[ من گابو هستم ]
"ما ابداع کنندگان داستان که هر چیزی را باور میکنیم به خود حق میدهیم وباور میکنیم که برای ساختن یوتوپیایی دیگر هنوز دیر نشده است؟ یوتوپیایی جدید و فراگیر که در آن هیچکس برای دیگران تصمیم نگیرد که چگونه بمیرند، عشق تبلور خود را نشان دهد، خوشبختی امکان پذیر باشد، نژادها محکوم به انزوا نباشند و همگان فرصتی یکسان برای زیستن بر روی زمین بدست آورند."
خطابهی گابریل گارسیا مارکز هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات
آنچه دراین نوشته از قول گابریل گارسیا مارکز نویسنده کلمبیایی نقل می شود، گفته های خود اودر باره خودش و یا حرفهایی است که او در مصاحبه های مختلف در مورد خودش و شاهکارش رمان [صد سال تنهایی ] بیان کرده است.
به ادعای پدرم من در ۶ مارس سال ۱۹۲۷ در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتامارا در کلمبیا به دنیا آمده ام گرچه تاریخ تولدم سال ۱۹۲۸ ثبت شده است. خانواده ام بعلت فقر نگهداری و سرپرستی ام به پدر بزرگم سپردند . تا هشت سالگی که پدر بزرگم زنده بود بااو و مادر بزرگم زندگی می کردم.
پدر بزرگم سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز کهنه سرباز جنگهای ۱۰۰۰ روزه کلمبیا بود و وقتی که من یکساله بودم و واقعه کشتار موز رخ داد و موزکاران بیشماری قتل عام شدند او سکوتش را شکست و به دادخواهی از سویی خانواده کشته شدگان شکایتی به کنگره تسلیم نموده بود. او تجارب زیادی اندوخته بود و در ضمن قصه گویی بود قهار.
و اما مادر بزرگم، راوی جدی و خستگی ناپذیر قصه های خیالی و ترسناک، اعجوبه ای که ذهنش انباشته از سحر، جادو و خرافات و باورهای محلی بود که شبها با نقل قصه های خیالی ارواح بد شگون را در خانه می پراکند و خوابیدن را بر چشم من حرام می کرد، اما باید اعتراف کنم اگر من توانستم با آمیختن خیال و رؤیا با واقعیت آثاری جاویدان خلق کنم همه این خلاقیت را مدیون پدربزرگ ومادر بزرگم هستم.
اولین نوشته ام را در سال ۱۹۴۱ در روزنامه دبیرستانم منتشر کردم. در سال ۱۹۴۷ وارد دانشگاه بوگوتا شدم تا در رشته حقوق تحصیل کنم اما خیلی زود فهمیدم که به درد درس و دانشگاه نمی خورم و در سال ۱۹۵۰ به تحصیلم در دانشگاه خاتمه دادم و نویسندگی به صورت جدی دنبال کردم. اولین داستانم به نام [ سومین استعفا] در ۲۳ سالگی به سال ۱۹۴۶ به چاپ رساندم.
ببخشید یادم رفت که اول برایتان بگویم چطور شد که علاقه و توانایی نوشتن در خود احساس کردم. توی دوره دانشجویی یک شب یکی از دوستان همکلاسی کتاب [ مسخ ] کافکا را به من داد تا بخوانم، با خواندن اولین جملات کتاب فکر کردم اگر از اول می دانستم که افراد اجازه دارند این جور بنویسند من خیلی قبل ازاین نوشتن را آغاز کرده بودم وبی درنگ بعد از خواندن این کتاب نوشتن را شروع کردم.
اتفاق جالبی در زندگی ام افتاد که باعث شد نوشتن را با عزمی جدی دنبال کنم و آن سفر مشترک با مادرم بعد از ۱۴ سال به زادگاهم آراکاتاکا بود. بعد از سالهای زیاد زادگاهم را می دیدم. همه چیز تغییر کرده بود جز خانه قدیمی پر ازاشباح و ارواح پدر بزرگ. در بازگشت از سفر تحت تأثیرصحنه های که در طول سفر و همینطور مدت اقامتم درزادگاهم دیده بودم، شروع کردم به نوشتن که حاصل آن کتاب [ طوفان برگ ] شد. من بسیاری از داستانهای همینگوی، جویس، ولف و خصوصأ فاکنر را خوانده بودم و از فاکنر یاد گرفته بودم که از چیزهایی بنویسم که به آنها نزدیک هستم. کسانی که کتابهای من را خوانده اند می دانند که نوشته های من بیشتر در باره تجربیات اجدادم هستند گرچه دراین داستانها ناآرامی و خشونتهای سیاسی وعشقهای واقعی درقالب تخیل ورؤیاهای های باور کردنی درهم گره خورده است.
در پایان اشاره ی بکنم به رمان[ صدسال تنهایی ] که بخاطر آن در سال ۱۹۸۲ برنده جایزه نوبل ادبیات شدم. نکته ای که برای من در خور توجه است آنکه صد سال تنهایی بیشتر به خاطر تخیل آن مورد تحسین قرار میگیرد در حالی که شما در سرتاسر رمان من یک سطر پیدا نمیکنید که بر پایهی واقعیت نوشته نشده باشد. موضوع این است که واقعیت کارائیب با غریبترین تخیل ممکن پهلو میزند.
من ۱۸ ماه هر روز نوشتم و روزی ۶ پاکت سیگار دود کردم تا در پایان توانستم رمان را به پایان ببرم و بعد تمام دارایی ام را فروختم تا اینکه در چاپخانه ای در بوینوس آیرس آنرا بچاپ رساندم. چاپ اول کتاب ۸۰۰۰ نسجه در طول یک هقته بفروش رسید. به مدت اندکی کتاب به ۲۴ زبان جهان ترجمه شد و قبل از جایزه نوبل ۴ جایزه معتبر ادبی نصیب من کرد.
دشواری من پس از نوشتن صد سال تنهایی آن است که نمی دانم برای کدام یک از میلیونها خواننده می نویسم. این موضوع بیقرارم می کند و از کار بازم می دارد، گویی یک میلیون چشم به آدم خیره شده اند و آدم به راستی نمی داند که آنها چه می اندیشند.
سر انجام گابریل گارسیا مارکز که هم میهنانش خودمانی او را گابو صدا می زنند بعلت ابتلا به سرطان لنفاوی در ۱۷ آوریل سال ۲۰۱۴ در سن ۸۷ سالگی در اوج محبوبیت و ستایش دوستدارانش در کشور مکزیک به هزارتوی مرگ پیوست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر