۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه


نامه به دختران نازنینم آذر و آیدا


( پدری غریب و بیگانه )

سلام دختران خوبم، گاه که فارغ از زشتیهای اندوهم می شوم به روزهای روشن و شاد آوری می اندیشم که با شما بودم و همچنین به آینده ای ناروشن و آبهام آلودی که شاید بتوانیم دوباره در کنارهم باشیم. انگار ناچارم این غم غربت و افسرده گی را تاب بیاورم تا روزهای مه زده و نا معلومی که یا من بر این اندوه بی پایان تسلط یابم و یا او مرا از پای درآورد.
اما، چرا سرنوشت ما این گونه رقم خورد؟ چرا من نتوانستم پدری مهربان و دوست داشتنی برای شما و همسفروعاشقی کولی وار برای مادرتان باشم؟
من دورم از شما و خوب طبیعی است که به درستی ندانم که تا چه حدی ذهن و احساس شما با این تلخکامی ها کنار آمده . اما، در ذهن پر تلاطم من هنوز رسوبات این ناشادیها ته نشین نشده و لحظات بسیاری معلق واربه سطح می آیند .
دختران خوبم، می دانید که ما انسانها آنگونه عمل می کنیم که فکر و اندیشه مان مارا به آن وادی فرابخواند. آزادگی و احساس آزاد زیستن پدیده رازگونه ای است که ما در اندیشه و ذهنمان به آن می رسیم وشیفته و شیدای آن می شویم و به آن دل می بندیم.. پس آنچه ما در عالم ذهن جستجو می کنیم ودرعینیت مادی زندگی به آن عمل می کنیم برآیند پدیده ای است که ما چگونه می اندیشیم، به بیان ساده این نیروی عمیق و چند لایه که همان نحوه تفکر ماست تعیین کننده بسیاری ازبرخوردها و تصمیماتی است که ما به آنها عمل می کنیم.
به واقع آنچه این اندوه و غم جدایی را به من تحمیل کرده چیزی نیست جزنگاه خاص و نحوه اندشیده گی که از زمان جوانی با آن زیسته ام. از همان زمان انسانگرایی،عدالتخواهی و آزاداندیشی علائق و خواسته های بودند که ذهن و فکر مرا در تسخیر خوداشتند. من با آن سرنوشت پردردی که از سر گذرانده بودم هرگزقادر نبودم آنها را از خود دور کنم. غریب بودن در شهرم و به دنبال آن مهاجرتم زائیده همین تعلقاتی بود که بسان نوزادی همزاد من شده اند.
در رمانی ازلویی فردینان سالین به نام( سفر به انتهای شب ) که سرنوشت نویسنده است خواندم که: همین است که انسان در زندگی دنبالش می گردد. فقط همین، یعنی دنبال بزرگترین غصه ممکن تا قبل از مردن در قالب خودش جا بیفتد.
دختران نازنینم، این قالب چیست؟ آیا این قالب جزرهایی از قید و بندهای بیهوده زندگی، آزاد اندیشیدن، آزاد عمل کردن و تحمل مصائب و سرگردانی هایی است که یک انسان برای برقراری یک جامعه انسانی و برابرآنها را به جان می خرد؟
من انسانها و جوانان فرهیخته و پاکباخته ای بسیاری را در میهن به تاراج رفته مان می شناسم که پر غصه و رنج آلود برای رسیدن به این قالب انسانی ناشکیبایی و مصیبت بسیارتحمل کردند و در انتها جان شیفته شان را نثار مردمانشان کردند تا خورشید رهایی و سعادت آنان زودتر طلوع کند.
دختران دوست داشتنی ام، این نامه مقدمه مختصری است برآنچه تصمیم دارم دراین خصوص برایتان بنویسم تا بهتر بدانید که چه دگرگونی جان آزاری درذهن و خاطر من ایجاد شد که مرا وادار کرد حسرتزده و غصه دار تلاش کنم به قول آن نویسنده قبل از مرگ در قالبی جا بیفتم که زندگی و سرنوشتم با آن تنیده شده. بدرود تا نامه بعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر