کتابخانه کوچک محله ما
در سالهای که در دبیرستان پهلوی بندر لنگه تحصیل می کردم، آشنایی من با کتاب و کتابخوانی از طریق دبیرانم بیشتر شد. کتاب « ماهی سیاه کوچولو » صمد بهرنگی را دبیر ادبیاتم آقای مدنی که بندر عباسی بود به من داد.آقایان مدنی،بیرقی و فربودی از دبیرانی بودند که در کلاس از کتاب،شعر و سیاست حرف می زدند. آنان می کوشیدند دانش آموزان را به مطالعه کتابهای غیردرسی و درک مفاهیم اجتماعی و سیاسی علاقمند کنند.
در همین سالهای تحصیلم در بندرلنگه حدود یکسال در منزل عمویم عبدالله آراسته هم اطاق محمود آراسته بودم. محمود از دوستان نزدیک ابراهیم منصفی و صالح سنگبر بود و به شعر علاقه داشت. من بعضی شبها یکی از کتابهای شعر فروغ، شاملو و یا اخوان که او با خودش داشت می گرفتم و می خواندم.در سال ۵۴ برای گذراندن دوره مربی بهداشت مدارس به زاهدان رفتم و دو سال در مدرسه عالی بهداشت آن شهر مشغول به تحصیل شدم. حالا در اطاق کوچک دانشجویم یک طاقچه را به کتابهایم اختصاص داده ام. داستانهای احمد محمود،دولت آبادی، کتابهای شعر نیما و شاملو و کتاب هدف ادبیات ماکسیم گورکی ازجمله کتابهایم بود.
در این سالها یک نیاز زیبا و یک رویا دوست داشتنی همیشه با من بود. دوست داشتم بعد از دوسال که درسم در زاهدان تمام شد برگردم به شهرم و یک اطاق از خودم داشته باشم. اطاقی آرام با قفسه های پر از کتاب و با آرامشی دلپذیر پشت میزم بنشینم و غرق مطالعه شوم. این حس شورانگیز من را بر آن داشت که پس از پایان تحصیلاتم در زاهدان در سال ۵۶ به شهرم و منزل پدری ام برگردم. یک اطاق کوچک و قدیمی که معروف به قندیل « انبار نگهداری خرما » بود، برای خودم در نظر گرفتم. با کمک یکی دوستانم با چوب و تخته های که از خانه های فامیل جمع آوری کرده بودیم یک کمد چوبی با چند قفسه درست کردیم. مولودی که قرار بود آبگیر ساده و آرام زندگی من را به دریایی متلاطم بدل کند در حال زایش بود.
کتابهایم که بالغ بر ۱۰۰ جلد بود در قفسه ها چیدم. بیشتر روزها در اطاقم تنها با کتابهایم بسر می بردم.بعد از یکی ،دو ماه دوستان دانش آموز هم محله ای ام برای گرفتن کتاب به سراغم آمدند.یادشان بخیر هنوز نام عزیز چهارنفر از آنان در خاطرم مانده است. دفتری در نظر گرفتم و اسامی گیرندگان و نام کتابها را در آن یادداشت می کردم. با هدیه تعدادی کتاب از سوی دوستان اهل مطالعه،کتابهای کتابخانه افزایش چشمگیری یافته بود. با استقبال دوستان کتابخوان،کتابخانه از حالت شخصی خارج می شد و بیشتر جنبه عمومی به خود می گرفت. بعد از مدتی که از فعالیت « کتابخانه کوچک محله » می گذشت فکر کردم بهتر است مغازه ای را در شهر اجاره کنم و کتابخانه را به آنجا منتقل کنم. در همین فکر بودم که اطلاع یافتم دایی ام حاج عبدالجبار اسماعیلی مغازه کوچکی بر خیابان اصلی شهر دارد که خالی است، با او تماس گرفتم، متاسفانه نمی دانم به چه دلیلی مغازه اش را نتوانستم اجازه کنم.
روزی در منزل داشتم با مادر در خصوص همین اجاره کردن مغازه دایی ام صحبت می کردم، مادر بزرگم لطیفه « مادر مادرم » هم نشسته بود. یادم هست رو کرد به من و گفت: کتاب که به بچه ها میدهی بخوانند پول هم می گیری؟ گفتم نه گفت: اینکه پس فایده ندارد. مادر خودم خوشبختانه این موضوع را می دانست و من را بهتر از او می شناخت. نهال نورس کتابخانه می رفت که به درخت سایه سار پر شاخ و برگی بدل شود. دوستان بسیاری که اهل مطالعه و کتابخوانی بودند شبها می آمدند و باهم درخصوص مسائل اجتماعی بحث و گفتگو می کردیم.
ضرورت و نیاز به یک کتابخانه عمومی که همه دوستداران کتاب بتوانند ساعتی از روز را در یک فضای آرام مطالعه و تحقیق کنند،همیشه احساس می کردم. این علاقه و دلبستگی به مطالعه و ایجاد یک کتابخانه عمومی برای شهرم موجب شد که با مساعدت عده ای از دوستان خصوصأ دو نفر از دوستان عزیز همشهری که در سالهای ۵۶ و ۵۷ در داشگاههای تهران در می خواندند، اولین کتابخانه عمومی شهر در سالنی معروف به سالن تغذیه دبیرستان فردوسی خمیر در سال ۵۶ دایر شود.
شرح ماجرا راه اندازی کتابخانه عمومی شهر بعنوان یک رخداد بزرگ فرهنگی شهرمان و آن داستان پر آب چشم غارت کتابخانه به دستور مسئول پرورشی آموزش و پروش شهرمان که فرد حزب اللهی معروف به« شجاعی شش کلنچ »بود در آینده خواهم نوشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر