۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

 [ من هم انسانم،من هم پدرم ]

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]

به جستجوی تو *
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

این بخشی از شعر شاملو است، که به انتظار دیدن فروغ سروده بود.

سلام دختران خوبم

در این نامه می خواهم اتفاقی را برایتان بازگو کنم که بدانید وقتی من درغربت در مقابل این پرسش قرار گرفتم که :اکنون که در اینجا و دور از شهر و خانه ات زندگی می کنی چه احساسی نسبت به خانواده ات داری؟ چه پاسخی داده ام.

این سوالی بود که خانم گزارشگری یک روز در کمپ پناهجویان از من پرسید.

حدود پنج ماه بود که در یک کمپ پناهجویی در یکی از شهرهای هلند اقامت داشتم. هر روز اجازه داشتیم با نشان دادن کارت شناسایی به کارمندان خوش برخورد درب خروجی از کمپ خارج شده و تا غروب آزادانه در شهر گردش کنیم. در این مدت برای یادگیری زبان مشکل هلندی از سوی کمپ برایمان کلاس آموزش زبان دایر کرده بودند. تعداد ۱۰-۱۲ نفر مرد و زن از ملیتهای مختلف در این کلاس حاضر می شدند. یک روز صبح که خانم معلم مشغول درس دادن بود، یک خانم جوان و زیبای هلندی با دوربین و وسایل فیلمبرداری وارد کلاس درس شد.خانم تازه وارد که بعد معلوم شد گزارشگر یک موسسه نظر سنجی است با خانم معلم وارد گفتگو شد. ما سر در نمی آوردیم که آنان چه می گویند.

بعد که حرفشان تمام شد خانم معلم رو کرد به دانش آموزان وبا زبان بسیار ساده گفت: این خانم که آمده گزارشگر است و می خواهد یک گزارش در رابطه با پناهجویان تهیه کند. موضوع گزارش این است: الان که در کمپ زندگی می کنید، چه احساسی نسبت به خانه و خانواده تان دارید؟ خانم معلم از دانش آموزان پرسید هرکس دوست دارد که در این مورد صحبت کند می تواند با خانم گزارشگر برود. هیچکدام از دانش آموزان حاضر نشدند صحبت کنند.تنها کسی که دستش را به علامت حاضر بودن بلند کرد بقول پدر فضول و ناآرام  شما بود.

من با همان زبان هلندی شکسته و ضعیفی که یاد گرفته بودم، به معلمم گفتم که من فقط می توانم فارسی صحبت کنم نه هلندی. خانم معلم گفت که ایرادی ندارد و خانم گزارشگر قبلأ به من گفته است که من می دانم آنها نمی توانند درست هلندی صحبت کنند ولی مسئله ای نیست و می توانند با زبان خودشان صحبت کنند و ما خودمان روی فیلم زیر نویس به زبان هلندی می گذاریم.

با این توافق من و خانم گزارشگر به اطاق کوچکی جنب کلاس درس رفتیم. او یک پاراوان سفید و یک صندلی گذاشت و سه پایه و دوربین فیلمبرداری اش را تنظیم کرد و به من گفت شما بنشین روی این صندلی مقابل دوربین و صحبت کن و من هم بیرون اطاق منتظر شما هستم، وقتی صحبتهای تمام شد بیا بیرون و مرا خبر کن و از اطاق خارج شد.

اولین باری بود که روبروی دوربین قرار می گرفتم و می خواستم صحبت کنم. ابتدا دچار ترس و استرس شدم ، بعد به خودم قوت قلب دادم که نه کار مشکلی نیست ، فکر کن اصلأ دوربینی در کار نیست. تو حواست به حرف زدنت باشه بی خیال دوربین.بهر صورت حدود ۲۰ دقیقه در مقابل دوربین خانم گزارشگرنشستم و ازاحساساتی که نسبت به دوری از شما در این مدت داشتم، حرف زدم. بعد که حرفهایم تمام شد از اطاق خارج شدم و دیدم که او در راهرو روی صندلی نشسته و منتظر من است. ازمن پرسید تمام شد؟ گفتم آره. بعد رفت و وسایل اش را جمع کرد و با هم به کلاس درس برگشتیم. خانم معلم خوشحال به نظر می رسید. من با همان زبان ضعیفم به خانم معلمم گفتم که من یک cd از این حرفهای که زده ام لازم دارم و می خواهم که آنرا برای خانواده ام در ایران به فرستم.

خانم معلم درخواست من را به خانم گزارشگر گفت و او هم خندید و گفت:حتمأ یک هفته دیگر یک cd برای یوسف می آورم.« هلندیها خیلی دوست دارند در همان ملاقات اول نام کوچکت را بدانند و بعد ازآن با نام کوچک صدایت بزنند » من هم خوشحال شدم. خانم گزارشگر به من دست داد ،تشکر کرد و رفت.

حدود یک هفته بعد عصر یک روز که تنها در اطاقم بودم،زنگ درب اطاقم به صدا در آمد. درب را باز دیدم بله ،همان خانم گزارشگر است با یک دسته گل زیبای لاله و یک بسته کوچک کادو که cd در آن قرار داشت. سلام کرد و به من دست داد و بعد دسته گل و cd کادو پیچیده شده را به من داد و با گفتن   Tot ziens یعنی تا دیدار بعد ، از من خداحافظی کرد و رفت.

 تا این جا داستان تهیه گزارش و فیلمبرداری تمام شد حالا می رسیم به سر اصل قضیه و آن بیان مختصری از شرح گفته های من است در این cd که من آنرا نگه داشته ام به امید روزی که آن به دستهای مهربان و پرعطوفت  شما دختران نازنینم برسد و آنرا ببیند. به امید آن روز حتی اگر من نباشم.

این هم بخش کوچکی از صحبتهای من در این cd

من ایرانی هستم.من از کشوری می آیم که بقول شاعر بزرگ آن در آنجا « مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد » **در میهن من آنانکه در تمنای آزادی، عدالت اجتماعی و سعادت مردمان خود هستند ازهیچ گزندی مصون نیستند، در عوض انبوهی مفتش،گزمه و قصاب در امنیت کامل هرروزدستهای ناپاکشان به سرکوب، شکنجه و کشتار آزاد اندیشان میهن دربندم آلوده می شود.
من اگر مثل هزاران مرد و زن دگر اندیش و مخالف ، هراس و واهمه ای از مراقبتهای پلیسی محسوس و نا محسوس، خطر دستگیری و زندان نداشتم، عشقم، دختران نازنینم، میهن تلخم و مردمان گرفتار و دررنجم را ترک نمی کردم. درست است که من اکنون در کشور شما زندگی می کنم و هزاران کیلومتر با کشورم و خانه ام فاصله دارم اما ، من آنجایی هستم، چراغم در آن خانه می سوزد « شاملو ». من حتی لحظه ای هم نمی توانم به خانواده  نازنین ومهربانم، به شهرم و به میهنم نیندیشم.

مواقعی پیش می آید که دچار توهم می شوم، روزهایی که در مراکز فروش شهرها،خانم و یا دختران جوانی را می بینم که شباهت به همسر و دخترانم دوست داشتنی ام دارند . می ایستم و آنان را خوب نگاه می کنم ودررؤیای خود می گویم ایکاش آن خانم و یا آن دختران ، همسر و دختران من بودند. من در تمام این مدتی که اینجا بوده ام، همیشه درحسرت و شوق بوسیدن گونه های قرمز، گرمازده وعطر آگین همسرو دخترانم نازنینم بوده ام و خواهم بود.

گاه آرزو می کنم ایکاش می توانستم مثل عقابی این مسافت طولانی را تا کشورم پروازکنم و درزادگاهم بر پشت بام خانه ام فرود آیم و آنگاه همسر و دخترانم را بر بالاهای‌خود‌ بنشانم و دوباره این راه دراز وپرمخاطره را پروازکنم وبه کشور شما برگردم.

من براین باورم که من و خانواده ام میتوانیم دراینجا به دورازدغدغه ها و بیهودگیهای آزاردهنده ، درکنارهم یک زندگی شاد و خاطره انگیزی  داشته باشیم.

خوب این یک امر بدیهی است که هر انسان وپدر پناهجویی که از خانواد ه اش دور افتاده باشد وعزیزانش را نمی بیند، همیشه شوق و آرزوی دیدارخانواده اش را درذهنش پروش می دهد.

من هم انسانم،من هم پدرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر