۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

نصر حامد ابو زید


گفت‌وگوی اکبر گنجی با نصر حامد ابو زید

زید: به عنوان یک باورمند مجبورنیستم وثاقت تاریخی قرآن  را اثبات کنم. وثاقت متن را شریعتمداران به متن می‌دهند. یعنی ارزش جامعه اسلامی و کسانی که قرآن را به عنوان متن جمع آوری کرده‌اند مطرح است. تاریخ یهودیت و مسیحیت هم با همین مساله مواجه بوده است. آنها هم روند مشابهی را طی کرده‌اند. پیامبر پس از بعثت ۲۳ سال زندگی کرد. در طی این ۲۳ سال نمی‌توان درباره‌ی وثاقت متن سخن گفت، چرا که در این دوران قرآن شفاهی بود و زبان به زبان نقل می‌شد. پس از مرگ پیامبر مساله جمع آوری آیات قرآن به صورت یک متن مطرح می‌شود.
قرآن عثمان هم فتح و کسر و ضم نداشت و نقطه گذاری و علامت گذاری آن سال‌ها طول کشید. بنابر نظر مسلمان‌ها این کار حداقل ۷۰ سال طول کشیده است. و لذا می‌توان انتظار داشت که برخی آیات حذف و برخی آیات افزایش پیدا کرده باشد. مثلا شیعیان معتقدند که آیات مربوط به علی از مصحف عثمان حذف شده است.
مطابق تئوری شما در کتاب معنای متن، به پیامبر الهام می‌شده است، اما الفاظ و کلمات قرآن از آن پیامبر است نه خدا. با این حال، حتی در چارچوب تئوری شما هم مشکل همچنان باقی است. برای اینکه تیس دال نشان می‌دهد برخی از آیات الهام هم نبوده است، بلکه دو سده قبل وجود داشته و اینک به عنوان وحی یا الهام خدا به پیامبر اسلام، در قرآن جمع آوری شده است.
زید: ما باید بین اعتقادات مردم عادی و اعتقادات محققین  تمایز قائل شویم. اعتقادات مردم را به عنوان مبنای وثاقت وحی مطرح کردم. اما به نظر من، قرآن یک محصول فرهنگی شامل بسیاری از اعتقادات پیش از اسلام، حتی انجیل است. این پیشینه فرهنگی بسیار مهم است. معتقدان تمام قرآن را وحی می‌دانند، اما محققان نه. پرسش مهم این است: خدا چگونه سخن می‌گوید؟ آیا خدا می‌تواند خارج از متن و چارچوب سخن بگوید؟
در قرآن نه تنها از فرهنگ قبل از اسلام، بلکه از اسطوره‌ها هم نشانه‌هایی وجود دارد مثلا داستان ملکه سبا و یا اسکندر. اینها میتولوژی عرب‌های پیش از اسلام و زبان شفاهی آنهاست. به عنوان نمونه، در آیات مکی وقتی درباره‌ی موسی و عیسی حرف می‌زند، هیچ ریزه‌کاری در آن وجود ندارد. ازین‌رو قریش هیچ‌گاه نمی‌پرسیدند اینها چه کسانی هستند؟ یعنی آنها را می‌شناختند و قرآن درباره‌ی افرادی حرف می‌زند که مردم با آنها آشنا بودند.
اما برخی از محققان این موارد را به کل قرآن تعمیم داده و بدین ترتیب وحی بودن قرآن را انکار می‌کنند. پیش فرض آنها این است که کل قرآن باید وحی منزل باشد. بنابراین انتقادات آنها به این نگاه سنتی برمی‌گردد. اما محققان باید بدانند که هیچ متنی از خلاء بیرون نمی‌آید.
گنجی: بدین ترتیب اگر یک ملحد یا یک یهودی با مدارک مستند تاریخی نشان دهد برخی از سوره‌های مکی با تمام الفاظش یکی دو قرن پیش از پیامبر عیناً وجود داشته است، مساله‌ای برای ما ایجاد نمی‌شود.
زید: من به عنوان یک محقق هیچ مساله‌ای نخواهم  داشت.
گنجی: ممکن است یک محقق با قرآن پیش از پیامبر مشکل نداشته باشد، اما یک مسلمان مؤمن چطور؟
وقتی با نظرات مارکس یا کانت روبه رو می‌شویم، اینکه مارکس و کانت آن سخنان را از کجا آورده‌اند، شاید چندان اهمیتی نداشته باشد. مهم فهم متن است. معنای متن مطابق قواعد دانش هرمینوتیک. اما من به عنوان یک مسلمان به پیامبری باور دارم که مدعی است تمام سخنانش از سوی خدا به او وحی شده و حتی خودش یک کلمه بر آن نیفزوده است.
وحی یا الهام بودن قرآن، دلیل اصلی پذیرش سخنان پیامبر است. ما پیامبر را صادق می‌دانیم و حتی معتقدیم که پیامبر در دریافت و ابلاغ پیام خطا نکرده ‌است. اما اینک افرادی بیرون از دین ما به ما نشان می‌دهند که حداقل بخشی از این آیات پیش از پیامبر وجود داشته است. بخش دیگری را هم پس از پیامبر مسلمین بر کتاب افزوده‌اند و بخش‌هایی را هم احتمالاً از آن حذف کرده‌اند. این ادعا اگر تأیید شود، وثاقت تاریخی متن از بین خواهد رفت.
زید: برای مومنان حتی کاغذ این کتاب هم مقدس است.  اما برای من به عنوان یک محقق، این کتابی است که عده‌ای در ساختن‌اش مشارکت داشته‌اند. من شاهد دریافت هیچ کلمه‌ای توسط محمد از سوی خدا نبوده‌ام. من به عنوان یک مسلمان فقط شاهد گزارش محمد از مواجه او با خدا هستم. می‌توان مسلمان‌ها را متقاعد کرد که این کتاب محمد است.
دو سال پیش در شهر بیروت طی یک سخنرانی گفتم قرآن کلام محمد، بشری همچون خود ماست. کسی که مدعی شد از خدا وحی دریافت می‌کند و ما هم او را باور کردیم. اما ما فقط کلام محمد را در اختیار داریم و لذا با امر انسانی روبرو هستیم. بر خلاف انتظار، آنها مرا نکشتند.
گنجی: تیس دال مدعی است که بخشی از اینها کلام پیامبر اسلام نیست. پیامبر این سخنان را از اعراب پیش از اسلام، مثلاً یهودیان و مسیحیان گرفته و اینک مسلمان‌ها مدعی‌اند که تمام آنها وحی خدا به پیامبر اسلام یا کلام نبی است. اگر این مدعا صحیح باشد، حداقل بخشی از متن وحی نبوده و پیش از پیامبر وجود داشته است.
زید: هر انسانی در یک فرهنگ، کلام و زبان خاص سخن  می‌گوید. او چیزی را اختراع نمی‌کند. ما در یک فرهنگ و شرایط تاریخی خاص به دنیا می‌آییم و همه چیز را از یکدیگر وام می‌گیریم. بنابراین کلماتی رابه کار می‌بریم که پدران‌مان استفاده کرده‌اند. این که عباراتی در قرآن آمده که قبلا وجود داشته، تهدیدی برای عقیده‌ی مسلمان نیست. قرآن خود به این موضوع اذغان دارد که محمد پیام تازه‌ای نیاورده ‌است، بلکه پیام اوهمانی است که پیام‌آوران قبلی آورده بودند.
گنجی: اگر شما کتابی بنویسید و نیمی از کتاب شما دقیقاً سخنان گادامر باشد و بعد مدعی شوید که اینها سخنان نصرابوحامد زید است، آیا دیگران این را از شما می‌پذیرند؟
آن‌وقت شما چگونه انتظار دارید از یک پیامبر بپذیرند که سخنان پیشینیان را به نام وحی خدای متشخص بر خودش، به دیگران ابلاغ کند. می‌دانید که امرالقیس سی سال پیش از تولد پیامبر گرامی اسلام فوت کرد. در اشعار او آیه‌های ۹۶ انبیا، ۱ ضحی، ۵۹ صافات، ۱ و ۲۹ و ۳۱ و ۴۶ قمر عینا وجود دارد.
شاید گردآورندگان بعدی این آیات را به قرآن کریم اضافه کرده باشند. پس مساله وثاقت تاریخی متن بسیار مهم است و باید نشان داد که ادعای امثال تیس دال نادرست است و اسنادی که او ارائه می‌کند معتبر نیست.
زید: به جای تجزیه و تحلیل جزیی درباره‌ی‌ شباهت یک  شاعر با قرآن، بهتر است شباهت شعر وسجع کهن عرب را با قرآن به طور کلی بررسی کنیم. این شباهت را به خصوص در سوره‌های مکی نمی‌توان انکار کرد.
بعضی از زبان شناسان عرب و مسلمان آثار قابل ملاحظه‌ای دراین باره ارائه داده‌اند، بنابراین این موضوع تازه‌ای نیست اما باید مراقب باشیم. ما داریم قرن هفتم را با قرن بیستم مقایسه می‌کنیم. محمد چیزی ننوشت، او فقط حرف زد. او سفرهای بسیاری به سوریه و یمن کرد و تجربه بسیاری داشت و بعد هم تجربه‌هایش را بیان می‌کرد.
چرا یک محقق باید توقع داشته باشد که پیامبر همه چیز را از صفر شروع کند؟ من تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم ادعای وانزوبر تا این حد سر و صدا به راه انداخته است. در حالی که تحلیل فرهنگی همه چیز را روشن می‌کند.
گنجی: پس شما ادعای تیس دال را می‌پذیرید، منتها می‌گویید نقل سخنان پیشینیان در قرآن طبیعی است و خدشه‌ای در وحی بودن قرآن وارد نمی‌آورد.
زید: من این نکته را می‌پذیرم که هیچ دانشی دفعتاً خلق  نمی‌شود. فرهنگ قرن هفتم فقط شامل فرهنگ یهودی- مسیحی نبود در معنای متن توضیح داده‌ام که قرآن یک محصول فرهنگی است.
هر چیزی که اثبات شود برای من قابل قبول است. در قرآن بسیاری از مطالب داریم که از انجیل متی نقل شده است. مثلا دربار‌ه‌ی مریم. منظورم این است که این یک ادعا نیست، یک حقیقت است،همه‌ی داستان‌هایی که ازمعجزه موسی و عیسی است، داستان‌های انجیل است. منظورم این است که این یک تاریخ است.
گنجی: به مردم کاری نداریم. بازسازی تجربه‌ی دینی مهم است. پیامبر امر بی‌صورت را تجربه کرده ‌است...


زید: این را از کجا می‌دانید؟ او چیزی در این باره گفت؟
گنجی: این مدلی برای فهم تجربه‌ی دینی و تأسیس دین جدید است. تجربه‌ی امر بی صورت توسط نبی، صورت بخشی به تجربه‌ی دینی در قالب زبان و حول محورهای اعتقادی – اخلاقی – فقهی.
اگر در چارچوب مقبول شما سخن بگویم، در گام اول الهام و در گام دوم لباس زبان به تن الهام کردن. الهام مواجهه با خدای غی متشخص است. بعد آن تجربه حضوری از طریق زبان با دیگران در میان گذارده می‌شود. تمام الفاظ از آن تجربه گراست. الفاظ گزارشی زبانی از تجربه بی‌زبان است. این مدل بیشتر با خدای غیرمتشخص سازگار است.
زید: خدای غیرمتشخص در زبان متشخص می‌شود. وقتی  به «او» اشاره می‌کنید، او یک شخص است. در تجربه‌ی دینی سه امر متمایز وجود دارند که باید آنها را از یکدیگر تفکیک کرد. اول تجربه‌ی پیامبر، دوم فرآورده و نتیجه‌ی تجربه، سوم فرآیندی که به این نتایج منتهی شد.
محمد نمی‌گوید هرچه گفته از خدا گرفته است. در مکه و مدینه گفت‌وگوهای زیادی بوده است. قرآن ماحصل این گفت‌وگوهاست. بدین ترتیب تمام آن متعلق به عالم بالانیست. بلکه متعلق به رابطه‌ی دیالکتیکی امر واقع و امر مطلق است. قرآن پر از «یسئلونک» است. یعنی شخصی سوال می‌کند. دیگری این سوال را می‌شنود و بدان پاسخ می‌گوید. وقتی کسی سوال می‌کند، محمد می‌شنود و پاسخ آن را ازعالم بالا می‌گیرد. این گفت‌وگوست.
حنفا، پیروان یهودیت و مسیحیت به خدای متشخص انسان‌وار باور داشتند. پیامبر هم چون به لسان قوم سخن می‌گفت، تجربه‌ی خود را به صورت خدای متشخص انسان‌وار بیان می‌کرد. نه اینکه خدا، موجودی متشخص و انسان‌وار است. خدایی که نور آسمان‌ها و زمین است (نور، ۳۵) و مثل و مانندی ندارد (شوری، ۱۱) اول و آخر و ظاهر و باطن هستی است (حدید، ۳)؛ همچون آدمیان سخن نمی‌گوید، چون خدا انسان نیست.
زید: تمام قرآن تجربه‌ی پیامبر نیست، تجربه‌ی جامعه هم  هست. جامعه در قرآن حضوری چشمگیر دارد: از طریق پرسش‌ها، رد کردن‌ها و حمله کردن به محمد. ما فرآورده‌ی ‌این فرآیند را در اختیار داریم. مسلمانان می‌گویند همه‌ی این کتاب از جانب خدا نازل شده است. شما می‌خواستید بدانید من در این اواخر به چه نظرات تازه‌ای رسیده‌ام. به شما می‌گویم.
در کتاب «معنای متن» از قرآن به عنوان یک متن سخن می‌گویم. اینک بدان مفهوم بسیار انتقاد دارم. قرآن یک متن نیست. یک گفتمان است. و درست‌تر آن است که بگوییم گفتمان‌هاست. جمع آوری قرآن توسط عثمان این پیامد را داشت که مسلمانان مدعی شوند این یک کتاب است.
اگر می‌خواهید قرآن را بفهمید؛ آن را از اول به آخر نخوانید، بلکه به طور معکوس از آخر به اول بخوانید. چون سیر تاریخی تحول آن را نشان می‌دهد. پرسش‌هایی در یک جا وجود دارد و پاسخ آنها در جای دیگر.
تصور «قرآن چون متن» به مشکل دیگری منتهی خواهد شد. گمان می‌رود که این کتاب نویسنده دارد. مؤلف آن خداست و لذا نباید هیچ تناقضی در آن وجود داشته باشد، در حالی که قرآن پر از تناقض است. این تناقض‌ها را چگونه می‌توان حل کرد.
باید خود را از انگاره «قرآن چون متن» خلاص کرد و به «قرآن چون مجموعه گفتمان‌ها» نگریست. بدین ترتیب بسیاری از نقادی‌های تاریخی را می‌توان پذیرفت. در آن صورت می‌توان قبول کرد که هرچه در قرآن است، اصیل نیست. به عنوان مثال جزیه و جهاد و قطع دست حتماً قرآنی نیست. شیوه‌های قانونی قبل از اسلام بوده است.

نظر زید در مورد نقش زنان در قرآن!!

گنجی: شما در آثار خود سعی کرده‌اید نشان دهید که تلقی‌های منفی نسبت به زنان حاصل آراء و افکار متفکران مسلمان همچون ابن عربی است، نه حاصل تعلیمات خود قرآن. آیا به گمان شما خود قرآن نگرش مردسالارانه عصر نزول را تأیید و القاء نمی‌کند. برخی ادله معتقدان به نگرش فوق به شرح زیر است.
الف) قرآن حتی در یک مورد زنان را مورد خطاب قرار نمی‌دهد، بلکه در مواردی که می‌خواهد نکته‌ای را به زنان گوشزد کند، به مردان می‌گوید به زنان‌تان این نکته را بگویید.
ب) قرآن مردها را بر زنان مسلط کرده‌است و به مردان اجازه داده زنان‌شان را تنبیه کنند ولی به زنان اجازه نداده مردان‌شان را تنبیه کنند:
الرجال قوامون علی النسا بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ الله و اللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن فان اطعنکم فلا تبغواعلیهن سبیلا ان الله کان علیا کبیر (نساء، ۳۴).
ج) در آیاتی که به اعتقادات شرک‌آمیز اشاره دارد، مشرکان را سرزنش می‌کند که چرا پسرها را فرزند خود می‌خوانند، اما دخترها را که عاشق زر و زیورند و بیان‌شان غیرمبین است را فرزند خدا می‌خوانند. بعد می‌فرماید این تقسیم نادرستی است:
... الکم الذکر و له الانثی. تلک اذا قسمه ضیزی: آیا شما را پسر باشد و او را دختر؟ این تقسیمی است خلاف عدالت (نجم، ۲۱- ۲۲).
... افاصفکم ربکم بالبنین و اتخذمن من الملائکه اناثا انکم لتقولون قولا عظیا: آیا پروردگارتان برای شما پسران برگزید و خود فرشتگان را به دختری اختیار کرد؟ حقا که سخنی است بزرگ که بر زبان می‌آورید (اسراء، ۴۰).
... فاستفتهم الربک البنات و لهم البنون: از ایشان بپرس آیا دختران از آن پرودگار تو باشند و پسران ازآن ایشان؟ (صافات، ۴۹).
... ام اتخذمما یخلق بنات و اصفاکم بالبنین. و اذا بشر احد هم بما ضرب الرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هوکظیم. اومن ینشافی الحلبه وهو فی الخصام غیر مبین: آیا او از میان مخلوقاتش برای خود دختران برگرفته و پسران را خاص شما کرده‌است؟ و چون به یکی از آنها مژده تولد همان چیزی را دهند که به خدای رحمان نسبت داده رویش سیاه گردد و خشم خود فرو خورد. آیا آن که به آرایش پرورش یافته و در هنگام جدال آشکار نمی‌گردد از آن خداست. (زخرف؛ ۱۶ الی ۱۸).
... ویجعلون الله البنات سبحانه و لهم مایشتهون: برای خدا دختران قاتل می‌شوند، برای خود هرچه دوست دارند (نحل، ۵۷).
د) زنان در حکم کشتزار مردان هستند: نساء کم حرث لکم فاتواحرثکم انی شئتم و قد موالانفسکم (بقره، ۲۲۳).
ه) مردها مجازند تا چهار همسر اختیار کنند، اما اگر قادر به رعایت عدالت میان آنها نباشند، مجازند از زنان برده به هر میزانی که مایل باشند استفاده کنند:
و ان خفتم الا تقسطوافی الیتامی فانکحوا ما طاب لکم من انساء مثنی و ثلث و رباع فان خفتم الا تعدلوافواحده اوماملکت ایمانکم ذلک ادنی الا تعولوا (نساء، ۳).
و) زنان شوهرداری که در جنگ با کفار اسیر مردان مسلمان شده باشند، بر مردان مسلمان حلال هستند: والمحصنات من النساء الا ماملکت (نساء ۲۴).
زید: بله من موافقم که قرآن نگرش زمان خود را  بازمی‌نماید. این بخشی ازماهیت گفتمان است. چگونه می‌توان یک گفتمان رابه خاطر اینکه مردان یعنی افراد مقتدرمحیط اجتماعی زمان خود را خطاب قرار می‌دهد ملامت کرد. ضمنا اگر منظورتان از ابن عربی همان صوفی اندلسی باشد، او یک ضد زن نیست برعکس، برخی محققان در زمینه تصوف ابن عربی را از پیشگامان فمینیسم به شمار می‌آورند.
اما اگر منظورتان ابن عربی فقیه است، حق باشماست. فقها معانی قرآن را مطابق با ساختاراجتماعی ـ سیاسی خودشان فهمیده و بسط داده‌اند.
به هر حال قرآن دو وجه دارد، ابتدا در وجه عمودی آن یعنی ارتباط آن با عالم بالا، هیچ تمایزی میان زن و مرد از حیث ایمان وعقیده، پاداش و کیفر اخروی قائل نیست. اما وجه افقی یعنی ارتباط آن باعالم سفلی که منظورم مسائل اجتماعی واقتصادی مانند ازدواج، طلاق، حضانت فرزندان و معاملات اقتصادی است، قرآن بیشتر مفاهیم اخلاقی و معنوی را عرضه می‌کند، نه تغییرات رادیکالی که می‌توانست سبب شوک سیاسی غیرقابل قبول گردد.
با این حال درموارد خاص مثلا ربا را به شدت حرام کرده ‌است و نیز درباره میراث که زنان حق دریافت نیمی از سهم مردان را دارند به جای آنکه هیچ چیز دریافت نکنند. در این موارد قرآن برای دستیابی به سطحی ازعدالت معیارهای جدیدی ابداع می‌کند.
درآیاتی که شما نقل کردید که مشرکان دختران را به خدا نسبت می‌دادند، قرآن درحال مباحثه با آنها است؛ نه وضع قوانین اخلاقی و حقوقی. این بحث درباره‌ی زن و مرد نیست، این بحث درباره‌ی انثی و ذکر، و مقوله‌ای غیرجنسییتی است.
من می‌پذیریم که ذاتاً مردها مخاطب قرآن هستند و زنان در زیر سایه مردها حضور دارند. البته زنان پیامبر از این حکم استثنا هستند. آنها مخاطب قرآنند. آنچه در قرآن آمده، همان پارادایم قرن هفتم میلادی است. نمی‌توان از یک متن قرن هفتمی انتظار داشت تا مطابق و منطبق با اصول و قواعد قرن بیستم باشد.
موضع قرآن نسبت به زنان، بسیار به موضع انجیل شباهت دارد. زنان و مردان در مجازات و پاداش اخروی برابرند. در احکام عبادی هم زنان و مردان برابرند. اما در عرصه اجتماعی برابری وجود ندارد. قرآن به دنبال تغییر اخلاقی روابط حقوقی است. وقتی قرآن می‌گوید:
خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها: برای‌تان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به ایشان آرامش یابید (روم، ۲۱). درواقع به دنبال جا انداختن عشق و برابری در جامعه است.
در سطح تصمیم گیری، قرآن این وظیفه را به مردها سپرده است. تفاسیر هرمینوتیکی جدید باید برابری در عرصه عبادات را به برابری در عرصه روابط اجتماعی تعمیم دهند. زیرا این بخش مهمی از اخلاق اسلامی درخصوص زنان است.
از سوی دیگر به رفتار پیامبر نگاه کنید. او در حالی که خود همسران بسیاری داشت، به علی اجازه نداد تا همسر دوم اختیار کند. این کار برای دفاع از دخترش بود. ممکن است گفته شود این با قرآن تناقض دارد. اما این فهم پیامبر بود. همین برخورد پیامبر نشان می‌دهد که او چند همسری را ضروری نمی‌داند.
این واقعه نشان می‌دهد که محدوده آزادی برای تصمیم گیری‌های فردی وجود دارد.
در اینجا دو مساله را باید از یکدیگر تفکیک کرد. اول واقعیت را، قرآن نمی‌توانست همه چیز را زیر و رو کند. دوم ما وظیفه داریم تا روابط انسانی زنان و مردان و مسلمان‌ها و غیر‌مسلمان‌ها را براساس وجه اخلاقی قرآن تنظیم کنیم. قرآن را باید در کلیت آن در نظر گرفت و نه آنکه احکام فقهی را از بعد اخلاقی قرآن جدا کنیم.

شما گفتید مصطفی ملکیان بر روی پروژه‌ی «عقلانیت و معنویت» کار می‌کند که همان چیزی است که در احکام فقهی به آن احتیاج داریم. احکام فقهی که در کشورهای اسلامی چون ایران و عربستان سعودی اجرا می‌شوند، از جنبه‌های اخلاقی خالی‌اند. بدین ترتیب قرآن به کتاب فقه و مجازات و تنبیه تبدیل می‌شود. در حالی‌که پیام عمیق و ژرف قرآن پیام رحمت و بخشش است، نه مجازات و کیفر.

گنجی: شما به ازدواج‌های پیامبر اشاره کردید. ازدواج پیامبر با زینب آن‌چنان بحث‌انگیز بود که قرآن ناگزیر شد با طرح مساله، پاسخی برای آن ارائه نماید:
«هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کاری حکمی‌ کردند آنها را در آن کارشان اختیاری باشد. هر که از خدا و پیامبرش نافرمانی می‌کند سخت در گمراهی افتاده است. و تو، به آن مرد که خدا نعمتش داده بود و تو نیز نعمتش داده بودی، گفتی: زنت را برای خود نگه دار و از خدای بترس، در حالی که در دل خود آنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم می‌ترسیدی، حال آنکه خدا از هر کس دیگر سزاوارتر بود که که از او بترسی.
پس چون زید از او حاجت خویش بگزارد، به همسری تواش درآوردیم تا مؤمنان را در زنانشویی با زنان فرزند خواندگان خود، اگر حاجت خویش از او بگزارده باشند، منعی نباشد. و حکم خداوند شدنی است. بر پیامبر در انجام دادن آنچه خدا بر او حلال کرده‌است حرجی نیست، همچنان که خدا برای پیامبران پیشین نیز چنین سنتی نهاده بود وفرمان خدا فرمانی است بی هیچ زیاده و نقصان (احزاب، ۳۶ الی ۳۸).
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان نظر زمخشری مؤلف تفسیر کشاف (جلد ۳، صفحه ۵۴۱) را نقل می‌کند. به نظر آن مفسر، پیامبر عاشق زینب شده بود و عشق خود را پنهان می‌داشت. این عمل نیاز به توجیه هم ندارد. چرا که پیامبر هم بشر بود، عشق حالتی فطری است و هیچ بشری از آن مستثنا نیست. اما آقای طباطبایی این نظر را نقد و رد می‌کند.
وی می‌گوید عتاب خدا در اینجا چه معنایی دارد. آیا خدا به پیامبرش می‌فرماید چرا عشق خود را به زن مردم اظهار نکردی؟ تو موظف هستی به همگان اظهار کنی و از کسی نترسی. از یک فرد عادی پسندیده نیست که دنبال ناموس مردم حرفی بزند و به یاد آنان باشد و برای رسیدن به آنها از شیوه‌های ناپسند استفاده کند، چه رسد به خاتم انبیا؟
خدا می‌خواست حکم ازدواج با همسر فرزند خوانده را جعل کند، لذا دستور داد که پیامبر با زینب ازدواج کند.
بحث علامه طباطبایی یک بحث کلامی است. پیش فرض این بحث کلامی آن است که پیامبر معصوم است، یعنی هیچ گناه یا خطایی از او سر نخواهد زد، اما مورخین مسلمان درخصوص این واقعه گزارش‌های زیادی نقل کرده‌اند.
رویکرد پارادکسی (paradoxical) مفسران و فقهای مسلمان هم قابل توجه است. آنان در حالی که موظف هستند خدا را از صفات انسانی بپیرایند تا گرفتار تشبیه نشوند (تنزیه) و پیامبر را بشری چون دیگر انسان‌ها بدانند؛ خدا را کاملاً متشخص و انسان‌وار می‌کنند و پیامبر را از صفات انسانی پاک می‌کنند و صفات خدایی به او می‌دهند. این رویکرد با قرآن تعارض دارد.
کافران می‌پرسیدند: مال هذا الرسول یا کل الطعام و یمشی فی الاسواق: چیست این پیامبر را که غذا می خورد و در بازارها راه می‌رود (فرقان، ۷).
قرآن هم پاسخ می‌داد: و ماارسلنا قبلک من المرسلین الا انهم لیاکلون الطعام و یمشون فی الاسواق: پیش از تو پیامبران نفرستاده‌ایم جز آنکه طعام می‌خوردند و در بازارها راه می‌رفتند (فرقان، ۲۰). پیامبران هم می‌گفتند: نحن الا بشر مثلکم (ابراهیم، ۱۱). پیامبر اسلام هم تأکید می‌کرد که: انا بشر مثلکم (کهف، ۱۱۰- فصلت، ۶).
قرآن درباره زنان پیامبر بسیار سخن گفته است (احزاب ۲۸ الی ۳۴ – تحریم ۱ الی ۵) حتی در این باره که پیامبر حق داشته نوبت آنها را رعایت کند یا نه (احزاب، ۵۱). همه اینها موید بشری و زمینی بودن پیامبر است.
پیامبر گرامی اسلام خود می‌فرمود: از دنیای شما سه چیز را بیشتر از بقیه امور دوست دارم: نماز، بوی خوش و زنان را. باید به این مسائل انسانی نگاه کرد. اما معیارهای انسانی امروزی هم با این مسائل مشکل دارند. در این خصوص چه نظری دارید؟
زید: من از این آرا اطلاع دارم. اما معنا ندارد که خدا این  همه نقشه بریزد و آن همه مساله بیافریند، فقط برای اینکه ازدواج با زن فرزند خوانده را مجاز کند. محمد یک انسان بود و قرآن هم از او به عنوان انسان یاد می‌کند. نمی‌توان یک انسان را از تمام احساسات انسانی‌اش پیراست. وقتی محمد با ازدواج دوم علی مخالفت کرد، در اینجا به عنوان یک پدر عمل می‌کرد. او یک پدر، یک همسر، یک عاشق، و یک انسان بود که تجربیات مذهبی خاص خود را داشت.
گنجی: پیامبر مجاز بوده زنان زیادی داشته باشد: «ای پیامبر، ما زنانی را که مهرشان را داده‌ای و آنان را که به عنوان غنایم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده‌ای و دختر عموها و دختر عمه‌ها و دختر دایی‌ها و دختر خاله‌های تو را که با تو مهاجرت کرده‌اند بر تو حلال کردیم، و نیز زن مؤمنی را که خود را به پیامبر بخشیده باشد، هر گاه پیامبر بخواهد او را به زنی گیرد.
این حکم ویژه توست نه دیگر مومنان، ما می‌دانیم درباره زنان‌شان و کنیزان‌شان چه حکمی‌کرده‌ایم، تا برای تو مشکلی پیش نیاید. و خدا آمرزنده و مهربان است... بعد از این زنان، هیچ زنی بر تو حلال نیست و نیز زنی به جای ایشان اختیار کردن، هر چند تو را از زیبایی او خوش آید؛ مگر آنچه به غنیمت به دست تو افتد. و خدا مراقب هر چیزی است (احزاب، ۵۰ و ۵۲).»
آیا این «حکم ویژه» به لحاظ حقوقی عادلانه است. عدالت در اینجا نسبت به مردها و زنان، هر دو صادق است. مورخان و علمای مسلمان اسامی نزدیک به چهل تن از همسران رسمی پیامبر را نقل کردند.
زید: درواقع درباره‌ی تنها دو زن (عایشه و زینب) می‌توان  گفت که پیامبر به آنها احساس و علاقه داشت. زنان دیگر پیر بودند. ما هر کدام از آنها را می‌شناسیم. به هر حال پیامبر رهبر جامعه بود و در جامعه قبائلی وظایفی بر دوش داشت. به عنوان نمونه عمر می‌خواست دخترش را به عثمان بدهد، اما عثمان دختر او را نمی‌خواست. به همین دلیل عمر از دست عثمان عصبانی بود.
این مساله وضعیت نامقبولی ایجاد کرد. پیامبر می‌خواست تا روابط میان این دو صحابی حفظ شود پس تصمیم گرفت با دختر عمر ازدواج کند و یکی از دختران خود را به عقد عثمان درآورد. پیامبر برای حل مساله به عمر این طور گفت: دختر تو می‌خواهد با کسی که بهتر ازعثمان است ازدواج کند وعثمان می‌خواهد با کسی بهتر از دختر تو ازدواج کند. این بخشی از ارتباط خونی درمیان قبائل عرب بود.
پس با ازدواج دختر پیامبر با عثمان،عمر نمی‌توانست از دست عثمان عصبانی باشد، چون دخترش نیز با کسی ازدواج کرده بود که بهتر ازعثمان بود.
اگر درباره قرآن و محمد سخن می‌گوییم، باید هر دوی آنها را در شرایط تاریخی خودشان قرار دهیم. نباید به عنوان نمونه عیسی مسیح را با محمد مقایسه کرد. برخی از مستشرقین ابتدا مسیح را نمونه انسان کامل قرار می‌دهند و سپس محمد را با او مقایسه می‌کنند و آنگاه این نتیجه را می‌گیرند که گویی محمد مردی مشغول به لذایذ جنسی بوده است. این مقایسه عادلانه نیست.

گنجی: در ماجرای افک هم به زنان ظلم می‌شود. به همسر پیامبر (عایشه) تهمت زده می‌شود. اما به جای تهمت زنندگان، عایشه مجازات می‌شود و حتی پیامبر هم او را از خود می‌راند. شیوه رفتار پیامبر با عایشه در این قضیه تاریخی، با علم پیامبر و عصمت ایشان، مطابق تلقی مسلمین و خصوصاً شیعیان، چه تناسبی دارد. آیا رفتار پیامبر نمونه‌ای از رفتار انسانی چون دیگر انسان‌ها نیست؟ در حالی‌که قرآن به دلیل این دروغ بزرگ به شدت مؤمنان را سرزنس و مواخذه می‌کند:
«کسانی که آن دروغ بزرگ را ساخته‌اند گروهی از شمایند، مپندارید که شما را در آن شری بود. نه، خیر شما در آن بود. هر مردی از آنها بدان اندازه از گناه که مرتکب شده است به کیفر رسد، و از میان آنها آن که بیشترین این بهتان را به عهده دارد به عذابی بزرگ گرفتار می‌آید. چرا هنگامی که آن بهتان را شنیدید مردان و زنان مؤمن به خود گمان نیک نبردند و نگفتند که این تهمتی آشکار است. چرا چهار شاهد بر ادعای خود نیاوردند؟
پس اگر شاهدانی نیاوردند، در نزد خدا در زمره دروغگویانند. اگر فضل خدا در دنیا و آخرت ارزانی‌تان نمی‌بود، به سزای آن سخنان که می‌گفتید شما را عذابی بزرگ در می‌رسید. آن گاه که آن سخن از دهان یکدیگر می‌گرفتید و چیزی بر زبان می‌راندید که درباره آن هیچ نمی‌دانستید، می‌پنداشتید که کاری خرد است، و حال آنکه در نزد خدا کاری بزرگ بود.
چرا آنگاه که این سخن شنیدید نگفتید: ما را نشاید که آن را باز گوییم، پروردگارا تو منزهی، این تهمتی بزرگ است. خدا شما را اندرز می‌دهد که اگراز مؤمنان هستید، بار دیگر گرد چنان کاری مگردید. خدا آیات را برای شما بیان می‌کند و خدا دانا و حکیم است. برای کسانی که دوست دارند درباره مؤمنان تهمت زنا شایع شود، در دنیا و آخرت عذابی دردآور مهیا ست. خدا می‌داند و شما نمی‌دانید (نور، ۱۱ الی ۲۰).
آیات ابتدای سوره تحریم هم قابل توجه است. قرآن به اختلاف پیامبر و همسرانش اشاره کرده و در نهایت همسران پیامبر را تهدید می‌کند: عسی ربه ان طلقکن ان یبدله ازواجا خیرا منکن مسلمات مومنات قانتات تائبات عابدات سائحات ثیبات و ابکارا:
شاید اگر شما را طلاق گوید پروردگارش به جای شما زنانی بهتر از شمایش بدهد. زنانی مسلمان، مومن، فرمانبردار، توبه کننده، اهل عبادت و روزه گرفتن، خواه شوهر کرده، خواه باکره (تحریم،۵).
مطابق معیارهای انسانی امروزی نه تنها چند همسری قابل پذیرش نیست، بلکه پرسش این است در یک جامعه بدوی که زنان فاقد هر گونه حمایت حقوقی و اجتماعی‌اند، چگونه زنان را تهدید به طلاق می‌کنند و به آنها گفته می‌شود: پیامبر، پس از طلاق شما، با زنان بهتر از شما مجدداً ازدواج خواهد کرد.
زید: اگر قضیه را دنبال کنید خواهید دید که پیامبر بسیار  عصبانی بود وعایشه را نزد خانواده‌اش فرستاد. این عکس‌العمل یک انسان معمولی است، وقتی همسرش متهم به رابطه داشتن با یک مرد دیگر می‌شود. عایشه نزدیک بود بخاطر این اتهام از طرف خانواده‌اش کشته شود.
این موضوع مثل موضوع زینب است. ما فراموش می‌کنیم اعتبار پیامبر را و ارزش والای صداقت و صراحت قرآن را، یعنی اینکه همه‌ی مسائل شخصی پیامبر آن‌قدر ساده و آشکار مطرح شده است.

موضوع زنان پیامبر نیز همین‌طور است. پیامبر از توطئه‌ها ونیرنگ‌های زنانش رنج می‌برد. قرآن هم برتری او را یادآور می‌شود. این مساله طبیعی و قابل انتظار است که خدا طرف او را بگیرد. در اینجا هم بر ماهیت انسانی محمد تاکید می‌شود.



۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

وحی و نقش محمد در نزول قرآن

مطابق همین فرضیه، محمّد خود شارع تمام احکام فقهی قرآن است، و آیات احکام، برخلاف سایر آیات قرآن، محتاج به خوابگزاری نیستند، چرا که این آیات خود خوابهای تعبیر شده‌اند. با این فرض که محمّد خود احکام فقهی قرآن را تشریع می‌کرد، لاجرم باید او را شخصیتی بدانیم که به طور تبعیض آمیزی برای خود زناشویی با ۹ همسر را مجاز کرد، برای خود این حقّ ویژه را قائل شد که زنان خود را به او هبه کنند، داستانی ساخت تا به اعتبار آن بتواند با زینب، همسر فرزند خوانده اش، ازدواج کند، و غیره. اما اگر مقدمات سروش را بپذیریم، در آن صورت بسیار دشوار بتوانیم محمّد را فردی صادق، راستگو، و اخلاقی بدانیم. معلوم نیست که تنزل دادن منزلت محمّد به مردی که برای تأمین تمنیات اش آیاتی نازل می‌کند و آنها را (به خطا) به خداوند نسبت می‌دهد، چگونه می‌تواند ترفیع مقام او در منظومه فکری اسلام تلقی شود. از قضا تلقی رایج مسلمانان از وحی این نوع مشکلات را به مراتب بهتر از فرضیه سروش حلّ و فصل می‌کند.


. دین مولانا را:
“باید دین عشق خواند. خود مولوی به این امر تصریح کرده است، اگر هم تصریح نمی‌کرد ما از این همه اشارات عظیم و بلیغ و متعدد و متنوعی که در کلام او هست می‌توانستیم استنتاج کنیم بدون شبهه“.
دلیل پنجم: مولوی مثنوی را وحی به شمار می‌آورد و می‌گفت که بدون اختیار و حتی در مواردی برخلاف میل اش  کلمات بر زبان او جاری می‌شود. کمند و مهار او به دست کس دیگری است. مطابق تفسیر سروش، مولوی می‌گفت که این عمل غیر مختارانه دقیقا به همان نحو بود “که وحی به پیامبران می‌رسید“. مولوی با منبع وحی یگانگی و وحدت یافته بود و خدا سخنان خود را به او تلقین می‌کرد: “لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من”، “این سخن را بعد از این مدفون کنم/ آن کشنده می‌کشد من چون کنم”[ ۳: ۴۴۵۳]، “چونک خاموش می‌کنم من از رشد/او بصد نوعم بگفتن می‌کشد”[ ۴: ۲۰۷۵]. “ای تقاضا گر درون همچون جنین / چون تقاضا می‌کنی اتمام این. سهل گردان ره نما توفیق ده/ یا تقاضا را بهل بر ما منه”[ ۳: ۱۴۹۱- ۱۴۹۰]. “ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم”[غزل ۱۳۷۵].
بنابراین، از منظر سروش، این دلیل خوبی است که بگوییم مثنوی وحی و مولوی پیامبر است. به اعتقاد سروش تنها تفاوت وحی محمد و وحی مولوی در این است که اولی مأمور به ابلاغ و پیگیری بوده است اما دوّمی چنان رسالتی نداشته است.
سروش تصریح می‌کند که اگر مولوی این عشق نامه را نیافریده بود، دین محمّد چیزی جز سلفی گری و “همین وهابی گری که توی عربستان است” نمی‌شد، یعنی دینی که “یک خشکی و جمودی با خودش آورده که ما نمونه هایش را در بعضی جاها، من جمله همین حرکتهای اخیر فوق العاده پرخشونت شاهد هستیم.” او در جایی می‌گوید: “من این را خدمت شما بگم، دیانت اسلام واقعاً اگر همان بود که در قرآن بود و هست، و همان بود که در سنت پیامبر بود، یعنی همین فقهی که مثلاً فقهای ما مثلاً استخراج کردند، اصلاً دوامی پیدا نمی‌کرد. دوام پیدا نمی‌کرد. یک دین خشکی می‌شد مثل همین که الان تو عربستان است و به قد و قامت همان جا. فلاسفه آمدند، عارفان آمدند، آب لطافتی بر این عبوسی‌ها زدند، بدن و پیکر این دیانت را فربه کردند، تغذیه کردند، تجربه نبوی را بسط دادند، در ضمن این ۱۴۰۰ سال اتفاقات بسیار مهمی افتاد. این پیکر که این همه زیور به او آویخته شد و این همه غذای سالم و پر ویتامین به او رسید، این بود آن که توانایی ماندگاری داشت” (“داعشیان و دانشیان“، دقیقه ۵۷- ۵۶).
، درصد مثل ۴۵ درصدش، همان هم خودش خوب است...حال واقعش این است که دیگه یک کتابی ۴۵ قرآن باشد، همان جوری هاست از دیدگاه مولوی .بعد هم وقتی که می گوید من مولف این کتابم، به من وحی و الهام رسیده که این اثر را پدید آوردم، دیگه کم کم برای خودش هم دارد یک مقاماتی قائل می شود دیگه، یعنی این طوری نیست که بگوید من یک دیوار بودم این صداها از تو دیوار آمده بیرون .این طوری که نیست .در واقع به خودش اینها رسیده و بارها این را در مث نوی می گوید که من یک وقت ها می خواهم حرف بزنم، اما چنان این معانی به من هجوم می آورد ":آن کشنده می کشد من چون کنم "یکی دیگر این "این  ،" کمند و مهار مرا به دست دارد" :لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من "چونک خاموش می کنم من ،]۸۸۰۳ :۳ [" سخن را بعد از این مدفون کنم /آن کشنده می کشد من چون کنم ]. یک کس دیگری است، یک جاذبه دیگری است، یک ۶۵۴۰ :۸ [" از رشد/او بصد نوعم بگفتن می کشد الهامی است  .از همه به گمان من واضح تر آن جایی است که می گوید اون کسی که من را به سخن وا می دارد و این سخنان را بر زبان من می گذارد درون من نشسته، در واقع یک جور یگانگی هم با آن منبع الهام معرفی کند و بیان می کند" .ای تقاضا گر درون همچون جنین  /چون تقاضا می کنی اتمام این .سهل .] یا در دیوان شمس است":ای که ۴۸۳۵ -۴۸۳۴ :۳ [" گردان ره نما توفیق ده /یا تقاضا را بهل بر ما منه ] .ببینید در ۴۳۴۰ میان جان من تلقین شعرم می کنی /گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم"[غزل واقع، یک جور یگانگی و وحدتی هم با اون الهام کننده، با آن تلقین کننده قائل است و بیان می کند و از این قبیل فراوان در سخنان مولنا هست...دست کم مولوی خودش چنین می اندیشیده، خودش کار خودش را، و سمت خودش را چنین می دیده و چنین معرفی کرده (""دین شناسی مولنا"، جلسه اول، هفتم فروردین 
 و در این جا مولوی خصوصا سخنانش خیلی گرم است، خیلی هم شنیدنی است، چون خیلی احساس قرابت با انبیأ می کرده، و خوب می دیده خودش را که کم و بیش تو همان جاده پا گذاشته، و سر همون سفره نشسته .شریک الاذواق پیامبران است .یک بانگی که خداوند در انداخته، قوی ش را پیامبران شنیدند، ضعیفش را هم این ها دارند می شنوند، توجه می کنید .بدون واهمه و بدون رودرباسی می گوید که به ما هم الهام می شود، به ما هم وحی می شود، منتهی ما اسمش را نمی گذاریم وحی، "از پی روپوش عامه در بیان /وحی دل  . ] می گوید برای سرپوشی بهش نمی گوئیم وحی، والا وحی است دیگر ۴۴۰۶ :۸ [" گویند آن را صوفیان وحی که شاخ و دم ندارد  .اگر وحی به زنبور می شده، اگر وحی به مادر موسی می شده، اگر وحی به اَ زمین می شود که روز قیامت  ]، خوب چرا به ما نشود، بله؟ "این که ۰ ه [زلزال، َ ى ل َحْوَ أ َكَّبَ ر َّنَأِب کرمناست و بال می رود /وحیش از زنبور کی کمتر بود .چون که اوحی الرب الی النحل آمدست/خانه ] .تو قرآن است دیگر، خداوند به زنبور وحی کرد، و ۴۶۶۳  و ۴۶۳۴ :۰ [" وحیش پر از حلوا شده است .] "این ۴۶۳۵ :۰[" زنبور تولید کننده عسل شد
این همه تعارض شگفت انگیز است .تمایز "وحی حق"- یعنی سخنان خداوند- از "وحی دل "نزد سروش باورناکردنی است .او که می گوید :الف- خدا وجود غیر شخصی ناانسانوار است .ب- خدا سخن نمی گوید . پ- خدا فرستاده ای(رسول و نبی )ندارد .ت- خدای غیرشخصی ناانسانوار قادر به تأیید سخنان هیچ کس نیست .پ- قرآن خواب های محمد است . ا - اول :وحی ، اینک که نیازمند اثبات وحیانی بودن مثنوی است سخنان خداوند- را پایان نایافته به شمار می آورد . ا ثانیا :تنها تفاوت محمد و مولوی را در این می داند که محمد از سوی خداوند مأموریت داشته سخنان او را ابلاغ کند، اما مولوی از سوی خداوند چنین مأموریتی نداشته است . ا ثالثا :مولوی با این که مأموریتی نداشته، اما همه وحی اش را در مثنوی و دیوان شمس بیان کرده است. بعید است سروش از این همه ناسازگارگویی آگاه نباشد .پس چرا او که از ناسازگاری ها و پریشان بودن قرآن می نالد، خود ناسازگار و پریشان سخن می گوید؟ 
اما آیا احساس مأموریت و رسالت هدایت بخشی منحصر به پیامبران می‌ماند؟ پاسخ مثبت سروش به این پرسش رفته رفته تغییر می‌کند. او در آبان سال ۱۳۷۳ می‌نویسد: “اگر پای دید انسانی به میان آید، همه ما نسبت به هدایت گمراهان مسئولیم و هیچ چیز ما را از عمل معاف نمی‌دارد.”[14] سروش رفته رفته رسالت پیامبرانه هدایت بخشی را  به صراحت بر دوش “روشنفکری دینی” می‌نهد، و ادعا می‌کند که هدایت کشتی جامعه مسلمین با روشنفکران دینی است، و آنان باید حریصانه- همچون پیامبر- مردم را هدایت کنند.[15]
بنابراین، سروش رفته رفته هر دو رکن پیامبری را از انحصار پیامبران به معنای خاص کلمه خارج می‌کند، و این مجال را برای همگان می‌گشاید که علی الاصول واجد این صفات پیامبرانه شوند.
اما در این جا باید بپرسیم که از منظر سروش کدام یک از این دو رکن نبوّت نقش اساسی تری در پیامبری دارد. سروش بدون هیچ ابهامی معتقد است که مغز پیامبری همان است که مغز دین به شمار می‌رود- یعنی تجربه دینی/وحیانی. او در سال ۱۳۷۷ در این باره می‌نویسد: “آنچه بالذات دینی است، تجربه دینی است. و این تجربه دینی همان است که در مورد پیامبران، “تلقی وحی” نام می‌گیرد…این تجربه دینی است که ذاتاً دینی است و هرکس واجد آن باشد به درجه‌ای از درجات پیامبر است.”[16]
بنابراین، از منظر سروش، تجربه دینی یا همان وحی تنها پدیده ذاتا دینی است، و هر کس که به آن دست یابد، به مرتبه‌ای از مراتب پیامبری دست یافته است- حتّی چه بسا فرد در این سیر به چنان مرتبتی برسد که پیامبران سلف بر منزلت او غبطه بخورند. بنابراین، قلب نبوّت این تجربه دینی- وحیانی است: “[این تجربه] تنها پدیده حقیقتاً و جوهراً دینی [است]، که چون جرقه‌های قدسی در نفوس طیبه پیامبران می‌درخشیده و برای مدتی کوتاه یا بلند وجودشان را روشن می‌کرده و چشم شان را بر بواطن این عالم می‌گشوده است. هرجا که پای چنین تجربه‌ای باز شود، حقیقت دین در آنجا حضور پیدا کرده است.”[17]
بنابراین، آخرین تقریر سروش از نظریه پیامبری این گونه می‌شود: پیامبری مبتنی بر دو رکن است: رکن اوّل عبارتست از خواب، و رکن دوّم عبارت است از یک احساس یقین درونی قوی که از درون خود فرد- یعنی فرد خواب بیننده- می‌جوشد و او را به هدایت مردم برمی انگیزد. هر کس که خوابهای رسولانه ببیند و در خود احساس مأموریت و رسالت ابلاغ و هدایت کند، پیامبر/رسول است. و البته آن خوابهای پیامبرانه، مطابق نظر سروش، در انحصار پیامبران (به معنای اخص کلمه)‌ نیست، و احساس مأموریت و رسالت هم امری نیست که افراد غیر پیامبر (به معنای اخص کلمه)‌ نتوانند در درون خود بیابند. به این ترتیب، باب پیامبری گشوده و حلقه پیامبران بسی فراخ می‌شود.
بنابراین، مقدمه اوّل سروش این است که پیامبر کسی است که دو ویژگی مهم دارد: ویژگی اصلی او آن است که در معرض وحی قرار بگیرد (یعنی خوابهای پیامبرانه ببیند/بسازد که گوهر آن رؤیت “خدای بی صورت” است)، و نیز در نتیجه این خوابهای رسولانه- یعنی رؤیت صورت بی صورت- در خود احساس رسالت در هدایت معنوی و دینی مردم را بیابد
اما مقدمه دوّم این است که آیا عبدالکریم سروش خود واجد این دو صفت هست یا نه. من در مقالات پیشین‌ام در این باره به تفصیل بحث کرده‌ام و خواننده را به آن نوشته‌ها ارجاع می‌دهم. اما اجمالا به نظر می‌رسد که پاسخ سروش به این دو پرسش مثبت است. او به صراحت خود را در معرض وحی می‌داند. برای مثال، او در جایی ادعا می‌کند که نظراتش را در خصوص خواب بودن وحی از طریق وحی دریافته کرده است: “در واقع این تئوری رویایی بودن وحی هم برای خود من هم یک رویا بود. برای خود من هم یک وحی بود. و لذا خیلی کم ندارد از خود موضوع و صورت مسئله”.[26] او به تفصیل از خواب‌های پیامبرانه‌اش (و خصوصا رؤیت صورت بی صورت) یاد می‌کند، و خود  را موظف می‌داند که تجربه‌های دینی (یعنی خوابهای پیامبرانه اش) را با دیگران در میان بگذارد (خواب‌های رسولانه‌اش را به همه ابلاغ کرده است)[27]، و به نظر می‌رسد که به عنوان تنها “روشنفکر دینی” واقعی بار گران “هدایت” پیامبرانه و رازدارانه را سالهاست که بر دوش خود احساس می‌کند، و معتقد است که در طول سه دهه اخیر عمرش در کار هدایت بخشی مردم کارنامه بسیار کامیابی داشته است.[28] اگر کسی این دو مقدمه را در کنار هم  قرار دهد، آیا حق ندارد از خود بپرسد که آیا سروش به واقع ادعای پیامبری می‌کند؟
“من در نوشته‌های خودم کوشیده‌ام که مسئله وحی را خیلی سهل الهضم کنم و شاید پیچیدگی هایش را بگیرم ازش. دست کم برای کسانی که طالب شناختن رمز و راز وحی‌اند. و آن این که من وحی را تحویل کردم یا تشبیه کردم به رویا. و البته این بی سبب و بی اساس هم نبود. گفته ام وحی ای که به پیامبران می‌شد در واقع مثل خوابی بود که می‌دیدند. شبیه خوابی است که ما هم می‌بینیم. و به این ترتیب در واقع فهم این پدیده تسهیل می‌شود. این که آدم فکر می‌کند خدا چه جوری با یک کسانی سخن می‌گوید و در گوش آنها می‌خواند، من فکر می‌کنم اگر هر یک از ما به رویا، به خواب دیدنمان مراجعه کنیم تا حدود زیادی می‌توانیم یک درکی از این پدیده پیدا بکنیم. هیچ کسی نیست در زندگی اش خوابی ندیده باشد و در خواب مثلاً کسی با او سخنی نگفته باشد. منظره‌ای را ندیده باشد. و پس از خواب مثلا به دنبال تعبیرش و تأویلش بر نیامده باشد. خوابی از دیگری نشنیده باشد. اگر شما به خود پدیده خواب که باهاش آشنا هستید، با زندگی تان عجین و آمیخته است مراجعه کنید، مداقه کنید و بشکافیدش، بازشکافی کنید، به گمان من تا حدود زیادی به حقیقت وحی می‌توانید پی ببرید” (“پرسش و پاسخ با دکتر عبدالکریم سروش؛ دانشگاه تگزاس”، دقیقه ۸۸- ۸۱ ).
قل“‌ها یا “ما نازل کردیم“‌ها بدین معنا نیست که خدا گفته یا نازل کرده است، بلکه پیامبر در خواب دیده است. یعنی “مرتبه‌ای از روان او[محمد] در مرتبه دیگری از روان او[محمد] نظر کند و این را از قبیل انزال و تنزیل به شمار” آورده است (روش تعبیر رویای رسولانه، دسامبر ۲۰۱۴. بخش اول، دقیقه ۱۴ ).
وحی را پیامبر تولید می‌کند. وحی در واقع تألیف پیامبر است. خداوند یک شخصیتی آفریده، همین و بس. بقیه اش به او واگذار شده” (برنامه پرگار بی بی سی، دقیقه ۲۸- ۲۴ ). “وجود پیغمبر همان وحی ای است که خدا کرده. خدا به پیامبر وحی نمی‌کند، همین وجودش وحی است” (دقیقه۵۳ و ۵۴ ).
کلّ قرآن که خواب پیغمبر است از نظر من…پیغمبر واقعاً در رؤیا دیده آدمی، ملائکه ای، شیطانی، امری، و بعد امتناع و عصیانی، اطاعتی، همه اینها را راحت ملاحظه کرده مثل یک صحنه‌هایی که من و شما تو خواب می‌بینیم. حالا البته ایشون خوابش، خواب قدسی است، خواب پیراسته‌ای است، پاکی است، و خبر از حقایق عالم می‌دهد، کما این که همین قصه کلاً عمقی دارد، تأثیر لازم دارد و پرده از واقعیت وجود ما بر می‌دارد…در قرآن می‌گوید که آن خوابی که به تو نمودیم “وَمَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِى أَرَیْنَکَ إِلَّا فِتْنَهً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرْءَانِ” [اسرأ، ۶۰] و شجره ملعونه در قرآن. خیلی از مفسرین گفته‌اند که منظور از شجره ملعونه که پیغمبر در خواب دید یعنی بنی امیه که بعداً می‌آیند. من این اواخر یکی از مفسرین هم عصر خودمان را دیدم که سخن خوبی گفته بود، گفته این شجره ملعونه همان درخت ممنوعه‌ای بوده که آدم قرار بوده از او نخورد و این را خدا می‌گوید ما تو خواب به تو نشان دادیم این شجره ملعونه را…این معاد هم یک سفر فکری است، پیامبر آن صحنه‌ها را دیده، و قصه آدم هم همین طور یک سفر فکری است، یعنی حقایقی به این صورت برای او مصور شده اند، که صحنه‌ای هست، خدایی هست، شیطانی و ملائکه‌ای و غیره و غیره، دقیقاً. و حالا ما باید با تفسیر و تعبیر این رؤیاها و این داستان‌ها به حقایق ماوراء آنها برسیم” (“شــرح مثنــوی – دفتــر نخسـت – جلسه ششم“، ۱۷ جولای ۲۰۱۶، دقیقه ۹۳- ۹۰).
“خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود…چنان نیست که محمد مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشندبه او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی استبه او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا و فرشتگان و دانایان بر وحدانیت خدا گواهی می‌دهند…به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب…به او خبر نداده‌اند که همه چیز تسبیح خدا می‌کند” (رویای رسولانه ۱).
نکته کلیدی این است که هیچ موجودی در خواب نقش آفرین نیست. تمام خواب‌ها را خود خواب بیننده می‌سازد. این مدعا بارها از سوی سروش تکرار شده و جای هیچ گونه تردیدی باقی نمی‌گذارد که مطابق نظر سروش، موسی، عیسی و محمد، خودشان خواب هایشان را ساخته و خدا و ملائکه (جبرئیل) هیچ نقشی در خواب آنها نداشته‌اند. به موارد زیر بنگرید:
“می گویند من پدر مرحومم را در خواب دیدم. اولاً: پدر مرحوم خود شما هستید که به شکل پدر مرحوم در می‌آئید و خودت خودت را می‌بینی. پدر مرحوم که جایی نیست که توی خواب بنده و شما بیاید، “آن تویی” به قول مولانا، آدمی وقتی که خواب می‌بیند خودش نزد خودش می‌رود. ما وجودمان چند لایه است یک لایه از وجودمان نزد لایه دیگری از وجودمان می‌رود: ”تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/بلکه گردونی و دریایی عمیق. تو به آن وقتی که خواب اندر روی/ تو ز پیش خود به پیش خود شوی”. از پیش خودت به پیش خودت می‌روی، خودت در گوش خود چیزی می‌گویی، خودت به صورت دیگری در می‌آیی. به صورت دوستت، مادرت، پدرت، و با خودت سخن می‌گویی و فردا فکر می‌کنی آنها آمدند و با تو سخن گفتند” (عبدالکریم سروش، تعبیر معاد در تئوری رویاهای رسولانه،دقیقه ۱۸/۳۰ تا ۱۹/۳۰ ).

“قرآن یک کتابی است به شدت ادبی. ما اگر این را فراموش کنیم، و گمان کنیم قرآن کتاب خبری است، اشتباه می‌کنیم. یعنی روزنامه‌ای است، همین طور صاف یک چیزهایی را گفته و نوشته و ما باید بخوانیم و معنی اش را بفهمیم. این بیان روزنامه‌ای است. تو روزنامه بله این جوری نمی‌گویند. همان طوری که عرض کردم…آن چه که بر این کتاب غلبه دارد جنبه ادبی است، یعنی یک ادیب به معنای واقعی کلمه، حالا خدا، هر که را می‌خواهیم بدانیم، نشسته و با کمال بلاغت این کتاب را پرداخته. خودش هم افتخار می‌کند قرآن، می‌گوید بالاخره مثل من را نمی‌توانید بیاورید، جن و انسی هم بشوند، نمی‌توانند. پس کجاش است؟ اگر این یک راست چینی بود و همین جور می‌شد بخوانی بدون این تفننات بلاغی، قرآن، قرآن نمی‌شد. به همین دلیل هم بود که برخی می‌گفتند مثل شعر است. مثل شعر هم بود، منتها خوب خدا [یعنی خود محمد] می‌گفت شاعر نیست، خیال پرداز نیست” (دقیقه ۳۳ – ۳۱ ).
“قرآن برای ما باز می‌گوید که خدا دشمنان محمّد را، در خواب، در چشم او اندک نمود تا دلیری یابد و به سپاهیان خود دلیری دهد تا در جنگ پیروز شوند، و پیروز شدند. محمّد به راستی گمان کرده بود که دشمنان اندک‌اند و خواب خود را عین بیداری پنداشته بود. و این تدبیر الهی و مقتضای سرشت خواب بود که وارونه‌نمایی کرد و اندک را بسیار، و بسیار را اندک نشان داد” (رؤیاهای رسولانه ۲ ).
در پرانتز بگوئیم که نه تنها همه مسلمانان در طول تاریخ خطا کرده و قرآن را تفسیر کرده و خواب‌ها را بیداری گرفته اند، بلکه سروش در اینجا به صراحت تمام می‌نویسد که محمد هم مرتکب این خطا شد و “خواب خود را عین بیداری پنداشته بود“. وقتی خود محمد میان خواب و بیداری تمایز نمی‌نهاد، روشن است که پیروانش هم با الگو قرار دادن او مرتکب همین خطا شده و می‌شوند.

به نظر سروش قرآن را سخنان خداوند به شمار آوردن قابل فهم نیست، اما محصول خواب دیدن پیامبر به شمار آوردن کاملاً برای همه قابل فهم است. او در برنامه “پرگار” (بی بی سی) گفت:
ببینید من که می‌گویم خواب دیدند اتفاقا این را ما می‌فهمیم، اما این که خدا حرف زد، خدایی که بی جهت  است، بی مثل و مانند است، بدون اعضا و جوارح است، چه جوری با پیامبرش حرف می‌زنه؟…محصول این مکاشفه خیلی مهم است، اگر بگوئید از جنس خواب بوده، آن وقت محصولش نیاز به خواب گزاری دارد…بنده معتقدم خوک و میمون شدن یهودیان که در قرآن آمده را در خواب دیده اند”.
خدایی که حرف نمی‌زند، قادر به شنیدن هم نیست. از این رو دعا کردن در فرضیه سروش سخن گفتن با خدای مشخص انسانوار نیست، حدیث نفس و مراقبه است.
مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد(ص) را در تجربه وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلات هیچ‍گاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه «انسانیّت»اش در قرآن نشسته است و هر چه می‍گوید و میبیند، تجربه ای از افق دید او و در خور ظرفیت خرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آن‍گاه مسئله «کلام الهی» حلّ و منحلّ خواهد شد و کلام محمّد(ص) به جای کلام خدا خواهد نشست و پستی و بلندی های بلاغت و ورود فرهنگ عربی و قصور و فتور علمی و ظهور چهره بشری خداوند در قرآن، و ورود دعاهایی در قرآن چون سوره حمد (که گفته اند قرآن صاعدست)، تبیین مطبوع و معقول خواهد یافت، و معلوم خواهد شد که همه اینها مقتضای انسان بودن مؤلّف آن دفتر فاخر است که احوال و اطواری متغیّر دارد، و گاهی بر طارم اعلی می‍نشیند و گاه تا زیر پای خود نمیبیند و با فروتنی تمام میگوید که «من بشری هستم چون شما که دچار وحی می‍شوم»[۱]. شرط نیست که «یُوحی اِلَیّ» را ببینیم و «اَنا بشرٌ مِثلُکُم» را نبینیم. این قرآن اگر وحی است که هست، وحی است که بشریت و محدودیت محمّد(ص) در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است؛ و چنانکه در جای دیگر آورده ام: خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد قرآن را. وحی البته حقیقتی است که درجات دارد و از زمین گرفته تا زنبور و مادر موسی و محمّد(ص) را فرا می‍گیرد (به تصریح قرآن). عارفان نیز از تجربه الهام و وحی دم می‍زدند و نصیب بردن از آن نعمت را با افتخار و ابتهاج اعلام میکردند. عمده، محصول وحی است که نشان میدهد چنان مدّعیاتی رواست یا ناروا. به فرموده عیسی(ع) درخت را از میوه اش می‍شناسند، و به قول حافظ:
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتدتذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم
در حالی که اگر پای رؤیا را به میان آوریم، حضور و وقوع چنین گسست‍هایی بسیار طبیعی و مناسب طبع مه آلود خواب مینماید و جای هیچ شگفتی ندارد! همین طور است سبک قرآن در روایت قصّه های تاریخی که بسیار گزینشی و مقطّع است و به عکس‍هایی ثابت از فیلمی متحرّک می‌ماند که حافظه‌ای آنها را گزینش و نقل کرده است.
۶ . آیه مهمی که در قرآن به محمّد میگوید: لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (زبان خود را نگه دار و در خواندن قرآن شتاب مکن، قیامت/ ۱۶) دلالت روشن دارد که محمّد(ص) با دیدن صحنه‌های رؤیایی در عرصه خیال شتابزده و از فرط هیجان می‌خواسته است بلافاصله آنها را با مردم در میان بگذارد. ناظری درونی/ بیرونی (خدا یا جبرئیل به زبان تئولوژیک) او را نهی میکند و میگوید بگذار تا رؤیا به انجام رسد و ما نحوه گزارش آن را به تو بیاموزیم و آن‍گاه آنها را بر مردم برخوان (إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ* قیامت/ ۱۷ ـ ۱۹). یعنی بگذار پاکنویس شود. آنها را نیاراسته و ویرایش نشده قرائت مکن. سپس ما معنای آنها را به تو میگوییم.
مفسّران عموماً آن را بدین معنا گرفته اند که پیامبر از خوف فراموشی، در خواندن قرآن شتاب می‍کرد و وحی به پایان نرسیده، آن را به پایان می‍برد!

سروش در مصاحبه با نشریه هلندی گفت که قرآن سخنان خداوند نیست، سخنان خود محمد است و چون در حد دانش و عرف زمانه بوده، خطا در آن راه یافته است. در آنجا گفت که بهترین راه تبیین وحی تشبیه آن به شعر و شاعری است. در فرضیه بعدی می‌گوید که خواب است. ممکن است گفته شود که تفاوت این فرضیه با فرضیه مشرکان در این است که آنها خواب‌های محمد را خواب‌های پریشان قلمداد می‌کردند. پاسخ این است که سروش اگرچه خواب‌های پیامبر را خواب‌های اصیل و متعالی به شمار می‌آورد، اما در عین حال گوشزد می‌کند که اساساً ماهیت و سرشت خواب پریشانی است و بدین ترتیب مسئله پریشانی قرآن را حل و فصل می‌کند. سروش می‌نویسد:
“نظم قرآنی پریشان است. اینک سؤال بدین برمی‌گردد که چرا نظم قرآنی پریشان است، و چرا ابتدای سوره با میان و انتهای آن پیوند ندارد، و چرا سخنان خدا در هم می‌‌رود و قصه و اخلاق و فقه و غیب و شهادت به هم می‌آمیزند و درک مراد را بر مفسّر دشوار می‌سازند؟…این پراکندگی نه معلول تصرّف دشمنان، نه غفلت جمع‌آورندگان، نه بی‌خبری صاحب وحی و خدای آداب‌دان، بلکه از آن است که ساختار روایی سوره‌ها تابعساختار مه‌آلود و خواب‌آلود رؤیاهاست که غالباً نظم منطقی ندارند و از سویی به سویی و از گوشه‌ای به گوشه‌ای می‌روند و فاقد انسجام و انتظام هستند” (رویاهای ۲۲).
بدین ترتیب، محمد در پاسخ مشرکان که وحی را خواب‌های پریشان او قلمداد می‌کردند، به جای انکار، می‌بایست به آنها می‌گفت: اساساً پریشانی ماهیت خواب را تشکیل می‌دهد و نه تنها خواب‌های من پریشان است، بلکه خواب‌های همه انسان‌ها و شما هم پریشانند. بنابر وحدت شخصی وجود همه ما خود خدا هستیم، خواب‌های پریشان می‌بینیم و خواب‌های پریشانمان سخنان خداوند است.
داستان اینقدر پیچیده نیست
محمد یک متوهم بود یک پارانویا فکر میکرد خدا با او صحبت میکنه
در مدینه این توهم به جایی رسید که خدا نوکر محمد شد
محمد به زن مردم نظر داشت خدا آیه میفرستاد اوکی اون برای تو هست
محمد تصمیم میگرفت با ماریه بیشتر از بقیه زنان همبستر بشه
خدا آیه میفرستاد اوکی
مهمانان تا دیر وقت از خونه ی محمد نمیرفتن بیرون
خدا آیه میفرستاد ای مهمانان در خانه ی پیامبر نمانید
محمد آخر عمر نگران بود که بعد از مرگ او چه کسی با عایشه مه رو و لوند همبستر میخواد بشه
خدا آیه میفرستاد زنان محمد ام المومنین هستند و ازدواج با آن ها حرام
اینها آیا وحی است رویای صادقانه ی رسولانه است؟!
بیخیال بابا


قاتلو الذین لایومنون بالله و لابالیوم الاخر و لایحرمون ماحرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین او توا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن یدوهم صاغرون: با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی‌آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده‌است برخود حرام نمی‌کنند و دین حق را نمی‌پذیرند جنگ کنید، تا آنگاه که به دست خود درعین مذلت جزیه بدهند (توبه، ۲۹).





۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

شب نشینی در خانه ناصر[۲]

من گفتم: بله، از نظر من باید کشته می شد!!

حدود دو ماهی بود که ازاولین شب نشینی من درمنزل ناصر می گذشت، تا اینکه عصر روز پنج شنبه او را در میوه فروشی دیدم. طبق معلوم با هم سلام و علیک کردیم. موقع خارج شدن از میوه فروشی او بمن گفت: امشب هم قرار است ساعت ۹ دوستان بیآیند خانه من و باهم  صحبت بکنیم، اگر دوست داری و صلاح می دانی، شما هم تشریف بیاورید، خوشحال می شویم. من هم در جواب ناصر گفتم: اگر مشکلی پیش نیآمد و توا نستم سعی می کنم بیایم و باهم دست دادیم و ازهم جدا شدیم.

آنشب من به علتی دیر به منزل ناصر رسیدم. وقتی وارد سالن خانه شدم که همه دوستان ناصر نشسته و گرم بحث و گفتگو بودند. من هم بعد از سلام و دست دادن به همه نشستم. بعد  ازلحظاتی متوجه شدم که علاوه بر طاهر، رضا و احسان، جوان همشهری دیگری به نام صادق هم آمده بود و یک جوان دیگری که ظاهرأ غریبه به نظر می آمد. دقایقی که از نشستنم گذشت ناصر رویش به من کرد و درحالی که دوست غریبه اش را بمن نشان می داد گفت: ایشان دوست عزیزم سجاد هستند که از شیراز تشریف آورده اند، من و سجاد مجددأ بهم دست دادیم و احوالپرسی کردیم.

چون من آنشب دیر رسیده بودم دقیقأ نمی دانم تا آمدن من دوستان درخصوص چه موضوعی بحث کرده بودند ولی بعد که دو باره گفتگو از سرگرفتند، معلوم شد که دررابطه با کشتن سعیدی سرجانی شاعربحث می کنند. ظاهرأ بحث شان به اینجا رسیده بود که سعیدی سیرجانی مرتد بوده یا نه و آیا حقش بوده که کشته شود؟

نوبت بحث که بمن رسید، من گفتم: همانطور که دوستان میدانند ارتداد یعنی اینکه مسلمانی ازدین اسلام برگشت کند و به آن کفر بورزد، آیات بسیاری در قرآن و روایتهای و احادیث گوناگونی به نقل از رسول خدا و خلفای راشدین وعلمای اسلام موجود است که خون مرتد را مباح دانسته اند و حتی خودم در کتابی خوانده ام که حضرت رسول پس از فتح مکه شخصأ دستور قتل چهار نفر را به جرم رتداد داده اند که آنان توسط یاران رسول خدا به قتل رسیده اند.

بعد از آنکه من حرفم تمام شد رضا همان دوست همشهریمان که در بندرعباس دانشجو بود از من پرسید: به عقیده شما سعیدی سیرجانی حقش بود و باید کشته می شد. من گفتم:بله از نظر من باید کشته می شد!!

سجاد دوست شیرازی ناصر رو به جمع کرد و گفت: مگر در قرآن نیآمده که لا اکراه في الدین.... یعنی در دین اجبار و اکراهی نیست پس چرا اگر فرد مسلمانی بعد از مدتی تحقیق و تفحص به این نتیجه رسید که اسلام ازآن حقانیت و درستی که مدعیانش می گویند برخوردار نیست، این اختیار و حق را ندارد که از آن برگردد و دین دیگری اختیار کند. سجاد درحالیکه خیلی نگران به نظر میرسید،گفت: یک سؤال دیگر هم دارم و آنهم اینکه چطور است وقتی یک فرد مسیحی می آید و مسلمان میشود همه مسلمان خشنود می شوند و کسی فتوا قتل او نمی دهد ولی بلافاصله اگر یک مسلمان فلک زده آمد و مسیحی شد بلافاصله علمای اسلام فتوای قتل صادر می کنند؟

آنگونه که ازفحوای گفته های دوستان بر میآمد همگی با گفته های سجاد موافق بودند و حرفهایش را تأئید می کردند. در خصوص حرفهای سجاد بحث و گفتگوی زیادی صورت گرفت. من گقتم: در رابطه با مجازات فرد مرتد می دانم که در بین مذاهب مختلف اسلام و همینطورعلمای مسلمین اختلاف وجود دارد، یعنی اینکه در بعضی مذاهب اسلام  توبه فرد مرتد پذیرفته می شود و حتی به او مهلت تا سه روز می دهند که توبه کند و در بعضی مذاهب اصلأ مهلت نمی دهند ولی در فقه امام شافعی توبه مرتد پذیرفته میشود.

ناصر پس از آنکه دید حرفهای من تمام شده به طاهر گفت: خوب شما در مورد ارتداد و کشتن سعیدی سیرجانی چه فکر می کنی؟ طاهر رو به دوستان حاضردرسالن کرد وگفت: اول بهتر است اشاره کوتاهی بکنیم به نظردوست عزیزمان آقا  سجاد واستناد ایشان به آیه ۲۵۵ از سوره البقره یعنی همین لااکراه فی الدین . تعبیر و تفسیرهای گوناگونی از این آیه صورت گرفته است و کلأ یک نوع ناروشنی و ابهام در فهم و تفسیر این آیه وجود دارد. حالا اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم. اولأ اینکه در تفسیر ساده ای که مفسرین از این آیه به دست می دهند اینکه انسان در قبول و پذیرش دین[ منظور همان اسلام] اجبار و اکراهی ندارد ولی هیچ معلوم نیست که یک فرد در کدام موقعیت زمانی و یا فکری این اختیار را دارد که دین را بپذیرد و یا نه و هیچ اجباری در قبول این دین خاص نداشته باشد.

موضوع را ساده تر بیان می کنیم. نوزادی در یک خانوده مسلمان[ سنی و یا شیعه] بدنیا می آید، بلافاصله بعد ازتولد با گفتن اذان در گوشش بدون اینکه نوزاد هیچگونه علم و آگاهی داشته باشد به دین اسلام داخل می شود. علت این امرقطعی و فوری آن است که گویا پدرو مادران نه به جهت علم و درایت و شناخت واقعی ازاسلام بلکه صرفأ تحت تأثیرالقائات وتبلیغات ملایان و متولیان اسلام، باور کرده اند که رشد وهدایت انسانها در پیروی ازاسلام و ضلالت و گمراهی در ترک آن است.

خوب، پس فرد از همان زمان کودکی  بدون اینکه خودش در گرویدن به اسلام هیچگونه آگاهی و علمی داشته باشد، مسلمان می شود و مضافأ که ازهمان روزاول مشخص است  که سنی است یا شیعی. شاید بهترباشد بگوییم که این کودک شیعه و یا سنی به دنیا آمده است، همان گونه که به عینه می بینیم اگردر خانواده سنی بدنیا آمده سنی است و اگر در یک خانواده تشیع زاده شد، شیعه امامیه به حساب می آید.

می ماند عبادات مثل نماز و روزه هم که به دستور و یا اجبار والدین و یا بعد ازدچارشدن به روزمره گی فرهنگی با پیروی از آداب و رسوم سنتی به آن مبادرت می ورزد. حالا فکرش را بکنید که این کودک مسلمان بزرگ می شود، رشد فکری می کند و به بلوغ عقلی می رسد. اگر بقول اگر اهل درس و مشق باشد که وارد دانشگاه می شود.
در محیط دانشگاه از طریق مطالعه با دیگر مکاتب فکری و آراء و افکار نو اندیشان مسلمان آشنا می شود. خوب مسلم بعد از مدتی کلنجار فکری رفتن با آن آموزه های که از اسلام کسب کرده و آموخته های ذهنی جدیدی که از دیگر نحله های فکری به دست آورده ممکن است در اندیشه اش دچار تناقضاتی بشود و پاسخ مناسبی درمواجه با زدودن این تناقضات که اعتقادات دینی او را نشانه گرفته است نداشته باشد و در نهایت در قبول و پذیرش اسلام تجدیدنظر نموده و آنرا رد کند. اینجاست که علمای اسلام این اختیار به خود تفویض کرده اند که فتوای قتل او صادرودرصورت ممکن اورا معدوم کنند.

نمونه بارز این گونه فتوا دادن ها را ما چه در صدر اسلام همانطور دوست عزیزمان آقا عیسی اشاره کردند درزمان حضرت محمد و چه در دوره خلافت جانشینان او و بعد در حکومتها اسلامی بعدی تا دوران خودمان که نشانه مشخص آن دستور قتل سلمان رشدی توسط خمینی و همین نمونه قتل غیر انسانی شادرون سعیدی سیرجانی و فتوای قتل نویسنده و اسلام شناس مصری بنام نصر حامد ابوزید نویسنده و اسلام شناس مصری در سال ۱۹۹۵ توسط عده ای ازمفتیان مصرشاهد بوده ایم. البته این را اضافه کنم که اسلام شناسان امروزه دربیان نظریاتشان در خصوص ارتداد برای کاستن از مخالفت جوامع آزاد با این گونه قتل و حذف فیزیکی تلاش می کنند که بحث ارتداد را در حیطه سیاسی، قومی و اقتصادی محدود کنند و اعلام  می دارند که اصلآ در صدر اسلام و یا دوران خلافت خلفای راشدین ارتداد عقیدتی نداشته ایم و یا اینکه باز ادعا کنند که ما در قرآن در خصوص  امرارتداد و کیفرآن سوره و آیه ای نداریم و موضوع ارتداد را صرفا به روایت و احادیث ارجاع می دهند که خوب می دانیم که همه تلاش این علمای اسلام بخاطر از زیر ضرب خارج کردن بسیاری از دستورات و احکام اسلامی است که با موازین اساسی حقوق بشری امروزی مطابقت ندارد.

صادق همشهری جوانی که اولین بار او را در این شب نشینی میدیدم بعد که طاهر حرفهایش پایان یافت، از همه دوستان اجازه خواست تا نظرش را ابراز کند. او گفت:
اگر واقعأ معنی لااکراه فی الدین به همین صورتی باشد که دوستان فکر می کنند یعنی اجبار نداشتن یک فرد در قبول و یا پذیرش اسلام که من خودم دقیقأ این طور فکر نمی کنم چون چه در صدر اسلام و چه بعد از آن بسیاری افراد از روی اجبار و از طریق جنگ، محاصره و تهدید اسلام پذیرفته اند و ما در عالم واقع این عدم اجبار و اکراه را نمی بینیم، مگر معنی دیگری برای آیه در نظر بگیریم و خود را راحت کنیم. من با نظر دوستان موافق هستم و همه ما قبول داریم که یک فرد مسلمان مجاز نیست از دین اش برگشت کند چون در آن صورت مرتد به حساب می آید و مستوجب قتل می گردد، البته این گفته این معنی نیست که افراد با احساس تهدیدی که از سوی اسلامگرایان متوجه آنهاست از ابراز نظرشان امتناع کنند، نمونه شاخصش همین افرادی هستند که دوستان به اسامی آنان اشاره کردند.

  ضمنأ یک موضوع  دیگری که من می خواستم به آن اشاره کنم  ترور و اعدام بسیاری ازاعضا و هواداران سازمانها ی سیاسی و روشنفکران، شاعران و نویسندگان مارکسیست توسط حکومت اسلامی آخوندهای تحت عنوان مرتد، محارب و کافر در طول نزدیک به چهار دهه در کشورمان است. طبق آماری که من خودم در یک سایت اینترنتی خواندم درسال ۱۳۶۰ حدود ۸۵ نفر از جوانان در بندرعباس به جرم مخالفت با رژیم آخوندها به عنوان مرتد، کافر و محارب اعدام شده اند.

با پایان گرفتن حرفهای صادق، دوستان آماده رفتن می شدند. بعد از لحظاتی همه بلند شدند و با ناصر و دوستش سجاد شب بخیرگفتند. من هم باهمه خدا حافظی کردم و همراه دوستان از خانه ناصر خارج شدم.




۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

روزمره گی چیست؟

روزمر‌‌ه گی انسان معاصر، گسست آرمان و حقیقت


پیوند از خودبیگانگی و برون شدگی انسان از حقیقتِ خود، تنها با ندای وجدان است که می تواند کور سویه ای از حقیقت را رقم زند. آرمان ها و آمال اندیشی جزئی از بازیابی معنای خود است، که هرچند از حقیقت فاصله دارد اما می تواند نیروی دورنی برای گسستن از پوچی و پیوستن به وجود اصیل باشد.

روزمرگی/ یا به عبارت بهتر : هر روز/ مرگی/ یعنی ته نشین شدن ، میل به رسوب داشتن ، یعنی اضمحلال  زودرس ، یعنی به قهقرا رفتن ، یعنی سقوط از نوع آزادش  ، یعنی واپس گرایی ، روزمرگی یعنی خو پیدا کردن به وضع موجود ، دل خوش بودن و دل سپردن به حفظ وضع موجود ، متقاعد شدن به ادامه وضع موجود ، ، یعنی رودرو شدن با کل نظام هستی ، بهار – تابستان – پائیز – زمستان – اینا یعنی تغییر ، تحول ، حرکت ، بقول دکتر شریعتی در شدنست که می توان بود.
روزمرگی یعنی در جا زدن ، یعنی ایستا بودن ، یعنی لخته شدن ، که نه حتی بدتر ، ،  نازل شدن ، انسان بقول همان بزرگوار یک مهاجر ابدیست ، اگر ایستاد دیگر نیس ، ... ، و تمام  خوش بختی ها  در ماندن ، هولناک ، و مرگ آمیز ، در رفتن است که می توان لااقل ماند .
روزمره گی یعنی زل زدن به تاریکی ، خیره  شدن به سایه ، یعنی عدم اعتقاد به بهبود مستمر ، یعنی دل سپردن به عادات قدیمی  ، یعنی منجمد شدن ، بعنی خوش خیالی ، یعنی عنقریب ، بیرون افتادن  از میدون رقابت یعنی هدف کیلویی چند؟ یعنی موقع دویدن فقط به پاها و کفشات نگاه کنی و نبینی که داری میری تو دیوار.

آنکه به تولدی دوباره اشتغال ندارد ، مشغول مردن است (باب دیلن). 



۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

پابلونرودا، شاعر و فعال سیاسی 


«سوگند یاد می‌کنم که شعر من هم‌چنان به مردم خدمت خواهد کرد و وقار را بر خشمگینان و امید را در نو میدان فراخواهد خواند، و داد را به‌ رغم بیداگران، برابری را به‌ رغم بهره‌کشان، و راستی را به‌ رغم دروغگویان، خواهد سرود و از برادری بزرگ رزمندگان راستین سخن خواهد گفت»

  ریکاردو الیسر نفتالی ریس با سو آلت معروف به پابلو نرودا شاعر و سیاستمدار شیلیایی  و برنده جایز نوبل ادبی در سال ۱۹۷۱ به سال ۱۹۰۵ درشیلی دیده به جهان گشود. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود.

عشق و زیبایی، تنهایی و عزلت، برادری و همبستگی و مبارزه انسانها علیه بیدادگری درژرفای شعرش موج می زند:


پابلو نرودا
ترجمه‏ ی احمد شاملو


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-
امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن




نرودا اولین مقاله اش را در ۱۶ سالگی بچاپ رساند. با راه یافتن به دانشگاه و چاپ اولین دفتر شعرش به شهرت رسید. پابلو نرودا شخصیتی سیاسی بود، او مدتی بعنوان سرکنسولگری دولت شیلی در اسپانیا خدمت کرد.نرودا در طول دوسال جنگ داخلی در اسپانیا به سال ۱۹۳۶ از جبهه مخالفین فرانکو یعنی کارگران و دهقان حمایت کرد و در جریان این جنگ به حزب کمونیست شیلی پیوست و با فدریکو گارسیا لورکا و رفیق بزرگش سالوادرآلنده آشنا شد.

پابلو نرودا در شعرهایش سرگذشت دردناک مبارزین علیه دیکتاتوری فرانکو و امید به پیروزی را به شاعرانه ترین وجه به تصویرکشید ، شعراو چنان در قلب و جان مردم ریشه دوانده بود که سربازان با زمزمه اشعار او درجبهه جبهه های مقاومت ازاو الهام می گرفتند.

با انتخاب سالوادر آلنده در سال ۱۹۷۳ بعنوان رئیس جمهور شیلی، نرودا تا آخرین لحظات حیاتش از آلنده و دولت قانونی او جانبداری کرد. درست ۱۲ روز پس از کودتای آمریکایی پینوشه علیه نظام سوسیالیسی آلنده و کشتن او، پابلو نرودا به دنبال بیماری مرموزی دریکی از بیمارستانهای شیلی در گذشت.

دورازاغراق است اگر ادعا کنیم که درزمان پیروزی آلنده وانتخاب او بعنوان رئیس جمهور و بعد کشتن او در جریان کودتا تنها فردی که حمایت توده ای و توانایی رهبری انقلاب بعد از کودتا را در شیلی داشت، پابلو نرودا بود بدین خاطر بسیاری مرگ نرودا را یک قتل سیاسی می دانند که از سوی آمپریالیسم آمریکا و مزدورش پینوشه طرح ریزی و اجرا شده بود.

 سرانجام درروز بیست وسوم سپتامبر 1973 پابلو نرودا شاعری که اشعارش الهام بخش مردم بود وهمچون شخصیت اسطوره ای در قلب آنان جای گرفته بود با دنیایی عشق به مردم و امید به برقراری آزادی و برابری در میهن اش، از آستانه مرگ گذشت.

۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

 [ من هم انسانم،من هم پدرم ]

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]

به جستجوی تو *
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

این بخشی از شعر شاملو است، که به انتظار دیدن فروغ سروده بود.

سلام دختران خوبم

در این نامه می خواهم اتفاقی را برایتان بازگو کنم که بدانید وقتی من درغربت در مقابل این پرسش قرار گرفتم که :اکنون که در اینجا و دور از شهر و خانه ات زندگی می کنی چه احساسی نسبت به خانواده ات داری؟ چه پاسخی داده ام.

این سوالی بود که خانم گزارشگری یک روز در کمپ پناهجویان از من پرسید.

حدود پنج ماه بود که در یک کمپ پناهجویی در یکی از شهرهای هلند اقامت داشتم. هر روز اجازه داشتیم با نشان دادن کارت شناسایی به کارمندان خوش برخورد درب خروجی از کمپ خارج شده و تا غروب آزادانه در شهر گردش کنیم. در این مدت برای یادگیری زبان مشکل هلندی از سوی کمپ برایمان کلاس آموزش زبان دایر کرده بودند. تعداد ۱۰-۱۲ نفر مرد و زن از ملیتهای مختلف در این کلاس حاضر می شدند. یک روز صبح که خانم معلم مشغول درس دادن بود، یک خانم جوان و زیبای هلندی با دوربین و وسایل فیلمبرداری وارد کلاس درس شد.خانم تازه وارد که بعد معلوم شد گزارشگر یک موسسه نظر سنجی است با خانم معلم وارد گفتگو شد. ما سر در نمی آوردیم که آنان چه می گویند.

بعد که حرفشان تمام شد خانم معلم رو کرد به دانش آموزان وبا زبان بسیار ساده گفت: این خانم که آمده گزارشگر است و می خواهد یک گزارش در رابطه با پناهجویان تهیه کند. موضوع گزارش این است: الان که در کمپ زندگی می کنید، چه احساسی نسبت به خانه و خانواده تان دارید؟ خانم معلم از دانش آموزان پرسید هرکس دوست دارد که در این مورد صحبت کند می تواند با خانم گزارشگر برود. هیچکدام از دانش آموزان حاضر نشدند صحبت کنند.تنها کسی که دستش را به علامت حاضر بودن بلند کرد بقول پدر فضول و ناآرام  شما بود.

من با همان زبان هلندی شکسته و ضعیفی که یاد گرفته بودم، به معلمم گفتم که من فقط می توانم فارسی صحبت کنم نه هلندی. خانم معلم گفت که ایرادی ندارد و خانم گزارشگر قبلأ به من گفته است که من می دانم آنها نمی توانند درست هلندی صحبت کنند ولی مسئله ای نیست و می توانند با زبان خودشان صحبت کنند و ما خودمان روی فیلم زیر نویس به زبان هلندی می گذاریم.

با این توافق من و خانم گزارشگر به اطاق کوچکی جنب کلاس درس رفتیم. او یک پاراوان سفید و یک صندلی گذاشت و سه پایه و دوربین فیلمبرداری اش را تنظیم کرد و به من گفت شما بنشین روی این صندلی مقابل دوربین و صحبت کن و من هم بیرون اطاق منتظر شما هستم، وقتی صحبتهای تمام شد بیا بیرون و مرا خبر کن و از اطاق خارج شد.

اولین باری بود که روبروی دوربین قرار می گرفتم و می خواستم صحبت کنم. ابتدا دچار ترس و استرس شدم ، بعد به خودم قوت قلب دادم که نه کار مشکلی نیست ، فکر کن اصلأ دوربینی در کار نیست. تو حواست به حرف زدنت باشه بی خیال دوربین.بهر صورت حدود ۲۰ دقیقه در مقابل دوربین خانم گزارشگرنشستم و ازاحساساتی که نسبت به دوری از شما در این مدت داشتم، حرف زدم. بعد که حرفهایم تمام شد از اطاق خارج شدم و دیدم که او در راهرو روی صندلی نشسته و منتظر من است. ازمن پرسید تمام شد؟ گفتم آره. بعد رفت و وسایل اش را جمع کرد و با هم به کلاس درس برگشتیم. خانم معلم خوشحال به نظر می رسید. من با همان زبان ضعیفم به خانم معلمم گفتم که من یک cd از این حرفهای که زده ام لازم دارم و می خواهم که آنرا برای خانواده ام در ایران به فرستم.

خانم معلم درخواست من را به خانم گزارشگر گفت و او هم خندید و گفت:حتمأ یک هفته دیگر یک cd برای یوسف می آورم.« هلندیها خیلی دوست دارند در همان ملاقات اول نام کوچکت را بدانند و بعد ازآن با نام کوچک صدایت بزنند » من هم خوشحال شدم. خانم گزارشگر به من دست داد ،تشکر کرد و رفت.

حدود یک هفته بعد عصر یک روز که تنها در اطاقم بودم،زنگ درب اطاقم به صدا در آمد. درب را باز دیدم بله ،همان خانم گزارشگر است با یک دسته گل زیبای لاله و یک بسته کوچک کادو که cd در آن قرار داشت. سلام کرد و به من دست داد و بعد دسته گل و cd کادو پیچیده شده را به من داد و با گفتن   Tot ziens یعنی تا دیدار بعد ، از من خداحافظی کرد و رفت.

 تا این جا داستان تهیه گزارش و فیلمبرداری تمام شد حالا می رسیم به سر اصل قضیه و آن بیان مختصری از شرح گفته های من است در این cd که من آنرا نگه داشته ام به امید روزی که آن به دستهای مهربان و پرعطوفت  شما دختران نازنینم برسد و آنرا ببیند. به امید آن روز حتی اگر من نباشم.

این هم بخش کوچکی از صحبتهای من در این cd

من ایرانی هستم.من از کشوری می آیم که بقول شاعر بزرگ آن در آنجا « مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد » **در میهن من آنانکه در تمنای آزادی، عدالت اجتماعی و سعادت مردمان خود هستند ازهیچ گزندی مصون نیستند، در عوض انبوهی مفتش،گزمه و قصاب در امنیت کامل هرروزدستهای ناپاکشان به سرکوب، شکنجه و کشتار آزاد اندیشان میهن دربندم آلوده می شود.
من اگر مثل هزاران مرد و زن دگر اندیش و مخالف ، هراس و واهمه ای از مراقبتهای پلیسی محسوس و نا محسوس، خطر دستگیری و زندان نداشتم، عشقم، دختران نازنینم، میهن تلخم و مردمان گرفتار و دررنجم را ترک نمی کردم. درست است که من اکنون در کشور شما زندگی می کنم و هزاران کیلومتر با کشورم و خانه ام فاصله دارم اما ، من آنجایی هستم، چراغم در آن خانه می سوزد « شاملو ». من حتی لحظه ای هم نمی توانم به خانواده  نازنین ومهربانم، به شهرم و به میهنم نیندیشم.

مواقعی پیش می آید که دچار توهم می شوم، روزهایی که در مراکز فروش شهرها،خانم و یا دختران جوانی را می بینم که شباهت به همسر و دخترانم دوست داشتنی ام دارند . می ایستم و آنان را خوب نگاه می کنم ودررؤیای خود می گویم ایکاش آن خانم و یا آن دختران ، همسر و دختران من بودند. من در تمام این مدتی که اینجا بوده ام، همیشه درحسرت و شوق بوسیدن گونه های قرمز، گرمازده وعطر آگین همسرو دخترانم نازنینم بوده ام و خواهم بود.

گاه آرزو می کنم ایکاش می توانستم مثل عقابی این مسافت طولانی را تا کشورم پروازکنم و درزادگاهم بر پشت بام خانه ام فرود آیم و آنگاه همسر و دخترانم را بر بالاهای‌خود‌ بنشانم و دوباره این راه دراز وپرمخاطره را پروازکنم وبه کشور شما برگردم.

من براین باورم که من و خانواده ام میتوانیم دراینجا به دورازدغدغه ها و بیهودگیهای آزاردهنده ، درکنارهم یک زندگی شاد و خاطره انگیزی  داشته باشیم.

خوب این یک امر بدیهی است که هر انسان وپدر پناهجویی که از خانواد ه اش دور افتاده باشد وعزیزانش را نمی بیند، همیشه شوق و آرزوی دیدارخانواده اش را درذهنش پروش می دهد.

من هم انسانم،من هم پدرم.

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

و اگر رابطه خداگونه اسلامى كه مبتنى بر "رب و عبد" است و مسئله "شهادتين" (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمّد رسول الله/ شهادت میدهم جز الله خدايى نيست و شهادت میدهم که محمّد پیامبر خداست


6. آزادی عقیده و ارتداد

 مقصود از آزادی عقیده، حق فرد در انتخاب یک عقیده، دور از هر گونه اکراه است. آیین اسلام این آزادی را به عنوان یکی از آثار و لوازم مسئول بودن وی تضمین کرده و هر گونه عامل و زمینه اکراه و اجبار را ممنوع شمرده و در کنار آن از هیچ تلاشی در تأکید بر ضرورت بیان آشکار حق و اقامه برهان بر عقیده درست، فروگذار نکرده است. تقریباً همه کتابهای تفسیر و فقه بر این اتفاق و اجماع دارند که آیه «لا اکراه فی الدین»[16] یکی از اصول و قواعد بزرگ اسلام و رکنی از ارکان تسامح این دین است اسلام نه اجازه می‌دهد کسی برای پذیرش این دین و نه برای ترک این دین هدف اکراه قرار گیرد.[17]
 کسی که حق داد دینی را اختیار کند چرا حق ندارد دینی را وانهد؟ آیا پس از انتخاب دین، این حق از او سلب می‌شود؟ مگر مسلمان از غیر مسلمان نمی‌خواهد دینشان را وانهند و اسلام را بپذیرند. پس چرا این امر را در جامعه مسلمین روا نمی‌شمارند؟ به راستی اگر بشر در انتخاب دین آزاد است و هیچ اکراه و فشاری قابل قبول نیست، چگونه می‌توان در استرار آن کسی را مجبور کرد. زیرا ملاک در هر دو یک حقیقت است و آن عدم قابلیت اجبار در عقیده است. اگر این اصل را پذیرفتم تفاوتی در شروع و استمرار آن نخواهد بود. پس انسان در گزینش هر آیینی آزاد و رها می‌باشد.[18]
خداوند مساله ایمان را به زور و اجبار و اکراه استوار نساخته، بلکه آن را بر انتخاب و اراده و اختیار بنا کرده است.
 چرا که اجبار و اکراه در دین به به بطلان فلسفه ابتلا و آزمایش الهی می‌انجامد. گواه این حقیقت این سخن خداوند است که فرمود: فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر»[19] پس هر که بخواهد ایمان آورد و هر که بخواهد کافر شود. اگر بپذیریم که جایگاه اعتقاد دل است اصلاً اکراه و اجبار درباره آن امکان نخواهد داشت.
 افزون بر این فرض، هر گونه اجبار و اکراه در خصوص دین با دیدگاه کلی اسلام درباره تکلیف و محول شدن امانت الهی به انسان و همچنین با بسیاری از متون[20] و واقعیاتی که بر آزادی، اختیار و مسئولیت انسان تأکید دارد، در تعارض جدی است.[21]
 تاریخ اسلام نیز گواه دیگری بر این قضیه است، هنگامی‌که مسلمانان در مکه اقلیتی ضعیف بودند از سوی قوای شرک و گمراهی که مخالفت مسلمان را با دین و آیین پدرانشان نکوهش می‌کرد و در ستم بر آنان و بازداشتن آنها از اعمال حق انتخاب خود از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد و از انواع تحقیرها و تهدیدها بر علیه آنها کوتاهی نمی‌کرد.


این انتخاب و اجبار نداشتن در چه زمانی و به چه نحوی صورت می گیر؟
همانا کیفر آنان که با خدا و رسول به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آن‌ها را به قتل رسانده، یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف یکدیگر بِبُرند و یا به نفی و تبعید از سرزمین (صالحان) دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آن‌هاست و اما در آخرت به عذابی بزرگ معذّب خواهند بود. (۳۳)سورة مائده 

چطور است که در آیه زیر خواست خدا بوده که نافرمانی کنند.
ای گروهی که ایمان آورده‏اید، هر که از شما از دین خود مُرتَد شود به زودی خدا قومی را که بسیار دوست دارد و آن‌ها نیز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافکنده و فروتن و به کافران سرافراز و مقتدرند (به نصرت اسلام) برانگیزد که در راه خدا جهاد کنند و (در راه دین) از نکوهش و ملامت احدی باک ندارند. این است فضل خدا، به هر که خواهد عطا کند و خدا را رحمت وسیع بی‏منتهاست و (به احوال همه) دانا است. (۵۴سورة مائده 

در پاره‌ای از منابع برای اثبات مجازات مرتد از قرآن، به آیه 12 از سورة توبه استدلال شده است:
وَإ‌ِنْ نَکَثُوا أ‌َیْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهمْ وَطَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُوا أ‌َئِمَّةَ الْکُفْر‌ِ إ‌ِنَّهُمْ لَا أ‌َیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ... .
جالب اینکه موضع اسلام درمورد مرتدان برای پاره‌ای از محققان غیرمسلمان نیز مورد قبول بوده و آنان نیز به این حقیقت پی برده که اسلام نسبت‌به مجازات مرتدان موضع معتدلی داشته و قرآن کریم نسبت‌به مجازات مرتدان فرمانی ندارد. تمام شدت‌عمل درمورد مرتدان مربوط به دوران پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) بوده و براساس احادیث منقول از آن حضرت و اجتهاد فقها شکل گرفته است.

و اگر آن‌ها سوگند خود را بعد از عهدی که بسته‏اند بشکنند و در دین شما تمسخر و طعن زنند در این صورت با آن پیشوایان کفر و ضلالت کارزار کنید که آن‌ها را عهد و سوگند استواری نیست، باشد که بس کنند. (۱۲)

تنها آیه‌ای که در قرآن کریم می‌تواند ناظر به مجازات مرتد باشد، آیه 34 از سوره مائده است که به آیه محاربه هم معروف است. این آیه درمورد مرتدانی از «بنی‌ضبه» نازل گردیده که پس از مسلمان شدن به‌خاطر بیماری یرقانشان، پیامبر آنان را به محل نگاهداری شتران زکات فرستاد تا با خوردن ابوال و البان شتران بهبود یافته، ولی آنان پس از بهبودی خیانت ورزیده و نگهبانان احشام زکات را کشته و شتران صدقه را به غارت بردند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمان تعقیب و دستگیری آنان را صادر کرد. سرانجام، فرمان قتل و صلب و قطع دست و پا و یا تبعید را درباره آنان مطرح ساخته است:

إ‌ِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِینَ یُحَار‌ِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الْأ‌َرْض‌ِ فَسَاداً أ‌َنْ یُقَتَّلُوا أ‌َوْ یُصَلَّبُوا أ‌َوْ تُقَطَّعَ أ‌َیْدِیهمْ وَأ‌َرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أ‌َوْ یُنفَوْا مِنْ الْأ‌َرْض‌ِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ. (مائده / 33)

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

نوال السعداوی

با این خانم من از نظر سیاسی اختلافات زیادی دارم. ولی یک ویژگی دارد که برای من جالب است. ایشان الان فکر می‌کنم هشتاد و چند سالش است. من تا حالا در دو سه کنفرانس با او بودم. مقدونیه با هم بودیم. خود سازمان آزادی زن در سوئد کنفرانس گذاشته بود و ایشان صحبت کرد. تا حدودی به این معنا از نزدیک می‌شناسمش. زن فوق‌العاده جالبی است. اولا فوق‌العاده انرژی دارد. اصلا نمی‌توانید بفهمید...
گفتید حدود هشتاد سالش هست...
حدود هشتاد و دو سه سالش هست. آن موقع که من چند سال پیش دیدم حدود هشتاد سالش شده بود. الان هشتاد و سه چهار سالش هست. تمام این دوره خیزش انقلابی در مصر جلوی صف بود. می‌آمد جلوی تظاهرات.
مصری الاصل است؟
مصری الاصل است. ایشان هم پزشک است، هم نویسنده است و هم اکتیویست است. سیاسی و حقوق زنان. تاثیری که نوال السعداوی روی من گذاشت و برای من جالب است این است که تابوهایی را شکست به خصوص در جوامع زیر دست اسلام که برای من خیلی آموزنده بود...
چه تابوهایی مثلاً؟
سال ۵۹ بود فکر می‌کنم اولین کتابی که از نوال السعداوی خواندم که به فارسی ترجمه کرده بودند چهره عریان زن عرب. این کتاب یک شوک بود برای من. من راجع به ختنه دختران هیچ نمی‌دانستم. اصلا نمی‌دانستم این پدیده وجود دارد. چون در تهران نبود. در یک بخش‌هایی از ایران بود مثل سیستان و بلوچستان و کردستان.
پنهان بود...
پنهان بود. کسی راجع به آن حرفی نمی‌زد. یکی این و یکی سوء استفاده جنسی از بچه‌ها در خانواده‌ها. این دو تا تابو را نوال السعداوی شکست. وسط‌های دهه هفتاد این کتاب را نوشته. برای آن موقع جامعه مصر این خیلی مهم بود که زنی بیاید این تابو را بشکند و حتی راجع به ختنه خودش حرف بزند. این چشم مرا باز کرد.
من باورم نمی‌شد که این پدیده‌ها وجود دارد. خب جوان بودم. اصلا آنقدر چیز نداشتم. بعد دنبال کردم این مسائل را. این تلاش برای تغییر، این امید برای تغییر، این انرژی برای تغییر و این تابوشکنی. هرچند که از نظر سیاسی با هم اختلاف داریم... ایشان یک دوره‌ای رفت پشت اسلامی‌ها سر ضد امپریالیزم و بعد رفت پشت ارتش برای زدن اخوان المسلمین.

خودش را چپ می‌داند. خودش را سوسیالیست می‌داند. منتها می‌‌دانیم بعضی چپ‌ها از این تاکتیک‌ها استفاده می‌کنند. در نتیجه از نظر سیاسی من با او اختلاف نظر دارم. از نظر نوع انرژی و دید و افقش و شجاعتش برای من جذاب است.

۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه

مکثی کوتاه بر شعری از فروغ فرخزاد بنام[ کسی که مثل هیچکس نیست]

پذیرفتن منجی طلبی وامید بستن به بر آوردن آرزوهای مردم محروم با ظهوریک نجات دهنده، نماد یک نگاه منزه طلبانه و اسطوره ای است که ریشه آن ازآئین های مذهبی و تعبد گرایانه سیراب می شود. درگذشته به علت فقر دانش انسان شناسانه و عدم خردورزی علمی، نقش فردی انسانها دراصلاح گری و رهبری تحولات اجتماعی بمثابه اصولی بنیادی مورد قبول و تأکید بسیاری از رهبران آئین های مذهبی بوده است که نمونه شاخص آنرا در ادیان ابراهیمی و امروزه خصوصأ در مذهب شیعی به وضوح می بینیم. ظهور منجی از سنت های دیرینه فرهنگی ماست که در ادبیات و شعرما نیزنفوذ کرده است.
فروغ در شعرش از  زبان دخترک خردسال معصومی می گوید:

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ  بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی  که خواب نبودم دیده ام


فروغ تجسم آرزوهایش را اززبان دخترک معصومی نقل می کند که در خواب دیده که کسی می آید البته در ادامه می گوید که  آمدن آن کس که به تعبیرش ستاره قرمز است درعالم بیداری خواب دیده است. ایکاش فروغ جوانمرگ نمی شد تا آمدن یکی ازمنجییان یعنی خمینی را به عینه می دید که نه سینمای فردین را قسمت کرد و نه نمره مریض خانه را ، بلکه تا آنجاکه زورش رسید جنگ و برادرکشی و کشت و کشتار را قسمت کرد.

و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
ورختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...

بیان آرزوهای رنج دیدگان و نفی مناسبات ظالمانه را فروغ به زبانی ساده و صمیمی دراین شعر بر زبان میآورد که به واقع چه بلحاظ شاعرانگی و چه بلحاظ طرح ساده این آرزوهای بر باد رفته قابل تقدیروستایش است. امروزه با شناختی که از ناکار آمد بودن نقش یک فرد بعنوان رهبر، منجی وبرآورنده آرزوهای مردمان محروم و ستمدیده به دست آورده ایم، رهبری جمعی و شورایی بیش از هرزمان دیگر ضروری به نظر ی رسد.

بسط و گسترش آزادی وبرابری اجتماعی درجامعه  با استقراردموکراسی یعنی توزیع قدرت به مثابه ابزاری کارآمد در جهت تصمیم گیری جمعی امکان پذیر خواهد بود وهر گونه اهمال درتثبیت این فرآیند پیآمدی جز سربرآوردن سلطه گری خودکامه به دنبال نخواهد داشت. با مشارکت فعالانه شهروندان درعرصه سیاست و تصمیم گیری ها می توان به حفظ حقوق اساسی و تحقق آرزوهای مردم بیشتر باورداشت.

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

گپی صمیمانه با دوستان فیسبوکیام


      نوشتن به نوعی خواستن آزادی است. اگر دست به کار آن بشوید، چه بخواهید، چه نخواهید درگیر و ملتزم اید.


                                            [ ژان پل سارتر- فیلسوف و نویسنده فرانسوی، ۱۹۰۵ -۱۹۸۰]


شاید این موضوع که همه ی ما فیسبوکیها  دوست داریم دوستانمان در مورد مطالب فیسبوکمان نظر بدهند یک امر بدیهی بنظر آید. واقعیتی است که فضای فیسبوک محل تبادل و تلاقی نظرات فعالین این حوزه است. مخاطبین با ابراز نظرشان می توانند به ما کمک کنند تا ما بهتر بتوانیم در خصوص مفید و راهگشا بودن و یا ناسودمندی مطالبمان  درک درست و قابل تأملی داشته باشیم. 
هر کدام از دوستان خوبمان به فراخور نحوه اندیشه و تلقی خاصی که از موضوعات اجتماعی دارند مطالبی را در فیسبوکشان انتشار می دهند که به بیانی این عمل برآمد حضور آنان در این عرصه  است. آنچه به خودم بر می گردد اینکه از همان ابتدای ورودم به فضای فیسبوک از ابراز نظر،انتقاد و پیشنهاد های اصلاحی سروران گرانمایه ام مسرور شده و می شوم، البته ما درک می کنیم که مطالبی که گاهأ در فیسبوکمان نشرمیدهیم می تواند مورد تأئید و پذیرش و کلأ همسو با آراء و افکار عده ای از بازدیدکنندگان صمیمی مان نباشد ولی ، از سویی اعتقاد داریم که در نهایت ایده های عقلانی و بهینه تر از تضارب افکار و مخالفت با نظرا تمان ظهور خواهند کرد که لاجرم به طرح اندیشه های مدرن تر منتهی خواهد شد. پس با علم به این حقیقت، ناگزیر خواهیم بود از نقد پذیری و تضارب افکار در فضای فیسبوک بعنوان یک التزام خطیر و تأثیرگذار حمایت کنیم.

در این دو سالی که از راه اندازی فیسبوکم می گذرد، عده قلیلی از دوستان لایق و صمیمی ام از سر مهر و بزرگ منشی در رابطه با مطالب منتشر شده در فیسبوکم ابراز نظر نموده اند که جا دارد همینجا با تواضع بسیار از تک تک این سروان گرانقدرم ستایش کنم. نقادی و پرسشگری ایده های خود را بیشتر می پسندم تا تأئیدهای تلویحی که گاهأ از سوی دوستان خوب و صمیمی نصیبم می شود.
در پیوند با نوشتن مطلب در فیسبوک به دو موضوع که بسیار مهم و تعیین کننده است اشارات مختصری می کنیم و متن را به پایان می برم. پرسش های بنیادی و حیاتی که هر نویسنده قبل از نوشتن لازم است به آنها پاسخ دهد اینها هستند.

۱- برای چه می نویسد؟
۲- برای کی می نویسد؟

۱- یک نویسنده برای چه می نویسند؟ 

همانطور که دوستان خوبم میدانند انسان یک موجود اجتماعی و اندیشه ورز است و در بین افراد دیگر جامعه اش زندگی می کند. یک نویسنده هم از این قاعده مستثنی نیست. او مثل دیگرافراد بین مردمش زندگی می کند و خوب مسلم است که مصائب،درد وغم و یأس و ناتوانی آنانرا از نزدیک احساس می کند. نوع نگاه به این معضلات و نابسامانی های اجتماعی است که تفاوت بین یک فرد نویسنده و نانویسنده را مشخص می کند.

نویسنده احساسات و خیالاتی ژرف و قدرت تخیلی قوی دارد و این دو مشخصه بارز است که او را ازافرادی که فاقد این دوخصیصه هستند مجزا میکند، این را هم اضافه کنم که به نظر گارسیا مارکز نویسنده رمان[صدسال تنهایی] : نویسنده در وهله اول به دنیا می آید و پس از آن در اثر تلاش و عرق ریزی زیاد نویسنده می شود. منظور مارکز آن است که احساسات، خیال پروری و قدرت قوی تخیل را باید یک فرد در زمان تولد با خود داشته باشد، 

بگذریم آنچه از مطالعه دقیق تر ادبیات به دست می آوریم این است که موضوع اصلی ادبیات در جهان همیشه انسان بوده است، یعنی اینکه یک نویسنده باید با آشکار نمودن احساسات و افکاری که انسانها از آنها بی خبرند درخت سرسبز و باطراوت امید و تغییر در دل انسانها به رویاند، لازم است گفته شود که طرح این التزام نویسنده  به معنی پند و اندرز و بقول راه و چاه به خواننده نشان دادن نیست بلکه نویسنده قصد دارد با بیان ان احساسات انسانی جان تازه ای در کالبد مردم بدمد که بر یأس و دلمرده گیشان فائق آیند و با آگاه سازی آنان نسبت به مصائبی که بر آنان می رود اندیشه و میل به دگرگونی اجتماعی را در آنان تقویت کند.

یک نویسنده اصیل و باورمند به رهایی و سعادت مردم می خواهد با نوشتن به زندگی معنا ببخشد، این معنا همان ارزشهای متعالی انسانی است که در ورای واقعیتهای سرسخت زندگی جریان دارد. نویسنده با درهم آمیختگی احساسات ناشی از برخورد با این واقعیتهای تلخ با رؤیا و تخیل، جهانی انسانی و زیبا را به خوانندگانش  نشان می دهد.

۲- یک نویسنده برای کی می نویسد؟

خوانندگان آثار یک نویسنده اصیل و معترض که قصد بیداری مردم جامعه اش را دارد نمی توانند افرادی باشند که فارغ و آسوده می آرامند.، پس مخاطبین او کسانی خواهند بود که در اثردرد و بیم ویأسی که بر آنان آوار شده، فردایشان تداوم کسالت آور امروز ناشاد شان است. او برای مردمانی می نویسد که نا امیدی کهنسال سالهای خزان زده عمرشان با بیداد گریها یی عجین شده که شقاوت گران با توجیه به معشیت الهی بر آنها روا می دارند .

یک نویسنده معترض و واقعی نمی تواند آثاری را خلق کند که خواری، ناخشنودی و رهایی مردمانش در آن متبلور نباشد. 
آن التزام و وظیفه سترگی که یک نویسنده اصیل و واقعیت گرا در زمانه ما درخود احساس میکند بی تردید سخن گفتن از شوربختی مردم و مقابله آنان با بیداد و شکستن رنجیر اسارت و بندگی و امید به یک زندگی آزاد و بهتر در آینده خواهد بود.