۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

 پسرک و پدرش

صبح بود، نور خوشید از میان شاخه های نخل خانه پدر حمودودرحیاط خانه حاجی صالح می تابید. پسرک از خواب بیدارشد وآمده بود زیردرخت گل ابریشم وسط حیاتشان ایستاده بود. صدای چلیک چلیک بلبل از روی شاخه های گل ابریشم به گوش می رسید. پسرک روبه اطاقی که مادرش درآن نشسته بود کرد و گفت:  ماما بیا بلبلها دارند می خوانند. مادرش ازاطاق به حیاط آمد وبه بلبلهایی که روی شاخه های گل ابریشم نشسته بودند نگاه کرد وبا صدای بلند از بلبلها پرسید، خبر خوش داری بلبلو؟ خودشان می آیند؟ خط شان می آید؟ هر بار که مادر پسرک چیزی می پرسید بلبلها چلیک چلیک می کردند. مادر پسرک خواندن بلبلها را به فال نیک می گرفت. بعدازچند لحظه مادر پسرک با عجله به مطبخ رفت ودرحالیکه کمی خرما در دستش بود به حیاط آمد. بلبلها هنوز روی گل ابریشم آواز می خواندند. مادر پسرک استک [۱] خرما را جدا کرد وآنرا درحیاط روی دیواریکی ازاطاقها چسپاند و به اطاقش برگشت. پسرک منتظر بلبلها بود، بعد دید که بلبلها به دیوار چسپیده اند و به خرما نوک می زنند.
  پسران فاطمه گل مادرپسرک چند سال بود که در کویت کار می کردند واواز آنها خبری نداشت وهمیشه دل نگران حال و روزآنها وچشم انتظار دیدن آنها وخط شان بود. حاجی صالح پدر پسرک فراش مدرسه کووه ای درگهان بود وهر روزصبح پیاده ازدرگهان به کووه ای می رفت. پسرک چهار سال داشت. روزهایی پیش می آمد که مادر پسرک از پدرش می خواست او را با خودش به مدرسه ببرد. حاجی صالح پسرش را قلمدوش می کرد و با خودش به مدرسه کووه ای می برد. پسرک روزها با دوستش حمودو که همسایه آنها بود بازی می کرد. به لب دریا که نزدیک خانه شان می رفتند ومالوک جمع می کردند ویا توی نخلستان می گشتند وباهم بازی می کردند.
آن روزعصر ابرسیاهی آسمان شهر را تیره و تار کرده بود. آخر شب با غرش رعد و برق باران سیل آسایی در شهر به راه افتاد. صدای طوفان و موجهای سهمگین که به ساحل کوبیده می شد فضای خانه را برای پسرک ترس آورکرده بود. بعد از چند روزبارندگی هوا آرام گرفت، باد ملایمی که می وزید ابرها را با خوش برد وآسمان صاف و نیلگون شد. صبح پسرک به سراغ دوستش رفت تا بعد ازچند روی ساحل با هم بازی کنند. با طوفان  که چند روزقبل وزیده  بود با موجها کالنگ گوشتی های [۲] زیادی ازدریا روی ساحل ریخته شده بود. کالنگهای کوچک و بزرگ، سیاه و خاکستری.
پسرک و دوستش حمودو چند کالنگ گوشتی که بزرگتر بود جمع کردند وبا دو به خانه پسرک برگشتند. مادر پسرک درگوشه حیاط نان می پخت. پسرک و دوستش آمدند و بغل تابه آتشی نشستند. پسرک روبه مادرش کرد وگفت: میشه این کالنگها را بغل آتش تابه  بگذاری؟ مادرش گفت باشه. مادرش کالنگها را درآتش بغل تابه قرار داد. باگرم شدن، کالنگها کفه هایشان بازمی شدند وگوشت سفید آنها دیده می شد. پسرک از شادی دستش را بهم می زد وبه دوستش نگاه می کرد وبا هم می خندیدند. پس از آنکه کالنگها پخته شدند مادر پسرک آنها را با انبر ازآتش بیرون آورد ودرصحنی [۳] ریخت و جلو آنها گذاشت. پسرک ودوستش با دستپاچگی گوشت سفید کالنگها ازصدف بیرون می آوردند و با آشتها می خوردند.
خورشید مثل یک طشت آتش روی سرجزیره فرود می آمد. تابستان با گرما و شرجی عذاب آورش ازراه رسید بود. مردم شهردرزیربالاپوشی خیس و چسپناک عرق کرده بودند و به سختی نفس می کشیدند. آن روز صبح حاجی صالح و خانواده اش سوار بر سمبوک[ ۴] هوازاری شدند وساحل درگهان را به قصد بندرعباس ترک کردند. کم کم سمبوکی که خانواده حاجی صالح ازسرنشینان آن بود به اسکله قدیم بندر عباس نزدیک می شد.  سمبوک به اسکله پهلو گرفت. اسکله چوبی بود ودراثرفرسودگی تخته های آن کنده شده بود وهنگام عبور از روی آن باید با احتیاط رد می شدی تا دردریا سقوط نکنی.
 ازداخل سمبوک به بالای اسکله آمدند. حاجی صالح با ناخدا خدا حافظی کرد و با خانواده اش ازروی اسکله به طرف ساحل به راه افتادند. پسرک دستش در دست پدرش بود. مادر پسرک دستهای خواهر و برادر دیگر پسرک در دستش بود. پسرک درحالیکه پدرش دستش گرفته بود به جلوش نگاه می کرد، از دورجمعیت زیادی می دید که روی ساحل آنجا که اسکله به آخر می رسید خودشان را خم کرده بودند واز روی زمین چیزی جمع می کنند. مسیر آنها به طرف جمعیت بود. نزدیکتر شدند. پسرک خوب که نگاه کرد دید که گونی های زیادی روی ساحل انباشته شده و مردان و زنان زیادی  چیزهایی که روی زمین ریخته جمع می کنند ودرکسیه هایی که در دستشان است میریزند وچند پاسبان با باطوم به سر و پشت آنان می زنند. پسرک موقعی که از کنار این صحنه رد می شدند ازترس خودش را در پشت سر پدرش مخفی کرد تا پاسبانها اورا نبینند.
پس از آنکه ازآن محوطه دور شدند وبه طرف خیابان می رفتند پسرک با ترس از پدرش پرسید: آن مردم چکار می کردند و چرا پاسبانها آنها را کتک می زدند؟ پدر پسرک گفت: آنها مردم گرسنه و فقیری بودند که گندمی که ازگونی های پاره شده روی زمین ریخته بود جمع می کردند و پاسبانها نمی گذاشتند و آنان را می زدند. دیدن این صحنه دلخراش پسرک را بسیار نگران کرد ودلش به درد آمد.
بعد ازعبور از پیاده رویک خیابان به میدان گلکاری بزرگی رسیدند که وسط میدان بالای یک ستون بلند مجسمه سنگی مرد یونیفورم پوشی قرار داشت. مردی که به نظامی ها شباهت داشت و فرنچ نظامی به تنش بود و رویش به دریا بود ویک دستش به جلوش دراز کرده بود و مثل اینکه چیزی در مشتش قایم کرده بود. با رسیدن حاجی صالح و خانواده اش به  نزدیکی مجسمه، این بار قبل از اینکه پسرک چیزی بپرسد پدرش به او گفت: این مجسمه رضا شاه است وتوی مشتش هم خاک ایران است که موقع رفتن به خارج برای یادگاری با خودش برده است.
حاجی صالح و خانواده اش آن روز با ماشین به شهرشان خمیر رفتند. سالها گذشت پسرک بزرگ شد، درس خواند، مطالعه کرد وکم کم فهمید که چرا آن روز پاسبانهای شاه مردم گرسنه را با باطوم می زدند وبعد چرا شاه مخالفین خود را زندان، شکنجه واعدام می کرد وچرا رضا شاه همان مرد نظامی فرنچ پوشی که پدرش آنقدرازاو تعریف می کرد، انگلیسیها اورا به شاهی انتخاب کردند وبعد هم او را از شاهی کنارزدند وبه تبعید فرستادند.
پسرک الان ۶۰ ساله شده ودوراز شهر خاطره انگیزش[خمیر] زندگی می کند، با این حال دوستان پرمهرش از روی مهربانی وصمیمیت او را درشهر خالو ایسف صدا می زنند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر