بدریه، دختری نو اندیش و سنت شکن
او را خیلی کم می دیدم. گاهی که به منزل دوست و همکلاسی عزیزم جمال می رفتم تا به اتفاق په دبیرستان برویم،بدریه را تصادفی در حال رفتن و یا خارج شدن از منزلشان می دیدم. آن روز باران می آمد و زمستان بود. او را در حالیکه بلوز و دامن گلدار بسیار زیبایی پوشیده بود و چتر روی سرش گرفته بود،و به خانه شان می رفت،از نزدیک دیدم.دختری سبزه رو،قشنگ و چشمانی درشت و نافذ داشت. بعدها شنیدم که کتاب می خواند و دختری آگاه و نو اندیشی بود.
سال۴۹-۵۰ است و من در کلاس نهم درس می خوانم. مدرسه راهنمایی خمیر که تازه افتتاح شده بود، دبیری داشت به نام خانم مریم نصیری که بندرعباسی بود.خانم نصیری به اتفاق مادر،خواهرانش و برادرجوانش به نام غلامرضا در منزل آقای سید یوسف پدر مرحوم سید جلال سلیمانی پور در سمت کوش نانوایی مرحوم حاج احمد حیدر مستاجر بود. غلامرضا جوانی بود خوش لباس و شلوار لی و کفش کلارک می پوشید.قد نسبتأ بلندی داشت و سبزه بودمن خیلی کم او را می دیدم.غلامرضا بعد چند بار دیدن بدریه عاشق و شیدای او می شود. دو دلداده دور از چشم اغیار همدیگر را ملاقات می کنند .
این شور و شیدایی به خواستگاری بدریه از پدرش مرحوم حاجی میر هاشم منجر می شود. شاید برای آن عشاق بیقرار هم جواب از قبل مشخص بود. پدر و خانواده بدریه با این وصلت مخالفت می کنند. تمنای وصال و این دلدادگی شور انگیز آنان را از شوق دیدار بر حذر نمی داشت.آنان پنهان و در خفا همدیگر را ملاقات می کنند. روزها و شاید ماهها از مخالفت خانواده بدریه گذشته بود که لحظه آن تصیمیم شوم و بد فرجام فرا می رسد. معلوم نیست اولین بار در ذهن کدامیک از آنها پایان این عشق آتشین جوانه زده بود .دو دلداده پیمانی بس وصف ناپذیر و دهشتناکی می گیرند.
هنگامی که تیرگی و سکوت شب فرا می رسد،آنها همدیگر را در دره ای در کوه های نزدیک شهرملاقات می کنند. ملاقات و وصالی آخرین،شبی سوزان و رعب آور که در انتهای شب جزء بوی سوختگی بوی دیگری در آن دره و کوهها به مشام نمی رسد. انها بسان دو پرنده عاشق پر و بال زیبایشان در آتشی که خود آگاهانه افروخته بودند سوخت. صبح روز بعد که خانواده آنان به جستجوی آنها،شهر،کوه و دشت زیر پای گذاشتند،اجساد سوخته آنان را در دره کوههای اطراف شهر یافتند.غلامرضا در اثر سوختگی شدید در همانجا جان داده بود. بدریه نو عروس هنوز نیمه جانی داشت.اجساد آنان را خانواهاشان به شهر انتقال دادند.
بدریه تا چند ساعت پس از انتقالش به منزل زنده بوده و جان بر سر پیمانش می دهد و میمیرد. این رخداد نا گوار و شوم ،شوک عجیبی در شهر ایجاد کرد.بسیار کسان از فرط عشق و دلدادگی آنان بی خبر بودند. در شهر شایعات زیادی به راه افتاد.عده ای گفتند:که به دستور پدر خانواده توسط افراد فامیل و آشنایان این جنایت فجیع صورت گرفته و حتی شایع کردند که در ساعتهایی که بدریه هنوز چشمان قشنگش باز بود و نفس می کشید، پدرش رو می کند به همان افراد فامیل که آنان را سوزانده بودند و می گوید:بروید و او را هم مثل آن جوانک خلاص کنید،و انها بدریه نو عروس پوشیده در بهاره سیاه سوختگی را خفه می کنند.
مدتی بعد شایعه جالب دیگری در شهر به راه افتاد و آن اینکه بدریه پس از خواندن کتاب بوف کور هدایت به این تصمیم هولناک رسیده است.نمی دانم چون من هم آن زمان بوف کور نخوانده بودم،ولی آنچه مسلم است اینکه آن شب شوم و هول انگیز که این حادثه مصیبت وار اتفاق افتاد،بوف کوری در شهر بال گسترانده بود.
سالها بعد از قول زنده یاد آقای حسن کرمی که در همان سال وقوع حادثه دبیر ما در دبیرستان خمیر و از دوستان نزدیک غلامرضا نصیری بود ،شنیدم که،آن روز غروب که شب اش این واقعه رخ داد،غلامرضا آقای کرمی را می بیند و به او می گوید که بنزین خریده ام و امشب کار را تمام می کنیم.حسن می گوید من گفتم پسر مگر دیوانه شده اید،این چه کار احمقانه ای است که می خواهید انجام دهید.آقای کرمی می گفت من باورم نمی شد که آنها این تصمیم وحشتناک گرفته اند.
اما دریغ و درد که آنها تا پایان بر سر عهد و پیمانشان پا سخت کرده بودند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر