[ آخرین سپیده دم در مشتاء ]
۱- جمع آوری ماهی از مشتاء
۲- نوعی ماهی کوچک که در ساحل درسوراخ زندگی می کند.
۳-ترید، مثل مخلوط کردن ماست و نان.
۴- سبد حصیری بزرگ برای حمل ماهی.
۵- نوعی پرنده دریایی
۶- راه باریکی که از لب ساحل به مشتاء منتهی می شود
۷- وسیله توری که با آن ماهی رااز کف خانه مشتاء جمع می کنند
۸- کلون
۹- وسیله چوبی که مرده با آن حمل می کنند
۱۰- شاخه درخت که برگها آن کنده شده و خشک است
مردم شهر احمد را که حالا سن و سالی ازش گذشته وگردسفید پیری روی سروصورتش نشسته بود خوب می شناختند. پیرمردی بی تکلف،مهربان و خوش اخلاق که هر روزهمسایه هایش به خانه او می آمدند و از او ماهی می خریدند.حالا دیگر بچه هایش بزرگ وهمه سرکار و زندگیشان رفته بودند و او با همسرش شریفه در خانه فقیرانه که یک بادگیر کوچک داشت در تنهایی، مریضی وتحمل مصائب زیاد زندگی می کردند.
وقتی که برای پیرم[۱] مشتاء اش صبح زود پیاده از خانه به راه می افتاد در مسیرش تا دریا به یاد حرف پدرش تو دوران کودکی اش می افتاد. یادش می آمد که روزی پدرش به اوگفته بود: با با دریا نعمت است و هر روز ما را صدا می زند که بیائید نزد من، من سخاوتمند هستم و روزی شما را می دهم. احمد حالا که پیر شده بودهنوز نصیحت پدرش به یادش مانده بود. یاد روزهایی می افتاد که کودک ۵-۶ ساله بود و گاهی پدرش او با خودش به دریا می برد. از خانهشان تا لب ساحل که مشتاء پدرش بود حدود نیم ساعت باید پیاده میرفتند . موقع رسیدن به لب دریا پدرش به او می گفت: تو حالا اینجا بشین و جایی نروتا من بروم پایین و مشتاء را پیرم بکنم، او هم تا آمدن پدرش با گرفتن لنگوچ[۲] و سینگو خودش را سر گرم می کرد.
حالا دیگر خودش هم مشتاء ای که از پدرش به ارث برده بود هر روز پیرم می کرد و درآمد بخورو و نمیری داشت. چند سال بود که همسرش شریفه به بیماری لاعلاجی مبتلا شده بود و آن اندوخته اندکی که داشت دکترهای بی انصاف که بجای مطب، دکون و بازاربازکرده بودند از چنگ اش در آورده بودند. با مریضی و ضعف مفرطی که همسرش داشت دیگر آن آرامش کوچک و رابطه عاطفی و احساسی دلپذیری که با او داشت رنگ می باخت.
احمد هم گاهی ازناحیه قلب اش احساس درد می کرد. با گذشت سالها بیماری همسرش و ناراحتی قلبی خودش زندگی شان به مسیر دردناک و تحمل ناپذیری افتاده بود. او با قلبی بیمار باز هم کارش را ادامه می داد و هر روز با سختی و خطر هرگونه عواقب وخیم به مشتاء اش سر می زد و آنرا پیرم می کرد.
پیرمرد خوب می دانست که اگر همین مختصر درآمد مشتاء و کمک پسرودخترانش نبود او وهمسر نازنین اش تا حالا چند کفن پوسانده بودند.
با این حال باز هم از عهده هزینه دکتر و داروی همسر و خودش بر نمی آمد.
با این حال باز هم از عهده هزینه دکتر و داروی همسر و خودش بر نمی آمد.
چند ماه بود که دیگر شریفه قادر به بلند شدن از روی تشکش نبود و بطور باورنکردنی نحیف و ضعیف شده بود.پیرمرد یک روز که با قاشق تلیت[۳] ماست به همسرش می داد غمگنانه و با حسرت به موهای برفگون به صورت و گونه های که خالی ازطراوت جوانی اوکه چال برداشته بود نگاه کرد. او نمی توانست جلواشکهای حسرتبارش بگیرد. پیرمرد چشمان به ژاله نشسته اش را با دستمال سفیدی که دور سرش پیچیده بود پاک کرد.
به یاد دوران جوانی اش می افتاد، زمانیکه گاه با پدرش از مشتاء با کوجیل[۴] پراز ماهی بر می گشتند وشریفه که دختر جوانی کوتاه، سفید و بور بود با مادرش سکینه درداخل حیاط آنها زیر سایه نشسته بودند تا او کوجیل ماهی را وسط حیاط روی پلاستیک خالی کند و شریفه ومادرش بیایند و از پدرش ماهی بخرند. احمد همان زمان عاشقش شد ه وبه او دل سپرده بود.حال شاید نیم قرن از آن زمان می گذشت ولی هنوز هم اوعاشق و شیفته شریفه بود.
چند روزبود که پیرمرد بد جوری قلبش به درد آمده بود و قادر به رفتن به دریا نبود، یک شب که پتویش را کنار تشک شریفه انداخته بود که بخوابد رو کرد به همسرش و گفت: فردا صبح تصمیم دارم بروم مشتاء ام را پیرم بکنم. شریفه با نگرانی رو کرد به او و گفت: سلامتی ات مهم تراز ماهی است، چند روز دیگر استراحت کن حالت کاملأ خوب بشود بعد برو دریا. پیرمرد می دانست که چیزی در بساطشان نیست و همسایه ها هر روز برای خریدماهی به خانه او می آیند و دست خالی بر می گردند.
آن روزصبح پیرمردآهسته بیدار شد و با آرامی که همسرش بیدار نشود کجیلش را ازحیاط بر داشت و راه دریا در پیش گرفت. هوا هنوز تاریک بود. وقتی که به کنار ساحل رسید هوا کمی روشن شده بود از دور می دید که چند کلنگ[۵] روی خانه مشتاء نشسته اند. پا درراگه[۶] گذاشت و به طرف مشتاء به راه افتاد. با صدای پا او کلنگها از روی خونه مشتاء پرواز کردند. قبل از اینکه وارد خانه مشتاء بشود درد و سوزشی در قلبش احساس کرد. وارد خانه مشتاء شد. ماهی های زیادی در خانه مشتاء جنب و جوش می کردند.
پیرمرد خوشحال بود که شاید بتواند با فروش این ماهی ها بخشی ازمخارج بردن همسرش را به دکتر متخصص به دست آورد. پیرمرد خواست سیل[۷] را در کف خانه مشتاء بکشد تا ماهی ها را جمع کند. احساس کرد قادر نیست سیل را نگه دارد. سیل از دستش افتاد. خانه مشتاء و ماهی های که در آن بودند عین آسیاب دور سرش می چرخیدند. جلو چشمش تیره و تار شد, دیواره مشتاء را نمی دید. زانوهایش سست شدند و یک دفعه در کف خانه دریا افتاد. با افتادن پیرمرد در کف خونه مشتاء صدای کلنگها از دور به گوش می رسید، گویا آنها خبر شومی را هوا می پراکندند. کلنگهای زیادی پرواز کنان دوباره می أمدند و بالای دیوار خانه مشتاء می نشستند و منتظر بودند پیرمرد خانه مشتاء را ترک کند اما، پیرمرد دیگر جان ورمقی نداشت که بر خیزد.
بعد از مدتی که شریفه بیدارشد، دید همسرش در کنارش نیست. هر چه صدا زد خبری ازاو نبود. حدس زد که حتمأ رفته پیرم مشتاء.ساعت از هشت گذشته بود، همسایه ها بنا به عادتی که داشتند آمده بودند توی حیاط و زیر سایه دیوار نشسته بود،منتظر پیرمرد با کوجیل پرازماهی بودند. عقربه ساعت با شتاب از۹ فرارمی کرد و به طرف ده می دویداما از پیرمرد خبری نبود. شریفه کم کم آشفته و نگران می شد، فکر می کرد شاید برای شوهرش اتفاق ناگواری رخ داده باشد. همسایه ها از نشستن و انتظار کشیدن خسته شده بودند، عده ای از زنها خداحافظی کردند و رفتند. دقایقی بعد صدای آغلی[۸] بالای در حیاط به صدا در آمد، شریفه و زنانی که هنوز زیر سایه نشسته بودند نفس راحتی کشیدند که پیرمرد برگشته، اما پیرمردی در کار نبود. تازه وارد مصطفی پسر بزرگ پیرمرد بود، آمده بود پدر و مادر پیرش را ببیند. مصطفی مستقیم به اطاق مادرش رفت، کنارشریفه نشست و با مادرش سلام و احوالپرسی کرد. مادرش رو کرد به پسرش گفت: پدرت از صبح زود رفته پیرم مشتاء هنوز که برنگشته نکند اتفاقی برایش افتاد واز پسرش پرسید: ماما می توانی بری ببینی کجاست؟ مصطفی گفت: چشم و تند و سریع به راه افتاد. تشویش وشوربختی بر ذهن شریفه چنگ انداخته بود. یکی دو ساعت از رفتن مصطفی گذشت و هیچ خبری نشد. یکدفعه در چوبی خانه پیرمرد چهار طاق باز شد وسه نفر مرد به اتفاق مصطفی پسر بزرگ پیرمرد در حالیکه رونی[۹] با چوب و گرد[۱۰] بر دوش داشتند و پیر مرد در روی آن به آرامش ابدی رفته بود، به حیاط خانه گام نهادند. رونی را درست جایی به زمین گذاشتند که پیرمرد همیشه ماهی هایشان برای همسایگانش ا ز کوجیل خالی می کرد. زنانی که هنوز در زیر سایه دیوار نشسته بودند بهت زده وبا حیرت به صحنه خیره شده بودند. با صدای گریه اولین زن، سمفونی حزن آلود وسوگوارانه مرگ پیرمرد از سوی همه زنان درحیاط طنین انداخت.
۱- جمع آوری ماهی از مشتاء
۲- نوعی ماهی کوچک که در ساحل درسوراخ زندگی می کند.
۳-ترید، مثل مخلوط کردن ماست و نان.
۴- سبد حصیری بزرگ برای حمل ماهی.
۵- نوعی پرنده دریایی
۶- راه باریکی که از لب ساحل به مشتاء منتهی می شود
۷- وسیله توری که با آن ماهی رااز کف خانه مشتاء جمع می کنند
۸- کلون
۹- وسیله چوبی که مرده با آن حمل می کنند
۱۰- شاخه درخت که برگها آن کنده شده و خشک است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر