۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه

  یادی از میرزاده عشقی شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه نویس دوران مشروطیّت 

سید محمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی از شاعران و روزنامه نگاران دوره مشروطه است. او که ۳۱ سال بیش نزیست در سال ۱۲۷۳ در همدان تولد یافت و در سال ۱۳۰۳ در تهران کشته شد. گرچه عشقی را به جهت سرودن اشعار سیاسی در دورانی که میهنمان آبستن رخدادهای دگرگون اجتماعی بود بیشتر بعنوان  به شاعر می شناسیم اما به واقع او روزنامه نگاری بسیار مجرب، توانا و با خصلتهای بغایت آزادیخواهانه بود.

میرزاده عشقی روزنامه نگاری را در حالیکه ۲۱ بهار از عمرش گذشته بود آغاز کرد. اولین روزنامه ای که منتشر کرد [ نامه عشقی ] نام داشت و او اشعار و نوشته هایش را در آن انتشار می داد. این روزنامه خیلی زود جوانمرگ شد و انتشار آن متوقف  گردید. عشقی جوان و پر شور در سال ۱۳۰۰ دومین روزنامه اش را بنام [ قرن بیست ] انتشار داد. اشعار آتشین ومقالات سیاسی مخاطره انگیز و نمایشنامه های به گونه اعتراض نامه در همین روزنامه منتشر می کرد.

یکی از اشعار بسیار در خور اهمیت عشقی منظومه معروف [ تابلو ایده آل ] اوست. بخشی از این اشعار چنین است:

کنون که دم زدی از ایده آل، گویم راست

مرا دگر این گونه زندگی بیجاست

که گر بمیرم امروز، بهتر از فرداست

مرا ولیک یکی ایده آل در دنیاست

که سالها پی وصلش نشسته ام به کمین:

مراست مدنظر،مقصدی که مستورش

مدام دارم و سازم بر تو مذکورش

همین که خواست بگوید که چیست منظورش

بگشت منقلب آن سان دو چشم پُر نورش

که انقلاب نماید چو چشم های لنین

وزیر عدلیه ها بر سر دار روند

رییس نظمیه ها،سوی آن دیار روند

کفیل مالیه ها،زنده در مزار روند

وزیر خارجه ها،از جهان کنار روند

که تا نماند از ایشان،نشان بر روی زمین

تعلقات ناسیونالیستی و وطن پرستی که در اشعار او تبلور یافته حکایت از ماهیت ملی او  دارد.  آزادی طلبی و عشق سوزان او به وطن و مردمانش همان شور و اشتیاق شور انگیزی است که او را در جوانی اسیر پنجه خونین آدمکشان می کند. آزادگی و رهایی از بندگی و اسارت و و نفی استبداد و قلدری از خطلتهای بی همتای عشقی است.


مـــــن‌ آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک

وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من

اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود

مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم

بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم

میرزاده عشقی از حامیان آزادی زنان و زدودن حجاب و روبنده زنان بود. به بخشی از شعر او توجه کنید:

عيب باشد كه تو را از دگران باشد ترس
شرم چه؟ مرد يكي بنده و زن يك بنده
زن چه كرده است كه از بنده بود شرمنده
چيست اين چادر و روبندة نازيبنده
گر كفن نيست بگو چيست پس اين روبنده
مرده باد آن كه زنان زنده بگور افكنده
اين سخن مذهب هركس باشد
چادر و پيچه دگر بس باشد

در سال ۱۳۰۳ با بالا گرفتن بحث جمهوری از سوی رضاخان، عشقی بیباک از مخالفین سرسخت این جمهوریخواهی بود و آنرا جمهوری قلابی و سناریوی انگلیسی قلمداد می کرد. او در اعتراض به سیاستهای رضاخان و دار و دسته اش شعر طنزآمیزی [ جمهوری سوار ] سرود:

گـفـت: "جـمـهوري بيــارم در ميان/ هـم از آن بـر دسـت بـر گـيـرم عـنان

خـلـقِ جـمـهوري‌ طلب را خر كنم/ زان چـه كـردم بـعـد از ايـن بدتر كنم

پـاي جـمـهـوري چـو آمد در ميان/ خـر شـــوند از رؤيـتش ايـرانـيـان

پس بريـزم در بـر هـر يـك عَـلـيـق /جمله را افسـار سـازم زين طــريــق

گـر نـگردد مـانــع مــن روزگـار/ مـي شـوم بــر گـُـردۀ آنــهــا سوار

فـرق جـمـعي شـيـره‌ مالي مي‌ كنم/ خـمـره را از شيـره خـالي مـي‌كـنــم"

ظاهراً، جـمـهوريِ پـر زرق و بــرق/ و ز تـجـدّد هـم كـُـلَـه آن را بـه فـرق

بـاطـنـاً، يـاسـيِّ ايـران، انـگـلـيس/ خـرشود بـدنـام و يـاسـي شيره‌ليس

كـرد زيـن رو پـخت و پز با سوسيال/ گـفـت با آنـهـا روم در يــك جـوال

شـد سـوار خـر كـه دزدد شـيـره را/ پــس بگـيرد پـنـج مـيـلـيون ليره را

نقش جـمـهوري بـه پاي خر ببست/ محرمــانـه زد بــه خمّ شـيـره دست

ناگهـان ايــرانيــانِ هــوشـيــار/ هم ز خــر بدبـيـن و هـم از خـرسوار

هـاي و هـو كردند كين جمهوري است؟/ در قـَواره از چـه رو يَـغفـوري است؟

پـاي جـمـهوريّ و دست انگليس!/دزد آمـد، دزد آمـــد، آي پــلـيــس!

ايـن چـه بـيرقهاي سرخ و آبي است/ مـردم، اين "جــمهوري قـلّابي" اسـت

ناگهان ملـت بـنـاي هُو گـذاشـت/ كرّه‌خـر رم كـرد و پـا بـر دو گـذاشت

نـه بـه زر قـصـدش ادا شد، نه به زور/ شــيـره بـاقي ماند و يـارو گشت بور»!

در صبحدم پنج شنبه ۱۲ تیر ماه سال ۱۳۰۳ به دستور سر دسته قلدران رضا خان قلدر و گسیل کردن سه آدمکش از سوی رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت به خانه استیجاری عشقی، شاعر و رهرو برجسته آزادی و خصم خودکامگی با گلوله آدمکشان به خون نشست. راه و یادش همیشه جاودان باد.



بر سنگ مزارش نوشته اند:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند/ روبه صفتان زشتخو را نکشند


گر عاشق صادقی ز کشتن نهراس/ مردار بود هر آن که او را نکشند.




۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه

   آیا محمد بن ابی بکر[۱] از قاتلین عثمان بن عفان خلیفه سوم مسلمانان بود؟؟

در این بررسی اجمالی برآنیم که با استناد به تاریخ طبری( جلد ششم ) اشاره ای بکنیم به دخالت محمد بن ابوبکر فرزند خلیفه اول مسلمین در قتل عثمان بن عفان خلیفه سوم مسلمانان. در آغاز برای آن دسته از دوستانی که اطلاع کافی از تاریخ اسلام ندارند، بطور اختصار به موضوع اعتراض و مخالفت مسلمانان به حکمرانی عثمان می پردازیم و در ادامه نگاهی می اندازیم به دخالت محمد بن ابوبکر درجریان به قتل رسیدن عثمان بن عفان.

عثمان خلیفه سوم حدود ۱۲ سال خلافت کرد یعنی از سال ۲۳ تا سال ۳۵ هجری قمری. شش سال اول خلافت او تا اندازه ای به خیرو خوشی گذشت و اعتراض چندانی از سوی مخالفین او صورت نگرفت اما در شش سال دوم اعتراضات  و مخالفتهای گسترده و همه جانبه ای علیه او بوجود آمد که در نهایت در سال ۳۵ قمری پس از حدود ۴۰ روز محاصره خانه او از سوی معترضین با قتل او پایان گرفت.

طبری در مورد دلایل اعتراضات علیه عثمان را در صفحه ۲۲۶۴ کتابش این چنین می آورد:

... بعلاوه از این پیش بی عدالتی کرده ای و تبعیض در تقسیم، و عقوبت ناروای کسان و توبه و بازگشت به گناه...

در سالهای منتهی به  سال ۳۵  قمری مخالفتها علیه خلیفه سوم شدت بیشتر به خود می گیرد تا اینکه مخالفین او از بصره، شام،کوفه و مصر برای دادخواهی و در صورت عدم تمکین عزل او به سوی مدینه حرکت میکنند. ماجرا را از صفحه ۲۲۵۰ تاریخ طبری دنبال می کنیم. طبری از قول فردی بنام عبدالرحمان بن یسار می نویسد:

وقتی مردم کارهای عثمان را بدیدند یاران پیغمبر که در مدینه بودند به یارانی که در آفاق بودند و در مرزها پراکنده بودند نامه نوشتند: شما رفته اید که در راه خدای عزوجل جهاد کنید و دین محمد را می جوئید، اما دین محمد پشت سر شما به تباهی رفته و متروک مانده، بیائید و دین محمد رابه پا دارید. پس یاران محمد از هر سو آمدند و عثمان را کشتند.

حال بعد از نقل کوتاه ماجرای مخالفت و کشتن خلیفه سوم از نقش و دخالت محمد بن ابوبکر در قتل او پرده بر می داریم.

طبری به تحریک مردم علیه عثمان در کتابش اشاره می کند و در صفحه ۲۲۳۹ می نویسد:

محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیقه در مصر علیه عثمان تحریک می کردند.

 آنطور که طبری در کتابش روایت می کند. پس از حدود ۴۰ روز محاصره خانه خلیفه سوم، مخالفین به خانه او وارد شده و او رامی کشند . ورود مخالفین وشخص محمد بن ابوبکر را طبری این گونه نقل می کند:

عبدالرحمان بن محمد گوید: محمد بن ابی بکر از خانه عمرو بن حزم از دیوار سوی عثمان رفت، و کنانه بن بشر بن عتاب  و سودان بن حمران و عمرو بن حمق نیز با وی بودند. عثمان پیش زنش نایله بود و در مصحف سوره بقره را می خواند. محمد بن ابی بکر پیش رفت و ریش عثمان را گرفت و گفت: ای نعثل (۲) ! خدایت خوار کرد. عثمان گفت، من نعثل نیستم، بلکه بنده خدایم و امیر مؤمنان. محمد گفت: معاویه و فلان و فلان کاری برای تو نساختند. عثمان گفت، برادرزاده ام ریشم را ول کن، اگر پدرت بود چیزی را که تو گرفته ای نمی گرفت. محمد گفت: اگر دیده بودت که این کارها را می کنی به تو اعتراض می کرد، کاری بیش از گرفتن ریشت نمی کنم. عثمان گفت،از خدا بر ضد تو یاری می جویم و ازاو کمک می خواهم. پس از آن محمد با تیری که به همراه داشت  به پیشانی او زد. کنانه بن بشر تیرهای که به دست داشت بلند کرد و بیخ گوش عثمان زد که تا گلوی او فرو رفت، آنگاه با شمشیر بزد و او را بکشت. ( صفحات ۸۷-۲۲۸۶ )

اگر ما روایتی که طبری از این ماجرا بدست میدهد را مقرون به واقع بدانیم باید اذعان کرد که مخالفین او طیف گسترده ای تشکیل می دادند بطوریکه حتی بعد از قتل اودر مدینه  کمتر افرادی حاضر بودند در کفن و دفن و نماز خواندن بر میت او شرکت کنند. . به صفحه ۲۳۱۶ جلد ششم کتاب تاریخ طبری توجه کنید:

عبدالله بن ساعده گوید: پس از آنکه عثمان کشته شد، دو روز همچنان ببود و نتوانستند دفنش کنند. آنگاه چهار کس او را برداشتند، حکیم بن حزام و جبیر بن مطعم و نیار بن مکرم و ابو جهم بن حذیقه،و چون جنازه را گذاشتند که بر او نماز کنند تنی چند از انصار بیامدند ونگذاشتند که بر او نماز کنند که اسلم بن اوس بن بجره بن ساعدی وابوحیه مازنی ازآن جمله بودند و نیز نگذاشتند در بقیع دفنش کنند.


۱- پسر ابوبکر صدیق خلیفه اول مسلمانان

۲- کفتار نر. نام مرد مصری درازریش و عثمان را نیز به سبب طول لحیه اش بدو تشبیه کردند وبدین لقب نامیدند.





۱۳۹۶ آبان ۱۹, جمعه


ترورمخالف حکومت اسلامی آخوندهای ایران درشهرلاهه هلند

 این بار جنایت و ترور توسط مزدوران حکومت اسلامی ایران در شهرلاهه  ( دن هاخ ) هلند به وقوع پیوست. شهر دن هاخ  هلند که ما ایرانی ها آنرا بنام لاهه می شناسم مرکز دیپلماسی کشور هلند است یعنی پارلمان این کشور در آن واقع شده است. شهر دن هاخ بعد از آمستردام دومین و یا سومین شهر بزرگ و پر اهمیت هلند به حساب می آید.این شهر تا محل اقامت من بندر رتردام حدود بیست دقیقه با قطار فاصله است .

 روز چهارشنبه ۱۷ آبان ساعت پنج  عصر آقای احمد مولی از رهبران اپوزیسیون جدایی طلب خورستان و استانهای جنوبی کشورمان  بنام [ جنبش آزادی بخش الاحواز] در حالیکه در شهر دن هاج در جلو منزلش ازماشین پیاده میشد و به طرف خانه اش می رفت بوسیله یکی از آدمکشان حکومت جور و جنایت اسلامی آخوندها ترور شد.

ضارب آقای احمد مولی که نقاب به صورت داشت از مرسدس بنز مشکی پیاده می شود با کلت کمری مجهز به صدا خفه کن از پشت سر یک تیر به سر آقا مولی شلیک می کند و پس از افتادن مقتول، قاتل دو تیر دیگربه سینه او شلیک  کرده تا مطمئن  شود که  آقای احمد مولی به قتل رسیده تا با خیال راحت پاداش خود را تا دینار آخر ازآخوندهای جنایتکار مطالبه کند.

مزدور و آدمکش حکومت آخوندی با همان بنز از صحنه قتل فرار می کند و پلیس هلند تا حال نتوانسته قاتل را شناسایی و دستگیر کند. این ترورو جنایت عریان نه آغار و نه پایان کشتار مخالفین  و نیروهای اپوزیسیون در خارج و یا در داخل کشور است. بی گمان بندناف این مولود نامیمون حکومت آخوندی از بدو تولد با قتل و کشتار بریده شده است.

پر واضح است که حکومت جهل و جنایت آخوندهای شیاد از همان ماههای ابتدایی استقرارش بر میهنمان حیات و مماتش به کشتن و حذف فیزیکی مخالفین اش گره خورده است. با یورش نظامیان و پاسداران به کردستان به دستور مستقیم خمینی  جلاد دراردیبهشت سال ۵۸ و کشتار واعدام مخالفین کرد در سنندج و مهاباد این کشتار پایان ناپذیر آغاز شد.

در پایان سال ۵۸ چهار تن از رهبران ستاد مرکزی شورای خلق ترکمن صحرا بنامهای توماج، مختوم، جرجانی و واحدی پس از دستگیری و شکنجه های شدید جسمی به قتل رسیدند. در ادامه این قتلها و کشتار در داخل کشور آخوندهای جنایتکار با استخدام تروریست‌هایی حرفه‌ای همچون انیس نقاش لبنانی تورترور و کشتار خود را به خارج کشور گسترش دادند.

براساس گزارشات خبری انتشار یافته، آخوندهای آدمکش بیش از ۴۰۰ نفر از مخالفین سیاسی  خود را در خاورمیانه، اروپا و آمریکا ترور کرده است.  این ترورها در کشورهای عراق، ترکیه، پاکستان، فرانسه، آلمان ، اتریش، سوئد،
 انگلستان، امارت متحده عربی، آمریکا، سوئیس، ایتالیا و قبرس انجام گرفته است.

در زیر به شماری از این ترورها در خارج کشور اشاره می کنیم.

عبدالرحمان قاسملو دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران، عبدالله قادری و فاضل رسول
صادق شرفکندی دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران
همایون اردلان نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در آلمان
فتاح عبدلی نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در اروپا
نوری دهکردی کارمند صلیب سرخ و فعال در امور پناهندگان ایرانی مقیم آلمان
شاپور بختیار آخرین نخست وزیر دوره پهلوی
شهریار شفیق پسر اشرف پهلوی
ارتشبد غلامعلی اویسی در ۱۸ بهمن ۱۳۶۲ در پاریس به همراه برادرش غلامحسین اویسی
فریدون فرخزاد، خواننده و شاعر
عبدالرحمن برومند رئیس هیئت اجرائی نهضت مقاومت ملی ایران
کاظم رجوی عضو شورای ملی مقاومت ایران
رضا مظلومان از اعضای سازمان درفش کاویانی
بیژن فاضلی فرزند رضا فاضلی بازیگر منتقد جمهوری اسلامی
علی‌اکبر طباطبایی سخنگوی سفارت ایران در آمریکا در دوران حکومت پهلوی

 آنچه مسلم است اینکه نظام دیکتاتوری دینی آخوندها با اعمال سیاستهای ضد بشری و ددمنشانه خود در چنان بن بست علاج ناپذیری  گرفتار آمده که چاره ای جز کشتار مخالفین خود در خارج و داخل، زندان و شکنجه معترضین در داخل کشور و به راه انداختن جنگهای مذهبی نیابتی در عراق، سوریه بحرین، عربستان، یمن و لبنان ندارند. پایان دادن به مصائب و جرم و جنایتی که حکومت اسلامی در این چهار دهه بر مردم بی پناه و ستمدیده میهنمان اعمال می کند جز از راه سرنگونی انقلابی آن و استقرار یک حکومت شورایی سوسیالیستی ممکن نیست.

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

فراموشی امنیت می آورد.


فراموشی و امنیت درجمله کوتاه فوق واژگانی هستند که در پیوند با عملکرد انسانها در مواجه با موقعیتهای خاص اجتماعی معنا و مفهوم  واقعی خود را آشکار می کنند. با تأمل روی این جمله کوتاه بر آنیم که معنا و برداشت خود را ازواژه  فراموشی در این جمله به دست دهیم. ابتدا باید مشخص کنیم فراموشی نسبت به چه موضوعی و به بیان ساده تر به چه چیزی و عوامل تأثیر گذار در وقوع آنرا برشماریم.

انسانها در مسیر رشد واعتلا فکری خود با بسیاری مفاهیم و مقولات اجتماعی که کارکردی اجتماعی و ماهیتی انسان گرایانه  دارند برخورد می کنند. دموکراسی خواهی، مساوات طلبی و استبداد ستیزی از جمله این مفاهیم هستند. شناخت دقیق وعلمی از این مفاهیم از لحاظ نظری وپایبندی و تلاش عملی در راستای مادیت بخشیدن واستقرار آنها در جامعه از سوی بسیاری از انسانهای اندیشمند و متفکر بعنوان ارزشهای والای انسانی تلقی می گردد.

نیت ما از طرح  مساله فراموشی دقیقاً درارتباط با همین موضوعات و مفاهیم است و آن امنیتی که به تبع آن ایجاد می شود ماحصل همین فراموشی نسبت به این موضوعات است. عوامل متعدد و گوناگونی در فراموشی این موضوعات از سوی عده ای از انسانها مؤثراست که در زیر بطوراجمالی به دوعامل مهمتراشاراتی می کنیم.

یکی از عوامل تأثیر گذار در فراموشی این موضوعات برمی گردد به میزان شناخت و دانش ما نسبت  به این مفاهیم، چنانچه می دانیم اگرعلم و درک افراد نسبت به این موضوعات به میزانی باشد که این مفاهیم را بعنوان معیار و ارزشهای پربهاء برای آنان جلوه کند مسلم است که آنها تحت تأثیر این شناخت و باورعمیق به جد و جهد فزاینده ای دست می زنند تا در استقرار این ارزشهایی انسانی در جامعه نقش داشته باشند. پس نازل بودن سطح شناخت و درک افراد ازاین مفاهیم درفراموشی آنان می تواند تأثیر گذار باشد.

عامل دیگری که شاید تأثیر آن ازعامل فوق گاهاً بیشتر باشد، خاستگاه طبقاتی افراد است. نقش اجتماعی افراد در مناسباتی اقتصادی می تواند به تلقی خاص آنان ازاین مفاهیم منجر شود. فردی که بلحاظ طبقاتی جزء لایه های مرفه و متمول جامعه است و ازرفاه و امکانات مادی روزافزون برخورداراست طبیعی است که تلقی اش نسبت به مفاهیمی همچون دموکراسی و برابری خواهی با افراد که جزء طبقات زحمتکش و کم درآمد جامعه هستند متفاوت خواهد بود، گرچه ما در مواردی شاهد ترک جایگاه طبقاتی خود توسط افراد بورژوا وملاک جامعه و پیوستن آنان به صفوف طبقات پايين جامعه بوده ایم.

وابستگی افراد به اقشار مرفه و پردرآمد جامعه ازعوامل بسیار مهم فراموشی نسبت به مفاهیم انسانی است که در بالا به آنها اشاره کردیم. امنیتی که افراد این طبقه مرفه ازآن  برخوردارند وابستگی تام به خاستگاه طبقاتی آنان دارد و مسلم است که این افراد با چنگ و دندان ازموقعیت و جایگاه طبقاتی خود محافظت خواهند کرد.


۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

در سوگ نویسنده کودکان محروم و ستمدیدگان

کی برمی‌گردی داداش جان؟ [۱]

داداش  جان مهربان و متواضع کودکان جایی رفته که دیگر محال است برخیزد و بر بگردد. داداش جان کودکان پابرهنه، داداش جان خوب و بی تکلف روشنفکران زندانی و پاک ترین، دردمند ترین و صمیمی ترین نویسنده اهالی مضطرب کتابخوان میهنمان امروز دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۶با نوای مرغ سحر به خاک سپرده شد. 

در سوگ اندوهناک علی‌اشرف که شرف قلم و مورد حرمت جویندگان خرد و اندیشه ورزیمیهنمان  بود یک دقیقه سکوت می کنیم و به یاد می آوریم، عشق وعلائق  آتشین و سترگ او به آزادی به عدالت اجتماعی و تنفر جسورانه اواز سلطه گری و خودکامگی آخوندهای پلشت.

یادش همیشه جاوان باد.

در ادامه نظر عده ای از نویسندگان و دوستان زنده یاد درویشان و در پایان نوشته خودم در باره او که حدود یکسال قبل در همین فیسبوک نشر داده ام .



فرخنده حاجی‌زاده (نویسنده) 

علی اشرف درویشیان را این گونه معرفی کرد: علی اشرف درویشیان انسانی آزاده، عدالتخواه و برابری طلب بود و که به راستی نماد تعهد درستی در ادبیات محسوب می‌شود.

فریبرز رئیس دانا 

 ما یک نویسنده محرومان داریم و آن هم علی‌اشرف درویشیان است. هرگز تا زمانی که زنده بود از گفتن از فقر و محرومیت و ستم در آثارش دست نکشید و مطمئنا نمود این مسائل در آثار او بی نتیجه نخواهد بود. تا زمانی که فقر و تبعیض وجود دارد؛ علی‌اشرف درویشیان و آثارش نیز ضرورت دارد.

ناصر زرافشان

درویشیان با تمام آثارش افشاگر نابرابری‌ها فاصله طبقاتی و ستمی بود که به توده جامعه روا می‌شد. او در آرزوی عدالت اجتماعی و از بین رفتن نابرابری‌ها بود و آزادی عدالت را لازم و ملزوم یکدیگر می‌دید. واقعیت هم این است که بدون برابری آزادی مفت نمی‌ارزد و بدون عدالت اجتماعی دموکراسی ارزشی ندارد و عوامفریبانه است.

فرج سرکوهی 

 "سرطان بر جسم او پیروز شد. سرطان سانسور و استبداد شاهی و اسلامی و خوره بی عدالتی اما از او شکست خورد. در این جنگ این او بود که با آثار خود و با زندگانی خود پیروز شد."

 در زلالی و صمیمت به صمد شباهت می برد و گاهی بوی او را می داد برای من. یادها در ذهنم رژه می روند و زخم ندیدن او در این سال های تبعید ،دست در دست غم رفتن او، در جانم ریشه می دواند.

اکبر معصوم بیگی

همه‌ زندگی‌‌اش در پهنه فرهنگ و پیکار برای آزادی و برابری گذشت. چنان‌که خود در جایی گفته است «چریک مسلّح نبودم، چریک فرهنگی بودم.» سکوت نمی‌‌توانست. با مماشات و پشت‌‌هم‌‌اندازی بیگانه بود. پیوسته در تکاپوی آزادی بود. صراحت لهجه‌‌اش گاه تا اعماق می‌سوزاند. اما فقط تلخ نبود.


  منصور یاقوتی

پدیده تعهد ادبیات به اقشار فرودست که خصیصه آثار درویشیان بود، آن روزها پدیده‌ای جهانی بود. ما «پابرهنه‌ها» را داشتیم با ترجمه احمد شاملو و در ادبیات روسیه هم از لئون تولستوی تا داستایوفسکی و چخوف همه در زمره این نوع ادبیات قرار داشتند.

رضا خندان مهابادی 

علی‌اشرف تکه‌ای مجسم از آرمان‌ها و باورهایش بود. خیلی کسان هستند که آرمان‌ها و آرزوهای قشنگ دارند و اتفاقاً هم مطابق آنها رفتار می‌کنند و با آنها منطبق هستند اما اندک‌اند آنهایی که‌آرمان‌هایشان جزئی از شخصیت‌شان باشد. علی‌اشرف یکی از این آدم‌ها بود.

۱- نام کتابی از شادروان علی اشرف درویشیان

*******************************************


دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۵

[ علی اشرف درویشیان، نویسنده ای از جنس مردم ]

وظیفه ادبیات این است که به انسانها کمک کند تا خود را بشناسند و به خود اعتماد پیدا کنند. هنرمند می تواند موجب همبستگی و اتحاد انسانها گردد.
ماکسیم گورکی
درویشیان در مصاحبه ای می گوید: هدفم از نوشتن برای کودکان این بود که خودباوری را در آنها نیرو بخشم و زندگی سخت و توانفرسای آنها را به آنان نشان دهم و با نشان دادن تضاد طبقاتی بین تنگدستان و ثروتمندان آنها را به طور جدی به مبارزه با بیداد وستم فرا بخوانم.
همان گونه که درویشیان خود اذعان می کند، با خواندن کتابهای او، ما هم به این حقیقت پی می بریم که اوآنچه در بیان به آن متعهد و پایبند است، در عمل اثبات کرده است. روایتهای که درداستانهای کتابهای ازاین ولایت، آبشوران، سلول۱۸، فصل نان و رمانهای سالهای ابری و درشتی، بازگو می کند حقیقت مسلمی که نویسنده با عشق و شیفتگی ستایش برانگیزی به آن گردن نهاده به وضوح به ما نشان می دهد.
علی اشرف در جایی می گوید: وقتی درسال ۴۷ صمد بهرنگی بهترین غریق ارس جاودانه شد، دریافتم که بلحاظ پاره ای تعلقات سیاسی و ادبی تشابهاتی با خالق [ ماهی سیاه کوچولو ] دارم. دوست داشتم بتوانم در نویسندگی راه صمد را ادامه دهم و همه تلاش من تا امروز برای رسیدن به این منظور بوده است.
درویشیان مانند بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان از محیط اجتماعی و جائیکه زندگی مشقت بار، پر درد و مصیبت خود را درآن گذرانده است، الهام گرفته و صادقانه ودردمند ازدرد و مصیبتهایی که در دوران نکبت بار صدرات شاه و شیخ برستمدیدگان رفته است، نوشته است.
او در کتابهایش انسان دوستی، آزاداندیشی و تجربه های تلخ زندگی را به هنرمندانه ترین شیوه به خوانندگانش منتقل می کند.

درویشیان حدود هشت سال در روستاهای غرق در فلاکت کرمانشاه و گیلانغرب معلمی کرده است. در سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه تهران می شود و دررشته ادبیات فارسی تحصیل می کند. استاد ادبیات او، سیمین دانشور همسر جلال آل احمد در مصاحبه ای در مورد دانشجویش درویشیان می گوید: هر از گاهی اورا با موهای ماشین شده در کلاس می دیدم و بعد که می پرسیدم، معلوم می شد که توسط ساواک دستگیر و موهایش را کوتاه کرده اند.
علی اشرف جوان و پرشوردر مقابل نابرابری و فقر و ظلمی که برمردمش تحمیل می شد نمی توانست سکوت کند. شعله های آتش فروزان آگاهی و آن تعهد سترگ اجتماعی که در او زبانه می کشید او را به سوی فعالیت سیاسی، نوشتن و چاپ کتابهایش ترغیب می کرد.
درویشیان در سال ۱۳۲۰در کرمانشاه قدم به دنیای خاکی گذاشت. نویسندگی را از جوانی آغاز کرد. بخاطر فعالیت سیاسی و چاپ کتابهایش ۶ سال از بهترین سالهای جوانی اش را در زندان گذراند وازادامه شغل معلمی و تحصیل اودردانشگاه جلوگیری به عمل آمد . او اکنون یکی از اعضای اصلی ومؤثر کانون نویسندگان ایران است. او تا حال صاحب چندین جوایز ارزشمند ادبی از جمله جایزه بنیاد شادروان گلشیری، سازمان دیده بان حقوق بشر و جایزه ادبی جشنواره فرهنگی گل آویز کردستان عراق شده است.

آثار درویشیان به زبانهای فرانسوی، آلمانی، سوئدی، عربی و روسی ترجمه شده است. این نویسنده مردمی و متواضع اکنون دوران کهولت اش را سپری می کند اما، همچنان می خواند، می نویسد و مسافرت می کند.
ادبیات داستانی ما نویسندگان فرهیخته و تأثیر گذار بسیاری داشته است که قدر مسلم در زمانه ما درویشیان یکی از آنهاست.

با آرزوی ماندگاری هر چه بیشتر برای او



۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

امام ناپیدا کی از سردابه (۱)  بیرون می آید؟

وجود امام ناپیدا یعنی مهدی فرزند حسن عسکری امام یازدهم شعیان بسیار متناقض، خرافی وغیرواقعی است. این موضوع  در طول بیش از ۱۰۰۰  سالی که از ادعای آن می گذرد به دست آویز فریبکارانه و اغواکننده ای بدل شده تا آخوندهای دغکار و متظاهر بتوانند مردم ساده و نادان را به راحتی دراعماق خرافات و جعلیات غرق کنند.

تلاش می کنیم گوشه ای از این دروغ پردازیها و دغلکاریها را بر ملاکنیم تا حقایق معلوم گردد و آخوندهای مکارو پر غل و غش سیه روی شوند. طبق نظر بسیاری از مورخین اسلامی که در کتابهای آنان آمده امام یازدهم در هنگام فوت هیچ فرزندی نداشته و اگرمهدی یعنی همان امام ناپیدا و یا دو سه فرزند دیگر به او منتسب شده از سوی علمای متقلب و شیاد شیعی بوده  و گویا امام یازدهم دچار ناتوانی باروری بوده و از هیچکدام از کنیزکانی که به همسری خود در آورده فرزندی نداشته است.


آنچه واضح است اینکه قضیه امام ناپیدا بر می گردد به موضوع اختلافی که بین وارثان امام یازدهم بر سر ملک و اموال او بعد از وفاتش رخ می دهد و گویا عده ای شیاد و منفعت طلب ادعا می کنند که یکی از کنیزکان یعنی همسران آن امام حامله است. اختلاف بالا می گیرد و کار به قاضی و محاکمه می کشد، خلیفه یعنی حاکم وقت دستور می دهد که همه کنیزکان حسن عسکری را در محلی نگهدارند و تحت نظر باشند تا معلوم  گردد حامله هستند یانه، بعد از گذشت مدت طولانی مشخص می شود که هیچکدام از کنیزکان بچه ای در زهدان نداشته اند.


پس از فیصله یافتن این موضوع فرد شیاد و حیله گری که گویا از شاگردان و نزدیکان امام یازدهم بوده بنام عثمان بن سعید مدعی می شود که امام فرزند پسری داشته بنام مهدی که تا پنج سالگی زنده بوده( هیچ ابوالبشری او را ندیده) و بعد به خواست پروردگار در سردابه ای مخفی می گردد تا زمانیکه خداوند اراده کند و ظهور کند و امامت را مستمر گرداند.(  چرای آن معلوم نیست.)


در همین حیص و بیص که موضوغ امام غایب طرح می گردد یکی از برادران امام یازدهم که جعفر نام  داشته و آخوندهای شیاد و مفتخور او را جعفر کذاب نام نهاده اند مدعی می شود که برادرش حسن عسکری اصلاً فرزندی نداشته و همه این ادعاها  فریبکاری و دغلبازی است.


موضوع عثمان  بن سعید را پی گیریم، این شیاد که با سوءاستفاده از جهالت مردم این موضوع را جا می اندازد بعد از گذشت مدتی ادعا می کند که او [در] و یا [باب] امام ناپیداست و از مردم پول می گیرد تا به امام مخفی شده در سردابه برساند و هر از چند گاه نامه ای می نوشته و بعنوان نامه امام ناپیدا به شیعیان عرضه می کرده است.


این دغلکاریها حدود هفتاد سال ادامه داشته و بقول مردم نادان سرکیسه می شدند. آخرین  حیله گرو طماع که جانشین عثمان  بن سعید بوده فریبکاری بنام محمد بن علی سمری بوده که او هم خود را [باب] یا [در] امام ناپیدا می دانسته ولی بر ما معلوم نیست که به چه علت این متقلب قبل از مرگ وصیت  می کند که بعد  از  او جانشینی نخواهد آمد و می گوید من آخرین باب و یا در امام ناپیدا هستم.

چندین قرن از این واقعه سپری می شود تا اینکه فرد شیاد و عوام فریب دیگری در لباس عالم دینی سر بر می آورد و فرقه ای بنا می نهد بنام فرقه شیخیگری، این فریبکار که مدعی می شود با امام ناپیدا ملاقات ومصاحبت کرده و خود را میانجی و باب امام ناپیدا به شیعیان قالب می کند شیخ احمد احسائی بوده و در سال ۱۱۶۶ قمری در منطقه شیعه نشین عربستان به دنیا آمده و در سال ۱۲۴۲ قمری در مدینه فوت می شود. 

پس از مرگ شیخ احسائی پیروانش فردی متقلب و چرند باف تر ازاو را به جانشینی او انتخاب می کنند به نام سید کاظم رشتی که در سال ۱۲۰۵ قمری در رشت به دنیا آمده و در سال ۱۲۵۹ قمری در کربلا وفات یافته است. این جناب سید که بقول متفکر بزرگ احمد کسروی در چرند بافی گوی سبقت را از استادش شیخ احسائی ربوده بود باز طبق معمول مدعی باب امام مخفی شده در سردابه بود و چون قبل از مرگ از روی شیادی و دغلکاری مدعی بود که عن قریب امام ناپیدا از سردابه خارج خواهد شد و قیام خواهد کرد و جهان را منور خواهد گردانید، جانشینی بر خود تعیین نمی کند.


با مرگ سید کاظم رشتی فرقه شیخیگری دچار انشقاق می شود و فرقه دیگری بنام فرقه کریمخانی به زعامت شخص دیگری بنام حاجی کریم خان از دل آن سر برمی آورد. حدود ۲-۳ سال بعد فرد دیگری این باردر شیراز مدعی در و یا باب بودن امام ناپیدا می شود. این فرد از شاگردان سید کاظم رشتی و جوان بیست و چند ساله ای بنام  سید علی محمد شیرازی ملقب به باب است. داستان این باب معروف چنان دراز دامن است که از حوصله این متن خارج است، فقط این را بگویم که او در سال ۱۲۳۵ قمری در شیراز متولد شده   و در سال ۱۲۶۶ قمری به دستور ناصرالدین شاه در تبریز اعدام می گردد.

سید علی محمد باب هم ادعای در و باب بودن امام ناپیدا داشت. بعد از معدوم شدن او افرادی به جانشینی او برخاستند که به ترتیب میرزا یحیی نوری معروف به [ صبح ازل] و برادر او میرزا حسینعلی نوری معروف به [ بهاء]و پسر این میرزا حسینعلی بنام میرزا عباس معروف به [ عبدالبهااء] بودند که  همگی مدعی در و باب امام غایب داشتند و حتی سید علی محمد باب  و میرزا حیسنعلی نوری معروف به [ بهاء] مدعی بودند که   خودشان امام ناپیدا هستند وکوشش هایی به کار بستند ولی توفیق نیافتند.

این قضایای بی پایه و ساختگی بر اساس خرافه گرایی و در جهت تعصبات منفعت طلبانه علمای شیاد اسلامی و آخوندهای فریبکار و مفتخور پدیدارشده و به واقع هیچ نشانه ای از واقعیت و درستی درآن وجود  ندارد.  پر واضح است که اگر هزاران سال دیگر بگذرد کسی از داخل آن سردابه ظهور نخواهد کرد ولی به واقع این ملعبه مناسبی است تا آخوندها شیاد مردم را بفریبند و تحمیق کنند و بقول بر گرده آنان سوارشوند.

با گسترش دانش و تحقیق وتفحصی که توسط اسلام شناسان درمتون تاریخی اسلام صورت گرفته بسیاری از واقعیتهای مسلم  تاریخی مکشوف گردیده که یکی از آنها اباطل وجود امام نا پیدا شیعیان است.


۱ - دخمه، زیرزمینی،-اطاقی که در زمین سازند برای استفاده از خنکی آن و حفظ اغذیه و اشربه 

۱۳۹۶ مهر ۲۵, سه‌شنبه

فرخی یزدی، شاعری با لبان دوخته!


میرزا محمد فرخی یزدی سال 1267 شمسی در یزد به دنیا آمد و پس از طی تحصیلات متداول، خیلی زود به جوانی هوشمند و باسواد تبدیل شد.

استعداد فرخی شعر از همان پشت نیمکت مدرسه آغاز شد. 15 ساله بود که به علت سرودن اشعاری انتقادی از مدرسه اخراج شد و چندی به کارگری پرداخت تا این که اوایل جنبش مشروطه‌ خواهی به گروه آزادیخو‏اهان پیوست.

فرخی نوروز 1289 در شعری خطاب به حاکم یزد، او را مورد انتقاد قرار داد و در پی آن به دستور حکمران، لبان وی را با نخ و سوزن دوختند و او را به زندان انداختند.

یکی دو ماه بعد به تهران گریخت و به صف مبارزان ملی پیوست. وی سال 1300 روزنامه طوفان را منتشر و شروع به انتقاد از شرایط اجتماعی و سیاسی کرد.

در این روزنامه، رباعی‏ هایی که او هر روز درباره مسائل جاری کشور در چهار بیت می‏ سرود، فوق‏ العاده مورد توجه قرار گرفت و روزنامه‏ اش بین توده مردم، طرفداران زیادی پیدا کرد، طوری که فرخی به عنوان یک شاعر ملی و روشنفکر شهرت یافت.

وی در دوره هفتم از طرف مردم یزد به وکالت مجلس شورای ملی انتخاب شد و مبارزاتش را ادامه داد ولی بعدها به دلیل فقدان امنیت جانی به مسکو و از آن‏جا به آلمان گریخت.

فرخی بعدها به ایران بازگشت ولی دستگیر و زندانی شد و 25 مهر 1318 شمسی در 51 سالگی به قتل رسید. مدفن او نامعلوم است.



وی روزنامه‏ نگار و شاعری توانا، ملی، سیاسی و عاشق آزادی بود. او در تمام اشعار خود از این عشق مقدس دفاع و حمایت می‏ کرد.



۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

چرا خامنه ای و شرکاء پیرامون اوعلیه آمریکا شعار می دهند؟


میزان رضایت و یا عدم رضایت مردمان یک کشوراز نظام سیاسی شان را با درجه رفاه، آزادی و احساس امنیت آحاد مردم آن جامعه می سنجند. بیشتر کشورهایی که با نظامهای سرمایه داری و وابسته به چرخه سرمایه داری جهانی اداره می شوند، از مصائب و فجایع مخربی همچون نابرابری اقتصادی،سلب آزادیهای اجتماعی، تبعیضات جنسیتی، فقر، فحشا و فاسد مالی مصون نیستند.

نظام سیاسی حکومت اسلامی ایران که بسیاری از شیوه های اجرایی آن برآمده از قانون اساسی مبتنی بر اسلام شیعی و فقه جعفری است علاوه بر تمام مصائبی که در بالا برشمردیم ازتبعات شوم و ویران کننده صدور مذهب شیعه دوازده امامی به کشوهای دور و نزدیک وحمایت از رهبران سیاسی همسو با سیاستهای خود در دیگر کشورها رنج می برد.

از فردای به قدرت رسیدن آخوندها در کشورمان و استقرار حکومت اسلامی سیاست صدور انقلاب و گسترش آن به کشورهای دیگر جز اولویتهای رهبران حکومت اسلامی ایران بوده است.  آثار فاجعه بار ترویج و گسترش اسلام و صدور انقلاب به دیگر کشورها با صرف هزینه مالی و جانی هنگفت حکومت ملایان را بلحاظ ساختار سیاسی درشمایل یک نظام دیکتاتوری مذهبی اقتدار گرا و خشن ترسیم کرده است.

گفته معروفی است که اگرفردی پشت اختلاف، دعوا و لفاظی های گروههای اجتماعی و دولتهای حامی آنها علیه همدیگر منافع مادی آنها را جستجو نکند یک نادان است. دوراز ذهن نیست که افرادی ساده فریب ظاهراختلاف بین حکومت ملایان و دولت آمریکا بخورند وفکر کنند که ملایان با آمریکا و نظام سرمایه داری مخالف اند ولی قدر مسلم اینکه حکومت اسلامی آخوندها چه بلحاظ سیاسی و چه از نظر اقتصادی الگو واقعی یک نظام سرمایه داری وابسته به سرمایه داری جهانی است.

همسو بودن سیاسی حکومت ملایان با آمریکا در قضیه  برخورد نظامی با نیروهای اشغالگر درعراق و افغانستان، پیگیری در اجرای فرامین صندوق بین الملی پول و بانک جهانی و واردات میلیاردهای دلار کالا از کشورهای سرمایه داری و آمریکا، آیا این سیاستها نشان دهنده وابسته بودن حکومت اسلامی ایران بلحاظ اقتصادی و به تبع آن سیاسی به بلوک سرمایه داری جهانی نیست؟

اختلاف و تضادی که بین حکومت آخوندها و دولت آمریکا وجود دارد جز درچارچوب منافع مادی و سیاسی این دو قابل تحلیل نیست. ملایان حاکم بر ایران به تجربه آموخته اند که تأمین منافع مادی و سیاسی آنان جز در پناه گسترش اسلام شیعی و صدور انقلاب از طریق نظامی گری در کشورهای دیگر امکان پذیر نیست، حضور شاخه برون مرزی سپاه پاسداران( قاسم سلیمانی ) و گروه نظامی شیعی حشد الشعبی در سوریه و عراق مؤید این مدعا است.

شعار و عربده کشی خامنه ای و شرکاء او جزء فریب افکارعمومی و برای مصرف داخلی و انحراف نیات پلید آنها هدف دیگری دنبال نمی کند. حاکمیت پر جورو جنایتی  که رهبران آن از صدر تا ذیل هیچ باور و پایبندی به دموکراسی، عدالت اجتماعی، برابری حقوق مردان و زنان و نفی فقر و فساد و فحشا ندارند و با یکدیگر در دزدی، اختلاس و رانت خواری ماراتن گذاشته اند، کدام انسان عاقلی فکر می کند که آنان مخالف آمریکا و سرمایه داری هستند.

خلاصه کلام اینکه مخالفت و کشمکشی که در مقاطعی بین حکومت اسلامی آخوندها و دولت آمریکا تشدید می شود جز به نیت  رقابت در کشورگشایی و پیشبرد منافع  اقتصادی و سیاسی این دو دولت نیست.



۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه

روشنفکران جلال آل احمد آزاد اندیش یا متعصب و جنایتکار؟؟


".... زندگي جلال را مي توان اينطور خلاصه کرد به ماجرا يا حادثه پناه بردن  - از آن سرخوردن و رها کردنش .... آنگاه به خلق حادثه ای تازه و به استقبال ماجرايي نو شتافتن".

                                                                   ( سيمين دانشور همسر جلال آل احمد )

    در این کنکاش اجمالی بر آنیم که فهم و تعبیر آل احمد از مفهوم روشنفکری  را با استناد به کتاب او ( در خدمت و خیانت روشنفکران ) مشخص کنیم. بی تردید جلا آل احمد در کسوت نویسنده و فعال سیاسی در سپهر اجتماعی دهه های سی و چهل میهنمان نقش داشته است.
دقیق شدن درعرصه های سیاسی و نقش عملی جلال در این حوزه از حوصله این متن کوتاه خارج است، پس کوشش می کنیم برخوردی نقادانه با تعابیر گاهأ متناقض او از مفهوم روشنفکری داشته باشیم.

ٌْ[ با این مقدمتات اکنون می توان نظر داد که آدمی وقتی از بند قضا و قدر رست و مهار زندگی خود را بدست گرفت و در سرگذشت خود و همنوعان خود مؤثر شد پا به دایرهُ روشنفکری گذاشته و اگر روشنفکر را تا حدودی آزاداندیشی معنی کرده اند به همین دلیل است که روشنفکر آزاد از قید تعصب یا تحجر مذاهب و نیز آزاد از تحکم و سلطهُ قدرتهای روز خود را مسؤل زندگی خود و دیگران می داند نه لوح ازل و قلم تقدیر را...  (در خدمت و خیانت روشنفکران جلد اول ص۳۰) ]

  جلال در مقدمه کتاب آورده است که این کتاب را به انگیزه رویداد ۱۵ خرداد سال ۴۲ نوشته و یادآوری می کند که روشنفکران در مقابلش دستهای خودرا به بی اعتنایی شستند، این انگیزه جلال را بخاطر داشته باشید، مضافاً اینکه بعد از واقعه شهریور ۱۳۲۰ و تشکیل حزب توده ایران جلال یکی از اعضای بسیار مؤثر آن بوده بطوریکه مدتها مسؤل انتشار نشریات حزب بوده است.

به این دو موضوع اشاره کردیم تا درادامه بتوانیم موضوع بازشناسی مفهوم روشنفکری از منظر جلال در چارچوب این دو مورد بهترتوضیح دهیم. قدر مسلم اینکه موضع آل احمد در برخورد با روشنفکران بمثابه  لایه های اجتماعی جامعه مان و منتسب نمودن افراد و جریان فکری و سیاسی به آنان از سوی او جز با بیان نظریات ناسخ و منسوخ و اتخاذ مواضع بغایت اپورتونیستی( فرصت طلبانه)  او امکان پذیر نخواهد بود.

به پاراگراف بالا که از کتاب آل احمد نقل شده خوب توجه کنیم. او روشنفکر را کسی می داند که به قضا و قدر اعتقادی ندارد، سرگذشت( آل احمد در این کتابش کلمه سرگذشت را به معنی سرنوشت می گیرد) خود و همنوعانش را بدست می گیرد، منظور جلال این است که سرنوشت اووانسانها دیگرازقبل معلوم نیست، و روشنفکر آزاد اندیش است یعنی باتعصب، تحجر و خرافات سرعناد دارد، خود را مسؤل زندگی خود و دیگران می داند نه آن نیروی ناپیدا و وهم آلود( خدا ) که آنطورکه درمتن کتابش( قرآن ) آمده سرنوشت و تقدیرانسانها ازقبل برلوح ازلی و با قلم تقدیر نوشته است.

خوب حالا این تعابیر آل احمد از روشنفکر داشته باشیم تا باهم سر به زنیم به صفحه ۱۴۳ همین کتابش:

[ روشنفکر کسی است که درهر آنی به گردش امر مسلط خالی از اندیشه معترض است. چون و چراکننده است و نپذیر رفتار است و به هیچ کس و هیچ جا سر نسپارنده است، جز به نوعی عالم غیب که معنی عامش یعنی چیزی برتر از واقعیت موجود و ملموس که او را راضی  نمی کند و به این دلیل است که می توان روشنفکران را دنبال کنندهُ راه پیغمبران خواند...]

 با تعمق در این پاراگراف و تطبیق آن با پاراگراف اول به وضوح می بینیم آل احمدی که چندین سال در فضای حزب اپورتونیست توده بالیده است چگونه آسمان و ریسمان را به هم می بافتد و تعبیر و تعریفی از روشنفکر به دست می که نه مورد تأئید اندیشه ورزان علوم اجتماعی حال و نه قابل پذیرش روشنفکران و کنشگران اجتماعی زمانه خودش بوده است.

نظرات فرصت طلبانه جلال بی شک ماحصل استحاله شدن او از مارکسیسم تجدید نظرطلبانه حزب توده به مسلمان شرمگینی است که در زیارت کعبه معبود، خود را چون خسی در میقات می بیند. میخواهیم از آل احمد محترم بپرسیم، اگر پیامبران و پیروان آنان با آزاد اندیشی مخالف نیستند، اگر این انبیا و رهروان آنها به قضا و قدر و لوح ازل و قلم تقدیر ایمان ندارند و اگر این جماعت آسمانیان  در قید تعصب،تحجر، خرافات و اوهام نیستند پس بفرمائید چه کسانی عهده دار این مهم در طول تاریخ بوده اند؟

در پایان یکبار دیگر باهم به صفحه ۱۸۰ کتاب اونگاهی می اندازیم  تا ببینیم زادگاه روشنفکران بومی ما به تعبیر آل احمد کجاست؟

[زادگاه دوم روشنفکری روحانیت است، و اگر در نظر داشته باشیم که پس از اشرافیت( زادگاه اول ) - یا به موازات آن روحانیت است که همیشه دسترسی به کتاب و مدرسه داشته،....]

ایکاش آل احمد ده، دوازه سال بیشتر عمر می کرد تا با چشمانش انبوه جوانان جسور و روشنفکران واقعی را می دید و شاهد بود که هزاران نفر ازآنان در یک تابستان به فرمان همان روحانی روشنفکری که او کتابش را به انگیزه واقعه ای نوشته  که با نام او ( خمینی ) گره خورده چگونه ددمنشانه قتل عام شدند. به دختران و مادران نجیب این خاک به تاراج رفته تجاورز شد و مورد تحقیر قرار گرفتند.


 کاش بود و می دید که جانشین خمینی یعنی خامنه ای این خلیفه و روشنفکراز نظر او چه سبعانه دستور قتل فیجیع انسانهای آزاده و فرهیخته ای  را داد  که مردم در غم آنان خون می گریند. اگر زادگاه دوم روشنفکران این میهن تلخ روحانیت و زیستگاه آن حوزه علمیه و مدرسه های دینی است، بسیاری از مردم زجر دیده و به ستوه آمده آرزو می کنند که سر به تن این قماش روشنفکران جنایتکار نباشد و زیستگاهشان  بر سرشان خراب شود...                                                   




۱۳۹۶ مهر ۱۱, سه‌شنبه


                         اخوان ثالث و زمستانی که ماندگار شد!


در این نوشته کوتاه  قصد تحلیل و یا نقد ادبی شعر زمستان نداریم و این رامی گذاریم به عهده ناقدان ادبی اما تلاش می کنیم تلنگری هر چند کوچک از منظر سیاسی به این شعربزنیم. دوستان خوبمان که با شعر انس و الفتی دارند بی تردید اخوان را با همین شعر جاودانه اش یعنی زمستان می شناسند.

این شعر نمادین مملو ازرمز و کنایه را اخوان دوسال  بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد یعنی در سال ۱۳۳۴ سرود. شعر با لحنی حماسی و پرازاستعاره، یأس و فضایی بهت آلود حکایت ازعمق شکست و خفقان افسار گسیخته ای می کند که از فردای کودتای مرداد سال ۱۳۳۲ در جامعه استمرارداشته است.

شاعربعد از بی وفایی دوستان دورو نزدیکش به مردمان اطرافش و عابران خسته از بیدادگری و سر کوب سلام می گوید وانتظارمحبت دارد اما سلامش ار سوی آنان بی پاسخ می ماند . راستی چرا؟ بی گمان سردرگریبان بودن مردم و پاسخ ندادن دیگر همفکران شاعرناشی از یأس ودلمردگی و ترس و وحشتی است که با به قدرت رسیدن دوباره شاه با کمک اربابانش  جامعه را با شتابی تند به منجلات دیکتاتوری و خفقان سوق داده بود.

اخوان با ذوق شاعرانگی ستایش انگیزی اوج ناامیدی و سرخوردگی جامعه روشنفکری زمانه خود را در شعرش به وضوح نشان می دهد. درست است که درمقاطعی ازحیات سیاسی بعضی از جوامع، روشنفکرانی بوده اند که نقش عنصری مدافع عدالت و ایستادگی در مقابل نابرابری و سمتگری داشته اند اما به واقع آنچه هستی و کنش اجتماعی یک عنصر روشنفکر را تعیین می کند خاستگاه اجتماعی و به بیان سیاسی ماهیت طبقاتی اوست.

پیروزی کودتای ننگین ۲۸ مرداد سال ۳۲ و بازگشت دوباره شاه به سریر قدرت و خفقان، خشونت و ستمگری بعد آن، تبعات فقدان حزب و سازمان انقلابی وعدم انسجام نیروهای ضد دیکتاتوری و مدافع رهایی مردم و قدرت بلامنازع اربابان شاه یعنی انگلیس و آمریکا در منطقه بود.

بی تردید آنچه آتش به خرمن بیدادگری خواهد افکند اخگر فروزان آگاهی طبقاتی، تشکیلات سیاسی منسجم یعنی حزب انقلابی و باورعمیق به استقراررهایی وعدالت اجتماعی درجامعه است.

در پایان شعر جاودانه زمستان اخوان را با هم می خوانیم.

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

 نامه به دختران نازنینم آذر و آیدا
نامه بیست و چهارم

اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد. بین سایر دختران سر بلند خواهی شد. اگر جز این باشد آگاه باش:
پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت.
                                                           ( بخشی از نامه  عاشقانه نیما به همسرش )

[  پدرتان همان پرنده وحشی است! ]

دختران خوبم می دانید که من پدرتان هستم پس نیما نیستم، اما ممکن است دارای خصوصیاتی باشم که با پرنده وحشی که نیما خود را به آن تشبیه کرده مشابهت هایی داشته باشم. 

دختران نازنینم، پرنده وحشی چگونه پرنده ای است؟ نه اینکه او را با بیقراری اش و تن ندادن  به طاعت و بندگی و فضای تنگ و حزن آلود قفس می شناسیم.

پرنده ای که میل وصف ناپذیری دارد تا در فضای باز وآزاد پرواز کند و دررویاهایش پرواز را در سپهر نیلگون به خاطر سپرده است، قدر مسلم، این پرنده با قفس انس نمی گیرد و تن به اسارت نمی دهد. پدرتان هم بسان همین پرنده ازروزی که این احساس و تکانه  در ذهنش آشیانه کرد مدام به رهایی از میله های قفسی می اندیشید که در پیرامون خود حس می کرد.

 این پرنده کم کم که به رمز وراز این آزادگی بیشتر آشنا می شد،  شوق سرکش پرواز به جاییکه هوایش آکنده از آزادی و آسودگی است لحظه ای اورا رها نمی ساخت.

دختران دوست داشتنی ام، آن ناملایمات و ناگواری هایی که شما درزندگی من یعنی درزندگی همان پرنده وحشی شاهد هستید تاوان بخاطر سپردن پروازورهایی از بند اسارت بود گر چه شما آنها را حس نکرده باشید.

حدیث بیقراری وآن واپسین پروازاین پرنده، سرنوشت و افقهای پیش روی زندگی او را به کلی دگرگون کرد. پرنده همیشه دوست داشت ومی خواست که پروازآخرین اش را با جفت و جوجه هایش به جایی سفر کند که فارغ از قفس و اسارت باشد و آزادی و امنیت را درهوایش استنشاق کند. اما هزاران دریغ ودرد که تقدیر روزگار چنان رقم خورد که پرنده سالهاست این حسرت را بسان رنجی سنگین و آزاردهنده بربالهای خسته اش حمل می کند.


دختران نازنینم، آیا ما ( ببخشید من )  باید روزهای طولانی انتظاربکشم تا دردهای فراق و تلخکامیها بهبود یابد وپرتوهای روشن دیدارشوق انگیز، میزبان چشمانم شوند؟