نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]
نامه شماره سه
وینان دل به دریا افکنانند،به پای دارنده آتشها
زنده گانی پیشاپیش مرگ دوشادوش مرگ....
کاشفان چشمه...کاشفان فروتن شوکران...
شعبده بازان لبخند درشبکلاه درد...
که تباهی ازدرگاه بلندخاطرشان شرمسار وسرافکنده میگذرد
زنده گانی پیشاپیش مرگ دوشادوش مرگ....
کاشفان چشمه...کاشفان فروتن شوکران...
شعبده بازان لبخند درشبکلاه درد...
که تباهی ازدرگاه بلندخاطرشان شرمسار وسرافکنده میگذرد
«احمدشاملو»
نامه شماره سه
سلام دختران خوبم، در نامه قبلی قول داده بودم که در خصوص حس عجیبی که مرا بر آن داشت تا زادگاهم را ترک کرده و تن به مهاجرت بدهم، با شما سخن بگویم. اینک تلاش می کنم شرح ماجرا یعنی تصمیم خود را به این کار برای شما عزیزانم بیان کنم تا از خلال آن به آن حس و نیرو شگفتی که موجب دوری من از شما شد،پی ببرید.
مدتها بود که روزهایم بطور یکنواخت و کسالت آوری سپری می شد. بعضی مواقع که فارغ از درگیریهای مادی و گرفتاریهای بی ثمر و دست پا گیر میشدم و بقول نویسنده بزرگ کشورمان صادق هدایت خودم را در خلوت مرور میکردم،پی می بردم که شوربختانه در به دست آوردن تمامی آن اهداف و آرمانهای انسانی و ستایش انگیزی که برایم ارزشمند و پر اهمیت بوده اند ،ناموفق بوده ام. امورات زندگی ام شباهت زیادی به دلمشغولیهای انسانهای معمولی و مردم عادی پیدا کرده بود، در حالیکه من همیشه خواهان یک زندگی پر ثمر،هدفمند، و همراه با فعالیتهای اجتماعی و سیاسی بودم. فکر می کردم هیچ چیز قابل توجه و ارزشمندی بلحاظ اجتماعی و سیاسی در زندگی ام وجود ندارد.
به مرور از نحوه زندگی ام،از دوستان خوبم و از شهرم احساس بیزاری و نارضایتی می کردم.دوستان نازنینی که تا زمانی برایم عزیز و محترم بودند به چشم انسانهایی بی درد و بی مسئولیت می نگریستم . احساس می کردم که باتلاق گندیده ای سر بر آورده و خودم و دوستانم را در خود غرق کرده است. از تن دادن به این گنداب و روز مره گی از خودم بدم می آمد. در بسیاری مواقع از سر ناچاری عملی انجام می دادم که برای خودم هم هیچگونه توجیه منطقی و اصولی نداشت. اینگونه اعمال و رفتار خود را با این پیش فرض که برای مصون ماندن اساس خانواده از بروز اختلاف و درگیری لازم است ،انجام می دادم.
در اغلب اوقات می اندیشیدم که به آن همه آرمان و آمالهای مقدس و انسانگرانه ای که سالیان بسیار به امید به آنها زندگی کرده بودم،خیانت می کنم.مکرر در خلوت خود به این فکر می کردم که مفهوم حقیقی یک انسان واقعی با قبول مسئولیتهای اجتماعی و به تبع آن تلاش او برای رهایی و سعادت انسانها معنا پیدا می کند.
درست است که من انسان واقعی و آگاه به آن معنی نبودم،اما این را به واقع می دانستم که میهن تلخم دچار یک رژیم سیاسی خودکامه ی خشن و مذهبی شده است.« همینجا ملتمسانه اعتراف می کنم که خود را در استقرار این نظام سرکوبگر و ناقض حقوق مردم در زمان قیام سال۵۷ در شهرم مقصر می دانم و خود را نمی بخشم »،گرچه جانبداری من از این نظام انسان ستیز دو،سه ماهی بیشتر دوام نیاورد.
من سالها بود که به عینه شاهد پایمال شدن حقوق اولیه انسانها،سرکوب و نابودی سازمانهای سیاسی،دستگیری و کشتار روشنفکران و نیروهای انقلابی مخالف رژیم بودم. حداقل خودم چه در بیرون و چه در زمان بازداشت کوتاه مدتم در بازداشتگاهای سپاه زاهدان و بندرعباس تعدادی از رفقا و دوستانی که توسط مزدوران این رژیم اعدام شدند از نزدیک دیده بودم و می شناختم.
همیشه که به یاد آنان می افتادم ،آنگاه که این دل به دریا افکنان در جلو چشمم ظاهر می شدند،در مقابل آنان و وجدان زخم خورده خود احساس شرم و ندامت می کردم.
ادامه در نامه بعدی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر