[ آیا ما دچار روز مره گی شده ایم ؟ ]
باورها و عادات هنجارهایی هستند که ما بر اساس آنها زندگی می کنیم. اگر فردی بلحاظ ذهنی و روحی تمایل داشته باشد که یک زندگی سراسر یکنواخت و تکراری بگذراند و هیچگونه تلاشی درجهت تغییرآن شرایط انجام ندهد،می گویند او دچار روز مرگی شده است. روزمرگی بعنوان یک آسیب اجتماعی امروزه مورد توجه بسیاری از روانشناسان می باشد.
در ابتلا فرد به روزمرگی عوامل گوناگون ذهنی، روحی و مادی می تواند دخالت داشته باشند که قصد ما در این متن مختصر بررسی این عوامل مختلف نیست. درست است که زندگی یک فرد مبتلا به روزمرگی تکراری و کسالت آور است اما بدین معنی نیست که زندگی او فاقد تعادل و نظم است بلکه اومثل بسیاری حتی با حساسیت و وسواس بیشتر تلاش به خرج می دهد آنچه در زندگی و پیرامونش هست حفظ شود و ازانجام هرعملی که تعادل و آرامش اش به خطر بیندازد پرهیز می کند.
از مشخصه های ویژه یک فرد گرفتار روزمرگی این است که او با فرداهای تکراری و یکنواخت اش عادت کرده و کشمکشی با خود و دیگران و مقتضیات پیرامونش ندارد، به بیانی دیگراو کم می اندیشد و یا اصلأ نمی اندیشد چرا که او آنقدر زندگی یکنواخت، ساده وکم حاشیه ای دارد که احساس نمی کند موضوع مهمی در زندگی اش باشد که ارزش اندیشیدن داشته باشد.
دچار شدن فرد به عارضه روزمرگی می تواند او را در معرض آسیبهای شدید اجتماعی از جمله بحران هویت، فردگرایی و ازخود بیگانگی قرار دهد، ازدیگر آسیبهای روزمرگی تأثیرات زیان بارآن بر فرهنگ جامعه است. پرواصح است که توسعه یک جامعه پیوند ناگسستنی با رشد بالندگی فرهنگی آن جامعه دارد و نوزایی فرهنگی با اندیشیدن، پرسشگری و ابهام زدایی امکان پذیر خواهد بود. انسانی که نیاز به اندیشیدن دارد برآن است که ذهن اش را شفاف کند و ناروشنی هایی مزمن آنرا بزداید.
انسان در پرتو قدرت تعقل به این حقیقت دست یافت که با شک و پرسشهای مداوم است که می توان به یقین رسید.
با علم به اینکه انبوهی از مردم دچارروز مرگی شده اند و نقشی در بالندگی فرهنگ جامعه ندارند،ضرورت تسلیم نشدن به روزمرگی و فعال بودن در حوزه فرهنگی بیش ازهرزمان دیگر خود را نشان می دهد، پس بکوشیم در حد توانایی در رشد و اعتلا فرهنگ شهر خود مؤثر باشیم.
باورها و عادات هنجارهایی هستند که ما بر اساس آنها زندگی می کنیم. اگر فردی بلحاظ ذهنی و روحی تمایل داشته باشد که یک زندگی سراسر یکنواخت و تکراری بگذراند و هیچگونه تلاشی درجهت تغییرآن شرایط انجام ندهد،می گویند او دچار روز مرگی شده است. روزمرگی بعنوان یک آسیب اجتماعی امروزه مورد توجه بسیاری از روانشناسان می باشد.
در ابتلا فرد به روزمرگی عوامل گوناگون ذهنی، روحی و مادی می تواند دخالت داشته باشند که قصد ما در این متن مختصر بررسی این عوامل مختلف نیست. درست است که زندگی یک فرد مبتلا به روزمرگی تکراری و کسالت آور است اما بدین معنی نیست که زندگی او فاقد تعادل و نظم است بلکه اومثل بسیاری حتی با حساسیت و وسواس بیشتر تلاش به خرج می دهد آنچه در زندگی و پیرامونش هست حفظ شود و ازانجام هرعملی که تعادل و آرامش اش به خطر بیندازد پرهیز می کند.
از مشخصه های ویژه یک فرد گرفتار روزمرگی این است که او با فرداهای تکراری و یکنواخت اش عادت کرده و کشمکشی با خود و دیگران و مقتضیات پیرامونش ندارد، به بیانی دیگراو کم می اندیشد و یا اصلأ نمی اندیشد چرا که او آنقدر زندگی یکنواخت، ساده وکم حاشیه ای دارد که احساس نمی کند موضوع مهمی در زندگی اش باشد که ارزش اندیشیدن داشته باشد.
دچار شدن فرد به عارضه روزمرگی می تواند او را در معرض آسیبهای شدید اجتماعی از جمله بحران هویت، فردگرایی و ازخود بیگانگی قرار دهد، ازدیگر آسیبهای روزمرگی تأثیرات زیان بارآن بر فرهنگ جامعه است. پرواصح است که توسعه یک جامعه پیوند ناگسستنی با رشد بالندگی فرهنگی آن جامعه دارد و نوزایی فرهنگی با اندیشیدن، پرسشگری و ابهام زدایی امکان پذیر خواهد بود. انسانی که نیاز به اندیشیدن دارد برآن است که ذهن اش را شفاف کند و ناروشنی هایی مزمن آنرا بزداید.
انسان در پرتو قدرت تعقل به این حقیقت دست یافت که با شک و پرسشهای مداوم است که می توان به یقین رسید.
با علم به اینکه انبوهی از مردم دچارروز مرگی شده اند و نقشی در بالندگی فرهنگ جامعه ندارند،ضرورت تسلیم نشدن به روزمرگی و فعال بودن در حوزه فرهنگی بیش ازهرزمان دیگر خود را نشان می دهد، پس بکوشیم در حد توانایی در رشد و اعتلا فرهنگ شهر خود مؤثر باشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر