۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

مناظره حاجی عبدالنبی با یحیی

بخش دو و پایانی

حاجی عبدالنبی درحالیکه اخم کرده بود،عینکش را روی بینی اش جابجا کرد واز یحیی پرسید: مگرتودرباره قرآن به هادی چه گفته ای؟
یحیی رو به حاجی آقا کرد و گفت: من می دانم که او سیر تا پیاز به توگفته ولی خوب اشکالی ندارد، تومی خواهی از زبان خودم بشنوی.
بله   ، این هادی شما فکر می کند البته به اشتباه که تو شهر خمیر کتاب تاریخ طبری، ابن خلدون و ابن اثیر را هرکه سید ومیراست خوانده و کسان دیگری این کتابها را نخوانده یا اینکه بعضی ها با خلفای راشدین پدرکشته گی دارند. حاجی آقا گفت حالا بگذریم، خوب تو به اوچه گفتی؟ مثل اینکه حاجی آقا متوجه طعنه یحیی شده بود!!
محبوبه دختر یحیی بستنی اش را تمام کرده بود وآمده بود بغل پدرش ایستاده بود. یحیی همینطور که با دستش موهای دخترش را نوازش می کرد به حاجی آقا گفت: من به هادی گفتم که توی جلد سوم کتاب تاریخ ابن اثیر خوانده ام که عثمان دستور سوزاندن قرآن داده است واو چنان برافروخته شد که کم مانده بود به من حمله کند و گفت: توبه ذوالنورین اسائه ادب می کنی ودچار معصیت می شوی. من گفتم شما و همفکرانتان که حتمأ تاریخ ابن اثیر را قبول دارید و من دراین کتاب خوانده ام که نحوه جمع آوری قرآن به این صورت بوده که گویا در دوره ابوبکر بعد از اینکه عده ای از قاریان و حافظان قرآن درجنگها کشته می شوند و خطر از بین رفتن قرآن احساس می شود، عمرازابوبکرمی خواهد که دستور جمع آوری قران بدهد و آنرا به صورت مصحفی در آورد. درابتدا ابوبکر زیر بار نمی رود و می گوید اگر این عمل صلاح و صواب بود خود رسول خدا درزمان حیاتش این کار را به انجام می رساند.
پس از اصرار زیادعمر، ابوبکر قبول می کند و او به یکی از کاتبین قرآن به نام زید بن ثابت دستور می دهد که اواین وظیفه را به عهده بگیرد. زید با گروهی دیگر این کاررا می کنند و قرآنی تهیه می شود که به ابوبکر تحویل میدهند و این قرآن نزد ابوبکر می ماند تا زمانی او می میرد و بعد این قرآن به عمر می رسد. بعد از مرگ عمراین قرآن نزد حفصه  زن عمر می ماند تا اینکه بعد از مرگ عمرعثمان به خلافت می رسد. حال ۱۳ سال از مرگ پیغمبرگذشته است. ابوبکر و عمر هم وفات کرده اند و قرآنی که به آن اشاره کردیم نزد حفصه است و او از آن نگهداری می کند. در این مدت ۱۳ سال قرآن و یا مصحفهای دیگری بوده است که در بلاد اسلامی بوده مسلمان از آن استفاده می کردند غیر از قرآنی که نزد حفصه بوده.
یحیی حین صحبت کردن با حاجی آقا متوجه شد دخترش خسته شده و به دخترش می گوید یک کم صبر بکن الان حرفهایمان تمام می شود و می رویم خانه. بعد از اینکه محبوبه آرام می گیرد، یحیی دنبال صحبتش را می گیرد ومی گوید: من به هادی گفتم که ابن اثیر مدعی می شود که تا سال ۳۰ هجری چهار مصحف در چهار گوشه ممالک اسلامی بوده،مصحف ابی بن کعب در دمشق، مصحف عبدالله بن مسعود در کوفه، مصحف ابو موسی اشعری در بصره و مصحف مقداد بن الاسود در حمص. در دوره خلافت عثمان نزدیکانش به  اواطلاع می دهند که قرآنهای متعددی در بین مسلمان رواج پیدا کرده و این عمل پسندیده نیست و بهتراست یک نسخه قرآن باشد که همه مسلمانان ازآن استفاده کنند. عثمان هم دستور می دهد قرآنی که نزد حفصه است به عاریه بگیرند و چند نسخه تهیه کنند و به بلاد اسلامی فرستاده شود واینجاست که عثمان دستور می دهد تمام قرآنها قبلی را بسوزانند. البته همین عمل هم در دوره ای حجاج بن یوسف انجام می دهد که در کتب مورخین اسلامی به کرات آمده است.
حاج آقا در تمام طول مدتی که یحیی صحبت می کرد ساکت نشسته بود سرش پایین بود دست به ریشش می کشید و فکر می کرد. یحیی بعد از مکث کوتاهی گفت: حرف من همین بود که گفتم.
حاجی آقا درحالیکه سرش پایین بود وآثارعصبانیت و نگرانی درصدایش مشخص بود گفت: ما خوب می دانیم که درعملتوهیچ  نیت خیری نیست و قصدت فقط ایجاد شک و تردید در دل جوانان مسلمان است وبعد سرش را بلند کرد و با خشم وتحکم روبه یحیی کرد وگفت: دیگراز این بحث ها با جوانان نکنید. یحیی هم مثل این که از اظهار نظر و برخورد حاجی آقا رنجیده خاطرشده بود وبه حاجی آقا گفت: چرا ازبیان واقعیتهای مسلم تاریخی که بسیاری از محققین و اسلام شناسان پذیرفته اند هراس دارید؟ پس بهتراست به جوانان شهر بگوئید که تاریخ اسلام را نخوانند ومرتب اراده کنند با شما بیایند جماعت تبلیغی.
با این حرفهای صریح یحیی حاجی آقا ترش روومکدر شد. . یحیی از روی صندلی بلند شد، دخترش را بغل کرد و باز رویش به طرف حاجی آقا برگرداند و گفت: آن روز غروب هادی آقای شما خیلی حرفهای ناسزا به من زد ومنهم بخاطر احترام به  پدرش چیزی نگفتم،  درآخر هم که دید دوستان جوان همفکرش ازطرف کوچه خانه حاجی اسماعیل به طرف ما می آیند شیر شد وجلوآنها بازهرچه ازدهنش درآمد بمن گفت، من هم ببخشید حاجی آقا حوصله ام سررفت در جوابش گفتم اگرازنظر تو من یک جوجه کمونیستم، تو هم یک جوجه سلفی بیش نیستی. در اینموقع یحیی درحالیکه دختر کوچکش در بغلش بود با حاجی عبدالنبی و حاجی علی خدا حافطی کرد وازمغازه خارج شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر