۱۳۹۶ تیر ۲۱, چهارشنبه


ناظم حکمت پایه گذار ادبیات نوین ترکیه

 همان گونه که نیما را در میهنمان پدر شعر مدرن و امروز می دانیم، ناظم حکمت را هم بسیاری پایه گذار ادبیات نوین ترکیه می دانند. شعرهای حکمت نماد واقعی زندگی او و درد و رنج مردمانش و بازگو کننده شقاوت و حکومت پلیسی است که در جامعه اش جریان داشته است.

اواولین اشعارش را در زمانیکه کم سن و سال بود سرود. در جوانی روحیه ای مبارزه جو و آزادیخواهانه داشت. به مبارزه  و فعالیت سیاسی دست یازید. در زمان حاکمیت آتا تورک ( مصطفی کمال پاشا ) دستگیر شد و ۱۳ سال از بهترین سالهای زندگی اش را در زندانهای ترکیه گذرانید.

ناظم حکمت در اثر ممنوعیت چاپ کتابهایش در ترکیه آنها را با نام مستعار اورخان سلیم منتشر می کرد. در این سالها او یکی از پر خواننده ترین شاعران ترکیه بود. او پس از دستگیری از زندان فرار کرد و به روسیه گریخت. در روسیه وارد دانشگاه ملل شرق مسکو شد و در رشته علوم سیاسی تحصیل کرد.

حکمت در سال ۱۹۲۵ به کشورش بر گشت و اشعارش را در مجله روشنفکران که خود یکی از اعضای هیئت تحریریه آن بود به چاپ رساند. در بخشی از یکی از اشعارش در مورد زندانش می گوید:

« در زندان‌ها نور آزاديم بود
در تبعيد قاتق نانم
در هرشبي كه پايان مي‌يافت و درهر روزي كه آغاز مي‌شد:
رؤياي بزرگ نجات وطنم».

معروف است که آنتوان چخوف نمایشنامه نویس نامدار دار شوروی بسان آواز بلبل به همین سادگی نمایشنامه می نوشت، اغراق نکرده ایم اگر بگوییم حکمت هم به گونه چخوف راحت، ساده و روان شعر می سرود که گاه بسیاری متحیر می شدند.

زندگی ناظم حکمت از دوران جوانی تا پایان عمر توأم با مبارزه جویی، دستگیری، فرارو جدایی از همسر و فرزندانش بود. او برای هنر و به جد برای شعر تعهد پربهای قائل بود در شعری در این پیوند می سراید:

«برادرانم
شعرهاي ما بايد بتواند به گاو لاغر  و نحيف بسته شود
و زمين را شخم كند
بايد بتواند در شاليزارها
تا زانو در باتلاق فرو رود
با بتواند همه چيز را بپرسد
بايد بتواند بر سر راه‌ها بايستد
مانند سنگ‌هاي كيلومتر‌شمار، شعرهاي ما
بايد بتواند دشمن‌ را كه نزديك ‌مي‌‌شود، پيش از همه ببينند
بايد بتواند در جنگل بر تام تام‌ها بكوبد
تا آن زمان كه درجهان يك سرزمين اسير و يك انسان اسير باقي نماند
و در آسمان يك ابر اتمي،
و شعرهاي ما بايد بتواند هر آنچه دارد از جان و مال و فكر و انديشه
در راه آزادي بزرگ بدهد.»

ناظم حکمت چندین بار دستگیر و زندانی شد. یکبار پس از دستگیری در دادگاه به اعدام محکوم شد که با فشار و دادخواهی نویسندگان و هنرمندان بزرگی همچون ژان پل سارتر، لویی آراگون، پیکاسو و پابلونرودا در محکومیت او تجدید نظر بعمل آمد و به ۱۵ سال زندان و ممنوع القلم بودن محکوم شد.

حکمت در سال ۱۹۰۲ بدنیا آمد و در سال ۱۹۶۳ در مسکو دور از همسر، فرزندان و کشورش با قلبی مملو از درد و رنج تهیدستان چشم از جهان فرو بست. در پایان یکی از معروفترین شعر های ناظم حکمت را با هم می خوانیم:

   ( من خائن به وطن هستم )

اگر وطن، از گرسنگی تلف شدن در طول جاده هاست،
اگر وطن،مثل سگ از سرما لرزیدن و ازتب به خود پیچیدن است،
اگر وطن، نوشیدن خون سرخ ما در کارخانه های شماست ،
اگر وطن پنجه های اربابهایتان است،
اگر وطن، حکومت نظامی است،
اگر وطن، باتوم پلیس است،
اگر وطن، رها نشدن از عفونت و گندیدگی شماست،
من خائن به وطن هستم
************************************
 آثار ناظم حکمت:

ابر دلباخته،
 برادر زندگی زیباست، 
خون سخن نمی‌گوید، 
شمشیر داموکلس، 
طغیان زنان، 
رمان رمانتیک‌ها، 
فریاد وطن،
 شهری که صدایش را از کف داده‌است،
 جمجمه،
 خانه آن مرحوم،
 خون خاموشی می‌گیرد،
 نام گم کرده،
 حماسه شیخ بدرالدین، 
چشم اندازهای انسانی کشور من،
 تبعید چه حرفه دشواری است،
 از یاد رفته، 
تصویرها، شیخ بدرالدین پسر قاضی،
 سیماونا،
 چشم اندازهای آدمی،
 شیرین و فرهاد صباحت،
 مهمنه بانو و آب سرچشمه کوه بیستون،
 یوسف و زلیخا،
 حیله، 
آیا ایوانوویچ وجود داشته‌است،
 گاو،
 ایستگاه، 
تارتوف،
 چرا بنرچی خودکشی کرد، 
چهره‌ها تلگرافی که در شب رسید، 
نامه‌ها به تارانتا بابو، 
شهر بی نام،
 پاریس گل من،
 آدم فراموش شده، 
فرهاد و شیرین و عوضی...


۱۳۹۶ تیر ۲۰, سه‌شنبه

اسلام رحمانی  محسن کدیور

نتیجه
اکنون می توان اسلام رحمانی را بر اساس مؤلفه هایش تعریف کرد. اسلام رحمانی برداشتی از اسلام است که در آن مؤلفه های ده گانه ذیل شاکله اصلی آنرا تشکیل می دهد: رضایت خداوند، عدالت، عقلانیت، رحمت،اخلاق، کرامت و حقوق انسان، آزادی و اختیار، علم و کارشناسی، دموکراسی و سکولاریسم عینی. ارائه این ده مؤلفه شناخت اسلام رحمانی را دقیق تر و قبول یا رد آنرا روان تر می سازد.



اسلام رحمانی در مقابل اسلام فاشیستی، اسلام طالبانی، اسلام اموی، اسلام سیاه و اسلام متحجرانه است. در این قرائت از اسلام چیزی از تعالیم اسلامی حذف نمی شود، تنها برخی از احکام و شعائر که در خارج از زمینه خود و مجزا از شرائط زمانی مکانی عصر نزول درک شده اند و در نتیجه ی این سوء فهم از جوهره رحمانی خود فاصله گرفته اند تصحیح می شوند و برخی احکام عقلائی که ناسازگار با تعالیم اسلامی نیستند، مورد پذیرش قرار می گیرند.

متون اسلامی اگر بدون توجه به اهداف دین و روح قرآن و تفکیک محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، مجمل و مبین، عام و خاص، مطلق و مقید مراجعه شوند هر دو قرائت رحمانی و قرائت خشن استبدادی مستنداتی برای خود می یابند. واضح است که بدون دانش کافی برداشتهای خلاف قرآن و ضد اسلامی دور از انتظار نیست. به همین دلیل است که بسیاری از این قرائات ناقص و نادرست زائیده جهل به علوم اسلامی و روش صحیح استنباط از آنهاست. اگر مطالعه عمیق کتاب تکوین یعنی طبیعت بدون اطلاع تخصصی از علوم تجربی ممکن نیست، درک صحیح کتاب هدایت و دین رحمت چگونه بدون دانشهای لازم میسر است؟

اسلام با تسلیم پروردگار بودن آغاز می شود. پیامبر حامل پیام الهی به ماست. “قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّـهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّـهُ” (آل عمران: 31) “بگو اگر خدا را دوست می دارید، از من (پیامبر) پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.” اسلام رحمانی یعنی عمل دقیق و موبمو به ضوابط و معیارها و روش قرآن کریم و سنت نبوی. تمام مولفه های بعدی طریقی برای تحصیل مولفه اول است. رضایت او همه چیز است و غضب او مجمع همه شرور و بدیهاست.

پیروان اسلام رحمانی در کسب رضایت الهی و رعایت قرآن کریم و سنت نبوی – به معنای پیامهای ثابت فرازمانی و فرامکانی – “نُؤمِنُ بِبَعض و نَکفُرُبِبَعض” (به برخی ایمان می آوریم و به برخی کفر می ورزیم) نمی کنند، همه آیات الهی و تعالیم نبوی و اهل بیتش را همانگونه که هستند می پذیرند، ثابتاتش را و متغیراتش را بر سر می نهند. البته با ثابتات معامله موقت و با متغیرات و موقتات معامله ثابت نمی کنند. پیروان اسلام رحمانی اهل تدبر در آیات قرآن و درایت در روایات هستند. اما زمانی که دانستند آیه ای یا روایت معتبری حامل گزاره ای فرازمانی و فرامکانی است در راه تحصیل رضای او پیشقدمند.

دسته دوم از مسلمانان به این تیجه رسیدند که عقل انسانی توان درک فی الجمله عدالت را دارد. ما بدون ایمان به خدا و دین هم عدالت را درک می کنیم. عدالت امری ماقبل دینی است و خداوند رعایت قسط و عدالت را بر خود واجب کرده است. خدا عادل است و می توان از او انتظار کردار عادلانه داشت. او هرگز به ظلم فرمان نمی دهد. به دلیل اهمیت این صفت خداوند قائلان این تلقی “عدلیه” نام گرفتند. معتزله از اهل سنت و شیعه در زمره عدلیه هستند.

اسلام رحمانی در تقسیم فوق در زمره عدلیه است. دادگری و عمل به مقتضای عدالت وظیفه مسلمان است: “اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ” ﴿المائدة: ٨﴾ دادگر باشید، دادگری به تقوی نزدیکتر است. بالاتر از آن اقامه قسط ، قوّام به قسط بودن انتظار الهی از مومنان است. به این معنی که دادگری و بسط و اشاعه آن ممیزه اصلی مومن است. “يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّـهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ” ﴿النساء: ١٣٥﴾ ای مومنان برپادارندگان عدالت و شاهدان خداوند باشید، حتی اگر بر علیه خودتان یا پدر و مادرتان یا خویشاوندانتان باشد. مسلمانی که در مقابل ظلم بی تفاوت است و برای عادلانه شدن مناسبات فردی و اجتماعیش کوشش نمی کند به این دستور الهی بی اعتنائی کرده است. خداوند دوستدار دادگران است “إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ” ﴿الممتحنة: ٨﴾ و از ظالمان بیزار است.

از اهداف نبوت برپائی عدالت است: “لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ” ﴿الحديد: ٢٥﴾ ما پیامبرانمان را با ادله روشن فرستادیم و همراه با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم عدالت را برپا دارند. کتاب خدا و وجدان انسانی بزرگترین مشوقهای آدمی به اقامه عدالت است. این خود مردمند که می باید براساس تعالیم انبیاء الهی عدالت را در جان و جامعه و جهان برپا کنند.

از منظر اسلام رحمانی عدالت ضابطه فهم اسلام است. مجتهدی که در استنباط خود به مقتضای عدالت بی توجه بوده است، فتوایش قابل اعتنا نیست. امر ظالمانه هیچ قداستی ندارد. اگر به یقین خرد جمعی انسانی امری را ظالمانه می داند، و آن امر به دین نسبت داده شده است، این قرینه قطعیه است بر این که در آن مورد در فهم دین خطا رخ داده است. بر همین منوال اگر به یقین خرد جمعی انسانی امری را عادلانه می داند، و جمعی بنام دین با آن مخالفت می کنند، بدون تردید خطا می کنند.
اسلام رحمانی مدافع عدالت اجتماعی است و ظلم را بزرگترین جرم یک نظام سیاسی می داند.اسلام رحمانی عدالت خواه است و سکوت در برابر بیدادگری را مجاز نمی داند.


عقلانیت یا خردمندی از مولفه ای اساسی اسلام رحمانی است. این تلقی از رویکرد “علیکم بدین العجائز” پشتیبانی نمی کند و حق خرد را پاس می دارد. اندیشه بهترین راه خداشناسی و شناخت حقیقت است. قرآن کریم خردمندی را تشویق و خردستیزی را مذمت کرده است. اولوا الالباب عزیزترین مخاطبان الهی اند و در مقابل آنها که نمی اندیشند فروترین مخلوقات محسوب می شوند. “إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّـهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ” ﴿الأنفال: ٢٢﴾ بدترین جنبندگان نزد خداوند ناشنواین گنگ هستند که نمی ندیشند.
پدیده های طبیعی آیات الهی برای آنها که می انیشند معرفی شده اند: “إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللَّـهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴿البقرة: ١٦٤﴾ “براستی در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز و کشتی که در دریا به آنچه به مردم سود می رساند حرکت می کند، و بارانی که از آسمان می بارد و زمین را بعد از موت و بی حاصلیش زنده می کند و بر آن از هر جنبنده ای را پراکنده است، و وزیدن باد و ابر مسخر بین آسمان و زمین آیاتی برای گروهی است که می اندیشند.”
اگر مقتضای خرد و اندیشه در حوزه علوم طبیعی متبع است، بیشک مقتضای خرد و اندیشه در حوزه علوم انسانی نیز بر همین منوال متبع و معتبر خواهد بود. 

از این روایت عمیق این نکات بدست می آید: اول، عقل محبوب ترین مخلوق الهی است. دوم، خداوند عقل مخلوفات محبوبش را کامل کرده است. خرد با محبوب خداوند بودن نسبت مستقیم دارد. سوم، مخاطب اوامر و نواهی الهی عقل است. چهارم، انسان به سبب عقلش مستوجب ثواب و عقاب می شود.

هر آنچه فراچنگ خرد انسانی در آید و عقل آدمی درک کند، پذیرفته است. مراد آن نیست که همه امور توسط عقل انسانی دست یافتنی است. در حوزه عرفان پای استدلالیان چوبین بود. در حوزه دین نیز امور فراتر از خرد انسانی یافت می شود. از منظر اسلام جهان به دو قلمرو غیب و شهادت تقسیم می شود. در قلمرو شهادت یا جهان مشهود و آشکار خرد انسانی فرمانروایی مقتدر است. در قلمرو غیب که بر خرد انسانی مخفی است تنها با اخبار پیامبران یا شهود عارفان واصل می توان دست یافت. قلمرو غیب از قبیل جزئیات آخرت خرد گریز است. و ادعای معقولیت در چنین حوزه ای نامعقول است.

اما اسلام رحمانی بر این باور است که هیچ گزاره خرد ستیزی نمی تواند معتبر تلقی شود. خرد ستیز یعنی آنچه عقل نوع انسانی به بطلانش حکم می کند و آنرا باطل اعلام می کند. امر نامعقول نمی تواند توسط دین تاسیس یا امضا شود. اگر کسی امری خرد ستیز را به دین و شرع نسبت می دهد، در فهم و استنباط خود خطا کرده است. اسلام رحمانی امور دینی را از دو حال خارج نمی داند: خردپذیر و خرد گریز. تعالیم اسلامی یا معقولند یا فراتر از طور عقل اما هرگز ضدعقل نیستند. توجیه عقلانی بخش خردپذیر تعالیم اسلامی مهمترین رسالت عالمان دینی است. 

رجوع غیرمتخصص به متخصص که امری عقلائی است، هرگز مجوز نفی تحقیق و بی نیازی از توجیه عقلانی گزاره های دینی در حوزه احکام عملی فرعی نیست. حوزه اعتقادات بدون تحقیق دست یافتنی نیست. این توصیه سرآمد حکیمان مسلمان ابن سینا در سفارشهای انتهای اشاراتش یادکردنی است بی دلیل چیزی نپذیر و بی دلیل چیزی را رد نکن. این ساده ترین مرحله عقلانیت است. درباره عقلانیت دیدگاههای متفاوتی قابل عرضه است. اسلام رحمانی با پذیرش اصل عقلانیت عرصه را برای پذیرش موجه ترین، سازگارترین و کارآمدترین نظریه های عقلانیت باز می داند. بحث جزئی درباره نظریه های مختلف عقلانیت مجال و مقال دیگری می طلبد.

در اسلام رحمانی، اخلاق برجستگی ویژه ای دارد. اسلام رحمانی قرائتی اخلاق از تعالیم اسلامی است. خدای اسلام خدائی اخلاقی است، به شرّ فرمان نمی دهد، سراسر افعالش خیر است. فعل غیر اخلاقی را نمی توان به خداوند نسبت داد. اعتقادات اسلامی یا شریعت اسلامی نمی تواند حاوی گزاره های غیراخلاقی باشد. اگر در مجموعه استنباطات عالمان مسلمان اخلاق از ضوابط اجتهاد نباشد، نتیجه این فرآیند را نمی توان لزوما اسلامی ارزیابی کرد. به عبارت ساده تر امر غیراخلاقی نمی تواند اسلامی و الهی باشد.
اخلاق همانند عدالت و عقلانیت امری فرادینی است. اسلام را از آنرو انتخاب کرده ایم که با ضوابط اخلاقی سازگار است. خدائی که راستگوترین راستگویان است “و من اصدق من الله قیلا” (النساء 122) یا “و من اصدق من الله حدیثا” (النساء 87) و صداقت معیار بیان اوست، پیامبری که شاخص ترین صفتش امانتداری اوست: محمد امین، و و آنگاه خداوند توصیفش می کند از اخلاقش می گوید: وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ﴿القلم: ٤﴾ “و تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری.” و آنگاه که محمد (ص) هدف از رسالتش را تشریح می کند، باز اخلاق در صدر است: “بُعِثتُ لِأُتَمِمَ مَکارمَ الأخلاقِ”. مبعوث شدم تا نیکوئی های اخلاق را تمام کنم. پیامبر آمده است تا جامعه اخلاقی بنا کند. آنکه به خداوند فعل غیراخلاقی نسبت می دهد، یا بنام شریعت فتوای غیراخلاقی صادر می کند، بر خطاست. حیله شرعی پذیرفتنی نیست. 

در اسلام رحمانی هدف وسیله را توجیه نمی کند. “ما خير خير لا ينال إلاّ بشرّ”(نهج البلاغه، نامه 31) “خیر خیر نیست اگر جز به شر بدست نیاید.” از راه غیراخلاقی و حرام و نامشروع نمی توان به هدف متعالی و مشروع و مقدس دست یافت. با شیوه های جهنمی و شیطانی نمی توان بهشت و خدای رحمان را اراده کرد. حکومتی که استبداد و ظلم و خفقان را پیشه کرده مجاز نیست نامش را اسلامی بگذارد.

یکی از موازین اسلام رحمانی قاعده طلائی اخلاق است. آنچه را برای خودت می خواهی برای دیگران هم بخواه و آنچه برای خودن نمی پسندی بر دیگران هم نپسند. این قاعده اختصاصی به اسلام ندارد، در دیگر ادیان هم یافت می شود. 

انسان شناسی اسلام رحمانی مبتنی بر کرامت نوع بشر است. این نگرش بنیادی به انسان ریشه در عمیق ترین منابع قرآنی دارد، به عنوان نمونه به سه مورد آن اجمالا اشاره می شود: اول، وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا ﴿الإسراء: ٧٠﴾ “ما آدمیان را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا حمل کردیم، و از انواع روزیهای پاکیزه ایشان را روزی دادیم، و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردیم برتری بخشیدیم”. کرامت انسان به عقل و قدرت اختیار اوست. خداوند به دلیل این خصیصه نوع انسان (و نه فقط مؤمنان) را تکریم کرده است، چرا که نوع بشر از این نعمتهای خداداد برخوردار است.
از مهمترین مولفه های اسلام رحمانی پاسداشت آزادی و اختیار انسان است. از این منظر راز کرامت انسان در اختیار اوست و اختیار بدون آزادی مقدور نیست. ارزش ایمان در انتخاب آزادانه آن است. این آزادی در انتخاب ابتدائی و یک بار برای همیشه نیست، استمراری و دائمی است. مفاد این آیه شریفه قاعده است: “لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ” ﴿البقرة: ٢٥٦﴾ “در دین اکراه نیست، راه درست از راه انحرافی مشخص شده است”. قاعده آزادی ایمان و تدین، قاعده ممنوعیت اکراه و فشار و زور در حوزه دین و ایمان. این آیه از محکمات و غرر آیات قرآنی است و متشابهات را با ارجاع به آن باید فهمید. 

اسلام به متانت و صحت پیام خود اطمینان دارد، مردم در انتخاب آن آزادند، و نتیجه انتخاب خود را در سرای دیگر مشاهده خواهند کرد. :وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ” ﴿الكهف: ٢٩﴾ “بگو حق از جانب پروردگارتان (نازل شده) است، هر که می خواهد ایمان بیاورد، و هر که می خواهد کافر شود”. اگر ایمان و کفر در این دنیا آزاد است، سلب یا محدود کردن این آزادی تحت هر عنوانی ناصواب ومردود است. برپائی بساط استبداد و فاشیزم بنام اسلام، مردم را با زنجیر به بهشت بردن، محدود کردن آزادی مردم با وضع قوانین به ظاهر شرعی جفا به آئین آزادی قرآنی است. 

اسلام رحمانی بر این باور است که امور مردم می باید با مشورت با خود مردم اداره شود. “وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ”﴿آل عمران: ١٥٩﴾ “با ایشان (مردم) در کارها(یشان) مشورت کن.” الامر مورد بحث آیه مسائل حوزه عمومی است که توسط خداوند حکما یا موضوعا در آن تشریعی صورت نگرفته است. پیامبر موظف نبوده است در امور عبادی یا دیگر احکام شرعی با مردم مشورت کند. اما شرعا موظف بوده در جزئیات احکام شرعی عمومی از قبیل جهاد یا احکام غیر شرعی از قبیل شکل و صورت و شیوه اداره جامعه با مردم مشورت کند. قرآن کریم مشورت را از جمله صفات مؤمنان برشمرده است: “وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ” ﴿الشورى: ٣٨﴾ “امور فیمابین مؤمنان بر اساس شورا است”. شوری مراجعه به نظر افراد ذوی الحقوق و ترتیب اثر دادن به آن است. 

دموکراسی کم خطاترین شیوه زمامداری است. دموکراسی نزدیکترین شیوه زمامداری به ارزشهای اسلامی است. از این منظر قیدی به دموکراسی نمی خورد تا از مردمسالاری دینی یا دموکراسی اسلامی سخنی به میان آید. اسلام رحمانی در حوزه عمومی دموکراتیک است. بر این باور نیستم که دموکراسی از متون اسلامی استخراج می شود، بلکه معتقدم می توان از تعالیم اسلامی قرائتی دموکراتیک داشت. می توان عمیقا مسلمان و در عین حال دموکرات بود. می توان را رعایت تمامی ضوابط دینی رأی و رضایت مردم را پاس داشت. اسلام رحمانی دموکراسی را بهترین شیوه اداره جامعه می داند.


از منظر اسلام رحمانی حکومتها و دولتها حق دخالت در نهادهای دینی از قبیل مرجعیت تقلید، حوزه های علمیه، مساجد، مراکز آموزش و تبلیغ دینی و مراکز امور خیریه دینی را ندارد. اسلام رحمانی در تقابل با دین دولتی است و با دولتی شدن روحانیت، مسجد، مدارس علوم دینی و مرجعیت بشدت مخالف است. بنابراین استقلال نهادهای دینی از نهاد سیاست یعنی دولت از ارکان اسلام رحمانی است.
آیا دولت نیز از نهاد دین مستقل است؟ در تمایز کارکرد این دو نهاد تردیدی نیست. کارکرد مسجد و حوزه و مرجعیت و عالمان اسلام با کارکرد دولت متفاوت است. مسلمانان، شیعیان و فقیهان هیچ امتیاز یا حق ویژه ای در حوزه عمومی ندارند. آنان مساوی با دیگر شهروندان مجازند در حوزه عمومی نقشی به عهده گیرند.
قوانین کشور توسط نمایندگان مردم وضع می شود، تفسیر می شود و تغییر می کند. قانون می تواند متخذ از احکام شرع یا غیر آن باشد. تا زمانی که اکثریت شهروندان از قانونی دفاع می کنند، می ماند، و هر زمان اراده کردند، آنرا تغییر می دهند. هیچ قوه قاهره ای بالاتر از افکار عمومی به رسمیت شناخته نمی شود تا با زور مانع از تقنین براساس اراده ملی شود. 

اسلام رحمانی سکولاریسم ذهنی (آنگونه زندگی کن که خدا مرده است یا نیست) یا الحاد را مردود می داند و معتقد است خدا معنای زندگی است. بر عکس آنگونه زندگی می کنیم که جهان آکنده از خدا و ایمان به اوست. 
اسلام رحمانی اسلام را امری خصوصی نمی داند، بلکه اسلام تعالیم متعددی در حوزه عمومی دارد. خصوصی سازی اسلام قلب اسلام است. با خصوصی سازی اسلام ستم ستیزی اجتماعی- سیاسی آن مرتفع می شود. با پروژه خصوصی سازی اسلام شیوه حکومت محمدی، اخلاق سیاسی علوی و قیام حسینی منتفی می شود.
اسلام رحمانی دین زدائی از سیاست را نه ممکن می داند نه مطلوب. ممکن نمی داند چرا که در همه جوامعی که نهاد دین در آنها پرقدرت است، ارزشهای دینی خودبخود در احکام و تصمیمات سیاسی تاثیر می گذارند. میزان نفوذ دین در حکوتهای سکولار آمریکا قابل مثال است. مطلوب نمی داند چرا که این تأثیر در میان مسلمانان بسیار مثبت بوده و مانع تجاوز و استیلای خارجی و استبداد داخلی بوده و هست. انتقادهای مؤثر فقیه عالیقدر مرحوم آیت الله منتظری از منظر دینی قابل ذکر است. 

اسلام رحمانی به استقلال دولت از دین یا استقلال سیاست از دین قائل نیست، بلکه به استقلال نهاد دین از نهاد سیاست یعنی دولت و استقلال دولت از نهاد دین قائل است. بر این اساس دینداران از جمله مسلمانان با حفظ هویت دینیشان مجازند علاوه بر حوزه خصوصی، در جامعه مدنی فعالیت کنند، حزب سیاسی تأسیس کنند، و در صورت برخورداری از رأی اکثریت دولت تشکیل دهند، همچنانکه دین ناباوران هم محقّند در تمامی این عرصه ها آزادانه فعالیت کنند. بر این اساس نظام سیاسی می باید تاب پذیرش فعالیت هر دو گروه را داشته باشد، یعنی نسبت به دین باوری و دین ناباوری لابشرط باشد.
اسلام رحمانی لائیسیته مدل فرانسوی – که به دین داران در حوزه عمومی اجازه استفاده از ظواهر دینیشان را نمی دهد – غیرعادلانه می داند. نوعی سکولاریسم عینی معتدل – نزدیک به تجربه آمریکا- امری قابل دفاع است و اسلام رحمانی با چنین سکولاریسمی مشکلی ندارد.





۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

معتزله

مخلوق بودن قرآن[ویرایش]

یکی از بحث‌ برانگیزترین موضوعاتی که در قرون اولیه اسلام در میان علما پیش آمد و اختلافات زیادی را سبب شدموضوع مخلوق یا غیرمخلوق بودن قرآن بود. بسیاری از علما معتقد بودند که قرآن در زمان پیامبر خلق نشده بلکه ذات آن ازلی بوده و همواره وجود داشته است.[۴] اما معتزله که تاکید زیادی بر روی اصل توحید داشتند، چنین برداشتی از ذات قرآن را مغایر با توحید می‌دانستند.زیرا از دید آنان، اعتقاد به اینکه قرآن حادث نشده و از قدیم بوده ایجاب می‌کرد که در این صورت قرآن جزئی از ذات پروردگار باشد که چنین امری از دید معتزله شرک بود و حداقل مغایر با اصل توحید و ذات خداوند.

مسئله جبر و اختیار[ویرایش]

در خصوص مسئله جبر و اختیار که بحث ها و مجادلات زیادی را میان مسلمانان بوجود آورده بود، معتزله قایل به آزادی و اختیار عمل انسان بودند.البته بحث جبر و اختیار قبل از معتزله بوجود آمده بود و گروههایی همچون قدریه و جبریه که اولی قایل به اختیار و دومی گرایش به جبر داشت نیز بوجود آمده بودند. اما تمایل معتزله به اختیار باعث استحکام و متحول شدن این گرایش گردید چه ، آنان در دفاع از اندیشه‌ی اختیار از مبانی فلسفی و منطق کلامی بهره می‌بردند. بنابراین اگرچه آنان وارثین قدریه بودند اما در پرورش استدلال و مبانی تفکراتشان به مراتب فراتر از قدریه رفتند. آنان معتقد بودند که اگر انسان در انجام اعمالش دارای اختیار نباشد و مرتکب گناهی شود و سپس به واسطه‌ی ارتکاب آن گناه خداوند به او کیفر دهد، چنین امری با اصل عدل و عادل بودن خداوند مغایرت پیدا می‌کند، زیرا خداوند بنده اش را بواسطه‌ٔ عملی کیفر داده است که خود آن را می‌خواسته و اراده کرده است. بنابراین لازم است که درجه‌ای از آزادی و انتخاب برای انسان قایل شویم به گونه‌ای که اعمال او را در نهایت ناشی از اراده و اختیار خود او بدانیم.

مُعتَزِلَه، عنوان گروهی از متکلمان مسلمانِ اهل سنّت است که به اصالت عقل در برابر نقل، شهرت دارند. معتزله معتقد بودند که عقل نظری باید بر آنچه از طریق وحی به دست ما می‌رسد، حاکم باشد. این اصل، ثمراتی در کلّیت نظام فکری و عقاید دینی آنان به همراه داشت و برداشتی ویژه از توحید و عدل الهی به آنان بخشید و بدین رو، به تاویل آن دسته از متون دینی که به ظاهر، با عقل ناسازگار بودند، پرداختند. برای مثال، رؤیت الهی را که در برخی متون به آن تصریح شده انکار کردند و آن را به تاویل بردند؛ زیرا به لحاظ عقلی، رؤیت بدون مکان و جهت ممکن نیست و چون خداوند از مکان و جهت منزه است، رؤیت او در این جهان و در آخرت ممکن نیست. برخی عقاید معتزله با آرای مورد اتفاق اهل سنت تضاد آشکار داشتند.

عصر طلایی معتزله فاصله سال‌های ۱۹۸ تا ۲۳۲ قمری بود. معتزلیان در عصر امویان و عباسیان به حیات اجتماعی خود ادامه دادند اما در دوران خلافت هارون الرشید و فرزندش مامون به اوج قدرت اجتماعی و سیاسی خود رسیدند. مامون از جریان عقل‌گرایی و معتزله حمایت کرد و این حمایت تا زمان خلاف متوکل عباسی ادامه داشت.

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

انقلاب به زبان ساده

اگرگروه کوچکی باشبم و در زیر زمین نشسته و از انقلاب صحبت کنیم، نیازی نیست که چندان نگران باشیم، چرا که با خیال و رویا سر و کار داریم. اگر در مورد دگرگونی جامعه جدی هستیم، باید با جدیت به دموکراسی بپردازیم، به همراه مردم به ساختن فرهنگ دموکراتیک و به پیش بردن دگرگونی جدی. نمی توانیم با نقشه کشیدن دور از چشم مردم جامعه را به نفع مردم دگرگون کنیم.


                                                                                  ( یکی از رهبران انقلابی سوئد )


آنچه در ابتدا لازم به یادآوری است اینکه  مقوله انقلاب مانند بسیاری از مقولات اجتماعی دیگر مثل دموکراسی و عدالت اجتماعی در بستر اجتماعی خاصی بلحاظ زمانی و مکانی اتفاق می افتد و معنا و مفهوم ویژه ای از آن برداشت می شود.

مقوله انقلاب عمری به فراخنای جهان دارد، از درک و فهم یونانیان همچون ارسطو و افلاطون تا زمان حال و ایده نظریه پردازان انقلاب مثل مارکس، انگلس و گرامشی. منظورمان این است که این مفاهیم همپای رشد و تکامل جامعه بشری دگرگونی پذیرفته تا امروز که آنچه از فهم این مقولات به ذهن ما متبادر می شود تفاوت  ماهوی با درک و فهم گذشتگان از این مقوله اجتماعی دارد.

از انجائیکه قصدمان پرداختن اجمالی و بیان تعریف ساده ای از انقلاب است از کلی گویی پرهیز می کنیم. در پیوند با تعریف واژه انقلاب باید متذکر شویم که ارائه معنی و مفهوم خاص و مطلقی ازآن میسر نیست. آن معنا و مفهومی که  بیشتر علمای علم سیاست و تئوریسینهای  انقلابات به دست داده اند حکایت از آن دارد که انقلاب یک تغییر و دگرگونی ریشه ای و ساختاری است که در جامعه به وقوع می پیوندد.

  زایش این تغییرات ساختاری دقیقأ  بستگی به مناسبات اجتماعی و وجود نیروهای طبقاتی خاصی دارد که امر پیروزی انقلاب را در آن جامعه به سرانجام می رسانند. عوامل بی شماری در وقوع انقلاب تأثیرگذار هستند که می توان آنها را این گونه فرموله کرد.

وجود جنبش مستقل و خودآگاه اکثریت عظیم مردم ، برخوداری از یک اپوزیسیون(حزب یا دسته مخالف ) یعنی وجود حزب و ساختار تشکیلاتی منسجم و قدرتمند که توانایی بسیج توده ای مردم را داشته باشد. تعیین کننده ترین عامل در پیروزی هر انقلاب که بسیار حیاتی است و قادر است سازماندهی این کارزار سیاسی یعنی انقلاب را به فرجام سترگ آن رهنمون کند، رهبری انقلابی است.

نقش روشنفکران انقلابی و انقلابیون حرفه ای در رشد و اعتلاء و پیروزی انقلابات و جنبشهای اجتماعی چشمگیرو تعیین کننده است، نمونه این دخالتگری و نقش آفرینی را در جریان جنبش مشروطه خواهی و انقلاب ۵۷ در میهنمان شاهد بوده ایم. پس از شرح کوتاهی در خصوص انقلاب به نظر می رسد بهتر است از ذهنیات فاصله بگیریم و ملموس تر بحث را به پیش ببریم.

بی تردید یکی از مبرمترین پارامترها در ارتباط با وقوع و پیروزی انقلاب و جنبشهای اجتماعی در هر جامعه ای وجود جنبش دموکراسی طلبی و تلاشهای اجتماعی در پیوند با گسترش کانونهای دموکراسی خواهی در جامعه است. هدفمان از گسترش و اعتلاء  دموکراسی خواهی در میهنمان آن است که می بایست به آموزش و آگاه نمودن اقشار و طبقات انقلابی و رشد و پیشرفت جنبشهای دموکراسی طلب و آزادیخواه همچون جنبشهای روشنفکری، دانشجویی و زنان همت گمارد و به آنان یاری رساند.

نقل قولی که در ابتدا متن آورده ام بازتاب دهنده قصد و غرض من از طرح بحث انقلاب است. بیائیم صادقانه به این موضوع بیندیشیم که چرا در این صدسال اخیر که ما در میهن استبداد زده مان چند جنبش اجتماعی و یک انقلاب را از سر گذرانده ایم   هیچکدام از این خیزشهای انقلابی به آزادی و رفاه مردم منجر نشده ست؟


چشم اسفندیار این جنبشهای و انقلاب چه بوده است؟ آیا نه اینکه ما آگاه به خواست خود و درک علمی از پدیده انقلاب و دگرگونی های اجتماعی نبوده ایم. آیا نه اینکه ما با فقدان یک حزب سیاسی قدرتمند و فراگیر مواجه بوده ایم و در پایان آیا نه اینکه با اتخاذ مواضع انفعالی به طولانی و جان سخت شدن استبداد و بیدادگری کمک کرده ایم.


۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه


آيا پيامبر اسلام بي سواد بود ؟

از امام جواد عليه السلام سؤال كردند :
اي فرزند رسول خدا ! چرا به پيامبر اسلام « امي » مي گفتند ؟ حضرت سؤال كرد : " مردم [مخالفين شيعه ] چه مي گويند ؟ گفتند : مردم فكر مي كنند كه آن حضرت به اين خاطر امي ناميده شده بود ؛ چون نمي توانست بنويسد . امام جواد در جواب فرمود :
دروغ مي گويند ! لعن بر آن ها باد . چطور نمي توانستند بنويسند ؛ در حالي كه خداوند در آيات محكم قرآنش مي فرمايد :

او خداي است كه رسولش را در ميان بي سوادان برانگيخت تا براي آن ها آيات خداوند را تلاوت و آن ها را پاكيزه سازد و كتاب و حكمت به آن ها بياموزد .
چطور كسي كه نمي تواند بنوسيد ، مي تواند كتاب را به ديگران بياموزد ؟ به خدا قسم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به هفتاد و دو يا هفتاد و سه زبان مي خواندند و مي نوشتند . به اين دليل به آن حضرت «امي » مي گفتند ؛ چون او از اهل مكه بود و مكه در آن زمان « ام القري » محسوب مي شده است ؛ چنانچه خداوند در قرآّنش مي فرمايد :
ما تو را فرستاديم تا اهل «ام القري » [مكه ] را و كساني كه در اطراف آن زندگي مي كنند ، انذار كن.
باز نظير اين روايت را عبد الرحمن بن الحجاج از آقا امام صادق عليه السلام نقل مي كند :
قال أبو عبد الله عليه السلام ان النبي صلي الله عليه وآله كان يقرأ ويكتب و يقرأ ما لم يكتب .
بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 247 .
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم هم مي خواندند و هم مي نوشتند و حتي چيزهايي را كه هنوز نوشته نشده بود ، مي خواندند .
با اين بيان امام جواد و امام صادق عليهما السلام شكي باقي نمي ماند كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم هم خواندن بلد بودند و هم مي نوشتند .

 مسلمانان معتقدند که: آن حضرت پیش از بعثت نه کتابی را می‌خواند و نه صفحه ای می‌نوشت و این مطلب را خود قرآن با کمال صراحت در سوره عنکبوت، آیه 48 بیان نموده،
چنان که می‌فرماید: «پیش از نزول قرآن کتابی را نمی‌خواندی و با دست خود چیزی نمی‌نوشتی، برای این که کافران پس از بعثت در آیین و نبوّت تو شک نکنند» و تفصیل این مطلب در پاسخ ادلّه نویسنده خواهد آمد.
آیا آن حضرت پس از بعثت می‌خواند و می‌نوشت، یا نه؟ در این مورد یک نظر قطعی صد در صد نیست، مشهور این است که آن حضرت بعد از بعثت نیز عملا نمی‌خواند و نمی‌نوشت و تمام نامه‌های پیامبر را دیگران می‌نوشتند و خود او انشا می‌کرد و روایات اسلامی این نظر را تأیید می‌کند.
واژة «امّی» ـ منسوب به امّ ـ در قرآن کریم و به عنوان یکی از ویژگی‌ها و صفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، دو ‌بار به صورت مفرد ذکر شده است (اعراف/ 158 ـ 157) جمع این واژه به صورت «امّیون» یک بار در‌باره قوم یهود آمده (بقره/ 78) و سه بار به گونه «امیّین» در خصوص اعراب و بت‌پرستان به کار رفته است (آل عمران/ 20 و 57؛ جمعه/ 2). ابن فارس می‌نویسد:
«این واژه در اصل یک معنا دارد که از آن چهار معنای نزدیک به هم، یعنی: اصل، مرجع، جماعت و دین متفرع می‌شود» (ابن فارس، مقاييس اللغة، ج1، ص21).
رخی دیگر هم معتقدند: امّی منسوب به امّ‌القری است؛ یعنی اهل مکه (راغب، مفردات في غريب القرآن، ماده، امّ).


بيشتر مفسران در تفسیر نوشته‌اند:
«امّی» از ماده «امّ» به معنی مادر یا امت به معنی جمعیت گرفته شده، لذا برخی آن را به معنی درس نخوانده و استاد ندیده می‌دانند؛ یعنی به همان حالتی که از مادر متولد شده، باقي مانده است برخی هم به معنی کسی مي‌دانند که از میان امت و توده مردم برخاسته است؛ نه از میان اشراف، مرفهان و جباران و عده‌اي به مناسبت این که مکه را «امّ القری» می‌گویند، این واژه را مرادف مکّی دانسته‌اند؛ البته هیچ مانعی ندارد که اين واژه اشاره به هر سه مفهوم باشد (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 6، ص 396 و 397).
آیت الله جوادی آملی در تفسیر آیه مي‌نويسد:
«این واژه کنایه از آن است که آن حضرت با این که مکتب نرفته و درس نخوانده، آموزگار صد مدرس شد وگرنه خود این صفت نشان کمال نیست (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 5، ص 299).
در بین مفسران اهل سنّت، طبری و فخررازی و بعضی دیگر آورده‌اند که مراد از امّیین در این آیه، قوم عرب است که نمی‌توانستند چیزی بخوانند یا بنویسند (فخر رازي، مفاتیح الغیب، ج 30، ص538).
3) «وَمَا كُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» (عنکبوت/ 48)؛ «و پيش از اين (قرآن) هيچ كتابى نمى‏خواندى [و پيروى نمى‏كردى‏] و با دست راستت آن را نمى‏نوشتى؛ در صورتى كه (اگر مى‏خواندى و مى‏نوشتى) حتماً، باطل‏گرايان شك مى‏كردند».
اکثر مفسران شیعی معتقدند منظور آیه این است که تو پیش از نزول قرآن، نمی‌خواندی و نمی‌نوشتی؛ زیرا اگر می‌‌خواندی و می‌نوشتی، آنان که در پي تشکیک در صحت وحیانی بودن قرآن‌اند، با استناد به این پیشینه تو، درباره مطالب قرآن به شک می‌افتادند و می‌‌گفتند که این آیات ساخت توست (فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج4، ص119؛ طباطبایی، ترجمه‌المیزان، ج 16، ص 207).

برخی نیز می‌گویند: مراد آیه این است که تو پیش از نزول قرآن نمی‌توانستی بخوانی یا بنویسی؛ زیرا اگر می‌توانستی بخوانی و بنویسی، اهل باطل در صحت مطالب قرآن به شک می‌افتادند؛ به عبارتی ديگر برخی از این آیه، نفی عادت پیامبر بر خواندن و نوشتن، پیش از نزول را فهمیده‌اند و برخی نیز عدم توانایی بر این امر را برداشت كرده‌اند (طوسی، التبیان، ص216؛ شبر، صفوه‌التفاسیر، ص605).
فخر رازی می‌نویسد: این یکی از معجزات پیامبر است که با وجود این که پیش از نزول قرآن، کتابی نخوانده و چیزی ننوشته بود، این کتاب آسمانی پر محتوا را آورد (فخر رازي، مفاتیح الغیب، ج 9، ص 64).
سید مرتضی می‌گوید: آیه دلالت می‌کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) قبل از نبوت، نوشتن نمی‌دانست؛ اما پس از نبوت، باید آشنایی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به خواندن و نوشتن تجویز کنیم؛ یعنی آن را احتمال دهیم (تاریخ قرآن، حجتی، ص197).

معادل انگلیسی واژه «امّی»‌ در دائرة‌المعارف اسلام، «illiteracy» (دائرة‌المعارف اسلام، ص 492) و در دائرة المعارف قرآن به صورت کلمه اصلی «ummi» (دائرة المعارف قرآن، ص 606) وارد شده است. اربری گیوگور آورده است:
«طبق تفسیر رازی که محمد مردی بود که چیزی را از استادی یاد نگرفته بود و کتابی را نخوانده بود و در مکتب درسی شرکت نداشت، چون پیامبر(صلی الله علیه و آله) به طور طولانی در مکه بود و از آن‌جا خارج نشد تا در محل دیگری علمی را بیاموزد و مکه محل دانشمندان  نبود، بنابراین خدا درهای علم و دانش را بر قلب او گشود»؛ لذا واژه «امّي» را گاهي متون انگلیسی به صورت «unlearnd» (دائرة المعارف اسلام، ص 496) نیز ترجمه کرده‌اند. به نظر می‌رسد این ترجمه برای واژه امی بهتر باشد، زیرا حضرت با این که مکتب و استاد ندیده بود، از علوم اولین و آخرین آگاه بود و به عبارت دیگر علم ایشان «لدنّی» بود.
عده‌ای از خاور‌شناسان گمان برده‌اند وصف «امّی» با دانستن خواندن و نوشتن منافاتی ندارد و پیامبر خوانا و نویسا بود. برخي ديگر مشرکان و بت‌پرستان را «امّیون» می‌دانند و دلیلشان هم جمله «ummat ha olam» است که عبرانیان بر غیر خود اطلاق می‌کردند و گفته‌اند واژه «امت» به معنی جماعت بزرگ و توده مردم  از واژه «ummetha»‌ی سریانی است (shorter. P. 764 .Horovitz: S.51. Buhl – shaeder: Das Leben muhammeds. Leipzi«  1930 . S . Nolddeke I. S. 14) هود خود را بنی‌اسرائیل و غیر عبرانیان را معمول  «ا«oy» و جمع آن ««oyim» می‌خوانند.
بعضی از مستشرقان واژه «امّیین» را عربی «گوی و گوییم» می‌دانند. بدین ترتیب یهود همسایگان عرب خود را «امّی» می‌خواندند و منظورشان جهل به قرائت و کتابت نبود؛ بلکه بیش‌تر مفهوم بیگانه و ««oyim» مورد نظرشان بود.




۱۳۹۶ تیر ۱۳, سه‌شنبه


 [ افشای ماهیت دشمنان رشد آگاهی و رهایی جوانان شهرم ]

من هرگز خطی ننوشته ام که هیچ سرو کاری با وجودم نداشته باشد.

پل سلان شاعر رومانیایی( ۱۹۲۰- ۱۹۷۰)


افشا و معرفی افرادی که با توجیهات مذهبی آمیخته با خرافات و اوهام در شهرمان مانع از آگاه شدن و رهایی جوانان می شوند، وظیفه همه ماست . قصد دارم اعمال و نیات این افراد را در گذشته برای جونان شهرم فاش کنم تا به درستی بدانند که دشمنان قسم خورده آگاهی و رهایی آنان چه کسانی هستند. برای رعایت توالی زمانی این آزادی کشی ها از مقطع پیروزی قیام ۵۷ آغاز می کنیم.

با پیروز قیام توده ها در بهمن سال ۵۷ وآزادیهای زود گذر وشکننده ای که در فضای سیاسی میهنمانمان و به تبع آن در زادگاهمان ایجاد شد، جوانان بسیاری یعنی همنسلان من که اینک دهه های پنجم و ششم عمرمان را می گذرا نیم به سوی فعالیتهای سیاسی کشیده شدیم.در این سالها علاوه بر جوانان پسر تعداد معدودی از دختران شهرمان هم وارد کارزار سیاسی شدند. جوانان شهرمان و خصوصا دوتن از دختران سیاسی که شاخص تر بودند از سوی ستون پنجم حکومت اسلامی در شهرمان یعنی سادات، ملایان و افراد مذهبی خشک مقدس تحت فشار مضاعف قرار داشتند .این تضیقات از طریق تماس این افراد با خانواده این جوانان فعال و آگاه صورت می گرفت.

این شیوه مشمئزکننده و مخرب متاسفانه با توجه به عدم آشنایی خانواده های این جوانان به فعالیت سیاسی و توهمی که این خانواده ها نسبت به توصیه های مذهبی این افراد کهنه پرست داشتند در پاره ای موارد مثمر ثمر واقع می شد و خانواده ها از ادامه فعالیت فرزندانشان جلوگیری به عمل می آوردند. قطع یقین اینکه با فعالیت های اجتماعی و سیاسی ومطالعات عمیق تراین جوانان در خصوص اسلام و مقاصد انحطاط گرایانه مبلغین مذهبی، بیزازی آنان ازعقاید مذهبی وآموزه های دینی افزایش می یافت و این خطر را متولیان مذهبی شهرمان بیخ گوششان احساس می کردند.

طبق تعالیمی که دینکاران مذهبی شهرمان تبلیغ می کنند، زنان را خدایشان آفریده که موجب آرامش مردان مسلمان شوند. آنان می بایست در چهاردیواری خانه به امر پخت و پز، نگهداری و محافظت از کودکان وآرامش مردان بپردازند، نه بیش از اینها.

در دهه ۶۰ که در اثر سرکوب شدید نیروهای سیاسی توسط عمال رژیم حکومت اسلامی، مبارزه اجتماعی و سیاسی افول کرد تنها عده اندکی از جوانان شهرمان در خانه هایشان مطالعه می کردند، بازهم مذهبیون و پیاده نظام حکومت اسلامی از پای نمی نشستند و با تماس با جوانانی که در خلوتشان مطالعه می کردند آنان را از مطالعه و خصوصا مطالعه کتابهای غیر اسلامی بر حذر می داشتند، اگر این روش جواب نمی داد با والدین و یا برادر بزرگ آنها تماس می گرفتند و نیات سوءشان را به آنان انتقال می دادند. مواردی عینی که در زیر به آنها اشاره خواهم کرد خودشاهد آن بوده ام ویا برای خودم اتفاق افتاده است.

شاهنامه خوانی:

جلسات شاهنامه خوانی درمنزل خودم که به اذعان دو تن از اساتید محترم ادبیات دانشگاههای استان، آقایان سایبانی و رضایی که خودشان در یک جلسه در منزلم حضور داشتند، اذعان داشتند که این جلسات شاهنامه خوانی دراستان بی همتا و نمونه است .
چه فرد و یا افرادی از بزگزاری این جلسات شاهنامه خوانی خون تعصب آلودشان به جوش آمده بود؟جز پیشقراولان خرافه گرایی و مذهبیون متعصب شهرمان یعنی سادات و فردی که او را هم جزدارو دسته سادات میدانم و بهتر است او را هم سید بنامیم چون  با سادات ریز ودرشت نسبت برادری دارد.

چه کسی به جوان ساده دل وکم سواد ی مأموریت داده بود که در شبهای شاهنامه خوانی منزل مرا تحت نظر گرفته و افراد شرکت کننده را شناسایی کند جزبرادرجمودالفک همین سادات. چه کسی در مسجد به همشهریان عزیزمان هشدار داده بود وازاشاعه سوسیالیسم و ماتریالیسم تحت عنوان شاهنامه خوانی در منزل من خبر داده بود؟ یکی ازاولادان رسول خداوظیفه داربافتن طناب دار من شده بود.

در همین سالها که بعلت فشارهای بی حد و حصر و رعایت پاره مسائل امنیتی، برگزاری جلسات شاهنامه خوانی زمینگیر شده بود، کدام یک ازاولاد نابالغ پیغمبر خدا که معلوم بود که تازه  در شرف رسیدن به سن چهل سالگی است، غروب یک روز که تنها در خانه مطالعه می کردم به دیدن من آمد؟ « منظورم از نابالغ بودن این اولاد رسول خدا این است که بلحاظ سنی هنوز بالغ نشده بود، بماند اینکه به عده ای ازسادات بعد از چهل سالگی هم نمی توان بالغ وعاقل خطاب کرد.

این سید در نظر داشت مرا مرعوب بکند و درادامه تهدیدات و سخنهای نادرستش گفت: شما بهتر است از تبلیغ مرام اشتراکی دست بکشید  و به آئین محمدی مشرف شوید. من هم در جوابش گفتم :مرام و مسلک من به شما و هیچکس دیگری ارتباط ندارد و من هم مثل شما که عقاید اسلامی را تبلیغ و ترویج می کنید به خودم حق می دهم در باره آرا و عقایدم تبلیغ کنم. این سید چهل ساله یعنی آقای سید نابالغ از جواب من جا خورد و انتظار همچو پاسخی از سوی من نداشت.

شبهای شعر و بزرگداشت شاملو:

با انتصاب سید عبا شکلاتی« خاتمی » در سال ۷۶ و تکیه او بر کرسی ریاست جمهور که بقول خودش در قد و قامت یک تدارکچی بود و مزدوران آقا!! هر ۹ روز یکبار پست موز زیر پایش پرتاب می کردند، گشایش کم رمقی در فضای سیاسی کشورمان بوجود آمد وجانی تازه در کالبد جوانان شهرمان دمیده شد.

میزان مطالعه کتاب،روزنامه و مجلات افزایش پیدا کرد.عده ای از جوانان آگاه شهرمان به کار برپایی جلسات شعر خوانی شدند. این شبهای شعر که دولت اش مستعجل بود، زود دق مرگ شد و مرد. همانطور که اطلاع داریم این بار باز با فشار، تهدید و ارعابی که از سوی مذهبیون مرتجع شهرمان صورت گرفت و به دلیل واهی و متعصبانه حضور دختران جوان در این جلسات شعرخوانی، این شبهای شعر به مغاک نیستی رفت. بیشترین وآزاردهنده ترین فشارها از سوی سادات وبرادرکذایی این سادات و جوانان بی سواد پیرواو صورت گرفته بود.

درسال  ۱۳۷۹ که احمد شاملو شاعر نامدار و آزاده میهنمان شوربختانه ازآستانه مرگ گذشت. عده ای از جوانان شهرمان در صدد بر می آیند که برای پاسداشت و ارزشگذاری به او، مراسم بزرگداشت شاملو را در کتابخانه عمومی و یا محل دیگری برگزار کنند. با تهدیدات و فشار و گردنکشی چه افرادی ازانجام مراسم بزرگداشت فرهیخته ترین شاعر معاصر میهنمان ممانعت بعمل آمد. در این ماجرای آزادای ستیزانه باز شاهد حضور نوچه های فکری ریز و درست برادر قلابی همان سادات بوده ایم.

کدام یک از سادات پرنفوذ شهر درمسجد جامع علیه خلاق ترین و سیاسی ترین شاعر مطرح زمانه مان خطبه غرایی خواند و شعر، آرا و افکار مترقی و آزادیخواهانه نامدارترین شاعر میهنمان را به سخره گرفت و نمازگزاران ساده شهرمان  راعلیه جوانان مترقی برگزارکننده این بزرگداشت تهییج کرد؟ این تعهد الهی واخلاقی رابازیکی ازاولادان رسول خدا عهده دار شده بود.

شوربختانه اینجا ما با یک مثلث شوم  و واپسگرا مواجه هستیم، دو ضلع مثلث را فرزندان خلف سید بزرگ شهرمان تشکیل میدهند و ضلع دیگراین مثلث پلشت که مخفی و غیر محسوس عمل می کند و حکم مدیرکل مرکز تفتیش عقاید در شهرمان را دارد خواهر زاده این دو سید است.
من بنا به دلایلی که در بالا بر شمردم  این سادات و افرادی که نقش مخرب و مستبدانه ای در این سالها داشته و دارند و مانع رشد آگاهی و اعتلاء روحیه آزادیخواهی جوانان شهرمان  بودند، دشمنان قسم خورده آگاهی ورهایی جوانان شهرم می دانم.

آنان در آن سالها درهمه جا و حتی در حضور جمع کثیری ازهمشریان نمازگزارمحترممان در مساجد علیه آراء و افکار مترقی و آزادیخواهانه جوانان شهرمان تبلیغات سوء ومخرب می کردند، اینک، من که خودم یکی از آنانی بودم که مورد هجمه آنان قرار گرفته بودم پس از گذشت سالها از طریق فیسبوکم یعنی تنها تربیون کوچکی که دراختیار دارم، اعمال و مقاصد آزادی ستیزانه آنانرا افشا کردم تا دوستان جوانم آنان را بهتر بشناسند.

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

مزدک و مزدکیان

مزدک پسر بامداد (شهره به مزدک بامدادان یا مزدک پور بامداد) بود، در مورد مزدک اختلاف نظر وجود دارد. عده‌ای او را اهل فسا و تعدادی او را اهل استخر فارس می‌دانند؛ ولی اکثر مورخین زادگاه وی را نیشابور می‌دانند، از جمله طبری. درگذشت او در ۵۲۴ یا ۵۲۸ پس از میلاد بود. وی در نیمهٔ قرن پنجم میلادی یکی از نهضت‌های اجتماعی در ایران زمان ساسانی را ایجاد کرد. مزدک در زمان حکومت قباد آیین خود را منتشر کرد.

مزدک از روحانیون زرتشتی بود[نیازمند منبع] و بر پایهٔ آموزه‌های مانی در باب آفرینش و جهان دیگر معتقداتی ویژه داشت. وی به دو اصلِ نور و ظلمت و رهایی نهایی نور معتقد بود و می‌گفت انسان باید از علایق دنیوی بپرهیزد تا هرچه بیشتر به رهایی نور از بندِ ظلمت ماده یاری داده باشد. اما وی به خلاف مانی، ازدواج را منع نمی‌کرد و داشتن یک همسر را کافی می‌دانست. مزدکیان همچینین گیاهخوار بودند و باور داشتند که با کردار نیک و بدون انجام امور ظاهری دینی می‌توانند رستگار شوند.

از نظر اجتماعی مزدک از استاد خود، زرتشت خورگان، پیروی می‌کرد که سال‌ها در بیزانس به سر برده بود و با کتب فلسفی یونان از جمله جمهور افلاطون آشنایی داشت. مزدک با توجه به جنبهٔ علمی این معتقدات می‌گفت خداوند مواهب حیات را برای استفادهٔ همگان آفریده‌است. اما حرص و زیاده‌خواهی و انباشتن مال به خشونت و بدرفتاری و نابرابری می‌انجامد. این گونه باورها با نظام اجتماعی عصر ساسانی به هیچ روی سازگار نبود. زیرا در آن جامعه، طبقات از یکدیگر جدا بودند و کسی نمی‌توانست، ولو به لیاقت و استعداد، از حد اجتماعی خود تجاوز کند. مزدک که سخنوری ورزیده بود و نفوذ کلام بسیار داشت به هواخواهی مردم مستمند از درباریان می‌خواست که دست به تعدیل ثروت بزنند.


ثعالبی از قول مزدک می‌نویسد: «خداوند وسیله معیشت را در زمین نهاد تا مردم آنها را به تساوی میان خود تقسیم کنند چنان‌که هیچ‌یک از آنان نتواند بیش از سهم خود بگیرد، اما مردم به یکدیگر ستم ورزیدند و در پی آن برآمدند تا بر دیگری برتری یابند؛ زورمندان ناتوانان را بشکستند روزی و دارایی را برای خود گرفتند. بسیار ضروری است که از توانگران بگیرند و به تهیدستان دهند چنان‌که همه در دارایی برابر گردند. هر آنکه در خواسته، زن و کالا فزونی حق او بر آن‌ها بیش از دیگران نیست.»[۴] فردوسی بزرگ چنین می‌گوید:[۵]
همی‌گفت هر کو توانگر بوَدتهی‌دست با او برابر بوَد
نباید که باشد کسی بر فزودتوانگر بوَد تار و درویش پود
جهان راست باید که باشد به چیزفزونی توانگر چرا جست نیز
زن و خانه و چیز بخشیدنیستتهی‌دست کس با توانگر یکیست
من این را کنم راست تا دین پاکشود ویژه پیدا بلند از مغاک[


فرجام مزدک و مزدکیان[ویرایش]


آیین مزدک توسط روحانیون و رهبران زرتشتی در زمان ساسانیان به عنوان یک بدعت شناخته شد و پیروان آن مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. انوشیروان پادشاه ساسانی، کارزاری را علیه این آئین در سال ۵۲۴ یا ۵۲۸ به راه انداخت و منجر به قتل‌عام بسیاری از پیران این آئین از جمله خود مزدک گردید و دین زرتشتی را دین رسمی کشور قرارداد.[۹]
روش‌های گوناگونی برای مجازات مزدکیان در نظر گرفته شد. مثلاً در شاهنامه آمده است که سه هزار مزدکی زنده به گور شدند درحالی که پاهایشان رو به بالا قرار گرفته بود. خود مزدک وارونه تیرباران شد. روایات دیگری نیز از شیوهٔ شکنجه وجود دارند. پس از این رویدادها، انوشیروان شروع به اجری اصلاحات اجتماعی خود کرد.[۱۰] آیین مزدک پس از مرگ وی از بین رفت.[۱۱] بعدها مواردی مشاهده شد که مسلمانان از روحانیون زرتشتی که برای زرتشتیان حکم ارتداد صادر می‌کردند، حمایت می‌کردند.