نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]
نامه شماره دو
پشت دریاها شهری است، قایقی باید ساخت.
« سهراب سپهری »
آن روز دوشنبه بود .ششم آذر سال ۱۳۸۵ ، روزی که صبح آن قصد داشتم بر قایقی بنشینم و به آنسوی دریاها به ساحلی آرام با مردمانی مهربان و یا جزیره ای متروک و بی سکنه ، گام نهم. روزها و شاید سالها بود که حسی عجیب در جسم و جانم لانه کرده بود. او بود که مرا به رفتن،دل کندن و رهایی از قفسی که خود و دیگران برایم ساخته بودند،وادار می کرد. جند روز بود که این حس مثل شبح مرا تعقیب می کرد.
در تنهایی رو به من می کرد و می گفت: تو به کاهلی و روزمره گی افتاده ای. داری توی این باتلاقی که اسمش را گذاشته ای زندگی غرق می شوی. خودت را بیرون بکش، تو می توانی. سالهای بی حاصلی که بر تو گذشته،به یاد بیاور . در ان لحظات دشوار و طاقت فرسا،بدجوری احساس یاس و پریشانی می کردم. گاه به شما عزیزانم،به دوستان خوبم و به شهرم که در کودکی ام با پاهای برهنه در کوچه های خاکی و باریک آن،بازی کرده بودم،فکر می کردم.
با این تصور که شما هم پس از رسیدن من به این ساحل در کنارم خواهید بود،آرام می گرفتم. می اندیشیدم که ما همه باهم در اینجا، در شهری آرام و فارغ ار دغدغه های آزار دهنده می توانیم زندگی پر نشاطی را آغاز کنیم.تمنای بودن با شما و فراق و هجران شما چه زود پس از رسیدن من به ساحل هلند به سراغم آمد. اینک که بعد از گذشت یکسال و چند ماه برایتان نامه می نویسم به این فکر می کنم،که هیچ دور از ذهن نیست که شما با آن حس عجیبی که من از آن حرف می زنم آشنایی نداشته باشید و برایتان گنگ و غریب باشد.
دختران نازنینم، انسانها عجیب ترین و ناشناخته ترین موجودات روی کره حیات هستند.آنان هیچ شباهتی به همدیگر بلحاظ اندیشیدن و رفتارشان ندارند.نا گفته پیداست که یکی از حسن و مزیتی که انسانها باهم دارد،همین متفاوت بودنش از هم نوعانشان است.
در نامه های بعدی سعی می کنم،از حس عجیبی که مرا به این ساحل رساند بیشتر با شما سخن بگویم.تا نامه بعدی بدرود
آن روز دوشنبه بود .ششم آذر سال ۱۳۸۵ ، روزی که صبح آن قصد داشتم بر قایقی بنشینم و به آنسوی دریاها به ساحلی آرام با مردمانی مهربان و یا جزیره ای متروک و بی سکنه ، گام نهم. روزها و شاید سالها بود که حسی عجیب در جسم و جانم لانه کرده بود. او بود که مرا به رفتن،دل کندن و رهایی از قفسی که خود و دیگران برایم ساخته بودند،وادار می کرد. جند روز بود که این حس مثل شبح مرا تعقیب می کرد.
در تنهایی رو به من می کرد و می گفت: تو به کاهلی و روزمره گی افتاده ای. داری توی این باتلاقی که اسمش را گذاشته ای زندگی غرق می شوی. خودت را بیرون بکش، تو می توانی. سالهای بی حاصلی که بر تو گذشته،به یاد بیاور . در ان لحظات دشوار و طاقت فرسا،بدجوری احساس یاس و پریشانی می کردم. گاه به شما عزیزانم،به دوستان خوبم و به شهرم که در کودکی ام با پاهای برهنه در کوچه های خاکی و باریک آن،بازی کرده بودم،فکر می کردم.
با این تصور که شما هم پس از رسیدن من به این ساحل در کنارم خواهید بود،آرام می گرفتم. می اندیشیدم که ما همه باهم در اینجا، در شهری آرام و فارغ ار دغدغه های آزار دهنده می توانیم زندگی پر نشاطی را آغاز کنیم.تمنای بودن با شما و فراق و هجران شما چه زود پس از رسیدن من به ساحل هلند به سراغم آمد. اینک که بعد از گذشت یکسال و چند ماه برایتان نامه می نویسم به این فکر می کنم،که هیچ دور از ذهن نیست که شما با آن حس عجیبی که من از آن حرف می زنم آشنایی نداشته باشید و برایتان گنگ و غریب باشد.
دختران نازنینم، انسانها عجیب ترین و ناشناخته ترین موجودات روی کره حیات هستند.آنان هیچ شباهتی به همدیگر بلحاظ اندیشیدن و رفتارشان ندارند.نا گفته پیداست که یکی از حسن و مزیتی که انسانها باهم دارد،همین متفاوت بودنش از هم نوعانشان است.
در نامه های بعدی سعی می کنم،از حس عجیبی که مرا به این ساحل رساند بیشتر با شما سخن بگویم.تا نامه بعدی بدرود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر