۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه


شادروان محمد رحیمی ، دوستی صمیمی و معلمی آگاه


روزی که من کشته می شوم
قاتل من جیب هایم را زیر و رو می کند
او بلیط های سفر را خواهد یافت.
یکی به صلح،یکی به مزارع و باران و یکی به وجدان نوع بشر
قاتل عزیز،من به تو التماس می کنم،نمان و آنها را هدر نده
آنها را بردار،استفاده کن
به تو التماس می کنم،سفر کن.

                                        [ سمیع القاسم- شاعر فلسطینی ]
                                                

دوست خوبم زنده یاد محمد رحیمی پس از پایان تحصیل در دبیرستان خمیر ،برای اخذ دیپلم دو سال را در دانشسرای مقدماتی بندر عباس گذراند .در دوران تحصیل در بندر عباس از طریق دبیران دانشسرا که مخالف رژیم شاه بودند و دوران تبعیدشان را در بندر عباس می گذراندند با کتاب و مطالعه آشنا شد. پس از پایان دانشسرا ،دوران سپاهی دانش را در منطقه محروم منوجان سپری کرد. او در زمان سپاهی اش ،فقر و نداری که گریبان گیر مردم تهیدست و زحمتکش آن منطقه بود از نزدیک لمس کرد.

در سالهایی که او در دانشسرا تحصیل می کرد من در دبیرستان بندرلنگه درس می خواندم. در همان سالهای ۵۱-۵۲ که هر دونفرمان هنوز درس می خواندیم،غروب یک روز همدیگر را در نزدیکی نانوایی مرحوم حاج احمد حیدر دیدیم .غروبها جوانان شهرمان در همین محل پاتوق می کردند. او بلافاصله با شور و شوقی وصف ناپذیر از کتاب و مطالعه کردن حرف به میان آورد.. از من خواست یک روز به منزلشان بروم و کتابهایش را ببینم.او در دوران دانشسرا کتابهای زیادی مطالعه کرده بود و آگاهی اجتماعی فراوانی اندوخته بود. چند روز بعد به منزلش رفتم، او با پدر و مادری مهربان و انساندوست و خواهر و برادرانی عزیز وکوچکتر از خودش در منزل پدری اش درمحله قبله زندگی می کرد. 

 آن روز عصر که من به خانه اش رفتم بعد از چندی او رفت وهمه کتابهایش را به من نشان داد   شادروان محمد در این سالها کتابهای زیادی خریده بود.  . کتابها یی در مورد شخصیتها و شاعران انقلابی فلسطین مانند سمیع القاسم،محمود درویش،نزار قبانی و کتاب زندگینامه جمال عبدالناصر رئيس جمهور ناسیونالیست و مساوات طلب مصر ،کتابی راجع به مبارزات ضد استعماری جمیله بوپاشا ، داستان،رمان و شعر از نویسندگان و شاعران معروف کشورمان. پس از دیدن کتابها، یکی دو کتاب را از او گرفتم که مطالعه کنم.
شادروان محمد رحیمی سالها در دبستان گلبارانی خمیر تدریس می کرد.او در سالهای معلمی اش دانش آموزان،جوانان و همکارانش را به مطالعه و ارتقا آگاهی اجتماعی تشویق می کرد. در تمام سال های تدریس اش در دبستان در برخورد با مسئولین آموزش و پرورش موضع آگاهانه و رادیکال داشت.

گرایش و تعلق خاطر بیش از حد او به شخصیتهای ملی گرایی همچون محمد مصدق و ريیس جمهور ناسیونالیست مصر جمال عبدالناصر، بی شک او را بلحاظ سیاسی در صف فردی ملی گرا و میهن پرست قرار می دهد. در سالهای ۵۶ و ۵۷ که اعتراضات و جنب و جوش سیاسی علیه رژیم پدر تاجدار !!! در شهر مان شروع شده بود، او همیشه در جلو صف اعتراضات بود. او بود که با وانت تویوتای زرد رنگش تعدادی از جوانان شهر را به تهران برد تا در راهپیمایی بزرگی که به سقوظ حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی منجر شد شرکت کنند، یادم می آید همشهریان عزیز مان در شهر شایع کرده بودند که آنان رفته اند «پس باجی یعنی دوست نازنینم صالح ساحلی زادگان» را به جای نخست وزیر بختیار قرار دهند. همشهریان با مهر و ساده دل شهرمان در آن سالها فکر می کردند که انقلاب در ایران از شهر خمیر هدایت می شود و با سادگی اظهار می کردند همه شهرمان ایران آرام و بی سروصدا ست و هر خر خشه ای  [شلوغی] هست از اینجا شروع می شود.

 زنده یاد محمد رحیمی بعد از پیروزی قیام بهمن ۵۷ تا زمانی که زنده بود آبش با جماعت مفتخور آخوند در یک جوب نمی رفت. او درزمان حیاتش تلاش زیادی می کرد که دوستان و آشنایانش را با تمایلات آزادیخواهی و مساوات طلبی آشنا کند. تاثیری که او بر ذهن و افکار عده ای از جوانان شهرمان داشت برهمه دوستانم واضح است. شاید دوراز واقعیت نباشد که بگوییم او بیشترین تاثیر را روی افکار پدرمرحومش علی رحیمی گذاشته بود. این پیر مرد در اثر افشاگریهای اوعلیه مظالم رژیم شاهی، از مخالفین سرسخت و آشتی ناپذیر نظام شاهنشا هی شده بود. 

این پدر پیر همراه پسرجوانش در تمام راهپیمایی که در شهر در ابتدای قیام صورت می گرفت حضور فعال داشت. بعد از پیروزی قیام هم خیلی زود به ماهیت ضد انسانی، تبعیض آلود و سرکوبگر رژیم پی برد و همچون پسرش شادروان محمدرحیمی از مخالفین حکومت آخوندی خمینی شد.

خاطره ای از مرحوم علی رحیمی هنوز در ذهنم هست، برایتان تعریف می کنم خالی از لطف نیست. 

سال ۵۸ پس از پیروزی قیام هوداران سازمان مجاهدین خلق در شهرمان خیلی فعال بودند،آنان اقدام به بر پایی نمایشگاه کتاب،عکس و پوستر در یکی از مغازه های واقع در خیابان اصلی شهر کرده بودند ، یعنی در محل مغازه ای که قبل از آمدن من به هلند ،پدر دهقان مزدور حکومت اسلامی در آن آجیل فروشی باز کرده بود. روزی من هم به بازدید این نمایشگاه رفتم. ضمن دیدن عکس و پوسترها به پوستر رنگی بزرگی از شیخ عزالدین حسینی از رهبران مذهبی کردستان ایران که مخالف رژیم آخوندی بود برخورد کردم.
از یکی از دوستان مجاهد که در نمایشگاه حضور داشت  پرسیدم: این عکس هم شما چسپانده اید؟ او گفت :والله ، حقیقتش اینکه امروز صبح علی رحیمی پدر محمد رحیمی آمده بود برای دیدن نمایشگاه، بعد از اینکه همه عکسها را خوب نگاه کرد رو کرده بود به یکی از برادران مجاهد و پرسیده بود: که چرا شما همه عکس آخوندهای طرفدار حکومت به دیوار چسپانده اید و چرا عکس مخالفین را نزده اید؟ برادرمان گفته بود :ما عکس همه را می چسپانیم و تبعیض قائل نمی شویم. او بلافاصله رفته بود و بعد از حدود نیم ساعت درحالیکه پوستر بزرگی در دست داشت به نمایشگاه برگشت و درخواست کرد ه بود که پوستر مورد علاقه او یعنی همین پوستر  شیخ عزالدین حسینی را به دیواربچسپانیم و ما هم به قولمان عمل کردیم.

اینک که من این خاطرات را بازگو می کنم،پدر و پسر هر دو رخ در نقاب خاک کشیده اند ،ولی یاد و خاطرات بیاد ماندنی و نقش و تاثیرگذاری که آنان بر رشد فکری دیگران و ترویج فرهنگ آزادیخواهی در شهرمان داشته همیشه در خاطرمان زنده خواهد ماند.

نامشان همیشه ماندگار باد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر