دیدار با سیاوش کسرایی دردانشگاه بلوچستان
برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گربیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
گربیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
[ منظومه آرش کمانگیر]
سال ۱۳۵۴ است یعنی چهل سال قبل، من در مدرسه عالی بهداشت زاهدان تحصیل می کنم. در کلاس ۴۵ نفر دانشجوی دختر و پسر در کنار هم درس می خوانند. یکی از دانشجویان که جوانی است اهل رودسر گیلان شاعر است و شعرهایش در مجله جوانان چاپ می شود. بنا به علاقه ای که به شعر در خود احساس می کردم بااو دوست می شوم. دوست شاعرم عباس دراطاقش کتابهای بسیاری داشت از جمله کتابهای شعر نیما،شاملو،سپهری و سیمین بهبهانی، من هم هراز گاهی کتاب شعری از او می گرفتم و مطالعه می کردم.
در همین زمان سیاوش کسرایی شاعر پرآوازه میهنمان دردانشگاه بلوچستان و دانشگاه سپاهیان انقلاب زاهدان درس می داد. در زمستان سال ۱۳۵۴ به همت او شب شعری بنام [ شب شعر بلوچ ] در سالن آمفی تئاتردانشگاه بلوچستان برگزار شد. من و دوستم عباس هم در این شب شعر شرکت کردیم. اولین بار زنده یاد سیاوش کسرایی را آن شب هنگام خواندن شعرش از نزدیک دیدم. کسرایی شاعر توده ای و فرزند خلف نیما یوشیخ پدر شعر امروز سرزمینمان آن شب شعرهای از خودش ازجمله شعر [ خانگی ] و شعر معروف [ آی آدمها ] نیما را خواند. عباس دوست شاعرم هم شعرزیبایی از خودش بنام [ بلوچ ] قرائت کرد که بسیار مورد تشویق دانشجویان حاضر در سالن قرار گرفت.
چندی ازبرگزاری این شب شعر گذشت تا اینکه با دوستم عباس به فکر افتادیم که شب شعری را با حضور کسرایی و شاعران بلوچ در مدرسه عالی خودمان برگزار کنیم. پس از همفکری با دوستان دانشجو، قرارشد که عباس و من به نیابت از دانشجویان مدرسه عالی با شاعربزرگ میهنمان سیاوش کسرایی ملاقات کنیم وبااودر خصوص دعوتش برای حضوردراین شب شعرصحبت کنیم. ملاقات حضوری ما با با شاعر بزرگ میهنمان در دفتر کارش در دانشگاه بلوچستان صورت گرفت. مردی با وقار و بی تکلف با صورتی سرخ گون و موهایی با جعدهایی بزرگ که به سفیدی می زد و به بالا شانه کرده بود. با سادگی و صمیمیت بسیار که شایسته یک شاعر بزرگ و مردمی بود، مارا در دفتر کارش پذیرفت.
حدود نیم ساعت با او صحبت کردیم، از دعوت ما ازاو بسیار استقبال کرد ودر پایان گفت: برای من دیدن اینکه جوانان دانشجویی چون شما قلبشان برای شعر و ادبیات وطنشان می طپد، بسیار مسرت بخش و دلنشین است، و گفت من حاضرم در شب شعرتان شرکت کنم اما، برای شعرخوانی من درآن شب میبایست از سوی مدیریت مدرسه عالی از من دعوت کتبی صورت بگیرد، تا اگر احیانأ از من پرسیده شد که چرا در شب شعر شرکت کرده ام، بگویم از من دعوت کتبی صورت گرفته بود. گرچه این موضوع را شادروان کسرایی با ایما واشاره ذکر کرد اما ما می دانستیم که منظورش مراقبت و سختگیریهایی است که از سوی سازمان اطلاعات وامنیت شاه [ساواک ] در مورد او صورت می گرفت.
پس از ملاقات با کسرایی یک روز عباس و من به دفتر رئیس مدرسه عالی رفتیم تا با اودرپیوند با برگزاری شب شعر و دعوت از شاعر فرهیخته میهنمان کسرایی صحبت کنیم. موضوع را با رئیس مدرسه عالی که فردی بنام عطوفی و اهل بیرجند خراسان بود در میان گذاشتیم. این آقای رئیس که از قبل هم حدسیاتی می زدیم که مزدور پدر تاجدارباشد و بعد ازانقلاب مشخص شد که ساواکی قهاری بوده است، از همان ابتدا با برگزاری شب شعر مخالفت کرد.
چندی ازبرگزاری این شب شعر گذشت تا اینکه با دوستم عباس به فکر افتادیم که شب شعری را با حضور کسرایی و شاعران بلوچ در مدرسه عالی خودمان برگزار کنیم. پس از همفکری با دوستان دانشجو، قرارشد که عباس و من به نیابت از دانشجویان مدرسه عالی با شاعربزرگ میهنمان سیاوش کسرایی ملاقات کنیم وبااودر خصوص دعوتش برای حضوردراین شب شعرصحبت کنیم. ملاقات حضوری ما با با شاعر بزرگ میهنمان در دفتر کارش در دانشگاه بلوچستان صورت گرفت. مردی با وقار و بی تکلف با صورتی سرخ گون و موهایی با جعدهایی بزرگ که به سفیدی می زد و به بالا شانه کرده بود. با سادگی و صمیمیت بسیار که شایسته یک شاعر بزرگ و مردمی بود، مارا در دفتر کارش پذیرفت.
حدود نیم ساعت با او صحبت کردیم، از دعوت ما ازاو بسیار استقبال کرد ودر پایان گفت: برای من دیدن اینکه جوانان دانشجویی چون شما قلبشان برای شعر و ادبیات وطنشان می طپد، بسیار مسرت بخش و دلنشین است، و گفت من حاضرم در شب شعرتان شرکت کنم اما، برای شعرخوانی من درآن شب میبایست از سوی مدیریت مدرسه عالی از من دعوت کتبی صورت بگیرد، تا اگر احیانأ از من پرسیده شد که چرا در شب شعر شرکت کرده ام، بگویم از من دعوت کتبی صورت گرفته بود. گرچه این موضوع را شادروان کسرایی با ایما واشاره ذکر کرد اما ما می دانستیم که منظورش مراقبت و سختگیریهایی است که از سوی سازمان اطلاعات وامنیت شاه [ساواک ] در مورد او صورت می گرفت.
پس از ملاقات با کسرایی یک روز عباس و من به دفتر رئیس مدرسه عالی رفتیم تا با اودرپیوند با برگزاری شب شعر و دعوت از شاعر فرهیخته میهنمان کسرایی صحبت کنیم. موضوع را با رئیس مدرسه عالی که فردی بنام عطوفی و اهل بیرجند خراسان بود در میان گذاشتیم. این آقای رئیس که از قبل هم حدسیاتی می زدیم که مزدور پدر تاجدارباشد و بعد ازانقلاب مشخص شد که ساواکی قهاری بوده است، از همان ابتدا با برگزاری شب شعر مخالفت کرد.
زنده یاد کسرایی در زمان استادی اش در بلوچستان موجب تحولات اجتماعیعمیقی دردانشگاه ودرمیان دانشجویان شد. او نقش ارزشمندی در رشد و اعتلاء جامعه فرهنگی آن زمان شهر زاهدان بر عهده داشت. شادروان کسرایی علاوه بر گسترش آگاهی اجتماعی در بین دانشجویان تلاش می نمود در خارج از محیط دانشگاه یعنی جامعه هم نقش تحول گرایانه خود را به بهترین شکل ایفا کند. او بود که در این سالها فیلمهای سینمایی بسیار تأثیرگذاری را همچون [ لوکوموتیوران و زاپاتا ] از تهران به زاهدان آورد و در یکی از سینماهای به نمایش گذاشت. یادم هست شاعر بزرگ و ماندگار میهنمان در جلو درب ورودی سینما ایستاده بود و به دانشجویان دست می داد و به آنان خوش آمد می گفت.
زنده یاد کسرایی در سال ۱۳۰۵ در شهر اصفهان قدم به سرای سپنج گذاشت.در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند. در سال ۱۳۲۷ به حزب توده ایران پیوست و تا سال ۱۳۶۹ از اعضاء کمیته حزب بود. او از اولین بنیان گذران کانون نویسندگان ایران محسوب می گردد. شادروان کسرایی بعدازکودتا ننگین شاه علیه دولت ملی گرای مصدق در سال ۱۳۳۲ مدتی را در زندان گذراند. با قیام بهمن ۵۷ و روی کار آمدن خمینی ودارودسته آخوندهای مفتخورگرچه حزب اواز مبارزات به اصطلاح ضد آمریکایی خمینی جانبداری می کرد، اما حزب توده و به تبع آن شادروان کسرایی منفور آخوندها و دارالخلافه اسلامی حاکم بود.
با آغار سرکوب و تهاجم مزدوران حزب اللهی خمینی به سازمانهای سیاسی،دستگیری و سرکوب حزب توده ایران در دستور کارجیره خوران رژیم ملایان قرار گرفت. شادروان کسرایی به اجبار تن به مهاجرت داد. او در سال ۱۳۶۱ به اتفاق خانواده اش از طریق زاهدان به کابل رفت. بعد از حدود ۴ سال اقامت در کابل و مبارزه علیه حکومت اسلامی مرتجعین حاکم، به مسکو مهاجرت کرد. بعد از اقامت در مسکو اوآخرین مهاجرتش را به کشور اتریش و شهر وین انجام داد. زنده یاد کسرایی در سال ۱۳۷۶ در شهر وین از آستانه مرگ گذر کرد وپیکرخالق منظومه به یاد ماندنی [ آرش کمانگیر ] در شهر وین در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. یادش همیشه ماندگار باد.
آثاری چند از شادروان کسرایی
- آرش کمانگیر
- ۱۳۴۱. خون سیاوش
- ۱۳۴۵ با دماوند خاموش
- ۱۳۴۵ سنگ و شبنم
- ۱۳۴۶ بعد از زمستان در آبادی ما
- ۱۳۴۶ خانگی
- ۱۳۵۴. چهره مردمی شعر نیما
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر