۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

دیدار با سیاوش کسرایی دردانشگاه بلوچستان


برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ 
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گربیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
                                       [  منظومه آرش کمانگیر]
سال ۱۳۵۴ است یعنی چهل سال قبل، من در مدرسه عالی بهداشت زاهدان تحصیل می کنم. در کلاس ۴۵ نفر دانشجوی دختر و پسر در کنار هم درس می خوانند. یکی از دانشجویان که جوانی است اهل رودسر گیلان شاعر است و شعرهایش در مجله جوانان چاپ می شود. بنا به علاقه ای که به شعر در خود احساس می کردم بااو دوست می شوم. دوست شاعرم عباس دراطاقش کتابهای بسیاری داشت از جمله کتابهای شعر نیما،شاملو،سپهری و سیمین بهبهانی، من هم هراز گاهی کتاب شعری از او می گرفتم و مطالعه می کردم.
در همین زمان سیاوش کسرایی شاعر پرآوازه میهنمان دردانشگاه بلوچستان و دانشگاه سپاهیان انقلاب زاهدان درس می داد. در زمستان سال ۱۳۵۴ به همت او شب شعری بنام [ شب شعر بلوچ ] در سالن آمفی  تئاتردانشگاه بلوچستان برگزار شد. من و دوستم عباس هم در این شب شعر شرکت کردیم. اولین بار زنده یاد سیاوش کسرایی را آن شب هنگام خواندن شعرش از نزدیک دیدم. کسرایی شاعر توده ای و فرزند خلف نیما یوشیخ پدر شعر امروز سرزمینمان آن شب شعرهای از خودش ازجمله شعر [ خانگی ] و شعر معروف [ آی آدمها ] نیما را خواند. عباس دوست شاعرم هم شعرزیبایی از خودش بنام [ بلوچ ] قرائت کرد که بسیار مورد تشویق دانشجویان حاضر در سالن قرار گرفت.
چندی ازبرگزاری این شب شعر گذشت تا اینکه با دوستم عباس به فکر افتادیم که شب شعری را با حضور کسرایی و شاعران بلوچ در مدرسه عالی خودمان برگزار کنیم. پس از همفکری با دوستان دانشجو، قرارشد که عباس و من به نیابت از دانشجویان مدرسه عالی با شاعربزرگ میهنمان سیاوش کسرایی ملاقات کنیم وبااودر خصوص دعوتش برای حضوردراین شب شعرصحبت کنیم. ملاقات حضوری ما با  با شاعر بزرگ میهنمان در دفتر کارش در دانشگاه بلوچستان صورت گرفت. مردی با وقار و بی تکلف با صورتی سرخ گون و موهایی با جعدهایی بزرگ که به سفیدی می زد و به بالا شانه کرده بود. با سادگی و صمیمیت بسیار که شایسته یک شاعر بزرگ و مردمی بود، مارا در دفتر کارش پذیرفت.
حدود نیم ساعت با او صحبت کردیم، از دعوت ما ازاو بسیار استقبال کرد ودر پایان گفت: برای من دیدن اینکه جوانان دانشجویی چون شما قلبشان برای شعر و ادبیات وطنشان می طپد، بسیار مسرت بخش و دلنشین است، و گفت من حاضرم در شب شعرتان شرکت کنم اما، برای شعرخوانی من درآن شب میبایست از سوی مدیریت مدرسه عالی از من دعوت کتبی صورت بگیرد، تا اگر احیانأ از من پرسیده شد که چرا در شب شعر شرکت کرده ام، بگویم از من دعوت کتبی صورت گرفته بود. گرچه این موضوع را شادروان کسرایی با ایما واشاره ذکر کرد اما ما می دانستیم که منظورش مراقبت و سختگیریهایی است که از سوی سازمان اطلاعات وامنیت شاه [ساواک ] در مورد او صورت می گرفت.
پس از ملاقات با کسرایی یک روز عباس و من به دفتر رئیس مدرسه عالی رفتیم تا با اودرپیوند با برگزاری شب شعر و دعوت از شاعر فرهیخته میهنمان کسرایی صحبت کنیم. موضوع را با رئیس مدرسه عالی که فردی بنام عطوفی و اهل بیرجند خراسان بود در میان گذاشتیم. این آقای رئیس که از قبل هم حدسیاتی می زدیم که مزدور پدر تاجدارباشد و بعد ازانقلاب مشخص شد که ساواکی قهاری بوده است، از همان ابتدا با برگزاری شب شعر مخالفت کرد.
زنده یاد کسرایی در زمان استادی اش در بلوچستان موجب تحولات اجتماعیعمیقی دردانشگاه ودرمیان دانشجویان شد. او نقش ارزشمندی در رشد و اعتلاء جامعه فرهنگی آن زمان شهر زاهدان بر عهده داشت. شادروان کسرایی علاوه بر گسترش آگاهی اجتماعی در بین دانشجویان تلاش می نمود در خارج از محیط دانشگاه یعنی جامعه هم نقش تحول گرایانه خود را به بهترین شکل ایفا کند. او بود که در این سالها فیلمهای سینمایی بسیار تأثیرگذاری را همچون [ لوکوموتیوران و زاپاتا ] از تهران به زاهدان آورد و در یکی از سینماهای به نمایش گذاشت. یادم هست شاعر بزرگ و ماندگار میهنمان در جلو درب ورودی سینما ایستاده بود و به دانشجویان دست می داد و به آنان خوش آمد می گفت.
زنده یاد کسرایی در سال ۱۳۰۵ در شهر اصفهان قدم به سرای سپنج گذاشت.در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند. در سال ۱۳۲۷ به حزب توده ایران پیوست و تا سال ۱۳۶۹ از اعضاء کمیته حزب بود. او از اولین بنیان گذران کانون نویسندگان ایران محسوب می گردد.   شادروان کسرایی بعدازکودتا ننگین شاه علیه دولت ملی گرای مصدق در سال ۱۳۳۲ مدتی را در زندان گذراند. با قیام بهمن ۵۷ و روی کار آمدن خمینی ودارودسته آخوندهای مفتخورگرچه حزب اواز مبارزات به اصطلاح ضد آمریکایی خمینی جانبداری می کرد، اما حزب توده و به تبع آن شادروان کسرایی منفور آخوندها و دارالخلافه اسلامی حاکم بود.
با آغار سرکوب و تهاجم مزدوران حزب اللهی خمینی به سازمانهای سیاسی،دستگیری و سرکوب حزب توده ایران در دستور کارجیره خوران رژیم ملایان قرار گرفت. شادروان کسرایی به اجبار تن به مهاجرت داد. او در سال ۱۳۶۱ به اتفاق خانواده اش از طریق زاهدان به کابل رفت. بعد از حدود ۴ سال اقامت در کابل و مبارزه علیه حکومت اسلامی مرتجعین حاکم، به مسکو مهاجرت کرد. بعد از اقامت در مسکو اوآخرین مهاجرتش را به کشور اتریش و شهر وین انجام داد. زنده یاد کسرایی در سال ۱۳۷۶ در شهر وین از آستانه مرگ گذر کرد وپیکرخالق منظومه به یاد ماندنی [ آرش کمانگیر ] در شهر وین در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. یادش همیشه ماندگار باد.
آثاری چند از شادروان کسرایی
  • آرش کمانگیر
  • ۱۳۴۱. خون سیاوش
  • ۱۳۴۵  با دماوند خاموش
  • ۱۳۴۵  سنگ و شبنم
  • ۱۳۴۶ بعد از زمستان در آبادی ما
  • ۱۳۴۶ خانگی
  • ۱۳۵۴. چهره مردمی شعر نیما

[ احمد شاملو ]

ستایش از شاعر بزرگ آزادی، به مناسبت شانزدهمین سالگرد درگذشت او
   ما بی چرا زنده گانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
                                          شاملو                           
اگر بر پایه چرایی زندگی به قضاوت انسانها و به تبع آن هنرمندان بنشینیم، بی گمان شاملو شاعرپرآوازه میهنمان به لحاظ طرح و بیان مضامین و پیرایش هنری شعردرپرداختن به چرایی زندگی ما انسانها، یکی ازسرآمدترین شاعران زمانه ماست.او در شعرش با عنایت به رویدادهای اجتماعی و سیاسی این خاک به تاراج رفته از سوی شاه و شیخ با تواضع، حرمت، وچنان ستایشی ازجانهای شیفته ای که بقول خودش [ در برابر تندرمی ایستند/ خانه را روشن می کنند/ و می میرند.] یاد می کند که التزام انسانی یک هنرمند فرزانه وهوشیار را اثبات می کند.
******
(  او برای انسانهای ساده و محروم می سرود.)
در نظامهای سیاسی عاری از انسانگرایی وبرابری که منطق افزون خواهی وتحقیر واستثمار دیگران حکم می راند، مسلم است که عده بسیاری با تحمل  فقروفاقه ومحرومیت از حقوق انسانی خود، مطرود  و به حاشیه رانده خواهند شد. شاملو از زندگی مشقت باروامیدهای آنان سرود.
من هم دست توده ام
تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را
تا آن دم که زیر لب می خندد
دلش غنج می زند
و به ریش جادوگرآب دهن پرتاب می کند
اما برادری ندارم
هیچ گاه برادری از آن دست نداشته ام
که بگو ید, آری ،
نا کسی که به طاعون آری بگوید و
نان آسوده اش را بپذیرد.
*****
( دهانت را می بویند )
دفاع جانانه اوازعشق و ارزشهای زیبایی شناختی این اکسیرحیات بخش در تمامی زوایای شعراو موج می زند. مقابله او با سلطه گری،خشونت طلبی و ضدیتش با خرفه گرایی و اسطوره پردازی شهره عام و خاص است.

  [ در این بن بست]
احمد شاملو
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
***
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
***
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی است، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
***
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگار غریبی است، نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
*******
(  دشمنی آخوندهای مفتخورحاکم و ملایان مرتجع شهرمان با شاملو. )
با شناختی که از فرزند خلف نیما و بامداد شعر اجتماعی میهنمانمان چه بلحاظ شخصیت اجتماعی و چه از نظر شاعرانگی داریم، شاملو دین باوری و خرافه زده گی جماعت آسمانیان را بر نمی تابد. خودش در جایی می گوید:
کسانی مرا به عنوان یک شاعر جدی متعهد پذیرفته-اند. خب، ممنون! کسانی هم مرده ی مرا به زنده ام ترجیح می دهند، که قطعاً علتی دارد.
او به واقع با آن فرزانگی و حس زیبایی انسان خواهانه ای که دارد سر بر آستان هیچ احد دغلکاری که خود را فرستاده و پیام آور نیروی ناشناخته وموهم معرفی کند، خم نمیکند . انکار اندیشه های واهی و فریبکارانه ای که در صدد به انقیاد درآوردن اذهان انسانهای ساده و کم فهم را دارد، خود برهانی کافی برای عداوت ومخالفت پاسداران دین باوروحامیان آنها با اوست.
اما علت عناد و بیزاری ملایان شهرمان با شاملودرچیست؟
قطع یقین اینکه مماشاتگری و همسویی ملایان و مرتجعین شهرمان با دیکتاتوری والایی حاکم د راستای تامین منافع مادی آنان و احراز مقام و منصب مذهبی و دولتی قابل تعریف است. قبول مسئولیت مذهبی درشهر منوط به همگرایی با سیاستهای آزادی ستیزی وضدیت با نوگرایی و رشد و اعتلاء فرهنگی جوانان خواهد بود که این وظیفه مندی را امامان جماعت مساجد وناطقان مذهبی با کامل احسن انجام می دهند.
کینه توزی و عدوات با شاملو، شاعر بزرگ آزادی از سوی سادات، ملایان واپسگرا ونوچه های ریز ودرشتشان را در زمان درگذشت شاملو در سال ۱۳۷۹ در شهرمان شاهد بودیم. درست در زمانی که با فراخوان عده ای از جوانان دوستدار شاملو در شهرقرار بود بزرگداشتی برای شاعر بزرگ میهنمان صورت گیرد، امام جماعت مسجد جامع در کسوت ادیب و شعر شناس در پشت تریبون خطابه قرار گرفت و به بررسی موشکافانه!!!!! شعرهای اجتماعی و عاشقانه شاعر نامدار میهنمان پرداخت وازهمشهریان ساده دل شهرمان که درمسجد حضور داشتند درخواست کرد که از شرکت جوانانشان دراین مراسم بزرگذاشت جلوگیری کنند، درست همان کاری که آخوندهای فریبکار و مفتخوردارالخلافه اسلامی حاکم ۱۶ سال است در مورد شاعر فرهیخته و ماندگار میهنمان انجام می دهند.
در انتها معرفی شاملو شاعر بزرگ و ستایش انگیز میهنمان از زبان خودش:
« آقا من یک شاعرم بی ذره یی ادعا. یک چیزهایی می دانم که نوبر هیچ بهاری نیست و در عوض بسیار چیزهاست که نمی دانم. برای خودم خُلقیاتی دارم. درست مثل باقی مردم. مثل بسیاری دیگر زیربار زور و باید و نباید و این جور حرف ها نمی روم. دست احدالناسی را نمی بوسم. جلو تنابنده یی زانو نمی زنم و از تنها چیزی که وحشت دارم این است که روزی از خودم عُق اَم بنشیند و بدین جهت از این که مبادا آزارم به کسی برسد دست و دل اَم می-لرزد. طبعاً این ها صفات شخصی خوبی است که البته در خیلی ها هست ولی کوچک ترین ربطی به درستی و نادرستی استنتاجات و عقاید شخصی ندارد. کسانی مرا به عنوان یک شاعر جدی متعهد پذیرفته-اند. خب، ممنون! کسانی هم مرده ی مرا به زنده ام ترجیح می دهند، که قطعاً علتی دارد»
فرداهای ما

خوشیهای امروز
 چنان نابهنگام و پر شتاب است
که گاه به فریبندگی
الفت چشمانی کسی می ماند
که زندگی ترا
بهارینه می خواهد.
و فردای ما
گذرگاه غمبار و دهشتناک
امروز است
به هنگامی که
بوسه های اندوهگین زندگی
بر گونه های غمزده وناشاد خود
احساس می کنیم .
انسان نوزاد نامشروع
شادیهای زودگذر است
دربستر لحظات خیال انگیزی که عشق
شرمگین و نا پایدار
با زندگی همخوابه می شود.
ما این فرداهای تلخ و غم آلود را
تاب می آوریم
تا روزی که
جویندگاه شادی انسان
در عبادتگاه عشق
انسان و جهان زیبا یش را
سجده کنند.
باقیات و صالحات جناب شیخ حاج محمد بن صالح

پنجمین و آخرین بخش

آن شب جناب شیخ سخت گرفتار افکار مأیوسانه و بیمناکی شده بود. از شدت دلواپسی ترجیح داد بخوابد شاید با خوابیدن، پریشان حالی و نومیدی دست از سرش بردارند. در حالت خواب و بیداری بود که باشنیدن صدای رعب آوری در قبرش به حالت عمودی درآمد. بله، فرشتگان مقرب خالق هستی بودند که بعد از چند لحظه در کنار او قرار گرفتند. بعد ازاحوالپرسی مختصر، منکر فرشته مقرب با حالتی متفکرانه و خشم آلود رو کرد به جناب شیخ و گفت:
خوب گوشت راباز کن و مخت را به کار بینداز که وقایع به یادت بیآید.درست در غروب روز دوشنبه دوازدهمین روز از ماه ذوالقعده سنه ۱۴۲۲ ساعت ۶,۲۴ دقیقه در حالیکه با یک وانت زرد رنگ تویوتا ۱۶۰۰ از زیات آغای کنجی بر می گشتید و خودت و بویعقوب مرتد در جلو نشسته بودید و آن سید اولاد رسول خدا و نماینده تام الاختیار آقای شیخ سلطان العلما در پشت فرمان وانت اش قرار داشت، دقیقأ زمانیکه ۴۴۲ متر از گریوه خونو گذشتید، حرفهایی بین تووبویعقوب ملحد رد و بدل  شد که من از روی پرونده قطور تو می خوانم، خوب توجه کن.
بویعقوب گمراه در جواب سؤال توگفت: بله من سوسیالیست هستم و بعد این از خدا بیخبر ادامه داد که فکر می کنم: بدون نقد اسلام و آموزه های آن نمی توان به جامعه مدنی رسید و بعد این تارک الصلوه بحث کتاب آیات شیطانی نویسند مرتد سلمان رشدی پیش کشید واز تودر رابطه با مطالب کفرآمیز رشدی در رمانش پرسید.
فرشته مقرب باریتعالی در ادامه فرمایشاتش عارض شد. بله ما خوب می دانیم که در تمام مدت زمان مجادله بین تو و آن مبرا اولاد رسول گرامی اسلام سکوت کرده بود و نه از اسلام عزیزونه ازتودر مقابل کفرگویی بویعقوب ملحد حمایت نکرد وبقول شما خمیری ها انگواه آن مرتد نشد. ولی میدانی که صبر کوچک خدای عزوجل صد سال است. ما منتظر هستیم تا باریتعالی اذن کند و به فرشته مقربش عزرائیل دستور دهد، جان این سید پولداررا بگیرد وبعد سروکارش با ماست وما خوب بلدیم چطوری حالگیری کنیم. گذشته از این اولاد رسول خدا باید حساب پس بدهد که پولهای هنگفتی که از سلطان العلما و دیگر شیوخ عیاش امارات گرفته است، چطور خرج کرده است؟
در این لحظه منکر فرشته مقرب به صورت تکیده جناب شیخ خیره شد و گفت: تو هم می دانی یا نه؟ که میزان حساب پرودگارعالم مثقال است و باریتعالی مثل خمینی شما با کسی شوخی ندارد و مو را از لای ماست ریخته شده روی کولهم بند[ بند انگور ] می کشد بیرون.
خوب ببینم تو در مقابل حرفهای کفرآلود بویعقوب ملعون گمراه چه گفتی؟
جناب شیخ حاج محمد بن صالح در تمام طول زمانیکه فرشته مقرب افاضات می فرمودند، ماده خاکستری مغزش که حالا دیگر کدر شده بود سخت در تقلا بود، تا شاید بتواند جواب منکر پسندی دست و پا کند و ازچاله پر دست اندازی که در جلوش حفر شده به سلامتی عبور کند.
جناب شیخ رویش را برگرداند به سوی منکر فرشته مقرب وبا حالتی ملتمسانه گفت: بله درست است، من مدت زمان کوتاهی با بویعقوب ملحد و گمراه دوست بودم، خیلی تدابیر به کار بردم که شاید موفق شوم که او را به صراط مستقیم هدایت کنم و حتی فکر کردم به حالش مفید باشد، او را با خودم در همین سفر به زیارت آغای کنجی ببرم ، ولی این بد ذات و ولد الزنا حکم دیم سغ داشت، اگر از هجرت رسول خدا هم او را تو قلم می کردی راست نمی شد.
جناب شیخ حرفش را ادامه داد: بله، من در مقابل ادعای واهی او و جانبداری اش از نحله مضر اشتراکی اعتراض کردم و به او گوشزد کردم که دین مبین اسلام اصل سوسیالیسم علمی جناب مارکس است، و برای این ملحد خدانشناس مثال آوردم که معمار اصیل و واقعی سوسیالیسم در اسلام، سیدنا عمر است و او بود که بنای پر شکوه سوسیالیسم را در صحرای حجاز بنا کرد. و بعد از او هم که سیدنا عثمان در نقش گورباچف ظاهر شد و به سوسیالیسم سیدنا عمر خیانت کرد، عده زیادی از کارگران و زحمتکشان آن زمان بلاد حجاز و شام به رهبری پسر انقلابی و برومند سیدنا عمر به بارگاه او حمله و کاخش روی سرش خراب کردند.
جناب شیخ بعد ازمکث کوتاهی گفت: درمورد کتاب آیات شیطانی رشدی مرتد خدمتتان عارض شوم, من از قبل از طریق دوستان جوان خبرچینم در مسجد دژگونی اطلاع داشتم که کتاب آیات شیطانی رشدی کافر با ترجمه روشنک ایرانی از طریق یکی از دوستان بویعقوب مرتد دردبی به دست او رسیده و این گمراه ملعون پس از خواندن این کتاب بین دوستان ازخدا بی خبرش در شهر دست به دست کرده است. من این کتاب مضر و کفر آمیز را نخوانده بودم ولی دقیق می دانستم که تمام مطالب آن چرت و پرت است و ارزش خواندن وبحث کردن ندارد. من به بویعقوب مرتد گفتم که سلمان رشدی مزدوراستعمار انگلیس است و قصد این ملعون فقط ضربه زدن به اسلام و مسلمین است و بس.
در این لحظه نکیر فرشته مقرب دخالت کرد و از جناب شیخ پرسید: خوب وقتی بویعقوب ملحد در توجیه درستی مطالب کتاب آیات شیطانی در خصوص بحث ( غرانیق )، شرح این ماجرا را از تاریخ طبری نقل کرد وبه تو گفت که طبری در کتابش آورده است که:
پیغمبر خدا دیده بود که مردم قریش از او دوری می گزینند وآرزو کرد که خدا به او کمک کند که او بتواند آنان را به سوی اسلام بکشاند، که خدا آیات ۱ تا ۳ سوره والنجم را به او نازل کرد و در آخر شیطان چیزی را بر زبان رسول خدا جاری کرد به این صورت که [ «تلک الغرانیق العلى، منها الشّفاعة ترتجى؛ اینها غرانیق؛ عالى‏ مقامند، شفاعت آن‏ها مورد رضایت است.» منظور از غرانیق بتها بوده است.و بعد جبرئیل می آید و به او می گوید که توچیزی را خواندی که من نگفته بودم و رسول گرامی خدا خیلی ناراحت و پریشان می شود و پس خدا آنچه را شیطان القا کرده بود باطل کرد و خدا آیه ۵۲ سوره حج را نازل کرد. تو چه گفتی؟
پس از پایان فرمایشات نکیر فرشته مقرب ، در حالیکه آثار خستگی ونومیدی از سرو روی جناب شیخ می بارید، عاجزانه گفت: من به این ملحد خدانترس گفتم که برای من مسلمان دردرجه اول قرآن ملاک است و حدیث و تاریخ مورخین اسلام از اعتبار چندانی بر خوردار نیست. خوب طبیعی بود که باید همچون جوابی به خورد بویعقوب ملحد می دادم چون من کتاب را نخوانده بودم.
نکیر فرشته مقرب باریتعالی باز از جناب شیخ پرسید: بویعقوب گمراه و مرتد از تو سؤال کرد، آیا این اتفاقات به خواست و علم الهی بوده یا نه و اگر پاسخ مثبت است باز باید پرسید چه حکمتی در کار بوده و اگرجواب منفی است بازسؤالات زیادی پیش می آید.
جناب شیخ با سؤالات پی در پی فرشته مقرب در بد مخمصه ای سرگردان شده بود و خودش هم می دانست که نه برای فرشتگان مقرب ونه حتی برای بویعقوب مرتد پاسخ درستی در چنته نداشت. جناب شیخ در حالیکه از ترسجرأت دیدن چهره چندش آورووحشتناک فرشتگان مقرب را نداشت، سرش را پایین انداخته بود ودر پاسخ نکیر گفت: من که از اول هم گفتم که تمام مطالب کفرآمیزی که بویعقوب ملحد از کتاب آیات شیطانی نقل کرده بود برای من هم عجیب و غریب بود و یکبار آنقدر از دستش کفری شده که می خواستم نرسیده به پیچ چاه صحاری به اولاد رسول الله بگویم وانت اش را متوقف کند و این ملعون مرتد از ماشین پرت کنم بیرون بعد پشیمان شدم و تا رسیدن به شهرواز آن موقع تا حالا هم که در خدمت مشرفتان هستم بااو قهر هستم وهمکلام آن خدانشناس نشده ام.
جناب شیخ پس از شرح قهرش با بویعقوب گمراه و کافر فکر مخرب وکفرآلودی  ازنظر خودش در ذهنش جولان داد. جناب شیخ با سر خم شده به پایین فکر می کرد اگر گفته طبری در مورد بحث غرانیق که بویعقوب ملحد نقل کرده بود، درست باشد، مگر شیطان می تواند بدون خواست خدا آیه ای بر زبان رسول خدا جاری کند، پس خدا این وسط چکاره است. گذشته ازاین تکلیف ۶۲۳۵ آیه دیگرقرآن چه می شود. جناب شیخ در گهواره شک و تردید بدجوری تاب می خورد. فکر می کرد این بحث غرانیق شبیه به این است که رسول خدا از خودش سوره وآیه در می آورده و بعد هم که گند می زده به پای شیطان می گذاشت وادعا می کرد که شیطان معلون دردهنش گذاشته است.
جناب شیخ توی این فکر بود که اگراینجوری است, پس تفاوت رسول خدا معصوم و بیگناه با من گناهکاروخطاکاردرچیست ؟ من هم مثل میلیاردها انسان گناه می کنم، دروغ می گویم و جنس تو مغازه ام را گران می فروشم. آیا من هم می توانم ادعا کنم که شیطان زیر جلدم رفته است، دقیق مثل بحث غرانیق و رسول خدا.
جناب شیخ کم مانده بود که ذهن علیلش به حقایق خارق العادهای دست یابد، یادش آمد که فرشتگان مقرب خالق هستی در قبراو حضور دارند، سرش که بلند کرد جای آنانرا خالی  دید, فرشتگان مقرب باریتعالی به عرش اعلی پرواز کرده اند.

[ غم و شادیهای دلک  ( عبدالله مد جوهر) ] 
قرص ماه از پشت گز کهنسال و خاک آلود جلو خانه علی خلیفه، خور وجائیکه دلک به شترش حرا می چاند[۱ ] روشن کرده بود. به فاصله کمی از او علی خلیفه، ممد ماشالله و مد عاشق هم جلو شترشان نشسته بودند و به آنها حرا می چاندند . دلک صدای بچه هایی که سر چاه ایشو آبتنی می کردند خوب می شنید اما، آنها را نمی دید. دلک شوربختانه حتی در روز روشن هم شترش وهیچکسی را نمی توانست ببیند. چشمان او که در زیر ابروان ضخیم، پرپشت و سیاه او قرار داشتند، چیزی را نمی دیدند. شاید ازدوران کودکی این دو حدقه که حالا به صورت دوچاله تیره و تار درآمده بودند در زیر ابروهایش حس می کرد. آن شب دلک با صدای گرفته و غمبار، رویش به طرف علی خلیفه که بغلش نشسته بود کرد وگفت: علی، چند روزی است که دیگر شتر من مثل قبل حرا نمی خورد، دلواپس هستم نکند حیوان ناخوش است و یا جایی از بدن اش درد می کند. علی خلیفه همینطور که دسته حرا به لب شترش نزدیک می کرد به او گفت: نگران نباش، حیوان  است دیگر، مثل ما آدمها هروزکه سالم نیستیم، یک روز مریضیم، یک روز خسته و بی حالیم، چیزمهمی نیست، زیاد تشویش نکن. دیگرجلودارانی [ ۲ ] هم که حرف دلک و علی خلیفه شنیدند، آن شب دلک را دلداری دادند.
فصل گرما بود با بالا آمدن ماه، باد کوش خنکی می وزید اما دلک آن شب از اندوهی که بر اوآوار شده بود، خنکای باد کوش را احساس نمی کرد. در دلش آشوب بود، فکر می کرد فردا و شاید چند روز دیگرآن طوفان دهشتناکی که از آن واهمه داشت از راه برسد. صدای جلودارانی که در خور جلو خانه علی خلیفه به شترشان حرا می دادند با تک تک صدای موتور برق داخل قلعه درهم آمیخته بود. آن شب بعد از آنکه همه رفتند، دلک در تاریک محضی که همیشه با او بود، دست به سر و گردن شترش کشید و بعد عصا زنان به طرف خانه اش به راه افتاد. دلک جوانی بود سیاه چرده، ستبر و زرمند اما نابینا. او هم یکی از کسانی بود که در محله بالاجلودار بود و شتر داشت. بیشتر جلوداران شهر درمحله بالا ومحله کوش زندگی می کردند. دلک هم مثل جلوداران دیگر حرا و بار با شترش از سر خور[ ۳ ] به شهر حمل می کرد. صبح که هوا هنوز لباس تاریکی پوشیده بود، دلک از خواب بیدار شد، عصایش را بر داشت وراه خور جلوخانه علی خلیفه که شترها خوابیده بودند در پیش گرفت. او از دور جای شترش و بوی آنرا حس می کرد. شترش با دیدن او ناله و فریاد دردناکی کشید که دلک دچار هول و هراس شد. کم کم سر و کله دیگر جلوداران پیدا شد. دلک تقلا می کرد شترش را از جایش بلند کند و بایستد تا اوهم با همقطارانش با شترش به سرخور برود اما شترش بلند نمی شد. با دیدن این صحنه یکی دو تا از جلوداران به کمک دلک آمدند اما هر کاری کردند، شترکه از دردی جانسوزی رنج می برد نمی توانست از جایش بلند شودو روی پایش بایستد. بعد از تلاش زیاد و درنهایت بلند نشدن شتر دلک، دیگران مهار شترشان را گرفتند وبه طرف خورخمیر حرکت کردند. حالا دلک تنها در کنار شترش که عاجز از ایستادن بود، غمزده و با مصیبتی که تار و پودش را آزار می داد ایستاده بود. او در حالت پریشانی مویه می کرد، اگر شترم که عزیزترین حیوانی است که با او خو گرفته ام و با کارش روزی ام را فراهم می کند بمیرد، چه کنم؟ گاه با خود واگویه می کرد اگر قرار است شترم بمیرد بهتر است باهم بمیریم تا پس از مرگ حیوان غم و ماتمی احساس نکنم.
دلک عصا زنان به طرف خانه اش رفت. کمی حرا از خانه برداشت و باز آمد طرف شتر، دلک فکر می کرد شاید حیوان کمی حرا بخورد و جان بگیرد واز جایش بلند شود. روبرو شتر نشست، دسته حرا را با لبهای برجسته و خشک شتر نزدیک کرد، اما شتر دهانش را بازنمی کرد، شدت درد چنان بود که حیوان از حرا خوردن افتاده بود. غروب شد و باز جلوداران در خور جلو شترشان نشستند ودسته های حرا در دهانشان می گذاشتند، دلک هم جلو شترش نشسته اما شتر او دهانش را باز نمی کرد. او صدای شکستن شاخه های حرا و صدای جویدن شترها را می شنید اما، آنها را نمی دید. دیدن هم برای دلک معنای اصیل و زیبایش را از دست داده بود، شاید دراین موقع  بهتر بود که نمی دید چون اگر می دید که شترهای دیگر با چه اشتهایی حرا می جوند ولی شتر اودهانش را باز نمی کند چه بسا غم و اندوه اش بیشتر می شد.
چند روز سپری شد وحیوان لب به حرا نمی زد. شترعجیب ضعیف و فرتوت شده بود، دلک هم از نگرانی و دلهره میلی به غذا خوردن نداشت و دیگر نمی خندید و دایم در فکر و خیال بود. حیوان هر روز نحیف تر می شد. با صداهای دردناک و زجرآور شتر، بیم و هراس دردل دلک قوت می گرفت. وزیدن طوفان مهیبی که او با ناخوشی شترش احساس ی کرد، هر روز نزدیکتر می شد. پس از چند روزیک باربازعلی خلیفه بعد که حرا دادن به شترش تمام شد نزد دلک آمد که اندوهناک و مضطرب در جلو شترش نشسته بود.علی خلیفه دست به سر و گردن شتر که از درد به خود می پیچید کشید و بعد دست به شانه دلک زد و گفت: میدانی چیه؟ من فکر می کنم که در جایی از بدن شترت می خواهد زخم و کورکی در بیآید و تمام این ناخوشی و درد شتر مال این است، اگر از من می شنوی برای اینکه زخم زودتر بالا بیآید باید به شترت ملوک [ ۴] بدهی، فردا برو خانه احمد دلا و یک چارک ملوک بخر و منتظرباش تا من که کارم تمام  شد موقع غروب به شترت ملوک بدهیم، مطمئن باش بعد از مدتی محل زخم معلوم می شود.
آن شب دلک با همه دلهره و نگرانی که داشت از ابرازهمدردی و کمک علی خلیفه بسیار خوشحال شد. بعد از رفتن علی خلیفه، دلک هم عصا زنان به خانه اش رفت. روی سوندی [۵ ] که در حیاط پهن بود دراز کشید، از غم و پریشانی خوابش نمی برد. احساس می کرد که طوفان شدیدی شاخ و برگ گز جلو خانه علی خلیفه با صدای مهیبی تکان می دهد. صبح شد، طبق عادتی که داشت بلافاصله به سراغ شترش رفت. با دستهایش سر و گردن شترش را نوازش کرد، شتر زنده بود ولی از شدت درد توان ناله و فریاد نداشت. دلک همیطورکه به سر و گردن حیوان دست می کشید احساس کرد که بدن شتر از گرما مثل اجاق می سوزد. به یاد حرف علی خلیفه افتاد که گفته بود، شترش می خواهد زخم و کورک در بیآورد. دلک در حالت اندوه و هراس به مرگ شترش فکر می کرد و دچار چنان مصبت هولناکی شده بود که احساس کرد که حفره تیره و تارچشمانش خیس شده است. نزدیک ظهر به طرف خانه احمد دلا به راه افتاد و ملوک خرید و به خانه اش برگشت. در خانه منتظر ماند تا موقع غروب به کمک علی خلیفه به شترش ملوک بدهند. آن شب علی خلیفه و جلودارهای دیگری که در خور به شترشان حرا می دادند همه آمدند و گرد شتر دلک جمع شدند و با هر زحمت و فوت و فنی بود مقداری ملوک به خورد شتر دلک دادند. بعد از پایان کار همگی رفتند و دلک هم با آسودگی کمی به خانه اش برگشت.
  دلک فکر می اگر حرف علی خلیفه درست باشد پس باید چند روز دیگر زخم از یک جای بدن شترش بیرون بیآید. دو سه روی گذشت. شتر آرام و قرار نداشت و هر روز ضعف و ضعیف تر می شد. یک شب علی خلیفه دوست و غمخوار دلک باز به دیدن شتر دلک آمد و خوب که بدن شتر را از نزدیک نگاه کرد، متوجه ورم زخم درقسمت پایین زانویکی از پاهای جلوشتر شد. خوب به روی آن دست کشید و بعد رو کرد به دلک و گفت: من که از اول هم گفتم که باید زخمی در کار باشد و الان دیگر معلوم است، بعد دست دلک را گرفت و روی محل آماس شده گذاشت.
در حالیکه دلک با دستهایش جای وم و زخم پای شترش لمس می کرد، علی خلیفه حرفش را ادامه داد و گفت: حالا باید چند روز صبر کنید و بعد که خوب زخم رسید بروی دنبال آغای سد عماد تا بیآید و زخم را نیشتر بزند تا هرچه ریم [ ۶ ] و جراحت هست ازپای شتربیرون بیآید. چند روز گذشت. یک روزصبح زود که نور کم رمق خورشید پشت نم و شرجی مخفی شده بود با صدای فریاد و ناله های شدید شتر دلک زنان همسایه که اطراف خور خانه داشتند سرشان را از پنجره و درحیاطشان بیرون کردند و همه دیدند که دلک وجلوداران زیادی دورشتر دلک جمع شده اند وبا بند و مهار پای شتررا سفت بسته اند و آغای سد عمار به زانو شتر دلک نیشتر می زند. آن صبح شوم بسیاری از زنان با دیدن این صحنه از شدت نگرانی ناخنهایشان می جویدند. یکی از جلوداران بعد که به خانه آمده بود به زنش گرفته بود که اندازه یک تشت جرم و جراحت از پای شتر دلک خارج شده بود. جای زخم را به دستور آغای سد عماد با روغن و کندرک [ ۷ ] بستند.
با عفونت شدیدی که تمام بدن شتر را در برگرفته بود، حیوان بطور باورنکردنی نحیف و ناتوان شده بود. نگرانی و هراس دلک هر روز زیادتر می شد. آرزو می کرد که شترش بهبود پیدا کند تا او مثل جلودارهای هر روزبا شترش به سرخور خمیر برود و با شترش کار کند. اندوه، بیم و هراس با دلک همخانه شده بود. یک لحظه از خیال طوفان مهیب و هراسناکی که شاید به زودی دربگیرد و شاخ و برگهای خاک آلود گزجلو خانه علی خلیفه را با صدای شوم و نکبت بارش تکان دهد، غافل نمی شد.
شب شد و تاریکی حیاط خانه دلگیر دلک دربرگرفته بود. دلک روی سوند دراز کشیده بود و از هول و هراس پهلو به پهلو می شد. پلکهای چشمان بی فروغش گرم نمی شد. یک لحظه پلکهایش برهم گذاشت. در حالت خواب و بیداری بود که کابوس وحشت به سراغ آمد. اضطراب و نگرانی مثل شبحی در حیاط تاریک خانه اش قدم می زد. تازه خواب به چشمش آمده بود که با صدای ترسناک و مهیبی که از وزیدن طوفان در شاخ و برگهای گز جلو خانه علی خلیفه درگرفته بود از خواب بیدار شد. همان طوفان شوم وجان سوزی بود که از حدود یک ماه قبل که شترش ناخوش شد، بیمناک و ناخواسته انتظار آنرا می کشید. صبحی پر ازتشویش و اضطراب از راه رسیده بود. دلک روی سوند نشست و به صداهای زیادی که از توی خور جائیکه شترهای خوابیده بودند،گوش می داد. با هول و هراس زیاد عصایش را برداشت و از حیاط خارج شد و ازکوچه تاریک پشت خانه علی خلیفه به طرف خور به راه افتاد. با شنیدن صدای عصای دلک جلودارانی که اطراف شتردلک ایستاده بودند دورشدند و آمدن دلک را زیر نظر داشتند.
دلک حالا به محل خوابیدن شترش رسیده بود. او بوی شترش را احساس میکرد. او همینطور که ایستاده بود دستش را درازکرد تا سر و گردن شترش را لمس کند. جلوداران آهسته و آرام به دلک و شترش نزدیک می شدند. دلک هر چه دستش را به این طرف و آن طرف می چرخاند نمی توانست سر و گردن شترش را پیدا کند. زانوهایش شروع به لرزیدن کردند. دلک نشست و دستش را دراز کرد و شروع کرد به جستجوی سر گردن شترش. یک دفعه درحالیکه شترش روی زمین دراز کشیده بود، دست دلک به سر وگردن سرد و بی روح شتر رسید. حالا دیگر جلوداران آهسته آمده بودند و در نزدیکی دلک و شترش ایستاده بودند. آنان صدای هق هق گریه و مویه های دلک را می شنیدند و همگی ازمرگ شتر دلک اندوهگین بودند.
ازبین جلوداران علی خلیفه  دوست و غمخوار همیشگی دلک به نزدیک او آمد و بغل اش نشست، دستش را روی شانه دلک گذاشت و گفت: نمی خواهد خودت را زیاد دلخور بکنی، خوب آدم پدرومادرش وگاهی فرزندانش را از دست می دهد، بقول آدم وهمه حیوانات علف مرگ اند، یک روزی چریده می شوند. صبر داشته باشد و نگران نباش. ما و آشنایان به تو کمک می کنیم که بتوانی یک جلب [ ۸ ]  برای خودت بخری.
خبر مرگ شتر به سرعت برق و باد در شهر پیچید. همه دوستان و آشنایان وهمشهریانی که این خبر اندوهبار را شنیدند، غمگین شدند وبه حال دلک دل سوزاندند. چند روز بعد این واقعه شوم، علی خلیفه و جلوداران دیگر پیشقدم شدند و هر کدام مبلغی پول به دلک کمک کردند. تا چند روز بعد از مرگ شتر دلک، همشهریان او را در حالیکه مرد و یا زنی عصایش را گرفته درجلو مغازه های بازار شهر می دیدند، کسانی که دلک را می شناختند به او کمک می کردند.
پس از آنکه پول به اندازه قیمت یک شتر جوان جمع آوری شد، یک روز دلک به اتفاق علی خلیفه به گچین رفتند و با یک شترجلب که برای دلک خریده بودند به شهر بر گشتند. چند روزگذشت. یک شب که قرص ماه همه فضای خوررا  نورانی کرده بود، باد سهیلی خنکی می وزید و رایحه گلهای شریشک باغ بخشم خوروخانه اطراف را عطرآگین کرده بود، دلک که آن شب معلوم بود آبتنی کرده بود  با کپره [ ۹ ]  سفید چاپ کپتال نوی که پوشیده بود معصومیت اش دوچندان شده بود.دلک جلو جلب اش نشسته بود وبا ذوق وشوق فراوان به او حرا می چاند. جلوداران، همه جلو شترهایشان بودند. آن شب آنان بعد ازچند ماه صدای خنده دلک را شنیدند و ازاینکه توانسته بودند در شادی دلک شریک شوند احساس خوشحالی و رضایت خاطرکردند. 
۱- حرا دادن به شتر
۲- شتربان، ساربان
۳- لب دریا
۴- یک نوع صدف دریایی
۵- وسیله ای با شاخه در خت نخل ودرقدیم بعنوان فرش ودرسقف گیری اطاق استفاده می شد.
۶- چرک که از زخم خارج می شود.
۷- یک نوع آدامس کوهی
۸- شتر بسیار جوان و تیزرو
۹- زیرپیراهنی 

[ غم و شادیهای دلک  ( عبدالله مد جوهر) ] 

قرص ماه از پشت گز کهنسال و خاک آلود جلو خانه علی خلیفه، خور وجائیکه دلک به شترش حرا می چاند[۱ ] روشن کرده بود. به فاصله کمی از او علی خلیفه، ممد ماشالله و مد عاشق هم جلو شترشان نشسته بودند و به آنها حرا می چاندند . دلک صدای بچه هایی که سر چاه ایشو آبتنی می کردند خوب می شنید اما، آنها را نمی دید. دلک شوربختانه حتی در روز روشن هم شترش وهیچکسی را نمی توانست ببیند. چشمان او که در زیر ابروان ضخیم، پرپشت و سیاه او قرار داشتند، چیزی را نمی دیدند. شاید ازدوران کودکی این دو حدقه که حالا به صورت دوچاله تیره و تار درآمده بودند در زیر ابروهایش حس می کرد. آن شب دلک با صدای گرفته و غمبار، رویش به طرف علی خلیفه که بغلش نشسته بود کرد وگفت: علی، چند روزی است که دیگر شتر من مثل قبل حرا نمی خورد، دلواپس هستم نکند حیوان ناخوش است و یا جایی از بدن اش درد می کند. علی خلیفه همینطور که دسته حرا به لب شترش نزدیک می کرد به او گفت: نگران نباش، حیوان  است دیگر، مثل ما آدمها هروزکه سالم نیستیم، یک روز مریضیم، یک روز خسته و بی حالیم، چیزمهمی نیست، زیاد تشویش نکن. دیگرجلودارانی [ ۲ ] هم که حرف دلک و علی خلیفه شنیدند، آن شب دلک را دلداری دادند.
فصل گرما بود با بالا آمدن ماه، باد کوش خنکی می وزید اما دلک آن شب از اندوهی که بر اوآوار شده بود، خنکای باد کوش را احساس نمی کرد. در دلش آشوب بود، فکر می کرد فردا و شاید چند روز دیگرآن طوفان دهشتناکی که از آن واهمه داشت از راه برسد. صدای جلودارانی که در خور جلو خانه علی خلیفه به شترشان حرا می دادند با تک تک صدای موتور برق داخل قلعه درهم آمیخته بود. آن شب بعد از آنکه همه رفتند، دلک در تاریک محضی که همیشه با او بود، دست به سر و گردن شترش کشید و بعد عصا زنان به طرف خانه اش به راه افتاد. دلک جوانی بود سیاه چرده، ستبر و زرمند اما نابینا. او هم یکی از کسانی بود که در محله بالاجلودار بود و شتر داشت. بیشتر جلوداران شهر درمحله بالا ومحله کوش زندگی می کردند. دلک هم مثل جلوداران دیگر حرا و بار با شترش از سر خور[ ۳ ] به شهر حمل می کرد. صبح که هوا هنوز لباس تاریکی پوشیده بود، دلک از خواب بیدار شد، عصایش را بر داشت وراه خور جلوخانه علی خلیفه که شترها خوابیده بودند در پیش گرفت. او از دور جای شترش و بوی آنرا حس می کرد. شترش با دیدن او ناله و فریاد دردناکی کشید که دلک دچار هول و هراس شد. کم کم سر و کله دیگر جلوداران پیدا شد. دلک تقلا می کرد شترش را از جایش بلند کند و بایستد تا اوهم با همقطارانش با شترش به سرخور برود اما شترش بلند نمی شد. با دیدن این صحنه یکی دو تا از جلوداران به کمک دلک آمدند اما هر کاری کردند، شترکه از دردی جانسوزی رنج می برد نمی توانست از جایش بلند شودو روی پایش بایستد. بعد از تلاش زیاد و درنهایت بلند نشدن شتر دلک، دیگران مهار شترشان را گرفتند وبه طرف خورخمیر حرکت کردند. حالا دلک تنها در کنار شترش که عاجز از ایستادن بود، غمزده و با مصیبتی که تار و پودش را آزار می داد ایستاده بود. او در حالت پریشانی مویه می کرد، اگر شترم که عزیزترین حیوانی است که با او خو گرفته ام و با کارش روزی ام را فراهم می کند بمیرد، چه کنم؟ گاه با خود واگویه می کرد اگر قرار است شترم بمیرد بهتر است باهم بمیریم تا پس از مرگ حیوان غم و ماتمی احساس نکنم.
دلک عصا زنان به طرف خانه اش رفت. کمی حرا از خانه برداشت و باز آمد طرف شتر، دلک فکر می کرد شاید حیوان کمی حرا بخورد و جان بگیرد واز جایش بلند شود. روبرو شتر نشست، دسته حرا را با لبهای برجسته و خشک شتر نزدیک کرد، اما شتر دهانش را بازنمی کرد، شدت درد چنان بود که حیوان از حرا خوردن افتاده بود. غروب شد و باز جلوداران در خور جلو شترشان نشستند ودسته های حرا در دهانشان می گذاشتند، دلک هم جلو شترش نشسته اما شتر او دهانش را باز نمی کرد. او صدای شکستن شاخه های حرا و صدای جویدن شترها را می شنید اما، آنها را نمی دید. دیدن هم برای دلک معنای اصیل و زیبایش را از دست داده بود، شاید دراین موقع  بهتر بود که نمی دید چون اگر می دید که شترهای دیگر با چه اشتهایی حرا می جوند ولی شتر اودهانش را باز نمی کند چه بسا غم و اندوه اش بیشتر می شد.
چند روز سپری شد وحیوان لب به حرا نمی زد. شترعجیب ضعیف و فرتوت شده بود، دلک هم از نگرانی و دلهره میلی به غذا خوردن نداشت و دیگر نمی خندید و دایم در فکر و خیال بود. حیوان هر روز نحیف تر می شد. با صداهای دردناک و زجرآور شتر، بیم و هراس دردل دلک قوت می گرفت. وزیدن طوفان مهیبی که او با ناخوشی شترش احساس ی کرد، هر روز نزدیکتر می شد. پس از چند روزیک باربازعلی خلیفه بعد که حرا دادن به شترش تمام شد نزد دلک آمد که اندوهناک و مضطرب در جلو شترش نشسته بود.علی خلیفه دست به سر و گردن شتر که از درد به خود می پیچید کشید و بعد دست به شانه دلک زد و گفت: میدانی چیه؟ من فکر می کنم که در جایی از بدن شترت می خواهد زخم و کورکی در بیآید و تمام این ناخوشی و درد شتر مال این است، اگر از من می شنوی برای اینکه زخم زودتر بالا بیآید باید به شترت ملوک [ ۴] بدهی، فردا برو خانه احمد دلا و یک چارک ملوک بخر و منتظرباش تا من که کارم تمام  شد موقع غروب به شترت ملوک بدهیم، مطمئن باش بعد از مدتی محل زخم معلوم می شود.
آن شب دلک با همه دلهره و نگرانی که داشت از ابرازهمدردی و کمک علی خلیفه بسیار خوشحال شد. بعد از رفتن علی خلیفه، دلک هم عصا زنان به خانه اش رفت. روی سوندی [۵ ] که در حیاط پهن بود دراز کشید، از غم و پریشانی خوابش نمی برد. احساس می کرد که طوفان شدیدی شاخ و برگ گز جلو خانه علی خلیفه با صدای مهیبی تکان می دهد. صبح شد، طبق عادتی که داشت بلافاصله به سراغ شترش رفت. با دستهایش سر و گردن شترش را نوازش کرد، شتر زنده بود ولی از شدت درد توان ناله و فریاد نداشت. دلک همیطورکه به سر و گردن حیوان دست می کشید احساس کرد که بدن شتر از گرما مثل اجاق می سوزد. به یاد حرف علی خلیفه افتاد که گفته بود، شترش می خواهد زخم و کورک در بیآورد. دلک در حالت اندوه و هراس به مرگ شترش فکر می کرد و دچار چنان مصبت هولناکی شده بود که احساس کرد که حفره تیره و تارچشمانش خیس شده است. نزدیک ظهر به طرف خانه احمد دلا به راه افتاد و ملوک خرید و به خانه اش برگشت. در خانه منتظر ماند تا موقع غروب به کمک علی خلیفه به شترش ملوک بدهند. آن شب علی خلیفه و جلودارهای دیگری که در خور به شترشان حرا می دادند همه آمدند و گرد شتر دلک جمع شدند و با هر زحمت و فوت و فنی بود مقداری ملوک به خورد شتر دلک دادند. بعد از پایان کار همگی رفتند و دلک هم با آسودگی کمی به خانه اش برگشت.
  دلک فکر می اگر حرف علی خلیفه درست باشد پس باید چند روز دیگر زخم از یک جای بدن شترش بیرون بیآید. دو سه روی گذشت. شتر آرام و قرار نداشت و هر روز ضعف و ضعیف تر می شد. یک شب علی خلیفه دوست و غمخوار دلک باز به دیدن شتر دلک آمد و خوب که بدن شتر را از نزدیک نگاه کرد، متوجه ورم زخم درقسمت پایین زانویکی از پاهای جلوشتر شد. خوب به روی آن دست کشید و بعد رو کرد به دلک و گفت: من که از اول هم گفتم که باید زخمی در کار باشد و الان دیگر معلوم است، بعد دست دلک را گرفت و روی محل آماس شده گذاشت.
در حالیکه دلک با دستهایش جای وم و زخم پای شترش لمس می کرد، علی خلیفه حرفش را ادامه داد و گفت: حالا باید چند روز صبر کنید و بعد که خوب زخم رسید بروی دنبال آغای سد عماد تا بیآید و زخم را نیشتر بزند تا هرچه ریم [ ۶ ] و جراحت هست ازپای شتربیرون بیآید. چند روز گذشت. یک روزصبح زود که نور کم رمق خورشید پشت نم و شرجی مخفی شده بود با صدای فریاد و ناله های شدید شتر دلک زنان همسایه که اطراف خور خانه داشتند سرشان را از پنجره و درحیاطشان بیرون کردند و همه دیدند که دلک وجلوداران زیادی دورشتر دلک جمع شده اند وبا بند و مهار پای شتررا سفت بسته اند و آغای سد عمار به زانو شتر دلک نیشتر می زند. آن صبح شوم بسیاری از زنان با دیدن این صحنه از شدت نگرانی ناخنهایشان می جویدند. یکی از جلوداران بعد که به خانه آمده بود به زنش گرفته بود که اندازه یک تشت جرم و جراحت از پای شتر دلک خارج شده بود. جای زخم را به دستور آغای سد عماد با روغن و کندرک [ ۷ ] بستند.
با عفونت شدیدی که تمام بدن شتر را در برگرفته بود، حیوان بطور باورنکردنی نحیف و ناتوان شده بود. نگرانی و هراس دلک هر روز زیادتر می شد. آرزو می کرد که شترش بهبود پیدا کند تا او مثل جلودارهای هر روزبا شترش به سرخور خمیر برود و با شترش کار کند. اندوه، بیم و هراس با دلک همخانه شده بود. یک لحظه از خیال طوفان مهیب و هراسناکی که شاید به زودی دربگیرد و شاخ و برگهای خاک آلود گزجلو خانه علی خلیفه را با صدای شوم و نکبت بارش تکان دهد، غافل نمی شد.
شب شد و تاریکی حیاط خانه دلگیر دلک دربرگرفته بود. دلک روی سوند دراز کشیده بود و از هول و هراس پهلو به پهلو می شد. پلکهای چشمان بی فروغش گرم نمی شد. یک لحظه پلکهایش برهم گذاشت. در حالت خواب و بیداری بود که کابوس وحشت به سراغ آمد. اضطراب و نگرانی مثل شبحی در حیاط تاریک خانه اش قدم می زد. تازه خواب به چشمش آمده بود که با صدای ترسناک و مهیبی که از وزیدن طوفان در شاخ و برگهای گز جلو خانه علی خلیفه درگرفته بود از خواب بیدار شد. همان طوفان شوم وجان سوزی بود که از حدود یک ماه قبل که شترش ناخوش شد، بیمناک و ناخواسته انتظار آنرا می کشید. صبحی پر ازتشویش و اضطراب از راه رسیده بود. دلک روی سوند نشست و به صداهای زیادی که از توی خور جائیکه شترهای خوابیده بودند،گوش می داد. با هول و هراس زیاد عصایش را برداشت و از حیاط خارج شد و ازکوچه تاریک پشت خانه علی خلیفه به طرف خور به راه افتاد. با شنیدن صدای عصای دلک جلودارانی که اطراف شتردلک ایستاده بودند دورشدند و آمدن دلک را زیر نظر داشتند.
دلک حالا به محل خوابیدن شترش رسیده بود. او بوی شترش را احساس میکرد. او همینطور که ایستاده بود دستش را درازکرد تا سر و گردن شترش را لمس کند. جلوداران آهسته و آرام به دلک و شترش نزدیک می شدند. دلک هر چه دستش را به این طرف و آن طرف می چرخاند نمی توانست سر و گردن شترش را پیدا کند. زانوهایش شروع به لرزیدن کردند. دلک نشست و دستش را دراز کرد و شروع کرد به جستجوی سر گردن شترش. یک دفعه درحالیکه شترش روی زمین دراز کشیده بود، دست دلک به سر وگردن سرد و بی روح شتر رسید. حالا دیگر جلوداران آهسته آمده بودند و در نزدیکی دلک و شترش ایستاده بودند. آنان صدای هق هق گریه و مویه های دلک را می شنیدند و همگی ازمرگ شتر دلک اندوهگین بودند.
ازبین جلوداران علی خلیفه  دوست و غمخوار همیشگی دلک به نزدیک او آمد و بغل اش نشست، دستش را روی شانه دلک گذاشت و گفت: نمی خواهد خودت را زیاد دلخور بکنی، خوب آدم پدرومادرش وگاهی فرزندانش را از دست می دهد، بقول آدم وهمه حیوانات علف مرگ اند، یک روزی چریده می شوند. صبر داشته باشد و نگران نباش. ما و آشنایان به تو کمک می کنیم که بتوانی یک جلب [ ۸ ]  برای خودت بخری.
خبر مرگ شتر به سرعت برق و باد در شهر پیچید. همه دوستان و آشنایان وهمشهریانی که این خبر اندوهبار را شنیدند، غمگین شدند وبه حال دلک دل سوزاندند. چند روز بعد این واقعه شوم، علی خلیفه و جلوداران دیگر پیشقدم شدند و هر کدام مبلغی پول به دلک کمک کردند. تا چند روز بعد از مرگ شتر دلک، همشهریان او را در حالیکه مرد و یا زنی عصایش را گرفته درجلو مغازه های بازار شهر می دیدند، کسانی که دلک را می شناختند به او کمک می کردند.
پس از آنکه پول به اندازه قیمت یک شتر جوان جمع آوری شد، یک روز دلک به اتفاق علی خلیفه به گچین رفتند و با یک شترجلب که برای دلک خریده بودند به شهر بر گشتند. چند روزگذشت. یک شب که قرص ماه همه فضای خوررا  نورانی کرده بود، باد سهیلی خنکی می وزید و رایحه گلهای شریشک باغ بخشم خوروخانه اطراف را عطرآگین کرده بود، دلک که آن شب معلوم بود آبتنی کرده بود  با کپره [ ۹ ]  سفید چاپ کپتال نوی که پوشیده بود معصومیت اش دوچندان شده بود.دلک جلو جلب اش نشسته بود وبا ذوق وشوق فراوان به او حرا می چاند. جلوداران، همه جلو شترهایشان بودند. آن شب آنان بعد ازچند ماه صدای خنده دلک را شنیدند و ازاینکه توانسته بودند در شادی دلک شریک شوند احساس خوشحالی و رضایت خاطرکردند. 
۱- حرا دادن به شتر
۲- شتربان، ساربان
۳- لب دریا
۴- یک نوع صدف دریایی
۵- وسیله ای با شاخه در خت نخل ودرقدیم بعنوان فرش ودرسقف گیری اطاق استفاده می شد.
۶- چرک که از زخم خارج می شود.
۷- یک نوع آدامس کوهی
۸- شتر بسیار جوان و تیزرو
۹- زیرپیراهنی 

۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

تو را چه سود فخر به فلک برفروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت میکنند
تو را چه سود از باغ و درخت که با یاسها به دار سخن گفته ای
...
باش تا نفرین دوزخ از تو چه از سازد
که مادران سیاه پوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد 
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند

۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ساعت ۴ عصر،چایخانه انقلاب، جلو دانشگاه تهران

از فروردین سال ۵۸ که دوره عملی آزمایشگاه درآزمایشگاه مرکزی بندر عباس می گذراندم او را می شناختم. اردیبهشت ماه که اشرف دهقانی از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران انشعاب داد وهمراه با عده ای ازهمفکرانش سازمان سیاسی دیگری را به نام [ چریکهای فدایی خلق ] ایجاد کرد، فتح الله فربود هم مثل بسیاری از جوانان بندر عباس به هواداری از این سازمان برخاست. 
او را هراز چند گاه دراین شش ماهی که در بندر عباس بودم درسر بساط چریکهای اشرف درجلو بانک سپه و یا درکتابفروشی هوادران سازمان پیکار در سرسه راهی مرادی می دیدم و گاه باهم صحبت می کردیم. بعد از اینکه مدتی ازآشنایی من با فتح الله گذشت در برخورد و جر و بحث های سیاسی که با جوانان همکارم درآزمایشگاه مرکزی داشتم متوجه شدم که او به واقع جوانی است که در بین دیگر جوانان هودار سازمان اشرف تسلط و احاطه کاملی برمارکسیسم دارد وچنان شناخت عمیقی ازمارکسیسم و سوسیالیسم علمی را فرا گرفته که نقش وشخصیتی همچون پلخانف [ ۱ ] دربین هوداران چریکهای هوادار اشرف دهقانی دربندر عباس به دست آورده بود.

یادم می آید بعضی مواقع که بحثی در خصوص مارکسیسم و یا ضرورت مبارزه مسلحانه علیه رژیم آخوندی درمی گرفت و دوستان بحث کننده از استدلالهای همدیگر قانع نمی شدند بلافاصله یکی از میان جمع می گفت: بروید از فتح الله بپرسید. فتح الله ایده ئولوگ ومغز متفکر چریکهای اشرف بود. جوانی بود خوش تیپ، با لباس ساده و عینک ذره بینی بر چشم که در نگاه اول قیافه انقلابیون دهه ۴۰ و۵۰ را در ذهن بیننده تداعی می کرد. به لحاظ چهر و صورت کمتر به جوانان اصیل بندر عباس شباهت داشت. اواز بچه های چریک وانقلابی خیابان برق بود.
پس از سپری شدن شش ماه دوره عملی آزمایشگاه، در بهداری جاسک استخدام شدم. بعد از حدود یکسال خدمت صادقانه در بهداری جاسک و ازنظراعضای هیئت پاکسازی فعالیت ضدانقلابی با رأی و حکم همین هیئت از کار اخراج شدم. چند ماه بعد ازاخراج با ترفندهایی که به کار بستم در آزمایشگاه بهداری کنارک از توابع شهرستان چابهار به کار گرفته شدم. خدمت کردنم در بهداری  کنارک حکم دولت مستعجل داشت و خورشید  طالع اش زود غروب کرد. هنوز یک سال نگذشته بود که که حکم اخراجی ام مثل یک شتر لوک مست درخانه ام خوابید و بازازکار اخراج شدم. حیران مانده بودم که چه کار کنم؟ این بار رحل اقامت را در زاهدان افکندم به امید اینکه شاید بتوانم کاری پیدا کنم.
در زاهدان در یک ساختمان قدیمی که قبلأ مهد کودک بود و حالا مالکش اطاقها یش رابه سربازان، دانشجویان و افراد مجرد به اجاره می داد مستأجر شدم. نوروز سال ۶۰ از راه رسید ومن هم که بقول خومون کون نشیمن نداشتم با اندک پولی که برایم مانده با اتوبوس از زاهدان به قصد لاهیجان و سیاهکل درشمال حرکت کردم. چند روزی درلاهیجان و سیاهکل گذراندم و دقیق یادم نیست شاید حدود ۱۸ یا ۲۰ فروردین بود که از شمال به تهران آمدم که آنموقع عاشق این شهر بودم با کتابفروشی و قهوه خانه هایش.
طبق عادتی که داشتم عصر روزی که به تهران رسیدم از مسافرخانه باب همایون در میدان توپخانه پیاده به طرف کتابفروشی های جلو دانشگاه تهرا به راه افتادم. به جلو کتابفروشی ها رسیدم، با عشق و علاقه وافراز پشت ویترینهای شیشه ای به کتابها نگاه می کردم. در حالیکه در پیاده رو پر ازدحام جلو کتابفروشی ها رد می شدم یکهو با کسی روبرو شدم که انتظار آنرا نداشتم، بله درست حدس زدید، دوست چریک وانقلابی ام، فتح الله بود.
اول که او مرا دید کمی ترسید چون من قیافه نحسی داشتم، دایم موهایم کوتاه بود، پیراهن چینی می پوشیدم و قیافه ناجور و ترسناک حزب اللهی ها داشتم، بماند که همین قیافه بد ترکیب چند جا به دردم خورده بود وتوانسته بودم بعنوان حزب اللهی از چنگال پاسداران جور و ستم جان سالم به در ببرم. باهم سلام و احوالپرسی کردیم. من خودم را معرفی کردم، گفتم یوسف هستم، اهل خمیر، چریک خندید و گفت: بله می شناسمتان، بعد از من پرسید: خوب حالا اینجا چه کار می کنی؟ گفتم من تعطیلات نوروز رفته بودم لاهیجان و سیاهکل و چند روزی آنجا بودم وامروز هم برگشتم تهران ودو سه روزهم اینجا می مانم وبعد برمی گردم زاهدان.
فتح الله با شنیدن نام شهر سیاهکل شادی و شعف در صورتش آشکار شد، چون سیاهکل اولین شهری بود که دربهمن سال ۱۳۴۹ چریکهای گروه جنگل با حمله به پاسگاه ومصادره سلاحهای آن درکوههای اطراف آن دست به مبارزه مسلحانه علیه حکومت وابسته پدر تاجدار [ شاه ] زده بودند. فتح الله باز از من پرسید دوست داری فردا همدیگر را ببینیم؟ گفتم: چرا که نه، خیلی هم خوشحال می شوم. آنگاه چریک جسور به من گفت: پس،  ساعت ۴ عصر، چایخانه انقلاب، جلو دانشگاه تهران
فردا عصر طبق قراری که گذاشته بودیم قبل از ساعت ۴ به چایخانه انقلاب که در یک زیرزمین در پیاده رو شلوغ جلو دانشگاه واقع بود وارد شدم. نگاه کردم فتح الله را ندیدم. روی صندلی پشت میزی که خالی بود نشستم و از کارگر قهوه خانه یک چای خواستم. داشتم چایم را می خوردم که دیدم چریک پر صلابت از پله های چایخانه پائین می آید. فتح الله مرا که دید به طرف من آمد. من بلند شدم و به او دست دادم. او هم چای درخواست کرد و دونفری نشستیم به گپ زدن. چریک از فعالیتهایشان در بندر عباس برای من حرف زد و من بیشتر گوش می دادم. ازدستگیری و فشاری که به هواداران بعد از ترور پاسدارشمشیری قاتل صنم قریشی مجاهد که در بندر عباس توسط هوادران سازمان آنها انجام شده بود و علت اجبارش به فرار از بندر و آمدنش به تهران برایم گفت. در جریان حرفهایش یک جا اشاره کرد که هواداران سازمان سیاسی او در بندر عباس قصد دارند به عملیات نظامی در کوههای کهنوج دست بزنند. این گفته های بی پرده را شاید بتوان بحساب همان بیماری کودکی چپ روی گذاشت که متأسفانه من متوجه شدم چریک جسور به آن مبتلا است. پس از حدود دو ساعت گفتگو از همدیگر جدا شدیم و هر کدام به سوی سرنوشت نامعلومی رفتیم که در غبار مه آلودی پنهان بود.
پس از دو سه روز به زاهدان برگشتم. حالا دو ماه از ملاقات من با فتح الله فربود می گذرد. عصر ۳۰ خرداد سال ۶۰ در میدان مرکزی زاهدان معروف به میدان چکنم توسط برادران پاسدار ذوب در جهالت و جنایت دستگیر شدم. چشم بسته با عده ای جوانان دستگیر شده با یک لندکروزبه سپاه منتقل شدیم. از آنجا به زندان سپاه در جاده خاش حوالی دانشگاه بلوچستان برده شدیم. عصر فردای که دستگیر شدم مرا به اطاق بازجویی فرا خواندند. بازجو پس از پرسیدن مشخصات من و علت بودن در زاهدان اولین سؤال جدی که از من کرد این بود که: چه اطلاعی از عملیات نظامی چریکها در کوههای کهنوج داری؟ اینجا بود که  یادم آمد چریک بیباک و مصمم درست می گفت وعملیات انجام شده. من خیلی عادی گفتم: من در   این باره این چیزی نشنیده ام. پس از حدود یک هفته به بازداشتگاه سپاه بندر عباس منتقل شدم. پس ازبازجویی مجدد وچند هفته بازداشت چون اطلاع دقیقی از فعالیتهای سیاسی من در جاسک و زاهدان نداشتند از بازداشتگاه آزاد شدم.
فتح الله همان طور که به من گفته بود چون ضروزت شروع مبارزه نظامی در کوه را از اهداف سازمان خود می دانست، با استواری و وجسارتی ستایش انگیز در این عملیات مسلحانه که هدف آن گسترش مبارزه در شهر و روستا بود، شرکت می کند. چریک در جریان عملیات نظامی از ناحیه شانه تیر می خورد وبه چنگ پاسداران سرمایه می افتد و دستگیر می شود. او را با عده ای از رفقایش که دستگیر می کنند به زندان شاهوند انتقال می دهند. چریک زیر شدیدترین شکنجه ها قرار می گیرد اما داغ تسلیم بر دل بازجو می گذارد. پس از آنکه داغ و درفش کار ساز نمی شود از در تطمیع و فریب در می آیند و به او می گویند که اگر توبه کند و مصاحبه تلویزیونی انجام دهد او را اعدام نمی کنند، ولی اوبا آن خشم انقلابی که از نظام ومزدورانش داشت تسلیم نمی شود و به آنها می گوید:
ما نادان و ساده نیستیم که وعده های دروغین شما را باور کنیم. ما می دانیم که چه مصاحبه بکنیم و چه نکنیم اعدام می شویم و با جسارت می گوید:ما مرگ را به تسلیم و خواری در مقابل دشمن طبقاتی خود ترجیح می دهیم. فتح الله فربود به همراه عده ای از انقلابیون چریک در پائیز سال ۶۰ به جوخه اعدام سپرده شد. یاد و خاطره اش همیشه ماندگار باد.
۱- گئورگی پلخانف، نظریه‌پرداز مارکسیست روسو از اولین بنیانگذاران حزب سوسیال دموکرات روس. او به پدر مارکسیسم در روسیه معروف است.

[ نسل سوخته ]

ما انسانها زائیده محیط اجتماعی پیرامون مان هستیم. به بیانی دیگر ما تحت تأثیر عوامل عینی و ذهنی جامعه تغییر می پذیریم. طبیعی است که این دگرگونی در متن و بسترجامعه و محیط اجتماعی خاصی که در آن قرار داریم صورت می پذیرد. من به عنوان فردی از نسل خودم نمود و تبلور عینی نسلی سوخته هستم که در جریان قیام بهمن ۵۷ پا به عرصه ی این وادی جوروستم گذاشت. نسلی که چنان با بیرحمی و شقاوت در طول این حاکمیت مذهبی خشن و ضد بشری سرکوب و نابود شدند که جز یاد و خاطرهای هول انگیز ازآن بجای نمانده است.
نطفه نسل من درسالهای قبل از قیام در زهدان مادران داغدیده ای بسته شد که درتمام این سالهای نکبت باردر تابستانهای گرم و سوزان و در زمستانهای سرد و بوران زده برای یافتن جگر گوشه هایشان از این زندان و شکنجه گاه به محبس و شکنجه گاه دیگر وازاین گورستان به خاوران دیگر در شتاب رفتن بودند.
نسل من چه در سالهای آغازین قیام وچه درسالهای پر داغ و درفش ۶۰ تا آن کشتارو قتل عام ۶۷ مشعل فروزان آگاهی و تعهد انسانی را با افتخارو غروری که شایسته انسانهای واقعی است برشانه های تاول زده خود حمل کرده است.
همنسلان پاکباخته من وآن دریادلان هیچ ابائی نداشتند که بگویند خواست و آمال همگی آنان رهایی انسانهای دربند این فلات گرفتارو استقرارعدالت اجتماعی و برابری بوده است. جرم نابخشودنی وآن عقوبت جانکاهی که نسل من متحمل شد بخاطر اعتقاد راستینش به آزادی و برابری انسانها بوده است و نه هیچ چیز دیگر. از نظرآن کوه مردان این یکی ازحقوق مسلم و خدشه ناپذیر انسانهاست که تلاش و زندگی خود را به سویی هدایت کنند که شرایطی آزادیخواهانه و مساوات طلبانه در جامعه مستقر گردد. هیچ انسانی را به بهانه داشتن افکار و تمایلات انسان گرایانه نمی توان از حقوق وآزادی فردی اش محروم کرد.
دیکتاتوری ولایی که نزدیک به حدود چهاردهه است با خشونت ورزی بی حد و مرز با توسل به نیروهای سرکوبگر نظامی و امنیتی اش بر جامعه سیطره دارد با فریب و دغکاری به عده ای از مردمان ساده و متوهم حقنه می کند که حاکم مستبد دستوراتش را از آسمان می گیرد وبا این شیادی و حقه بازی نظمی تمامیت خواه و آزادی ستیز را برجامعه تحمیل کرده است. خصومت و مخالفت دینکاران حاکم با دموکراسی خواهی و بسط و گسترش عدالت و انسانگرایی بر هیچ فرد آگاه وبی طرفی پوشیده نیست.
آنچه در این سالهای پر شقاوت از دید نیروهای سیاسی آزادی خواه و برابری طلب به اثبات رسیده، اینکه تا این رژیم دین سالاردر پناه درآمدهای میلیاردی نفتی ونیروهای سرکوبگرنظامی و امنیتی اش براوضاع مسلط است، این خاک به غارت رفته، وطن نمی شود وستمدیده گان و محرومان میهن تلخ روی آزادی و عدالت را نخواهند دید.
پیش شرط هر گونه تحولی که به رهایی و عدالت گستری منجرگردد، به صدا درآمدن ناقوس مرگ این نظام دین محوروآزادی ستیزواستقراریک نظام حکومتی شورایی و دموکراتیک است. 
کتابخانه کوچک محله ما

در سالهای که در دبیرستان پهلوی بندر لنگه تحصیل می کردم، آشنایی من با کتاب و کتابخوانی از طریق دبیرانم بیشتر شد. کتاب « ماهی سیاه کوچولو » صمد بهرنگی را دبیر ادبیاتم آقای مدنی که بندر عباسی بود به من داد.آقایان مدنی،بیرقی و فربودی از دبیرانی بودند که در کلاس از کتاب،شعر و سیاست حرف می زدند. آنان می کوشیدند دانش آموزان را به مطالعه کتابهای غیردرسی و درک مفاهیم اجتماعی و سیاسی علاقمند کنند.
در همین سالهای تحصیلم در بندرلنگه حدود یکسال در منزل عمویم عبدالله آراسته هم اطاق محمود آراسته بودم. محمود از دوستان نزدیک ابراهیم منصفی و صالح سنگبر بود و به شعر علاقه داشت. من بعضی شبها یکی از کتابهای شعر فروغ، شاملو و یا اخوان که او با خودش داشت می گرفتم و می خواندم.در سال ۵۴ برای گذراندن دوره مربی بهداشت مدارس به زاهدان رفتم و دو سال در مدرسه عالی بهداشت آن شهر مشغول به تحصیل شدم. حالا در اطاق کوچک دانشجویم یک طاقچه را به کتابهایم اختصاص داده ام. داستانهای احمد محمود،دولت آبادی، کتابهای شعر نیما و شاملو و کتاب هدف ادبیات ماکسیم گورکی ازجمله کتابهایم بود.
در این سالها یک نیاز زیبا و یک رویا دوست داشتنی همیشه با من بود. دوست داشتم بعد از دوسال که درسم در زاهدان تمام شد برگردم به شهرم و یک اطاق از خودم داشته باشم. اطاقی آرام با قفسه های پر از کتاب و با آرامشی دلپذیر پشت میزم بنشینم و غرق مطالعه شوم. این حس شورانگیز من را بر آن داشت که پس از پایان تحصیلاتم در زاهدان در سال ۵۶ به شهرم و منزل پدری ام برگردم. یک اطاق کوچک و قدیمی که معروف به قندیل « انبار نگهداری خرما » بود، برای خودم در نظر گرفتم. با کمک یکی دوستانم با چوب و تخته های که از خانه های فامیل جمع آوری کرده بودیم یک کمد چوبی با چند قفسه درست کردیم. مولودی که قرار بود آبگیر ساده و آرام زندگی من را به دریایی متلاطم بدل کند در حال زایش بود.
کتابهایم که بالغ بر ۱۰۰ جلد بود در قفسه ها چیدم. بیشتر روزها در اطاقم تنها با کتابهایم بسر می بردم.بعد از یکی ،دو ماه دوستان دانش آموز هم محله ای ام برای گرفتن کتاب به سراغم آمدند.یادشان بخیر هنوز نام عزیز چهارنفر از آنان در خاطرم مانده است. دفتری در نظر گرفتم و اسامی گیرندگان و نام کتابها را در آن یادداشت می کردم. با هدیه تعدادی کتاب از سوی دوستان اهل مطالعه،کتابهای کتابخانه افزایش چشمگیری یافته بود. با استقبال دوستان کتابخوان،کتابخانه از حالت شخصی خارج می شد و بیشتر جنبه عمومی به خود می گرفت. بعد از مدتی که از فعالیت « کتابخانه کوچک محله » می گذشت فکر کردم بهتر است مغازه ای را در شهر اجاره کنم و کتابخانه را به آنجا منتقل کنم. در همین فکر بودم که اطلاع یافتم دایی ام حاج عبدالجبار اسماعیلی مغازه کوچکی بر خیابان اصلی شهر دارد که خالی است، با او تماس گرفتم، متاسفانه نمی دانم به چه دلیلی مغازه اش را نتوانستم اجازه کنم.
روزی در منزل داشتم با مادر در خصوص همین اجاره کردن مغازه دایی ام صحبت می کردم، مادر بزرگم لطیفه « مادر مادرم » هم نشسته بود. یادم هست رو کرد به من و گفت: کتاب که به بچه ها میدهی بخوانند پول هم می گیری؟ گفتم نه گفت: اینکه پس فایده ندارد. مادر خودم خوشبختانه این موضوع را می دانست و من را بهتر از او می شناخت. نهال نورس کتابخانه می رفت که به درخت سایه سار پر شاخ و برگی بدل شود. دوستان بسیاری که اهل مطالعه و کتابخوانی بودند شبها می آمدند و باهم درخصوص مسائل اجتماعی بحث و گفتگو می کردیم.
ضرورت و نیاز به یک کتابخانه عمومی که همه دوستداران کتاب بتوانند ساعتی از روز را در یک فضای آرام مطالعه و تحقیق کنند،همیشه احساس می کردم. این علاقه و دلبستگی به مطالعه و ایجاد یک کتابخانه عمومی برای شهرم موجب شد که با مساعدت عده ای از دوستان خصوصأ دو نفر از دوستان عزیز همشهری که در سالهای ۵۶ و ۵۷ در داشگاههای تهران در می خواندند، اولین کتابخانه عمومی شهر در سالنی معروف به سالن تغذیه دبیرستان فردوسی خمیر در سال ۵۶ دایر شود.
شرح ماجرا راه اندازی کتابخانه عمومی شهر بعنوان یک رخداد بزرگ فرهنگی شهرمان و آن داستان پر آب چشم غارت کتابخانه به دستور مسئول پرورشی آموزش و پروش شهرمان که فرد حزب اللهی معروف به« شجاعی شش کلنچ »بود در آینده خواهم نوشت.
ایجاد کتابخانه عمومی شهرمان

همانطور که قبلأ اشاره کردم چند سال قبل از پیروزی قیام ۵۷ چند نفر از جوانان سخت کوش و موفق شهرمان در دانشگاههای کشور پذیرفته شدند. علاوه بر معلمان و دبیران آموزشگاهها، مطالعه و آشنایی جوانان با کتاب توسط همین دانشجویان و فارغ التحصیلان در شهر تبلیغ و ترویج می شد. ایجاد کتابخانه عمومی یکی از حیاتی ترین مباحثی بود که مدام بین این دانشجویان و کتابخوانان شهر صورت می گرفت. به دنبال توافقاتی که در سال ۵۶ بین همین دانشجویان انجام شد، ایده ایجاد کتابخانه عمومی در دستور کار قرار گرفت. خرید کتاب و سایر ملزومات کتابخانه نیاز مبرم به تامین مالی داشت، در این ارتباط موافقت شد که نمایشنامه ای در شهر اجرا شود و درآمد حاصل از فروش بلیط آن برای خرید کتاب هزینه شود. بلافاصله از سوی دوستان صمیمی که دستی در کار نمایش داشتند نمایشنامه
« آنجا که ماهیها سنگ می شوند » اثر آقای خسرو حکیم رابط انتخاب گردید.
در پیوند با اجرا نمایش و چاپ بلیط در چاپخانه موافقت کتبی بخشدار شهر الزامی بود. آقای سید عبدالجلیل قتالی و بنده از طرف دوستان انتخاب شدیم تا در این خصوص با بخشدار ملاقات کنیم. بخشدار شهرمان شخصی است بنام مسلمی، لیسانس حقوق دارد و کرمانی است. این آقای بخشدار که حقوق هم خوانده بود، قلدر و بی اخلاق تشریف داشت. من و آقای قتالی یک روز وقت گرفتیم و با بخشدار ملاقات کردیم. آقای بخشدار از آن شاه اللهی های دو آتشه بود و با تمام دانشجویان و مخالفین پدر تاجدارش کینه شتری داشت. ما از قبل شنیده بودیم که او گفته که با اجرا نمایشنامه مخالف است. ضمن صحبتهای زیاد و درک عدم تمایل او به اجرا نمایش، من رو کردم به او و گفتم دوستان ما می گویند که شما با این کار مخالفید. او با عصبانیت و حالت تحکم آمیز گفت: دوستان شما هر غلطی می خواهند بکنند. در انتها جلسه با اکراه با اجرای نمایش و چاپ بلیط موافقت کرد، بماند که در زمان فروش بلیط نمایش که یکی از دوستانمان برای فروش بلیط به بخشداری مراجعه کرده بود او « مسلمی »ده تا بلیط خریده بود و پول آنرا پرداخت کرده ولی،جلو چشم دوستمان تمام بلیطها را پاره کرده و در سطل آشغال ریخته بود.
این جناب مسلمی قبل از انقلاب فرماندار شهرستان میناب شد و در ماههای منتهی به انقلاب عده ای از مردمان ساده و محروم روستاهای میناب را جمع آوری کرد و تظاهرات طرفداران شاه به راه انداخت که گویا در جریان همین تظاهرات بین تظاهر کنندگان و مخالفین شاه درگیری بوجود می آید و یک نفر از مخالفین که طرفدار انقلاب بوده کشته می شود.در زمان انقلاب مسلمی دستگیر شد و بجرم طرفداری از رژیم شاه و کشته شدن یک نفر در تظاهراتی که به دستور او انجام شده بود، در دادگاه انقلاب بندر عباس به اعدام محکوم و حکم در مورد او اجرا شد.خوش بحال ما که او در زمان انقلاب بخشدار شهرمان نبود. بگذریم ،برویم سر ادامه اجرا نمایش. نمایشنامه انتخاب شده بود. بازیگران مشخص شد و تمرینها شروع شدند.یادش بخیر ، آن سالها فعالیت فرهنگی چه شور و شوقی داشت. چه انرژی و توانایی عجیبی در دوستانمان بود. همین جمع کوچک صمیمی و یکدل وقتی مصصم به انجام کاری می شدند یک لحظه از پای نمی نشست. از همینجا ستایش و قدرانی خود را از تمامی دوستان خوب و مهربان آن سالها ابراز می دارم.
زمستان سال ۵۶ است. نمایشنامه با موفقیت به مدت دو شب در دبستان گلبارانی به رو صحنه رفت.استقبال‌ از اجرای نمایش با توجه به متن نمایش که در پیوند با دریا و اعتراض ماهیگیران بود، دور از انتظار ما بود. دوستان صمیمی بسیاری در اجرای نمایش ایفای نقش کردند که از میان آن عزیزان ,فقط آقایان جمال محمدی و صالح بازماندگان « باجی » و خودم در خاطرم مانده است. از محل فروش بلیط مبلغی حدود ۵۰۰۰ تومان جمع آوری شد که در سال۵۶ مبلغ کمی نبود. باز این بار قرعه فال بنام من زده شد. پولها را تحویل گرفتم و با اتوبوس به طرف تهران حرکت کردم. چه سفر شکوهمند و خاطره انگیزی بود. دوست خوبم آقای محمد نور بخشایش در دانشگاه تهران درس می خواند. در تهران با او تماس گرفتم. او با صمیمیت و گشاده رویی چند روز صرف وقت نمود و به اتفاق او به اکثر انتشاراتیها و کتابفروشیهای تهران مراجعه و با مساعدتهای‌بی‌شائبه آقای بخشایش تعداد زیادی کتاب خریداری کردیم.
من بعد از حدود یک هفته دست پر به شهر برگشتم. قصد واقعی دوستانمان از اینهمه تلاش و فعالیت, ایجاد کتابخانه عمومی برای تمام دوستان اهل مطالعه در شهرمان بود. با کمک و همیاری دوستان گرانقدرمان کتابخانه در سالن تغذیه دبیرستان فردوسی ایجاد گردید. هیچکدام از ما نمی توانستیم پیش بینی کنیم که میزان اشتیاق به کتاب و مطالعه تا این اندازه در بین جوانان و دانش آموزان بالا باشد. در سال ۵۷ کتابخانه به محلی برای برگزاری جلسات مختلف فرهنگی و سیاسی بدل شده بود. هر چه به ماهها پایانی سال و وقوع قیام سال ۵۷ نزدیک می شویم، کتابخانه جایگاه واقعی‌خود را بهتر به دست می آورد. در این ماههای کتابخانه عملأ به مقر انقلاب تبدیل شده است. بیشتر سخنرانی و راهپیمایی ها توسط دوستانمان از همین محل برنامه ریزی و هدایت می شد.تا چند روز پس از پیروزی قیام کتابخانه همچنان مقر انقلاب باقی ماند تا اینکه اولین ارگان تصمیم گیری انقلاب به نام « کمیته موقت انقلاب اسلامی » در منزل آقای بخشایش مستقر شد.
یکی دو سال یعد از انقلاب این کتابخانه به دبیرستان فردوسی تعلق گرفت و به سالن دیگری که درجلو درب ورودی دبیرستان بود انتقال یافت. کتابهای این کتابخانه که با تحمل رنج و تلاش بیش از حد دوستانمان فراهم شده بود چندین مرتبه ازسوی امور پرورشی آموزش و پروش مورد بازبینی قرار گرفت و تعداد زیادی از کتابها از کتابخانه حذف و معدوم شدند. آخرین باری که این چپاول و غارت فرهنگی توسط دشمنان قسم خورده آزادی اندیشه و بیان صورت گرفت بر می گردد به سالها ۶۵-۶۶ که من در مغازه ملا علی در خیابان ملا سلیمان مغازه نوشت افزار فروشی داشتم.
یک روز غروب دانش آموزی « پسر استاد خلیل زلفی گچ کار که متأسفانه یک پایش مادرزادی فلج بود و نام عزیزش یادم نیست » برای خرید وارد مغازه من شد. در ضمن خرید متوجه شدم که در دستش چندین جلد کتاب هست. پرسیدم می توانم کتابها را ببینم، گفت :بله و کتابها به من داد. کتابها که ورق میزدم چشمم به مهر کتابخانه افتاد. گفتم این کتابها از کجا آورده ای،گفت در بند مغ ریخته بودند آقا.من همین چندتا گیرم آمد، بچه ها خیلی برداشتند. بعد که دید من خیلی با حوصله و علاقه کتابها را می بینم رو کرد به من و گفت:آقا هر کدام که دوست داری می توانی برداری. با اصرار او من هم یک جلد کتاب کوجک که جلد قرمزی داشت از او گرفتم. این کتاب تا آمدنم به هلند در کتابخانه شخصی خودم موجود بود.
این تاراج فرهنگی و خصومت با آزاداندیشی توسط فردی به نام شجاعی که مسئول امورپروشی آموزش و پرورش بود صورت گرفته بود.او که به شجاعی شش کلنچ « یک انگشت در یک از دستهایش اضافه داشت » هم معروف بود تاریک اندیشی بغایت حزب الله بود که خودش را دربست به ارتجاع حاکم فروخته بود. قبل از آمدن به هلند از یکی از دوستان در شهر شنیدم که او را یک بار در مطلب دکترمتخصص اعصاب و روان در بندر عباس دیده است. خوب مسلم است که تنها راهی که برای علاج یک فرد بیمار می ماند مراجعه به متخصص است و بس چون، او واقعأ مریض بود. کتاب جلد قرمزی که آن دانش آموز در مغازه ام به من هدیه کرد،مقاله ای بود از انیشتین که در واقع کیفر خواست اوست علیه سرمایه داری ومذهب به نام « چرا سوسیالیسم؟ »

حویبار پر زمزمه خنده و شادیهای شما همیشه در قلبم جاری بوده و خواهد بود.


دختران نازنینم، این نامه شاید یکی از احساسی ترین نامه های باشد که برایتان می نویسم، بدین خاطر که در این نامه در نظر دارم احساساتم و آن غم غربتی که می گویند برای ما پناهنده ها هست برایتان بیان کنم.
ترانه « نامه » سیاوش قمیشی را بهانه کرده ام تا بهتر بتوانم با توحه به مطالبی که در این ترانه از زبان نویسنده نامه که فردی مثل من غربت زده است، شرح ماجرایی که من در اینجا دور ازشما و زادگاهم و آن دلبستگی های خاصی که به شما دارم برایتان بگویم.
این ترانه را هنگامی که هنوز در شهرمان بودم چند بار از طریق کامپیوتر گوش داده بودم اما، هیچگاه تصور نمی کردم که شاید روزی خودم هم سرنوشت فردی داشته باشم که این نامه از غربت به بابایش می نویسد. بخش اندکی از این نامه شباهت به پیامدهای حاصل از مهاجرتم به اروپا دارد و بخش بزرگی ازموضوعاتی که در این نامه طرح شده است با زندگی و تعلقات فکری و احساسی من همخوانی ندارد. متن ترانه « نامه » را در پایین می آورم و بعد هر بخشی که بازتاب دهنده سرنوشت خودم هست برایتان شرح می دهم.
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه یی بی اسم و امضا
کوچه دلواپسی ها
برسد به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
آنقدم بد نیست که میگن
راضییم الحمدا۰۰۰
یادمون دادن که اینجا
زندگی را سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرچه که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم ای بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفت شعرم
توی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور می فرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیط های برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
نامه من به شما
نامه ای که در این ترانه ار آن یاد می شود هیچگونه مشخصاتی ندارد و ظاهرأ در عالم خیال و تصورات نگاشته شده در حالیکه نامه های من به شما مشخص و واقعی است. من سالهاست برایتان نامه می نویسم که شمارش آنها بالغ به هفتاد می رسد. قصد و آرزوی قلبی ام رساندن آنها به دستان مهربانه،گرم و پر احساس شما بوده. از آنجاییکه امکان رسیدن نامه بدستان میسر نشد ناچار شدم آنها را با حذف پاره ای از بخشها در فیسبوک انتشار دهم.
قدر مسلم اینکه نشر این نامه ها در فضای مجاری با طرح مواردی موضوعات اجتماعی و سیاسی می تواند عواقبی داشته باشد اما،ارتباط عاطفی بین ما و خواندن این نامه لطف و اهمیتش بر تحمل عواقببش برایم سزاوارتر است. نامه هایم را برای شما می نویسم که حجم بزرگی از قلب و احساسم را تسخیر کرده اید. من در غربت هیچ لحظه،ساعت و روزی نتوانستم بدون اندیشیدن به شما و ماجراهایی که پس از مهاجرتم می توانست برایتان اتفاق بیفتد،سپری کنم.تمام آن اتفاقات و رخدادهایی که در سالیان طولانی باهم زیستن پیش آمده بود مثل یک فیلم حسرت آلود هر روز از جلو چشمم می گذرد.
غم غربت من
احساس یک فرد از اقامتش در غربت و به دور از خانه و کاشانه اش دقیقأ بستگی به معیار و ارزشهایی دارد که در زندگی برای آن فرد می تواند مهم و ارزشمند باشد. بد و خوب بودن زندگی در اینجا بر می گردد به اینکه ما انسانها بدی و خوبی را چگونه معنی کنیم.از برخورد با چه موضوع و یا انجام چه علمی شاد و انوهگین شویم.انسانها به همان اندازه گوناگونی شان به لحاظ جسمی و عاطفی از نظر فکری ناهمگون بوده و تعلقات و خوی و خصلتهای جداگانه و خاص خود دارند.طبیعی است آنچه برای من که پدر شما هستم می تواند خوب و خوشایند باشد بسیار محتمل است که از سوی شما و یا دیگران ناخوشایند و بد تلقی شود. این واقعیتی است ناگزیر که میبایست پذیرفت. درست است که بودنم در اینجا غم غربتی را بهمراه داشته و گاه افسرده و غمگین می شوم اما،احساس آزادی و فراعت که می توانم ساعتها مطالعه کنم،دوچرچه سواری و پیاده روی کنم مرا سرزنده و شاد می کند.
غم ویرونی شما
من تا این لحظه که برایتان نامه می نویسم،چیزی از این جامعه یاد نگرفته ام که به سرنوشت و غمهای شما بی تفاوت باشم، این یکی از وجوه اختلاف فاحش من با نویسنده نامه این ترانه است. اگر در عالم واقع و یا تصوراتتان به این فکر می کنید که من موجب ویرانی زندگی شما شده ام،پدرانه و صمیمانه توصییه می کنم در تنهایی خودتان و بدون جانبداری عاطفی و احساسی، گذشته بودن باهمدیگر و ماجرای مهاجرت من به اینجا و اتفاقات انبوه و نگران کننده بعدی را یکبار دیگر مرور کنید. من چه در گذشته و حال کوچکترین قصد ویرانی زندگی شما و خودم را نداشته و نخواهم داشت.
همانگونه که در سال ۱۳۸۵ این سفر دردآلود،غمگنانه و پر حاشیه آغاز شد و چه حالا که برایتان نامه می نویسم، آن عشق و شیفتگی که به شما داشته ام فروکش نکرده بلکه،افزونتر شده است. به میهن به اسارت گرفته شده ام توسط آخوندها، به زادگاهم و به تمام دوستان خوبم در شهرم عشق می ورزم.
بیاد خانه و شادیهای کودکانه شما
دختران نازنینم، چگونه می توانم به یاد خانه کوچکی که سالیان باهم زیسته ایم نیفتم. هنوز صدای خنده ها و شادیهای کودکانه شما از اطاقتان در خانه مان به گوشم می رسد. چگونه می توانم به یاد ویروانی خانه بزرگتر یعنی میهن تلخ و فلات گرفتارم ایران نباشم. رهایی کشورم از دست آخوندهای غاصب همیشه چون چراغی در فلبم می سوزد. رویدادهایی که در زمان اقامتم در میهن و دریارم برایم پیش آمده بسان آیینه ای تمام نما در جلو ذهنم قد کشیده است. آنچه دیدم و شنیدم واقعیتهای دردناک و تحمل ناپذیری بوده که حادث شده و نه خواب بوده و نه باد .
با غم و غزل زیستن و نوشتن
بی تردید در اینجا انده و آن غم غربتی که از آن نام می برند با طعم غزل و نوشتن در من هست. گاه بیش از سالهای زندگی با شما در شهرم، اندهگین و غمزده می شوم در عوض بیشتر می خوانم و می نویسم. شعر و مطالب زیادی نوشته ام که بمرور در فیسبوکم نشر خواهم داد. در شهر که بودم شعرهای سهراب سپهری را کمتر می خواندم اما،اینک شعرهای زیادی از او خوانده ام. فروغ که جای خود دارد. هیچگاه او را به اندازه حالا دوست نداشته و ستایش نکرده ام. فروغ شاعر پر آوازه و صمیمی شعر معاصرمان به حق که مانند همان مروارید گرانبهایی است که در شعرش از آن یاد می کند. تنها دلخوشی و لحظات آرامشم پناه بردن به سایه سار درخت کهنسال و پر شاخ و برگ خواندن و نوشتن است ونه چیزی بیش از آن.
روشنایی دلهای شما
دختران خوبم، بخش انتهایی ترانه « نامه » را می گذارم خودتان در باره آن فکر کنید. سرنوشت من و شما را شاید به گونه ای در این بخش بازتاب یافته باشد. آنچه من با نهایت صمیمیت و مهربانی به شما می گویم اینکه، همه تلاش و رضایت خاطر من در تمامی سالیان که با هم زیسته ایم، افروختن و روشنایی چراغ شادی دل شما بوده و خواهد بود. اگر نور کورسویی در دلم هست بخاطر روشنایی دلهای شماست. آرزو و شوقم آنست که چراغ شادی و شعف همیشه در دلهای مهربانتان افروخته و روشن بماند.

علی اشرف درویشیان، نویسنده ای از جنس مردم

وظیفه ادبیات این است که به انسانها کمک کند تا خود را بشناسند و به خود اعتماد پیدا کنند. هنرمند می تواند موجب همبستگی و اتحاد انسانها گردد.
ماکسیم گورکی
درویشیان در مصاحبه ای می گوید: هدفم از نوشتن برای کودکان این بود که خودباوری را در آنها نیرو بخشم و زندگی سخت و توانفرسای آنها را به آنان نشان دهم و با نشان دادن تضاد طبقاتی بین تنگدستان و ثروتمندان آنها را به طور جدی به مبارزه با بیداد وستم فرا بخوانم.
همان گونه که درویشیان خود اذعان می کند، با خواندن کتابهای او، ما هم به این حقیقت پی می بریم که اوآنچه در بیان به آن متعهد و پایبند است، در عمل اثبات کرده است. روایتهای که درداستانهای کتابهای ازاین ولایت، آبشوران، سلول۱۸، فصل نان و رمانهای سالهای ابری و درشتی، بازگو می کند حقیقت مسلمی که نویسنده با عشق و شیفتگی ستایش برانگیزی به آن گردن نهاده به وضوح به ما نشان می دهد.
علی اشرف در جایی می گوید: وقتی سال ۴۸ صمد بهرنگی بهترین غریق ارس جاودانه شد، دریافتم که بلحاظ پاره ای تعلقات سیاسی و ادبی تشابهاتی با خالق [ ماهی سیاه کوچولو ] دارم. دوست داشتم بتوانم در نویسندگی راه صمد را ادامه دهم و همه تلاش من تا امروز برای رسیدن به این منظور بوده است.
درویشیان مانند بسیاری از نویسنده گان بزرگ جهان از محیط اجتماعی و جائیکه زندگی مشقت بار، پر درد و مصیبت خود را درآن گذرانده است، الهام گرفته و صادقانه ودردمند ازدرد و مصیبتهایی که در دوران نکبت بار صدرات شاه و شیخ برستمدیدگان رفته است، نوشته است.
او در کتابهایش انسان دوستی، آزاداندیشی و تجربه های تلخ زندگی را به هنرمندانه ترین شیوه به خوانندگانش منتقل می کند.
درویشیان حدود هشت سال در روستاهای غرق در فلاکت کرمانشاه و گیلانغرب معلمی کرده است. در سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه تهران می شود و در رشته ادبیات فارسی تحصیل می کند. استاد ادبیات او، سیمین دانشور همسر جلال آل احمد در مصاحبه ای در مورد دانشجویش درویشیان می گوید: هر از گاهی اورا با موهای ماشین شده در کلاس می دیدم و بعد که می پرسیدم، معلوم می شد که توسط ساواک دستگیر و موهایش را کوتاه کرده اند.
علی اشرف جوان و پرشوردر مقابل نابرابری و فقر و ظلمی که برمردمش تحمیل می شد نمی توانست سکوت کند. شعله های آتش فروزان آگاهی و آن تعهد سترگ اجتماعی که در او زبانه می کشید او را به سوی فعالیت سیاسی، نوشتن و چاپ کتابهایش ترغیب می کرد.
درویشیان در سال ۱۳۲۰در کرمانشاه قدم به دنیای خاکی گذاشت. نویسندگی را از جوانی آغاز کرد. بخاطر فعالیت سیاسی و چاپ کتابهایش ۶ سال از بهترین سالهای جوانی اش را در زندان گذراند وازادامه شغل معلمی و تحصیل اودردانشگاه جلوگیری به عمل آمد . او اکنون یکی از اعضای اصلی ومؤثر کانون نویسندگان ایران است. او تا حال صاحب چندین جوایز ارزشمند ادبی از جمله جایزه بنیاد شادروان گلشیری، سازمان دیده بان حقوق بشر و جایزه ادبی جشنواره فرهنگی گل آویز کردستان عراق شده است.
آثار درویشیان به زبانهای فرانسوی، آلمانی، سوئدی، عربی و روسی ترجمه شده است. این نویسنده مردمی و متواضع اکنون دوران سالخوردگی اش را سپری می کند اما، همچنان می خواند، می نویسد و مسافرت می کند.
ادبیات داستانی ما نویسندگان فرهیخته و تأثیر گذار بسیاری داشته است که قدر مسلم در زمانه ما درویشیان یکی از آنهاست. با آرزوی ماندگاری هر چه بیشتر برای او
سالهای نحس
 بیاد سرو قامتانی که ایستاده جان دادند
سالهایی پر درد وجانسوز
عنکبوت وار سیاه و زهر آگین
مردمان خسته از جور و ستم را
در تارهای تیره و پر شقاوت آئین تان
گرفتار کرده اید.
در آروغهای پر تعفن و فریبکارانه تان
می گوئید که
 خدا و رسول تان
رحمان و رحیم است.
اما، آنانکه رهانیده اند
از تارهای پر چرک و دروغین تان
می دانند
که قدیسان و شمایان
جزخوف و شقاوت
برادرکشی و تقسیم نابرابر
نان و آزادی
بارقه ای به این سرزمین پر بیداد و ستم
نیاورده اید.
بی شمار سرو قامتان جسور و شوریده را
بر نطع خشم و شقاوت گردن زدید.
در آن گرگ و میش سربی و خونین
عابران تکیده و مضطرب
با چشمهای ناباورشان
رد خون شقایقان گلگون را
بعد از عبور هول انگیز
ماشینهای حمل گوشت
بر اسفالت خیابان شهر دیدند.
فردای آن قتل عام خونین
شمایان سرمست و خشنود
به سجده در آمدید
در برابرخدا و قدیسانتان
که بلاد پر بلای مسلمین را
از شر کفار و نااهلان
پاک کرده اید.
اما، این خونها
به خاک نمی ماند
با طلوع خورشید
بر دشتهای خون زده
درخت کهنسال خرد و روشنایی
جوانه خواهد زد
و ریشه می دواند به عمقاین فلات گرفتار.
بی تردید با
رویش درخت هوشیاری
هیولای مرگ شمایان
از راه می رسد.