۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

به یاد شادروان شیخ عبدلله انصاری

چند روز قبل از طریق یکی ازدوستانم ازدرگذشت شیخ عبدالله انصاری مطلع شدم. با تأسف و اندوه این ضایعه مصیبت باررا به فرزند بزرگش آقا وحید و خانواده محترمش و همچنین به برادران بزرگ آن زنده یاد آقایان شیخ محمد و شیخ حبیب انصاری تسلیت می گویم.
در تاریخ ۱۴ فرودین ۱۳۹۴ متنی تحت عنوان [ او بود که کتاب مرد پیر و دریا به من داد  ] را در خصوص شخصیت و آرا و افکارشادروان شیخ عبدالله در فیسبوکم انتشار دادم. اینک در فقدان دوست گرانقدرم که در آشنایی من به کتاب و مطالعه کردن نقش ارزشمندی داشته، یکبار دیگر این متن را انتشار می دهم تا دوستان خوب فیسبوکیم که او را خوب نمی شناسند و یا کم می شناسند با شخصیت آن زنده یاد بعنوان فردی روشنفکرو اهل مطالعه و فرهنگ آشنا شوند. یادش همیشه ماندگار باد.
او بود که کتاب " مرد پیر و دریا" به من داد.
سال ۱۳۴۸  است.یعنی حدود ۴۵ سال قبل ومن ۱۳سال سن دارم و در مقطع دوم دبیرستان »کلاس هشتم » در دبیرستان آریامهرشهرمان درس می خوانم. در همین سال به منزل شیخ عبدالله انصاری که به اتفاق مادرمهربان و پیرش و دو برادرش یعنی شیخ محمد و شیخ حبیب زندگی می کند رفت آمد می کنم.در ابتدای ورود به اطاق او با انبوهی روزنامه، مجله و کتاب و یک رادیو بزرگ فیلیپس روبرو می شوم.
او را بیشتر اوقات در حال مطالعه و یا حل جدول میدیدم.کتابهای زیادی در اطاقش داشت که تعدادی از آنها هنوز در ذهنم هست ،مثل مرد پیر و دریا و برفهای کلیمانجارو اثر ارنست همینگوی؛ برادران کارامازوف و قمار باز اثر داستایوفسکی؛ پراثر ماتسن, امشب دختری میمرد.
او بود که اولین بار کتاب "مرد پیر و دریا" را به من داد. شوق و علاقه وافری به مطالعه کتاب و حل جدول داشت.مجلات زن روز ، اطلاعات،جوانان ،سپید و سیاه و روشنفکر مطالعه می کرد.بعضی شبها حدود ساعت هفت با همان رادیوی بزرگش به رادیو عراق که به زبان فارسی پخش می شد گوش می داد.در آن سالها بخاطر حاکمیت بر رودخانه شط العرب بین شاه ایران و حسن البکر رئیس جمهور عراق اختلاف و جنگ چند روزه پیشآمده بود.گوینده رادیو عراق فحش وناسزا نثار خانواده جلیل!!!!سلطنت می کرد.
من نیز گاهی همراه او به رادیو عراق گوش می دادم. در واقع اولین بار من از طریق او به مطالعه کتا ب ، مجله و بد بیراه هایی که رادیو بغداد به شاه می گفت آشنا شدم.گویا او خبرگاربعضی از مجلات بود.بعد از مدتی که از رفت وآمد من به منزل او می گذشت، یک روز از من خواست که در پخش مجلات زن روزوجوانان در شهر به او کمک کنم.من بعضی روزها مجلات از او می گرفتم و به مشتریانش تحویل می دادم.
یکبار که برای تحویل مجله به منزلی که دو دختر جوان همشهری ام با خانواه شان زندگی می کردند، رفتم ، مگسی دراطاق نشیمن آنان چرخ می زد، مثل اینکه خواهر بزرگ خانواده تلاش می کرده مگس ازاطاق بیرون کند ولی موفق نمی شد. رو کرد به من و گفت : یوسف، عجیب مگس سمجی است. هنوز این موضوع بخاطرم مانده است. منظور این است که دراثر مطالعه همین مجلات و کتابها دختران نازنین شهرم در همان سالهای دور یاد می گرفتند ومی دانستند که سمج یعنی سرسخت و یک دنده.
یک روز جمعه شیخ عبدالله به من گفت،برای تهیه گزارشی به اتفاق او با موتور به باقی آباد بروم.سید ظفر مظفری هلیکوپتری ساخته بود و آقای انصاری قرار بود گزارشی تهیه کند و برای چاپ در مجله جوانان به تهران ارسال کند.با هم به باقی آباد رفتیم.سید با استفاده از انجین موتور 70 هوندا و پره های پنکه سقفی SMC هلیکوپتر کوچکی ساخته بود.برای او و من بسیار جالب ودیدنی بود.
بی شک آقای شیخ عبدالله انصاری جزء اولین روشنفکران شهرمان در آن سالها بوده. وظیفه خود می دانم از نقشی که اودرگذشته دور در رشد و ارتقاء فرهنگی شهرم داشته اند ستایش کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر