۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

 آیات شیطانی در کلام رسول خدا !!

قبل از بحث در ارتباط با وجود آیات شیطانی در کلام محمد ( قرآن ) باید متذکر شویم که امروزه عده ای از محققان علوم دینی و پژوهشگران اسلامی با طرح پاره ای ادله معتقدند که قرآن و یا مصحفی که به دست ما رسیده کلام محمد است، از سویی آنچه واضح است اینکه اگر فردی به از دور از تعصبات مذهبی و غیر غرض ورزانه قرآن را به مثابه یک متن تاریخی بررسی کند، ادله و براهین این دسته از اسلام شناسان برای او محرز خواهد شد.

بحث آیات غرانیق (۱) یا آیات شیطانی در کلام محمد از مباحث مهم اسلامی است که مورخین و مفسرین اسلامی بسیاری به وجود آن در کلام محمد اذعان داشته اند. نام پاره ای از منابعی که به وجود آیات شیطانی در کلام محمد در آنها اشاره شده در زیر می آوریم:

تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى
سیره رسول الله محمد ابن اسحاق
جامع البيان فى تفسير القرآن‏،‏ابو جعفر محمد بن جرير طبرى 
الطبقات ‏الكبرى، محمد بن سعد كاتب واقدى
الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،‏محمود زمخشرى
 الدر المنثور فى تفسير المأثور،جلال الدين سيوطى

بحث را با نقل این ماجرا از تاریخ طبری( جلد سوم صفحات ۸۸۰ و ۸۸۱ ) آغاز می کنیم.

چون پیغمبر میدید که قوم از او دوری میکنند و این کار برای او سخت بود آرزو کرد که چیزی از پیش خدای بیاید که میان وی و قوم نزدیکی آرد، که قوم خویش را دوست داشت و میخواست خشونت از میانه برود، و چون این اندیشه در خاطر وی گذشت خداوند این آیات را نازل فرمود: «والنجم اذی هوی، ما ضَلّ صاحبکم وما غوی، و ما ینطق عن الهوی.» (قسم به آن ستاره در آن هنگام که فرو رود که یارتان نه گمراه شده، و نه به باطل گرویده است و نه از روی هوی سخن میگوید) و چون به این آیه رسید که «اَفَرَایتم اللات والعزی  سوره النجم آیه ۱۹) ومنات الثالثة الاخری  (سوره النجم آیه ۲۰)   » شیطان بر زبان وی انداخت که «تلک الغرانیق العُلی * و ان شفاعتهن ترتضی، یعنی این بتان والا هستند که شفاعتشان مورد رضایت است»

  چون قریشیان این را بشنیدند خوشدل شدند و از شتایش خدایان خویش خوشحالی کردند و بدو گوش دادند و مؤمنان نیز وحی خدا را باور داشتند و او را به خطا متهم نمی داشتند و چون پیغمبر در قرائت آیات به محل سجده رسید سجده کرد و مسلمانان نیز با وی سجده کردند و مشرکان قریش و دیگران که در مسجد بودند به سبب آن یاد که پیغمبر از خدایشان کرده بود  به سجده افتادند. بعد جرئیل بیآمد و گفت: ای محمد چه کردی؟ برای مردم چیزی خواندی که من از پیش خدا نیاورده بودم و سخنی گفتی که خدای با تو نگفته بود و پیغمبر خدا سخت غمین شد و از خدا بترسید و خدای عزوجل با او رحیم بود و آیه ای نازل فرمود و کار او را سبک کرد و خبر داد که پیش از آن نیز پیغمبران و رسولانی چون وی آرزو داشته اند و شیطان آرزوی آنها را در قرائتشان آورده است و آیه چنین آمد:

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّي أَلْقَي الشَّيْطانُ في‏ أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْکِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَکيمٌ ( آیه ۵۲ سوره حج )

البته در اصل سورة النجم که اکنون در دسترس است پس از دو آیه 19 و 20، که محمد در آنها از لات و عزی و منات یاد میکند، دو آیة بعدی حذف شده و بجای آنها آیات دیگری قرار دارند.

طبری می گوید که آیات غرانیق ( شیطانی ) در مکه و حدود سال پنجم بعثت نازل شده است و سوره حج از سوره های مدنی است که فاصله زمانی  آن با آیات ۱۹ و ۲۰ سوره النجم حدود ده سال است بدین خاطر ابن کثیر از مورخین و مفسرین مشهور می گوید که آیات شیطانی در بسیاری از مصاحف ( قرآنها) صحابه پیغمبر وجود داشته است.

یکی از پرسشهای کلیدی در این مورد این است که چگونه پیغمبر خدا فرق بین فرشته شیطان و فرشته جرئیل را تشخیص نمی دهد و نمی داند که این آیات را شیطان به او القاء می کند. فریب خوردن پیغمبر از شیطان معضل بزرگی است که بسیاری از علمای را به خود درگیر کرده است. قبول گمراهی و وسوسه پیغمبر از سوی شیطان برای مسلمانان بسیار سخت و ناگوار است چرا که پذیرش این موضوع  بدین معنی است که پیغمبر مسلمانان معصوم و خطاناپذیر نیست و قبول این حقیقت با تعالیم اسلامی که مدعی معصومیت و خطاناپذیری پیغمبر است در تعارض است.

وجود این آیات در قرآن ( کلام محمد ) و پذیرش آن نشان می دهد.

۱- قرآن کلام محمد است.
۲- پیغمبر معصوم نیست و خطا پذیر است حتی در رابطه با ارتباط معنوی با خدای ادعایی خودش
۳- پیغمبر مانند بسیاری از انسانها برای پیشبرد آرزوهای خود فرمانهای خدایش را نادیده می گیرد.
۴- شیطان قادر است آیاتی مانند پیغمبر قرائت کند و او را فریب دهد.
۵- الله مورد ادعای پیغمبر در مقابل شیطان درمانده و ناتوان است و قادر به مقابله با فرشته خود نیست.


بیان و اقرار به وجود آیات شیطانی در کلام  محمد در آثار بسیاری از مورخین و مفسرین سنی مذهب آمده است اما شیعیان بر پایه اعتقاد خاصی که در رابطه با معصوم بودن پیغمبر و خلیفه چهارم و امامان جانشین او دارند، صحت و قبول این موضوع را به کلی انکار می کنند. ممکن است پذیرش صحت مطالبی که بحث کردیم برای عده ای از دوستان خوبمان ناموجه و ناپذیرفتی به نظر آید، به این دسته از عزیزان صمیمانه توصیه می کنیم بیشتر مطالعه کنند.



۱- غرانیق، جمع غرنوق و غرنوق پرنده ای است از راسته بلند پایان و دارای بالهای دراز و به فارسی به آن کلنگ می گویند( فرهنگ معین ) منظور از این کلمه در متن آیه بت ها هستند.






۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه


قبض و بسط تئوری شریعت سروش

« نظریه ی قبض و بسط تئوریک شریعت، یک نظریه ی رئالیستی است؛ یعنی میان شیء و تصور از شیء فرق می نهد؛ خواه این تصور صحیح باشد، خواه نا صحیح؛ آن ایده آلیسم است که میان ذهن و خارج فاصله ای نمی بیند و خارج را عین ذهن یا ذهن را عین خارج می پندارد... درک ما از شریعت، حتّی اگر سراپا درست و بی نقص باشد، باز هم از خود شریعت است »


« معرفت دینی مثل هر معرفت دیگر، محصول کاوش و تأویل بشر است و همواره آمیخته ای است از ظن ها و یقین ها و حقّ ها و باطل ها؛ و تحول و تکامل این مجموعه است که جای انکار ندارد. نمی گوییم وحی که به پیامبران می آید به دست بشر تکمیل می شود، می گوییم فهم بشر از مفاد وحی کمال می پذیرد 

« شریعت، گرچه ساکت است اما زبان بسته نیست و وقتی سخن می گوید، سخن خود را می گوید؛ نه سخن دیگران را و با همه کس یک سان سخن نمی گوید و تا پرسشی نباشد، به پرسشی مطرح ناشده جواب مقدّر نمی گوید. فرق است میان کسی که سخنی برای گفتن ندارد و بی صدا نشسته است و آن که از پر سخنی خاموش است. یکی از دلایل روشن تکامل دینی، این بوده است که عالمان، پرسش های تازه در برابر شریعت نهاده اند و پاسخ های تازه از آن گرفته اند و هم چنین پاسخ ها و پرسش هاست که عین معرفت دینی است. اگر شریعت هر چه را در دل داشت، همان روز اول می گفت، نه تحولی در معرفت دینی رخ می داد نه تکاملی. از آن طرف، پرسش ها هم بی سبب بر زبان عالمان نمی رویید. دانش زمانه و وسعت فرهنگشان بدانان می آموزد که چه بپرسند و در شریعت چه بجویند و پاسخ آن را چگونه بفهمند ».

« معرفت دینی مثل هر معرفت دیگر، محصول کاوش و تأویل بشر است و همواره آمیخته ای است از ظن ها و یقین ها و حقّ ها و باطل ها؛ و تحول و تکامل این مجموعه است که جای انکار ندارد. نمی گوییم وحی که به پیامبران می آید به دست بشر تکمیل می شود، می گوییم فهم بشر از مفاد وحی کمال می پذیرد »



« آن که عوض می شود، فهم آدمیان است از شریعت و آن که ثابت می ماند خود شریعت است »




« گمان رفته است که اوصاف قدسی و والای شریعت، اوصاف فهم از شریعت هم هست و همین گمان نامیمون، چه دل ها و خِردها را که وسوسه و فتنه نکرده است. شریعت (در اعتقاد مؤمنان) قدسی است و کامل است و منشأ الهی دارد و در آن، خطا و تناقض را راه نیست و ثابت و جاودانه است و از ذهن و معرفت بشری مدد نمی گیرد و جز طاهران بدان دست نمی یابند؛ اما و هزار اما، فهم از شریعت (یعنی همین علم فقه و تفسیر و اخلاق ما) هیچ یک از این اوصاف را ندارد. در هیچ عصری از اعصار، فهم از شریعت، نه کامل است نه ثابت؛ نه پیراسته از خطا و خلل است، نه مستغنی از معارف بشری و نه منشایی قدسی و الوهی دارد و نه از تحریف محرفان یا کج اندیشان مصون است و نه جاودانگی و همیشگی است »





۱۳۹۶ شهریور ۱۲, یکشنبه


آیت‌الله موسوی همدانی


ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ  آیه ۱۴ سوره مؤمنون

آیت‌الله موسوی همدانی (ترجمه‌المیزان)

آن گاه نطفه را. علقه و علقه را مضغه ( چیزی شبیه به گوشت جویده ) کردیم و سپس آن مضغه را استخوان کردیم پس بر آن استخوانها گوشتی پوشاندیم پس از آن خلقتی دیگرش کردیم پس آفرین بر خدا که بهترین آفرینندگان است .

چالش تقدّم آفرینش استخوان یا گوشت در جنین در قرآن بعد از علقه، مضغه و بعد از آن استخوان و بعد از آن گوشت ذکر شده است، اما از نظر پزشکی اول گوشت در جنین شکل می‌گیرد و بعد از آن استخوان. پس آیه چهارده سوره مؤمنون با علوم پزشکی متعارض است.

تعارض نمای صلب و ترائب با یافته‌های پزشکی
قرآن منشاء منی را «صلب والترائب» (پشت مرد و سینه زن) می‌داند، در حالی که با یافته‌های علوم پزشکی در تناقض است، چون منی از بیضه مرد بیرون می‌آید.
بررسی
خداوند درباره منشاء منی می‌فرماید:  *فََلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَاءٍ دَافِقٍ * یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ* (طارق/7 ـ 5)؛ «پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است! از آبى جهنده آفریده شده است؛ آبى که از میان پشت و (دو استخوان) پیش (مرد) بیرون مى‏آید.» «دافق» از «دفق» به معنای «صبُ الماء» و ریختن آب آمده است و منظور از «ماء دافق» همان منی مرد است که به صورت جهنده از او خارج می‌شود.[3]
 


  فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ (۵) خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ  (۶)  يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ(۷)  آیات ۵-۷ سوره طارق
«پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است! از آبى جهنده آفریده شده است؛ آبى که از میان پشت و (دو استخوان) پیش (مرد) بیرون مى‏آید.»


این آیه به ریشه‌ منی اشاره دارد، به این معنا که منی از صلب و ترائب سرچشمه می‌گیرد. سوره اعراف، آیه‌ 172 نیز به منشاء منی اشاره دارد. در این آیه آمده است:  *وَإِذْ أَخَذَ‌رَبُّکَ مِن بَنِی‌آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ...*؛ «وهنگامی که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه‌ آنان را برگرفت».

(فلینظر الانسان مم خلق ):(پس باید انسان بنگرد که از چه چیز آفریده شده )


5 - انسان بايد نگاه كند كه از چه چيز آفريده شده ؟!
6 - از يك آب جهنده آفريده شده است .
7 - آبى كه خارج مى شود از ميان (پشت ) و (سينه ها).


در سوره طارق می‌‌خوانیم: پس انسان باید بنگرد که از چه آفریده شده است: فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ ﴿۵﴾ از آب جهندهاى خلق شده: خُلِقَ مِن مَّاء دَافِقٍ ﴿۶﴾[که] از صلب مرد و میان استخوان‌هاى سینه زن بیرون مى‌آید: یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ ﴿۷﴾.



امکان آگاهی از جنس جنین در قرآن و علم

*یَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کُلُّ أُنثَى *(رعد/ 8) «(تنها) خدا می‌داند آن‌چه را هر ماده‌ای [در رحم] بار گیرد»؛

*وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ* (لقمان/ 34) «(و خدا) آن چه را که در رحم‌هاست، می‌داند».








خروج مني از بين ستون فقرات و دنده ها -

طارق: فَلْينظُرِ الْإِنسانُ مِم خُلِقَ )5 )خُلِقَ مِن ماء دافِقٍ )6 )يخْرُج مِن بينِ الصلْبِ والتَّرَائِبِ )7 ) ترجمه: پس انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده است 5 ( )از آب جهندهاى خلق شده 6] ( )كه] از بين ستون فقرات و استخوانهاى سينه بيرون مىآيد 7 ( ) در آيه ي زير نيز مي گويد نسل آدم را از پشت انسان برگرفته است كه مؤيد همان آيات قبل است

تعيين نر و ماده پس از علقه -قيامت: أَلَم يك نُطْفَةً من منِي يمنَى (37 (ثُم كَانَ علَقَةً ( فَخَلَقَ فَسوى 38 ( فَجعلَ مِنْه الزَّوجينِ الذَّكَرَ والْأُنثَى(39 .( ترجمه: آيا او نطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود (37 ( سپس بصورت خونبسته در آمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت (38 ( وسپس از او دو زوج مرد و زن آفريد (39

مراحل رشد جنين قرآن در آيات زير مراحل رشد جنين را ذكر كرده است: - مؤمنون: ولَقَد خَلَقْنَا الْإِنسانَ مِن سلَالَةٍ من طِينٍ ﴿12 ﴾ثُم جعلْنَاه نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مكِينٍ ﴿13 ﴾ثُم خَلَقْنَا النُّطْفَةَ علَقَةً فَخَلَقْنَا الْعلَقَةَ مضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمضْغَةَ عِظَاما فَكَسونَا الْعِظَام لَحما ثُم أَنشَأْنَاه خَلْقًا آخَرَ فَتَبارك اللَّه أَحسنُ الْخَالِقِينَ  ﴾14﴿ ترجمه: و به يقين انسان را از عصارهاى از گل آفريديم (12 ( سپس او را نطفهاى در جايگاهى استوار قرار داديم (13 (آنگاه نطفه را به صورت خون بسته (علقه) درآورديم پس آن علقه را گوشت جويده شده (مضغه ) قرار داديم و آنگاه مضغه را استخوانهايى گردانيديم بعد استخوانها را با گوشتى پوشانيديم آنگاه آفرينشى ديگر پديد آورديم آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است (14
براي مقايسه ي مراحل ذكر شده با واقعيت هاي رشد جنين به هر كتاب جنين شناسي دانشگاهي مي توانيد مراجعه كنيد. براي تسهيل امر در اينجا باختصار، مراحل رشد جنين را در اشكال زير آورده ام. رشد جنين از آغاز لقاح تا انتهاي 8 ) هفتگي حدود 60 روز كه فرم كلي جنين ايجاد شده است) به 23 مرحله تقسيم مي شود. در سمت چپ شكل، مراحل (stage(و زمان و اندازه ي جنين بر حسب ميلي متر و در سمت راست نوع تغييرات مهمي كه در هر مرحله اتفاق مي افتد را ذكر كرده است. بعد از 8 هفتگي جنين بسرعت رشد مي كند و تمام قسمتها و ارگانهاي داخلي و بافتها بسرعت تكامل مي يابند تا هنگام تولد (آخرين شكل).


تاريخچه ي كوتاه ستاره شناسي -

 در اوائل تار خي بشري انسانها گمان مي كردند كه آسمان يك ءيش شفاف قوسي است و ستارگان به ريز آن چسبيده اند ١ . - نظر يف ثاغورث (قرن ششم قبل از ميلاد) اين بود كه ستارگان به اجسام شفاف قوسي (آسمان، فلك) چسبيده اند كه اطراف زمين مي گردند. هر كدام از هفت ستاره (ماه، خورشيد، عطارد، زهره، مريخ، مشتري و زحل) در يك آسمان (فلك) مخصوص به خود هستند (هفت آسمان). وي مي گفت زمين كروي است و نياز به نگهدارنده ندارد. او ماه را نيز كروي مي دانست و نور ماه را ناشي از تابش خورشيد بر آن مي دانست و مي گفت اشكال ٢ مختلف ماه، بدليل قسمتي از نيمه ي روشن ماه است كه به سمت ماست . - Philolaus) قرن پنجم قبل از ميلاد): ايده ي حركت وضعي و انتقالي زمين را حدس زد ٣ . - ( افلاطون قرن 4 - 5 قبل از ميلاد): بر اين باور بود كه زمين مركز جهان است و هفت سياره در هفت آسمان در اطراف آن مي گردند. وي فلك هشتمي را نيز براي ثوابت مطرح كرده بود٤


بطلميوس (Ptolemy (در قرن دوم پس از ميلاد مي زيسته (بيش از 400 سال قبل از ظهور اسلام) و آخرين ستاره شناس برجسته ي يوناني است. از وي كتاب المجستي باقي مانده است كه مهمترين و مبسوطترين كتاب ستاره شناسي يونان است. مطالب اين كتاب تا قرن 16 ميلادي ( ظهور كوپرنيك) در سراسر دنياي متمدن آن دوران حاكميت داشت تا اينكه كوپرنيك سيستم بطلميوسي را برانداخت. اين كتاب نتيجه ي تلاشها و نظريات فلاسفه ي قبلي يونان مخصوصا Hipparchus باضافه ي نوآوريهاي بطلميوس است. بطلميوس زمين را كره اي ثابت و مركزعالم مي دانست و آسمانها را لايه هايي كروي در 8 ) طبقه مثل لايه هاي پياز) مي دانست كه در اطراف زمين در چرخشند. آسمانها يا افلاك بطلميوسي شامل هفت آسمان براي هفت سياره ( قلكهاي ماه، عطارد، زهره، خورشيد، مريخ، مشتري، زحل) و يك آسمان در انتها براي ستاره هاي ثابت (فلك ثوابت) مي شد. طبعا در  دوره ي محمد نيز اين نظريه در دنياي متمدن آنزمان رايج و مورد 1 قبول بوده . است

 آسمان سقف است -

 وجعلْنَا السماء سقْفًا محفُوظًا (انبياء 32 ( ترجمه: و آسمان را سقفى مورد حفاظت قرار داديم. - أَفَلَم يرَوا إِلَى ما بينَ أَيدِيهِم وما خَلْفَهم منَ السماء والْأَرضِ إِن نَّشَأْ نَخْسِف بِهِم الْأَرض أَو نُسقِطْ علَيهِم كِسفًا منَ السماء إِنَّ فِي ذَلِك لَĤيةً لِّكُلِّ عبدٍ منِيبٍ (سباء )9 ترجمه: آيا به آنچه از آسمان و زمين در دسترسشان و پشتسرشان است ننگريستهاند اگر بخواهيم آنان را در زمين فرو مىبريم يا قطعه اي از آسمان بر سرشان مىافكنيم قطعا در اين [تهديد] براى هر بنده توبه كارى عبرت است 9 ( ) در اين آيه آسمان سقفي تصور شده كه مي توان تكه اي از آن را كند و بر سر مردم گناهكار كوبيد. اين مطلب غلط است چون سقفي در وراي زمين وجود ندارد. جهان مجموعه اي از كرات و منظومه ها وكهكشانهاست. آسمان آبي كه به چشم ما مي آيد رنگ آبي زيبائي است كه از تراكم هواي اطراف زمين حاصل مي شود. اين گفته ي قرآن همان نظر غلط انسان ابتدائي است كه گمان مي كرد آسمان شيئ شفافي است در بالاي سر ما.

آسمان بالا نگه داشته شده است

- والسقْفِ الْمرْفُوعِ (طور5 .( ترجمه: قسم به آسمان كه سقف بالا نگه داشته شده اي است.

وإِلَى السماء كَيف رفِعت ) غاشيه 18 ( ترجمه: (آيا نگاه نمي كنيد) به آسمان كه چگونه بلا نگه داشته شده است. -والسماء رفَعها (الرحمن ) 7 ترجمه: و خدا آسمان را بالا برد (برافراشت).

 ستونهاي نگهدارنده ي آسمان

حال اين سؤال پيش مي آيد كه چه عاملي سقف آسمان را بالانگه مي دارد؟ قرآن اينگونه جواب مي دهد: - إِنَّ اللَّه يمسِك السماواتِ والْأَرض أَن تَزُولَا ولَئِن زالَتَا إِنْ أَمسكَهما مِنْ أَحدٍ من بعدِهِ(فاطر41 ( ترجمه: همانا خدا آسمانها و زمين را نگاه مىدارد تا نيفتند و اگر بيفتند غير از خدا هيچ كس آنها را نگاه نمىدارد. - ويمسِك السماء أَن تَقَع علَى الْأَرضِ (حج 65 ( ترجمه: و خدا آسمان را نگه مي دارد تا بر زمين نيفتد.

آسمان يكدست و بدون خلل و فرج است -أَفَلَم ينظُرُوا إِلَى السماء فَوقَهم كَيف بنَينَاها وزينَّاها وما لَها مِن فُرُوجٍ (ق )6 ترجمه: مگر به آسمان بالاى سرشان ننگريستهاند كه چگونه آن را بنا كرديم و زينتش دادهايم و براى آن هيچ گونه شكاف يا روزنه اي نيست. همچنين آياتي كه از شكافته شدن آسمان در قيامت مي گويند مؤيد سقف پيكپارچه بودن آسمان است مثل: - وفُتِحتِ السماء فَكَانَت أَبوابا (نباء 19 ( ترجمه: و (در قيامت) آسمان گشوده و درهايى [پديد] مي شود - إِذَا السماء انفَطَرَت) انفطار )1 ترجمه: هنگاميكه (در قيامت) آسمان شكافته شود - وانشَقَّتِ السماء فَهِي يومئِذٍ واهِيةٌ (الحاقه 16 ( ترجمه: و (در قيامت) آسمان از هم بشكافد و در آن روز است كه از هم گسسته باشد. اينهم تصور غلطي است. در جهان فضاهاي بيكران بين ستاره اي وجود دارد. سقفي نيست كه يكپارچه و بدون منفذ باشد.

هفت آسمان و عرش (تخت پادشاهي) در قرآن بطور مكرر از هفت آسمان ياد شده است. مثلا: - اللَّه الَّذِي خَلَقَ سبع سماواتٍ ومِنَ الْأَرضِ مِثْلَهنَّ (طلاق12 ( ترجمه: خدا همان كسى است كه هفت آسمان و همانند آنها هفت زمين آفريد.
 هفت آسمان طبقات بالاي هم هستند - الَّذِي خَلَقَ سبع سماواتٍ طِباقًا (ملك )3 ترجمه: خداست كسيكه هفت آسمان را بصورت طبقات بالاي هم خلق كرد - أَلَم تَرَوا كَيف خَلَقَ اللَّه سبع سماواتٍ طِباقًا ( نوح 15 ( ترجمه: مگر ملاحظه نكردهايد كه چگونه خدا هفت آسمان را بصورت طبقات آفريده است (15 .( وجود آسمانها هفت گانه كه مسير حركت سيارات هفتگانه (شامل خورشيد و ماه) بحساب مي آمده است و همچنين وجود عرش و كرسي ١) در قرآن آمده است) در دوره ي جاهليت قبل از محمد رايج بوده است و محمد همان مفاهيم را از محيط بدوي گرفته و وارد قرآن كرده است.


خورشيد و ماه در فلك خودشان حركت مي كنند - أَلَم تَرَ أَنَّ اللَّه يولِج اللَّيلَ فِي النَّهارِ ويولِج النَّهار فِي اللَّيلِ وسخَّرَ الشَّمس والْقَمرَ كُلٌّ يجرِي إِلَى أَجلٍ مسمى وأَنَّ اللَّه بِما تَعملُونَ خَبِيرٌ (لقمان 29 ( ترجمه: آيا نديدهاى كه خدا شب را در روز درمىآورد و روز را در شب درمىآورد و آفتاب و ماه را تسخير كرده است هر يك تا زمان معيني در حركتند و خدا به آنچه مىكنيد آگاه است . - وهو الَّذِي خَلَقَ اللَّيلَ والنَّهار والشَّمس والْقَمرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يسبحونَ ( انبياء33 ( ترجمه: و اوست آن كسى كه شب و روز و خورشيد و ماه را پديد آورده است هر كدام از اين دو در فلكي شناورند (33 ( - لَا الشَّمس ينبغِي لَها أَن تُدرِك الْقَمرَ ولَا اللَّيلُ سابِقُ النَّهارِ وكُلٌّ فِي فَلَكٍ يسبحونَ (يس 4

ترجمه: نه خورشيد را سزد كه به ماه رسد و نه شب بر روز پيشى جويد و هر كدام در فلكي شناورند (40 ( پس هركدام از ماه و خورشيد در فلك مخصوص به خود حركت مي كنند.

خورشيد است كه حركت مي كند و روز وشب را بوجود مي آورد نه زمين

در حكايت ذوالقرنين در قرآن آمده است: - ويسأَلُونَك عن ذِي الْقَرْنَينِ قُلْ سأَتْلُو علَيكُم منْه ذِكْرًا (83 (إِنَّا مكَّنَّا لَه فِي الْأَرضِ وآتَينَاه مِن كُلِّ شَيمغْرِب الشَّمسِ وجدها تَغْرُب فِي عينٍ حمِئَةٍ ووجد عِندها قَوما ... (86 كهف)... ثُم أَتْبع سببا (89 (حتَّى إِذَا بلَغَ مطْلِع الشَّمسِ وجدها تَطْلُع علَى قَومٍ لَّم نَجعل لَّهم من دونِها سِتْرًا (90 ( كهف ترجمه: و از تو در باره ذوالقرنين مىپرسند بگو به زودى چيزى از او براى شما خواهم خواند (83 (ما در زمين به او امكاناتى داديم و از هر چيزى اسبابي بدو بخشيديم (84 (تا سببي را پيروي كرد (85 (تا آنگاه كه به محل غروب خورشيد رسيد. (ذوالقرنين) يافت (مشاهده كرد) كه خورشيد در چشمهاى تيره غروب مىكند و نزديك آن طايفهاى را يافت ...(86 ...(سپس سببي را پيروي كرد (89 (تا آنگاه كه به محل طلوع خورشيد رسيد [خورشيد] را [چنين] يافت كه بر قومى طلوع مى كرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم (90 ءٍ سببا (84 ( فَأَتْبع سببا (85 (حتَّى إِذَا بلَغ

صحيح بخاري 4 / 1806 .( ترجمه: از ابوذر نقل شده است كه در هنگام غروب خورشيد با پيامبر در مسجد بودم. پيامبر گفت اي اباذر آيا مي داني خورشيد كجا غروب مي كند. گفتم خدا و رسولش بهتر مي دانند. پيامبر گفت خورشيد ميرود و در زير عرش خدا را سجده مي كند و اينست (معني) قول خداوند كه خورشيد به محل استقرار مي رود. در صحيح بخاري /6 2700 همين حديث با اضافه ي اندكي آمده بدين نحو كه خورشيد (قبل از طلوع مجدد) از خدا اجازه مي گيرد و خدا ميگويد برگرد به همانجائي كه آمدي. اين حديث در منابع متعدد معتبر ديگر نيز نقل شده از جمله: صحيح مسلم /1 139 ،صحيح ابن حيان 14/20 ،سنن نسائي /6 409 ،تفسير طبري 23 5 /و منابع متعدد ديگر). بنابراين، آيه و حديث فوق نيز بصراحت مي رسانند كه خورشيد حركت مي كند و شب و روز را بوجود مي آورد و خورشيد در شبها به محل قرار گرفتن (توقف و آرامش) مي رود كه هردو مطلب بوضوح غلطند.زمين است كه بدور خود مي گردد و شب و روز حاصل مي شود و بنابراين خورشيد طلوع و غروب نمي كند كه به محل آرامش برود.

زمين مسطح است

 آيات زير به مسطح بودن زمين به صراحت اشاره دارند. - والْأَرض بعد ذَلِك دحاها (النازعات 30 ( ترجمه: و (خدا) زمين را بعد از آسمان پهن كرد.
- وإِلَى الْأَرضِ كَيف سطِحت) غاشيه20 ( ترجمه: و (آيا نگاه و تفكر نمي كنيد) به زمين كه چگونه مسطح شده است .


در داستان ذوالقرنين نيز مسطح بودن زمين بطور قطعي مطرح شده است. چنانچه قبلا مطرح كرديم در اين آيات آمده است: فَأَتْبع سببا (85 (حتَّى إِذَا بلَغَ مغْرِب الشَّمسِ وجدها تَغْرُب فِي عينٍ حمِئَةٍ ووجد عِندها قَوما ... (86 كهف)... ثُم أَتْبع سببا (89 (حتَّى إِذَا بلَغَ مطْلِع الشَّمسِ وجدها تَطْلُع علَى قَومٍ لَّم نَجعل لَّهم من دونِها سِتْرًا (90 ( كهف ترجمه: پس (ذوالقرنين) سببي را پيروي كرد (85 (تا آنگاه كه به محل غروب خورشيد رسيد. (ذوالقرنين) يافت (مشاهده كرد) كه خورشيد در چشمهاى تيره غروب مىكند و نزديك آن طايفهاى را يافت ...(86 ...(سپس سببي را پيروي كرد (89 (تا آنگاه كه به محل طلوع خورشيد رسيد [خورشيد] را [چنين] يافت كه بر قومى طلوع مىكرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم (90 ( مشاهده مي كنيد كه قرآن بصراحت مطرح كرده كه ذوالقرنين در سفرش يكبار به محل طلوع و در سفر ديگرش به محل غروب خورشيدرسيده است. اين غلطي آشكار است در كره ي زمين هيچ محلي براي غروب و طلوع وجود ندارد. ثانيا: يك محل طلوع ويك محل غروب فقط با زمين مسطح جور در مي آيد نه با زمين كروي. چون چنانچه قبلا گفتيم لازمه ي غروب خورشيد در چشمه ي تيره، همزماني غروب در سراسر زمين است و اينهم فقط با مسطح بودن زمين جور در مي آيد.

جهان در ابتداي پيدايش به چه صورت بود؟ - ثُم استَوى إِلَى السماء وهِي دخَانٌ فَقَالَ لَها ولِلْأَرضِ اِئْتِيا طَوعا أَو كَرْها قَالَتَا أَتَينَا طَائِعِينَ (فصلت 11 (فَقَضَاهنَّ سبع سماواتٍ فِي يومينِ (فصلت (12 ترجمه: سپس (خدا) آهنگ آسمان كرد و آن دود بود پس به آن و به زمين فرمود بياييد از روي تسليم يا از روي كراهت. آن دو گفتند با اطاعت و تسليم ( آمديم 11 (پس آنها را [به صورت] هفت آسمان در دو روز خلق كرد (12 .( در آيه ي 11 گفته كه آسمانها قبل از تشكيل شدن، دخان يعني دود بوده اند. اين غلطي آشكار است. چون بر اساس آخرين تئوري فيزيك تشكيل جهان از بيگ بنگ شروع شده است. يعني جهان در ابتدا يك توده ي فوق متراكم از انرژي بوده و هيچ اتم يا ملكولي هنوز بوجود نيامده بوده است. اين توده ي انرژي بحالت انفجار گونه اي آغاز به گسترش كرده ١و ٢ است و هنوز هم كهكشانها در حال دور شدن از يكديگرند . در صورتيكه دود مخلوطي از گازهاي منواكسيد كربن، دي اكسيد كربن و ملكولهاي آلي مركب از كربن و ملكولهاي ديگر است. دود تنها پس از تشكيل گياهان و موادآلي چون نفت و سوختن آنان امكانپذير است كه فقط در كمتر از يك ميليارد سال گذشته ي زمين موجود بوده اند. يعني حدود 13 ميليارد سال پس از بيگ بنگ و بيش از 5 ميليارد سال پس از پيدايش منظومه ي شمسي.

زمين و آسمان در ابتدا بهم متصل بودند - أَولَم يرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السماواتِ والْأَرض كَانَتَا رتْقًا فَفَتَقْنَاهما (انبياء 30 ( ترجمه: آيا كسانى كه كفر ورزيدند ندانستند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم (30 (

  ماه نور است. -

 أَلَم تَرَوا كَيف خَلَقَ اللَّه سبع سماواتٍ طِباقًا ﴿نوح 15 ﴾وجعلَ الْقَمرَ فِيهِنَّ نُورا وجعلَ الشَّمس سِرَاجا ﴿نوح 16 ﴾ ترجمه: مگر ملاحظه نكردهايد كه چگونه خدا هفت آسمان را طبقات روي هم ( آفريده است 15 ( و ماه را در ميان آسمانها نور قرار داد و خورشيد را چراغ قرار داد (16 ( دراين دو آيه حداقل دو غلط علمي وجود دارد. اولا: ماه نور نيست ١ بلكه كره اي است خاكي از جنس زمين و تنها نور خورشيد را منعكس مي كند.

شب خورشيد را مي پوشاند -والشَّمسِ وضُحاها ﴿الشمس1 ﴾والْقَمرِ إِذَا تَلَاها ﴿الشمس 2 ﴾والنَّهارِ إِذَا جلَّاها ﴿الشمس 3 ﴾واللَّيلِ إِذَا يغْشَاها ﴿الشمس 4 ﴾ ترجمه: سوگند به خورشيد و تابندگىاش 1 ( )سوگند به ماه چون در پى [خورشيد] رود )2 ) سوگند به روز چون [خورشيد را] آشكار گرداند )3 )سوگند به شب چون آنرا (خورشيد را) بپوشاند (4 ( آيا شب خورشيد را پنهان مي كند؟ خير حركت زمين است كه موجب ناپيدائي خورشيد در يكسوي زمين مي شود يا نا آشكار بودن خورشيد است كه موجب پيدايش شب مي شود . . اينهم غلطي فاحش و كودكانه است. چون كودكان گمان مي كنند كه شب است كه خورشيد را پنهان مي كند. اصولا محمد تصور غلط و كودكانه يا ابتدائي از روز و شب داشته است و براي آنان، جدا از نور، وجود مستقلي قائل بوده است. در حقيقت روز لغت ديگري براي وجود نور خورشيد است و شب نيز لغت ديگري براي عدم وجود نور خورشيد است. اينها وجود مستقلي ندارند.

فكركردن توسط قلب در سينه -

 أَفَلَم يسِيرُوا فِي الْأَرضِ فَتَكُونَ لَهم قُلُوب يعقِلُونَ بِها أَو آذَانٌ يسمعونَ بِها فَإِنَّها لَا تَعمى الْأَبصار ولَكِن تَعمى الْقُلُوب الَّتِي فِي الصدورِ (حج 46 .( ترجمه: آيا در زمين گردش نكردهاند تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند در حقيقت چشمها كور نيست ليكن دلهايى كه در سينههاست كور است (46 ترجمه: و در حقيقت پروردگار تو آنچه را در سينههايشان نهفته و آنچه را آشكار مىدارند نيك مىداند (74 ( - يعلَم ما فِي السماواتِ والْأَرضِ ويعلَم ما تُسِرُّونَ وما تُعلِنُونَ واللَّه علِيم بِذَاتِ الصدورِ ﴿تغابن4 ﴾ ترجمه: آنچه را كه در آسمانها و زمين است مىداند و آنچه را كه پنهان مىكنيد و آنچه را كه آشكار مىداريد مىداند و خدا به ذات سينه ها داناست .)4 ) در آيات فوق و بسياري آيات ديگر قرآن و همچنين در سنت، تفكر، ايمان، احساس و امثالهم به قلب درون سينه نسبت داده شده است كه غلطي فاحش است. مثلا خليفه ي چهارم علي مي گويد " -به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي ضد آن در او وجود دارد"(نهج البلاغه حكمت 105 .(در هيچ جائي در قرآن و سنت حتي اشاره اي به مغز بعنوان محل ادراك نشده است.

قرآن محمدی گنجی

آدم از آب جهنده ای که از بين صلب و دنده های سينه (ترائب) بيرون می آيد آفريده شده است: فلينظر الانسان مم خلق. خلق من ماء دافق يخرج من بين الصلب و الترائب: پس انسان بنگرد که از چه آفريده شده است. ازآبی جهيده آفريده شده است. که از ميانه ی پشت و سينه ها بيرون آيد( طارق، 7-5 .(علم تجربی امروز جايی بين صلب و ترائب ، که محل صدور آب جهنده باشد، را تأئيد نمی کند . علامه طباطبايی در ذيل آيه می نويسد، منی از نقطه ی محصوری که بين استخوانهای پشت و استخوانهای سينه قرار دارد، خارج می شود. آقای طباطبايی مدعی است که مراغی ، صاحب تفسير مراغی، "توجيه دقيق و علمی" اين امر را از بعضی از اطبا در تفسير خود نقل کرده است. در اين خصوص، آقای طباطبايی نيازی به تأويل آيه نديده است.

تبديل يهوديان به ميمون:

اين واقعه در سوره بقره هم بازگو شده است: و لقد علمتم الذين اعتدوا منکم فی السبت فقلنا لهم کونوا قرده خاسئين. فجعلنها نکلا لما بين يديها و ما خلفها و موعظه للمتقين: و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند، پس به آنها خطاب کرديم بوزينگانی خوار و خاموش گرديد. و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم(بقره، 66-65
سطح دوم: مسأله علمی: آيا تبديل دفعی انسانها به ميمون امکان پذير است؟ اين قصه با علم تعارض دارد






************************

محمد گمان داشت که انجیل را خدا نوشته است.

     در مسیحیت چهار انجیل وجود دارد که همگی معتقدند توسط چهار تن از حواریون مسیح درباره زندگی او نوشته‌اند، محمد هم انجیل را تأیید می‌کند و کتابی می‌داند که خدا آن را بر عیسی فرستاده است:
إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ ....(مائده/110)  هنگامى را كه الله گفت اى عيسى پسر مريم نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور آنگاه كه تو را به روح‏القدس تاييد كردم كه در گهواره و در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آنگاه كه به اذن من از گل به شكل پرنده مى‏ ساختى پس در آن مى‏ دميدى و به اذن من پرنده‏ اى مى ‏شد.....
یعنی الله به عیسی گفته که ما به تو انجیل دادیم در حالی که زمان عیسی انجیلی نبود؟!

﴿حديد 9 ﴾ ترجمه: او همان كسى است كه بر بنده خود آيات روشنى فرو مى فرستد تا شما را از تاريكيها به سوى نور بيرون كشاند 9 ( ) -  ﴿مائده 15 ﴾ ترجمه: قطعا براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است (15) -نِ ﴿يوسف )1 ترجمه: اين است آيات كتاب آشكار (1 ( ﴿حجر 1 ﴾ ترجمه: اين است آيات كتاب و قرآن آشكار وروشنگر (1

﴿آل عمران 7 ﴾ ترجمه: اوست كسى كه اين كتاب [قرآن] را بر تو فرو فرستاد پارهاى از آن آيات محكم [=صريح و روشن] است آنها اساس كتابند و [پارهاى] ديگر متشابهاتند [مبهمند] اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است براى فتنهجويى و طلب تاويل از متشابه آن پيروى مىكنند با آنكه تاويلش را جز خدا و راسخون در دانش كسى نمى داند [آنان كه] مىگويند ما بدان ايمان آورديم همه [چه محكم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان كسى متذكر نمى شود )7 ) مي بينيد كه بين اين آيه كه مي گويد بعضي آيات قرآن مبهمند و آيات فوق كه همگي مي گفتند قرآن روشن و مبين است يك تناقض آشكار وجود دارد.. چون اگر قرآن مبين است نبايد بعضي آياتش مبهم باشند .

 ﴿حديد 27 ﴾ ترجمه: آنگاه به دنبال آنان پيامبران خود را پىدرپى آورديم و عيسى پسر مريم را در پى آورديم و به او انجيل عطا كرديم و در دلهاى كسانى كه از او پيروى كردند نهاديم رافت و رحمت و رهبانيت كه از پيش خود درآوردند ما آن را بر ايشان مقرر نكرديم مگر براى آنكه كسب خشنودى خدا كنند با اين حال آن را چنانكه حق رعايت آن بود منظور نداشتند پس پاداش كسانى از ايشان را كه ايمان آورده بودند بدانها داديم و بسيارى از آنان فاسقند ( 27)

هلاك بيگناهان و كودكان همراه با گمراهان در قرآن

 در موارد زيادي به هلاكت كامل اقوام مختلفي كه از پيامبرشان سرپيچي كرده اند، توسط خدا، اشاره كرده است مثل قوم عاد و ثمود و ايكه و لوط. اين اقوام توسط زلزله يا عذابهاي آسماني كاملا نابود و تمدنشان از صفحه ي گيتي برافتاده است. مثلا: - صافات:  (134


 (133 (آنگاه كه او و همه كسانش را نجات داديم (134 (جز پيرزنى كه در ميان باقىماندگان [هلاك شدگان] بود (135 (سپس ديگران را نابود كرديم (136 (

دستور كشتن همديگر بعد از پرستش گوساله

در قرآن آمده است كه موسي براي مدت 40 روز براي گفتگو با خدا به كوه رفت. در مدتي كه حضور نداشت شخصي بنام سامري گوساله اي از طلا ساخت كه صداي گاو در مي آورد و مردم را به عبادت آن فراخواند و عده اي از او پيروي كردند. پس از اينكه موسي برگشت از سامري پرسيد: -  ﴿طه 96 ﴾ ترجمه: [موسى] گفت اى سامرى منظور تو چه بود (95 (گفت به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند پى بردم و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده [خدا جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد (96 ( پس سامري مشتي خاك از جاي پاي جبرئيل برداشته و در دهان گوساله ريخته تا آن گوساله صداي گاو درآورد و مردم فريب خوردند. اينكار جز به اراده ي خدا امكان پذير نبوده است. چون هيچ فرد عادي قادر به چنين كاري نيست كه جاي پاي جبرئيل را ببيند. بعلاوه تاثير جاي پاي جبرئيل بر گوساله نيز اراده ي مستقيم خدا بوده است. بنابراين در واقع خود خدا اين تبهكاري را زمينه سازي و مرتكب شده است و سپس مردم بيچاره را كه از پشت پرده هيچ خبري ندارند بخاطر گمراه شدن معذب مي كند كه ظلمي واضح است. براي عذاب مردم، خدا توسط موسي از مردم مي خواهد كه: الرَّحِيم (بقره 54 .( ترجمه: چون موسى به قوم خود گفت اى قوم من شما با [به پرستش] گرفتن گوساله برخود ستم كرديد پس به درگاه آفريننده خود توبه كنيد و خودتان را بكشيد [ كه اين كار] نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است پس [خدا] توبه شما را مي پذيرد كه او توبهپذير مهربان است (54 ( در توضيح اين آيه چيزي از محمد به ما نرسيده است ولي طبق آنچه از صحابه در كتب تفسير نقل شده است مردم مامور شدند كه شمشير بر گيرند و يكديگر را بكشند پدر و پسر و برادر و خويشان يكديگر را كشتند، تا اينكه حدود 70 هزار نفر كشته شد در اين هنگام خدا آنانرا بخشيد .

ايجاد دشمني بين مسيحيان تا قيامت به گناه گذشتگان -

 ﴿مائده 14﴾ ترجمه: و از كسانى كه گفتند ما نصرانى هستيم از ايشان پيمان گرفتيم و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند فراموش كردند و ما [هم] تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم و به زودى خدا آنان را از آنچه مىكردهاند خبر مى دهد ( ) 14 بازهم ظلم خداي محمد در حق مسيحيان به گناه گذشتگان. فرضا مسيحيان زمان محمد گناه كردند چرا بايد هزاران نسل از آيندگان مورد مجازات قرار گيرند .

توجيه ظلم، قبول اولين كاروان زني مسلمانان

 اولين كاروان زني مسلمين بدر اولي ناميده مي شود. بطور خلاصه: محمد هشت نفر را بسركردگي عبداالله بن جحش به منطقه ي نخله فرستاد تا از رفت و آمدهاي قريش اطلاع حاصل كنند و محمد را آگاه كنند.كارواني از قريش از نزديك آنان رد مي شد. آنان به كاروان حمله كردند و يكي از كاروانيان را كشتند و دو تن را اسير گرفتند و اموال كاروان بدزديدند و به مدينه بازگشتند. اين كاروان زني در ماه حرام (رجب) واقع شد كه جنگ در اين ماهها هم بين اعراب و هم در اسلام حرام است. بنابراين اينكار جرم بزرگي محسوب مي شد و موجب شماتت مسلمانان توسط غير مسلمانان شد . محمد در ابتدا به ايشان معترض شد كه من نگفتم كه در ماه حرام جنگ كنيد ولي در روزهاي آتي اين آيه را نازل كرد :  (بقره 217 .( ترجمه: از تو در باره ماهى كه كارزار در آن حرام است مى پرسند بگو كارزار در آن گناهى بزرگ و باز داشتن از راه خدا و كفر ورزيدن به او و باز داشتن از مسجدالحرام و بيرون راندن اهل آن از آنجا نزد خدا [گناهى] بزرگتر و فتنه از كشتار بزرگتر است(217 .( بدنبال اين آيه، مسلمانان شاد شدند و يك پنجم اموال دزدي را محمد براي خود برداشت و بقيه را بين كاروان زنان تقسيم كرد. اسيران را نيز نگه داشت و با گرفتن فديه (پول يا كالا كه براي آزاد كردن اسير مي پردازند) ١ آنان را آزاد كرد

 فاجعه بارتر از آيه ي فوق، آيه ي بعد از آنست. دقت كنيد: -

 ﴿انعام110 ﴾ ترجمه: و دلها و ديدگانشان را وارونه مي كنيم [در نتيجه به آيات ما ايمان نمىآورند] چنانكه نخستين بار به آن ايمان نياوردند و آنان را رها مىكنيم تا در طغيانشان سرگردان بمانند (110 ( مفهوم اين آيه اينست كه اگر هم معجزه بياوريم ما قدرت فهم و فكر را از آنان مي گيريم تا نتوانند ايمان بياورند همانطور كه در اولين بار (قبل از معجزه) ايمان نياوردند. حيرت نمي كنيد!! ببين خدايي كه محمد ارائه كرده تا چه حد غير معقول و ظالم است. معجزه كه لازمه ي نبوت است نمي آورد و از مردم عاقل انتظار ايمان آوردن دارد. تازه مي گويد اگر هم معجزه بياورم نمي گذارم ايمان بياوريد و بعد هم در آتش سوزان جاودانه شما را كباب مي كنم. راحت بگو اين خداي دروغين محمد، ساديسم آزار دارد .

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ في‏ طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ آیه ۱۱۰ سوره انعام

تفسیر المیزان - خلاصه
(و نقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یؤمنوا به اول مره و نذرهم فی طغیانهم یعمهؤن ):(و دلها و دیده هایشان را دگرگون می کنیم ، همانطور که نخستین بار ایمان نیاوردند و آنها را در سرکشی شان رها می کنیم تا گمراه بمانند)،(اول مره )مراد دعوت قبل ازنزول آیات است ، قهرا دعوت دوم بعد ازنزول آیات می باشد، و معنای آیه چنین می شود که به فرض هم که معجزه درخواستی آنها نازل شود، اینها ایمان نمی آورند، چون ما دلها و دیده های آنها را واژگونه می کنیم که دیگر نمی توانند درست تعقل کنند و معجزه ای را که آمده ببینند و درنتیجه موفق به ایمان نخواهند شد، همچنانکه به آیات قرآنی نیز قبل ازنزول این معجزه ایمان نیاوردند و ما آنها را در طغیان و نافرمانیشان رها می کنیم تا همچنان در وادی حیرت و سرگردانی مردد باشند.

آفرینش انسان در قرآن
«الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِينٍ» یعنی «همان كسى كه هر چيزى را كه آفريد، نيكو آفريد، و آفرينش انسان را از گِل آغاز كرد، سپس [تداوم‏] نسل او را از چكيده آبى پست مقرّر فرمود.» (سجده، 7-8) در این آیه بعد از آنکه به حُسن آفرینش الاهی به طور کل و در مورد همه چیز اشاره می کند، به طور متمایزی از آفرینش نخستین انسان از گل، که گویی آفرینشی خاص و ویژه است، سخن می گوید.

«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (حجر، 26)
و در حقيقت انسان را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريديم
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (حجر، 28)
و [ياد كن] هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت من بشرى را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو خواهم آفريد
«قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (حجر، 33)
گفت من آن نيستم كه براى بشرى كه او را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريده‏ اى سجده كنم
 «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ» (الرحمن، ۱۴)
انسان را از گل خشكيده‏اى سفال مانند، آفريد.

بررسی اجمالی تعارض بین معرفت دینی و معرفت علمی

شریعت سازان یعنی متکلمان، فقیهان و مفسران، معرفت دینی را آنچه می دانند که از متون دینی( قرآن ) و سنت مستفاد شده باشد وامروزه به ماحصل دستاوردهای علمی و تجربه اندوزی دانشمندان و علومی همچون جهان شناسی علمی و فلسفی( طبیعت شناسی و انسان شناسی ) و دانشهای تجربی مدرن، معرفت علمی اطلاق می شود.

تعارضی که می خواهیم بطور اجمالی به آن اشاره کنیم وامروزه بین این دو دسته معرفت بشری ظهور کرده است دقیقأ بر می گردد به اینکه ما در قرآن به تعبیرمسلمانان کلام خدا قائل به وجود تناقض باشیم. حال موضوع را با بیانی ساده تر پی می گیریم.


مسلمانان بر این اعتقادند که آنچه به محمد نازل شده و حدود ۲۰-۳۰ سال پس از وفات او مدون گردیده و به صورت قرآن فعلی درآمده کلام خداست و هیچگونه خطا و ناراستی در آن وجود ندارد. به دنبال پیشرفتهای علمی عظیمی که در طی چند قرن گذشته در عرصه های مختلف  دانش بشری شاهد بوده ایم، بسیاری از علمای مسلمان وغیر مسلمان متوجه تناقضات فاحش بسیاری درمتن قرآن با قوانین و نظریات علمی  شده اند. این تناقضات همان مؤلفه های است که مارا به وجود تعارض بین معرفت دینی و معرفت علمی رهنمون می کنند.

دوستانی که با موضوعات کلامی و تفاسیر مختلف از متن قرآن آشنایی دارند، در ادامه به صحت ادعاهای گزاره های طرح شده در این متن بهتر پی خواهند برد. در ابتدا گفتیم که تعارضاتی که مد نظر ماست بر می گردد به تناقضاتی که در قرآن وجود دارد ولی از سویی به فرد مسلمان از کودکی قبل از آنکه قرآن بخواند و اسلام و قرآن را بشناسد تلقین می کنند که هر چه در قرآن آمده   آیات منزل است  وازسوی خداست ونمی تواند خطا و نادرست باشد و خوب این فرد از همان زمان قبول کرده و با همین اعتقادات متعصبانه بزرگ شده تا حال  که بعنوان یک انسان بالغ بسیاری ازقوانین و تئوریهای علمی که به اثبات رسیده را نمی پذیرد وهمچنان و در مرداب  جهالت و تعصب دست و پا می زند.

عده ای ازعلمای اسلام شامل متکلمان و مفسران و عده ای از شیادان به ظاهر فیلسوف واسلام شناسانی از قماش عبدالکریم سروش تمهیداتی برای خلاصی ازاین گرداب پر تلاطم به کار برده اند که بطور گذرا به آن اشاره می کنیم. این دسته از اسلام شناسان که خود را نواندیش و علم گرا می دانند پیشنهاد می کنند که برای رفع این تعارض جانسوز وایمان بر باد ده بهتر است که معرفت دینی را عصری بدانیم( یادمان باشد که در قرآن آمده هر چه از سوی خدا نازل شده برای تمام اعصار مبین، معتبرو هادی مسلمانان  است ) و به مسلمانان این گونه القاء می کنند که معرفت و دانش آن عصر( ۱۴۰۰ سال قبل ) درهمین حد بوده و خدا و رسولش با زبان علم و فهم مردمان جاهل آن زمان صحبت کرده اند.

سروش در کتابش [ قبض وبسط تئوری شریعت ] می نویسد: باید امروزه معرفت شناسی کهن یعنی دینی جایش را به معرفت شناسی جدید یعنی معرفت علمی و بشری بدهد. از آنسو در چند صفحه قبل  درهمین کتاب نوشته : اگر فردی در متن قرآن به تناقضی بر خورد کرد به خود به قبولاند که در درک  و فهم  آیات قرآن خود دچارخطا و اشتباه شده است و نه اشتباه در کلام خداست. ( گویا  دغلبازی حد و اندازه ای ندارد ).
 قرصهای تلخ و تاریخ گذشته ی اسلام شناسان امروزی هم در بهبودی حال ناخوش در شرف موت معرفت دینی مؤثر نمی افتد چرا که اگر قرار باشد ما جای معرفت کهن یعنی معرفت دینی را با معرفت علمی تعویض کنیم پس اذعان  می کنیم که بسیاری از معارفی که به ظاهر جنبه علمی دارند  و در قرآن آمده نادرست است و فاقد پشتوانه علمی است وبه نحوی به خطا و سهو بودن آیات قرآن صحه می گذاریم، یعنی  تلویحأ اقرارمی کنیم که  که قرآن کلام محمد است، زیرا طبق اعتقاد مسلمانان کلام خدا نمی تواند پراز تناقض و خطا باشد. 

۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه

یادی از محمود درویش شاعر پیشرو جنبش مقاومت  فلسطین

بیشتر دوستانی که اشعار محمود درویش را خوانده اند، شعر معروف او را بنام [ کارت شناسایی ] بیاد دارند. این شعر جاودانه را در پایان متن باهم خواهیم خواند. من که هر زمانی شعری از شاعران پیشرو فلسطین می خوانم بلافاصله بیاد دوست نازنینم شادروان محمد رحیمی می افتم. زنده یاد محمد شیفته سرزمین فلسطین و دلباخته شاعران آن خصوصأ محمود درویش و سمیع القاسم بود. زمزمه کردن بخشی از شعر [ کارت شناسایی ] از سوی زنده یاد محمد رحیمی هنوز در خاطرم مانده است:

همچنین! بنویس :
در بالای صفحه‌ی اول
من از مردم نفرتی ندارم
و از کسی نمی‌دزدم
اما ...
اگر گرسنه شوم
گوشت چپاول‌گرانم را
خواهم خورد
حذر کن ...
حذر کن ...
از گرسنگیم
و از خشمم

محمود درویش شاعر پرآوازه و نماد واقعی شعرجنبش مقاومت فلسطین در سال ۱۹۴۱ در یکی از روستاهای شهر عکا فلسطین  زاده شد. سرودن شعر را از زمان دانش آموزی آغاز کرد. اولین دفتر شعرش در ۱۹ سالگی انتشار داد. چهار سال بعد از دفتر اول دفتر دوم شعرش بنام[ برگهای زیتون ] چاپ کرد. با انتشار این دفتر دوستداران شعر جنبش رهایی بخش فلسطین شاهد میلاد شاعری شدند که به حق نماینده واقعی شعر پیشروسرزمین فلسطین بود.

اشعار محمود درویش حال و هوایی سرزمین اش دارد. شعرهای ساده و بی تکلف که فضا وتصویری روشنی به مخاطب پیشکش می کند.. جانمایه درونی اشعار اوامتزاج  پر شور عشق و سیاست است و این مفاهیم  پر شکوه را با حس شاعرانگی بی بدیلی دراشعارش بیان می کند.

در حسرت زادگاهش می سراید:

محمد،
می‌خواهد به  خانه برگردد
بی  دوچرخه
بی  پیرهنی نو
در آرزوی  نیمکت  مدرسه
 و دفتر مشق‌هایش است
 پدر! مرا به  خانه‌ مان ببر
تا مشق‌هایم را بنویسم
و آهسته آهسته
 روی ساحل دریا
و زیر سایه‌های  درختان ‌  نخل
زندگی  کنم
این  که چیز زیادی نیست
این  که چیز زیادی  نیست


محمود درویش در فرازو فرود طولاتی فعالیت ادبی اش مدتی سر دبیر ماهنامه انجمن آزادی فلسطین بود. او در سال ۱۹۸۷ به عضویت کمیته اجرایی جنبش الفتح در آمد و پس از ۶  سال در اعتراض به سیاستهای محافظه کارانه این تشکیلات از آن کناره گیری کرد. تشکیل دولت مستقل فلسطینی از خواسته های محمود درویش بود او با یهودی ستیزی موافق نبود و به فرهنگ و ادب اسرائیل احترام قائل بود.

محمود درویش سالهای زیادی از عمرش را در تبعید گذراند. او ۲۶ سال دور از وطنش فلسطین در شهرهای قاهره، بیروت، تونس و پاریس اقامت داشت. سال ۲۰۰۸ میلادی قلب شاعر و فرزند خلف خلق فلسطین  پس از یک عمل جراحی در بیمارستانی در آمریکا از کار کردن بازایستاد و جنبش و خلق فلسطین یکی از گرانبها ترین  شاعران و مدافعانش  را از دست داد.
یادش  گرامی  باد.
حالا شعر[ کارت شناسایی ] او را باهم می خوانیم:
 بنویس !
من عربم
شماره‌ی شناسنامه‌ام پنجاه هزار
هشت کودک دارم و نهمینشان ،
در تابستان آینده می‌آید!
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
و با دوستان در کارگاهی کار می‌کنم
هشت کودک دارم
قرص نانی برایشان در می‌آورم
و لباسهایی
و دفتری از سنگ ...
و به صدقه‌های درگاهت توسل نمی‌جویم،
و پست نمی‌شوم
در برابر چارچوب نگاهت
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
من نامی بدون لقبم
صبورم
در کشوری که تمام ساکنینش
با جوشش خشم زنده‌اند
ریشه‌هایم ...
قبل از تولد زمان پا گرفتند
و قبل از شکوفایی روزگاران
قبل از سرو و زیتون
و قبل از رشد شاخه‌ها
پدرم ...
از خاندان گاو‌ آهن است
و نه از اربابان اشراف!
و جدم دهقانی بود
بدون حسب و نسبی!
منزلم ،
کلبه‌ی ناطوری است از نی‌ها و شاخه‌ها
آیا مقامم ترا راضی می‌سازد؟
من نامی بدون لقبم بنویس!
من عربم
رنگ موهایم ...
مشکی است
رنگ چشمهایم ..
قهوه‌ای است
مشخصاتم :
بر روی سرم عقالی است
بر روی کوفیه و دستهام
چون سنگ محکمند
لمس کنندگان را می‌خراشند
و بهترین غذایی که دوست دارم
روغن است و بنشن ...
آدرسم :
من از قریه دورافتاده‌ی گمنامی هستم
خیابانهایش بی‌نامند
و تمام مردانش در مزرعه‌اند و کارگاه
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
باغهای انگور اجدادم را چپاول کردی
و زمینی را که می‌کاشتم من و تمام فرزندانم
و برایمان
و برای تمام نوه‌هایم
نگذاشتی جز این سنگها ...
آیا خواهد برد آنها را حکومت شما ...
چنانکه گفته می‌شود؟!
همچنین! بنویس :
در بالای صفحه‌ی اول
من از مردم نفرتی ندارم
و از کسی نمی‌دزدم
اما ...
اگر گرسنه شوم
گوشت چپاول‌گرانم را
خواهم خورد
حذر کن ...
حذر کن ...
از گرسنگیم
و از خشمم

*******************

اسامی دفتر اشعار محمود درویش و جوایزی که دریافت کرده بود:

گنجشک‌های بی بال ( 1960)

 برگ‌های زیتون ( 1964)

عاشقی از فلسطین ( 1966)

 تخت بیگانه 1999

**********

 جایزه‌ی ابن سینا

جایزة‌ صلحِ لنین

جایزه لوتس از انجمن نویسندگان افریقا-آسیایی

جایزه‌ی هنر‌های حماسی فرانس

مدالِ آثارِ ادبی و جایزه آزادی فرهنگی از بنیاد لنان

جایزه صلح استالین شوروی سابق

جایزه‌ی ناظم‌ حکمت 

۱۳۹۶ شهریور ۱۰, جمعه

   


بنویس 

من عربم!

یادی از محمود درویش شاعر پرآوازه فلسطین


بیشتر دوستانی که اشعار محمود درویش را خوانده اند، شعر معروف او را بنام [ کارت هویت ] را بیاد دارند. این شعر جاودانه را در پایان متن باهم خواهیم خواند. من که هر زمانی شعری از شاعران پیشرو فلسطین می خوانم بلافاصله بیاد دوست نازنینم شادروان محمد رحیمی می افتم. زنده یاد محمد عاشق سرزمین فلسطین و دلباخته شاعران آن خصوصأ محمود درویش و سمیع القاسم بود. زمزمه کردن بخشی از شعر کارت هویت از سوی زنده یاد محمد رحیمی در خاطرم مانده است:

بالای صفحه اول بنویس!

من از کسی متنفّر نیستم


و بر احدالنّاسی خشم نمی‌گیرم

اما اگر گرسنه شوم

گوشت غاصب غذایم خواهد بود

پس بترسید! از گرسنگی و خشمم

بترسید!


محمود درویش شاعر پرآوازه و نماد واقعی شعر مقاومت فلسطین در سال ۱۹۴۱ در یکی از روستاهای شهر عکا فلسطن زاده شد. سرودن شعر را از زمان دانش آموزی آغاز کرد. اولین دفت شعرش را در ۱۹ سالگی انتشار داد. چهار بعد از دفتر اول دفتر دوم شعرش بنام[ برگهای زیتون ] چاپ کرد. با انتشار این دفتر ادب دوستان فلسطین ناظر تولد شاعری شدند که به حق نماینده واقعی شعر پیشرو و مقاومت سرزمین فلسطین بود.


اشعار محمود درویش حال و هوایی سرزمین اش دارد. شعرهای ساده و بی تکلف که فضای تصویری روشنی در آن موج می زند. جانمایه درونی اشعار او تلاقی پر شور عشق و سیاست است و این مفاهیم  را با حس شاعرانگی بی بدیلی در طرح کرده که تحسین خواننده را به همراه دارد.


در حسرت زادگاهش می سراید:


محمد،

می‌خواهد به  خانه برگردد 

بی  دوچرخه 

بی  پیرهنی نو 

در آرزوی  نیمکت  مدرسه

 و دفتر مشق‌هایش است  

 پدر! مرا به  خانه‌امان ببر  

تا مشق‌هایم را بنویسم 

و آهسته آهسته

 روی ساحل دریا  

و زیر سایه‌های  درختان ‌  نخل 

زندگی  کنم 

این  که چیز زیادی نیست 

این  که چیز زیادی  نیست 


محمود درویش در سالهای طولاتی فعالیت ادبی اش مدتی سر دبیر ماهنامه انجمن آزاد فلسطین بود. او در سال ۱۹۸۷ به عضویت کمیته اجرایی جنبش الفتح در آمد و بعد از ۶ در اعتراض به سیاستهای محافظه کارانه این تشکیلات از آن کناره گیری کرد. تشکیل دولت مستقل فلسطینی از خواسته های محمود درویش بود او با یهودی ستیزی موافق نبود و به فرهنگ و ادب اسرائیل احترام قائل بود.


محمود درویش سالهای زیادی از عمرش را در تبعید گذراند. او ۲۶ سال دور از وطنش فلسطین در شهرهای قاهره، بیروت، تونس و پاریس اقامت داشت. سال ۲۰۰۸ میلادی قلب شاعر و فرزند خلف خلق فلسطین بعد از یک عمل جراحی در بیمارستانی در آمریکا توقف کرد و جنبش و خلق فلسطین یکی از گرانبها ترین  شاعر و مدافعش را از دست داد. یادش  ماندگار باد.



حالا شعر [ کارت شناسایی ] او را باهم می خوانیم:

کارت شناسائی ، شعری از محمود درویش


بنویس!
من عربم
نامی بدون عنوانم!
صبور، در کشوری که مردمش سراپا خشمند
ریشه‌هایم قبل از اینکه زمان متولد شود
متولد شدند
قبل از این که تاریخ آغاز شود
قبل از توّلدِ کاج‌ها و درختانِ زیتون
و قبل از رویش گیاهان

فرزند خانواده‌ای دهقانم
پدرم... اشراف‌زاده نبود
و پدر بزرگم کشاورزی بود بی هیچ امتیاز طبقاتی
بی هیچ شجره‌نامه‌ای
که قبل از قرائتِ کتب
خورشید و سربلندی‌اش را به من آموخت
و خانه‌ام به کوخِِ ناطورانِ دشت شبیه است
ساخته شده از ترکه و ساقه‌های توخالی
آیا از موقعیّت من رضایتِ کامل داری؟
من نامی بدون عنوانم!

بنویس!
من عربم
تو باغستان‌های اجدادی‌ام را ربوده‌ای
و زمینی را که من و فرزندانم
بر آن کِشت می‌کردیم
و جز همین صخره‌های سخت، چیزی برایمان باقی نگذاشتی
و چنان که می‌گویند حکومت همین را هم از ما باز خواهد ستاند

بنابراین!
بالای صفحه اول بنویس!
من از کسی متنفّر نیستم
و بر احدالنّاسی خشم نمی‌گیرم
اما اگر گرسنه شوم
گوشت غاصب غذایم خواهد بود
پس بترسید! از گرسنگی و خشمم
بترسید!
اسامی دفتر اشعار محمود درویش و جوایزی که دریافت کرده بود:

گنجشک‌های بی بال ( 1960)

 برگ‌های زیتون ( 1964)

عاشقی از فلسطین ( 1966) 

 تخت بیگانه 1999


 جایزه‌ی ابن سینا،

جایزة‌ صلحِ لنین ، جایزه لوتس از انجمن نویسندگان افریقا-آسیایی،

جایزه‌ی هنر‌های حماسی فرانس و 

مدالِ آثارِ ادبی و جایزه آزادی فرهنگی از بنیاد لنان 

جایزه صلح استالین شوروی سابق را به خود اختصاص داده است. 

جایزه‌ی ناظم‌ حکمت به او تعلق گرفته است.


۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

  [  حکایت بر دار کردن او و خطابه ای که خوانده نشد!!]



تا زمانی که شیادان و ابلهان هستند، دین هم خواهد بود.

                                                                    ( ولتر - فیلسوف فرانسوی  ۱۶۹۴- ۱۷۷۸ )


آن چاشتگاه  قرار بود او را به فرمان خلیفه بر دارکنند. خلیفه هم در جایگاه خاص اش نشسته بود تا نظاره گر بر دار شدن یکی از مخالفین  جسورش باشد.  علاوه بر خیل گزمگان، میرغضبان، محتسبان و تفنگچیان خلیفه عده  قلیلی مردم وهم زده  و چشم به آسمان  دوخته  هم در سایه دیوار نشسته و شاهد فاجعه فجیعی بودند که در شرف وقوع بود.

گزمگان خلیفه محکوم را به بالای سکویی بردند که دار بر آن تعبیه شده بود. محکوم با اشاره  دست  یکی از گزمگان را خواست  و چیزی به اوگفت.  گویا  محکوم از گزمه  خواسته بود از سوی او از خلیفه  اجازه بگیرد که او قبل از به دار آویختن  خطابه ای بخواند .

گزمه بلافاصله به نشیمنگاه خلیفه وارد شد و در گوش او چیزی گفت وسرآسیمه به سوی محکوم آمد و به او گفت که خلیفه رخصت   نفرموده است. میرغضبان خلیفه دست به کار شدند و محکوم را در یک چشم بهم زدنی آونگ چوبه داری کردند که در آن چاشتگاه  در میدانچه شهر بر پا شده بود.

به دستور اکید خلیفه جسد محکوم سه روز بر بالای دار بماند  تا عبرت آموز مخالفین و معاندین گردد.  پس از  سه روز که میرغضبان خلیفه جسد محکوم را از دار پایین کشیدند مفتشان خطابه ای درجیب جبه محکوم یافتند.  خطابه این گونه آغاز شده بود:

روی سخنم با  فوج میرغضبان، داروغه ها و مفتشان نیست که به دستور خلیفه خود کمر به نابودی من بسته اند، مورد خطابم مردمان  نادان و فریب خورده ای که در چنبره دروغ، مکر و کید خلیفه گرفتارآمده اند هم نیست که اینک به نظاره به دارآویختنم نشسته اند بلکه خطابم به خلیفه جبار و شقاوت پیشه ای است که سالهاست این دارالخلافه پراز شناعت و تزویر را رهبری می کند.

گرچه  وقوف دارم که غده چرکین و پر تعفن خودکامگی، توهم و دشمن هراسی در تمام زوایای ذهن معیوب ات ریشه دوانده و هیچ ابایی از کشتن من و امثال من به دل راه نمی دهی اما در آخرین دقایق حیاتم می خواهم پرسشی از تو بکنم و با تو سخنی چند بگویم.

پرسش ام این است.

آیا ویران شدن حکومت تو در اثر حقیقت بهتر از نجات یافتن آن در اثر بیدادگری و دروغ نیست؟

در این سالهای پر شقاوت هزاران نفر از فرزانگان این آب و خاک که بسان من در مقابل مطلق العنانی، خشونت ورزی و آزادی ستیزی تو ایستادند بی وقفه بر دار کردی و مزورانه در بوق و کرنای جهالت دمیدی که حفظ حکومت اسلامی بر سایر امور ارجع است. چنان به دام تفرعن و خودپسندی افتادی که حقیقت، خردورزی و عدالتخواهی را به مسلخ کشاندی تا شاید بتوانی چند صباحی عوامفریبانه حاکمیتی را رهبری کنی که بارقه ای جز کشتار، بیعدالتی و تبعیض برای مردم به ستوه آمده به ارمغان نیآورده است.

من و یاران پر مهرم که قبل ازاین به دار جنایت تو آویخته شده اند به درستی می دانیم که تواز نیروی خیالی و فرابشری فرمان می بری که در کتابش دستور به نابودی مخالفان و منکران داده و طبق اذن او  تو در نابودی این معاندان می توانی دروغ بگویی، مکر و فریب به کار ببری، اموال و سرزمین  مخالفان را غارت کنی و مردان آنها را بکشی و زنان و دختران و پسرانشان را به کنیزی و غلامی بگیری و به زنان و دختران اسیر آنان بدون رضایت آنان تجاوز کنی همان گونه عمل شنیعی که پاسداران و مزدوران تو در زندانهای با وضو و بی وضو به آن مبادرت می  ورزند و برای  خودشان شهوت و بهشت و برای دختران و زنان اسیرو نگون بخت روسیاهی و دوزخ می خرند.

 تو برای رضای مالک یوم و دین بر اجرای تعالیم خوفناکی گردن نهاده اید که ترا مجاز می کند  همه مخالفین را از دم تیغ بگذرانی و بسان حجاج بن یوسف ثقفی حاکم حجاز همه آنان رابه حبس محکوم کنی و نانی ازآرد و خاکستر به آنان بخورانی.

اما حرف گذشتگان را بیاد بیاور که گفته اند: دنیا می گذراست همچنان که دجله می گذرد وبسیارخلیفگان بگذرند چنان که حجاج بن یوسف گذشت.  به راستی آنچه انسان را به نیکی، تواضع و بهروزی هدایت می کند بی اندک شبهه ای تصدیق حقیقت و خردروزی و ترک موهومات، جهالت و شقاوت ورزی است.

در روزهای پر هول و هراسی که در این دارالخلافه می گذرد به قاعده اثبات نموده ای که هیچگونه خویشاوندی با  عقلانیت، انسانگرایی، عدالت پروری و سعادت مردم نداری وآنچه بر زبان می رانی فاقد پشتوانه تعقل وخردگرایی است و چیزی جز ملغمه ی از اوهام و خیالات واهی نیست که در ذهن بیمارگونه ات بیتوته کرده است.

من که تا لحظاتی دیگر به فرمان تو به دست میرغضبانت کشته خواهم شد اما این را به خاطر داشته باش که حقیقت و خرد چنان سترگ و ژرف است که با صلابت کوه وارش جور، جنایت، آلودگی و رشتخویی ترا از عمق این منجلاب متعفن به سطح خواهد آورد و به فرزانگان، آرمانخواهان و مردمان هوشیار صلا در خواهد داد تا به نابودی خلیفه گری تو بکوشند.


۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه


بررسی اجمالی تعارض بین معرفت دینی و معرفت علمی

شریعت سازان یعنی متکلمان، فقیهان و مفسران، معرفت دینی را آنچه می دانند که از متون دینی( قرآن ) و سنت مستفاد شده باشد و  امروزه به ماحصل دستاوردهای علمی و تجربه اندوزی دانشمندان همچون جهان شناسی علمی و فلسفی( طبیعت شناسی و انسان شناسی ) و دانشهای تجربی مدرن، معرفت علمی اطلاق می شود.

تعارضی که می خواهم بطور اجمالی به آن اشاره و بین این دو دسته معرفت بشری ظهور می کند دقیقأ بر می گردد به اینکه ما در قرآن یعنی به تعبیر عده ای از علمای اسلام کلام خدا قائل به وجود تناقض باشیم. حال موضوع را با بیانی ساده تر پی می گیریم.
مسلمانان بر این اعتقادند که آنچه به محمد نازل شده و حدود ۲۰-۳۰ بعد از وفات او مدون گردید و به صورت قرآن فعلی در آمد کلام خداست و هیچگونه خطا و ناراستی در آن وجود ندارد. به دنبال پیشرفتهای علمی عظیمی که در طی چند قرن گذشته در عرصه های مختلف شاهد بوده ایم بسیاری از علمای مسلمان و غیر مسلمان متوجه تناقضات فاحش بسیاری درمتن قرآن با قوانین و نظریات علمی شده اند. این تناقضات همان مؤلفه های است که مارا به وجود تعارض بین معرفت دینی و معرفت علمی رهنمون می کند.

دوستانی که با موضوعات کلامی و تفاسیر مختلف از متون قرآن آشنایی دارند به صحت ادعای من بهتر پی می برند. ما در ادامه و پایان متن پاره ای ازاین تناقضات مسلم که موجب این تعارضات گردیده خواهیم آورد ولی قبل از آن به مورد دیگری که در همین ارتباط مطرح است اشاره می کنیم.

در ابتدا گفتیم که تعارضات که مد نظر ماست بر می گردد به همین تناقضات که در قرآن وجود دارد ولی از سویی به فرد مسلمان از کودکی قبل از آنکه قرآن بخواند و اسلام و قرآن را بشناسد تلقین کرده اند که هر چه در قرآن آمده آیه منزل است و از وی خداست و درست و نمی تواند خطا و نادرست باشد و خوب این فرد از همان اوان کودکی قبول کرده و با همین اعتقادات متعصبانه بزرگ شده تا حال که بعنوان یک انسان بالغ با بسیاری از حقایقو مسلماتی که به اثبات رسیده مخالفت می کند و در مرداب تعصب ورزی دست و پا می زند.

عده ای از علمای اسلام شامل متکلمان و مفسران و عده ای از شیادانی به ظاهر فیلسوف و اسلام شناس از قبیل عبدالکریم سروش تمهیداتی برای خلاصی از گرداب پر تلاطم به کار برده اند که بطور گذرا اشاره می کنیم. این دسته از اسلام شناسان که خود نواندیش و علم گرا می دانند پیشنهاد می کنند که برای رفع این تعارض مشکل آفرین و ایمان بر باد ده بهتر که معرفت دینی را عصری بدانیم( خاطرتان باشد که معرفت دینی از قرآن منبعث می شود ) و به مسلمانان ناباور این گونه القاء کنیم که معرفت و دانش آن عصر( ۱۴۰۰ سال قبل ) درهمین حد بود و خدا و رسولش با زبان علم و فهم مردم صحبت کرده اند.

سروش در کتابش [ قبض وبسط تئوری شریعت ] می گوید: باید امروزه معرفت شناسی کهن یعنی دینی جایش را به معرفت شناسی جدید یعنی معرفت علمی و بشری بدهد. از سویی در چند صفحه قبل در کتابش می گوید: اگر فردی در متن قرآن به تناقضی بر خورد کرد به خود به قبولاند که در فهم و درک طلب خودش خطا و اشتباه می کند و نه خدا( گویا شیادبازی حد و اندازه ای ندارد ).


داروی شفا بخش اسلام شناسان امروزی هم در بهبودی حال ناخوش در شرف موت معرفت دینی مؤثر نمی گردد چرا که اگر قرار باشد ما معرفت کهن یعنی معرفت دینی را با معرفت علمی تعویض کنیم پس اذعان ی کنیم که بسیاری از معارفی که به ظاهر جنبه علمی است نادرست و فاقد پشتوانه علمی است و به خطا و سهو بودن آیات قرآن صحه می گذاریم یعنی به نحوی به آن دسته از نو اندیشان دینی و یا معارضان اسلام ثبات می کنیم که قرآن کلام محمد است و نه خدا.