرمودند و رو کرد به جناب شیخ حاج محمد بن صالح و گفت:
قرار شد که از جواب دادن ابا نکنی و راست و صریح به سؤالات جواب بدهی، یکبار دیگر می پرسم: تو چه جوابی به این هجویات و گفته های واهی حاج حسین کورملعون دادی؟ جناب شیخ در جواب گفت: من که از اول هم گفتم بقول جواب ابلهان خاموشی است. والله من به این کور بدجنس و کافر که دعا می کنم همانطورکه خدا چشمش را گرفته جانش را هم بگیرد تا مردم خمیر از شرش راحت شوند ، گفتم: که تمام این گفته ها خلاف، اراجیف و حرفهای بیهوده و دشمن شاد کنی است که معاندین، مخالفین،کفار و دشمنان رسول خدا می زنند و بعد از این کور ملعون پرسیدم:  
تو از کجا این حرفها را می دانی از طرفی تو که کور هستی و سواد خواندن و نوشتن هم نداری. باز این کور پرروبا حالت تمسخرآمیز رو کرد به من و گفت: جناب شیخ این چه حرفهای باطلی است که می زنید، مگر خود شما و همه مسلمانان ادعا نمی کنید که پیغمبرتان محمد امی و عامی وبی سواد بوده، مگرآدم برای اینکه چیزی یاد بگیرد حتمأ باید سواد خواندن و و نوشتن داشته باشد واگر به من طعنه می زنی که کور هستم سید محیا هم کور بوده است.
با حرفهای این کور ملعون همه دوستان قلیان کشش به روی من پوزخند زدند و معلوم بود که مسخره ام می کردند چون در مقابل کور بدجنس و ملعون کم آورده بودم. هر چه تلاش کردم خودم را از دستش خلاص کنم دست بردار نبود. بعد بازهم کور لعنتی شروع کرد:
که من این حرفها را از کسانی شنیده ام که مثل شما دروغگو و حقه بازنیستند. کورگمراه و ملعون ادامه داد که می گویند تمام این چیزها که من اندکی از آنها را گفتم در کتابهای تاریخ طبری، ابن اسحاق و کتاب تاریخ مفصل اعراب قبل از اسلام دکترجواد علی استاد دانشگاه بیروت و کتابهای نصر حامد ابو زید نوشته شده است. و مطمئن هستند درست می گویند.
نکیر فرشته مقرب باز پرسید: تو فکر میکنی با این حرفهای تو این کور فتنه گر و دوستان قلیان کش اطرافش قانع شدند؟
جناب شیخ عاجزانه اظهار داشت: من کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم وسواد من هم بیشتر قد نمی داد و از سویی کتابهای که کور ملعون و مکار ردیف می کرد من نخوانده بود. بعد که حوصله ام از دست این شیطون ملعون به سر آمد هرچه بد و ناسزا بود بارش کردم و او هم کم نیاورد و مقابله به مثل کرد و باز چاک دهنش را باز کرد که من می دانم همین رسول شما دستور اکید  قتل چند شاعر و کاتب را صادر کرده و در جنگهایش ماریه و صفیه را به کنیزی گرفته و انها را تصاحب نموده و بعد نوبت به بد و بیراه گفتن کورملعون به خمینی رسید که:شما معلمان نفهم و بیسواد بودید که در شهر خمیر خرخشه کرده و بعد شاه از مملکت بیرون کردید و بعد هم که در ملک غریب سینه اش به الحد دادید. بعدش آمدید  خمینی دجال را از تو ماه کشف کردید ودر مسجد دژگونی و بازار تعریف و تمجیدش کردید مگر همین امام شما نبود که با استناد به همین آیات قتلو قتلو قرآن شما هزاران نفر از جوانان را کشت و روی محمد رضا شاه را سفید کرد.
بعدازاینکه جناب شیخ سکوت کرد. منکر رو کرد به نکیر و گفت: یادت هست که قبل از آمدنمان مالک الملک فرمود سرو ته پرونده این شیخ را بهم بیاورد و زود برگردید به عرش اعلی که بعد  باید به سراغ یکی دیگرازهمشهریان جناب شیخ برویم که امروز به قبر جلوس اجلال کرده اند.
با این حرف منکر، نکیر فرشته مقرب خدا رو کرد به جناب شیخ حاج محمد بن صالح و گفت: متأسفانه هنوز سؤالات شما تمام نشده است  و جوابهای لازم را نداده ای و ضروری می بینیم فردا شب ساعت ۲,۱۲ خدمت برسیم. بعد از تعیین قرار ملاقات، فرشتگان باریتعالی از دیدگان جناب شیخ محو شدند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر