۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

ا

عصیان خدایی



ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود 
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من 
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی 
کوری چشم تو  ‚ این شیطان خدای من 



حلقه


دخترک خنده کنان گفت که چیست 
راز این حلقه زر 
راز این حلقه که انگشت مرا 
این چنین تنگ گرفته است به بر 
راز این حلقه که در چهره او 
اینهمه تابش و رخشندگی است 
مرد حیران شد و گفت :
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است 
 همه گفتند : مبارک باشد 
دخترک گفت : دریغا که مرا 
باز در معنی آن شک باشد 
سالها رفت و شبی 
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر 
دید در نقش فروزنده او 
روزهایی که به امید وفای شوهر 
به هدر رفته هدر 
زن پریشان شد و نالید که وای 
وای این حلقه که در چهره او 
باز هم تابش و رخشندگی است 
حلقه بردگی و بندگی است 

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]
چرا کتابخوانی را به شما توصیه می کردم؟
دختران نازنینم،سلام
در این نامه درنظر دارم ازقصدم، شوق وعلاقه ای که داشتم شما مطالعه کنید، با شما حرف بزنم. سعی می کنم با مثال زدن و شرح وقایع ملموس به شما کمک کنم که این مطلب را بهتر درک کنید. دختران خوبم، جریانی که می خواهم برایتان تعریف کنم بلحاظ زمانی بر می گردد به حدود ۱۵ سال پیش و شاید دیرتر. یک روز صبح حدود ساعت ۷ که تصمیم داشتم با مینی بوس به بندرسفر کنم، ضمن رد شدن از جلو مغازه دایی صدیق متوجه حضور زنی در جلو درب مغازه آقا صدیق شدم.
به طرف او رفتم دیدم یکی از خانمهای عزیز همشهری است. سلام و احوالپرسی کردم و علت ایستادن اش در جلو مغازه را جویا شدم. او در پاسخ گفت: یوسف، دخترم در امتحاناتش قبول شده و می خواهم کتاب « کلیدر » ازمغازه آقا صدیق بخرم و به او هدیه کنم. دختران عزیزم، این مادر دانا و دلسوز که خیلی به او احترام قائلم، شنیده بودم که خودش قبلأ کتاب کلیدر را از دوستانش گرفته و خوانده بود و خیلی چیزها یاد گرفته بود.
کلیدر همان کتاب بی همتا و ماندگاری است که نویسنده اش آقای محمود دولت آبادی برای نوشتن آن بیست سال زحمت کشیده است. دولت آبادی اینک یکی از قله های ادبیات مردمی و واقعیت گرایانه میهن تلخ مان است. او نویسنده خلاق و متعهدی است که آخرین اثرش یعنی « زوال کلنل » حق انتشار در کشورمان ندارد و ترس نشر آن در ایران خواب را بر چشم آخوندهای مفتخور حرام کرده است.
دختران خوبم، دختر این مادر عزیزی که یادآور شدم چند سال بعد یکی از دانشجویان دختر موفق شهرمان شد. من به سهم خودم با احترام فراوان به وجود همچون مادر فهمیده و دختری کوشا و موفق در شهرم افتخار می کنم.
دختران دوست داشتنی ام، می گویند: کتاب باب دانایی است و دانایی توانایی است. یکی از نشانه های بارز بالندگی و رشد فرهنگ و تمدن یک کشور، میزان کتابخوانی مردمان آن است. سقراط گفته حکیمانه ای در مورد کتابخوانی دارد. او می گوید: مردمان یک جامعه وقتی به فرزانگی و سعادت می رسند که مطالعه کار روزانه شان باشد. قطع یقین اینکه اگر در جامعه ای فرهنگ کتابخوانی بعنوان یک ارزش نهادینه شود، مردمانش کمتر احساسی می اندیشند و بعد تفکر عقلانی در آنان اعتلا خواهد یافت.
باز متال دیگری برای شما می زنم. شاید یادتان باشد که چندی قبل از آمدنم به هلند من در سالن منزلمان عکس زن بی حجابی که به زنان اروپایی شباهت داشت به دیوار چسپانده بودم. آن عکس متعلق به زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی بود. این خانم خبرنگار برای تهیه گزارشی در خصوص خانواده های زندانیان سیاسی برای یکی از روزنامه های کانادا به کشورمان سفر کرده بود. یک روز این خانم خبرنگار در حالی که مشعول مصاحبه و عکاسی در جلو زندان اوین بود توسط برادران ذوب در جهالت دستگیر ومدتی در زندانی بسر می برد.. او در مدت بازداشتش مورد شدیدترین آزار و اذیت و شکنجه قرار گرفت بطوریکه در زندان جان خود را دست داد. جان باختن زهرا کاظمی خبرنگار در زندان، لکه ننگی بر دامن آلوده حکومت اسلامی است. حاکمین دارالخلافه اسلامی دشمنان قسم خورده آزادی و عدالت اجتماعی اند. ادعای آزاد بودن و رفاه مردمانش گوش فلک را کر کرده اما در قاموسشان هیچ نشانی از آزادیخواهی و مساوات طلبی نیست.
دختران خوبم، نقل می کنند که اگر فردی جثه ای به اندازه گاو و مغزی به اندازه گردو داشته باشد هیچکس و یا هیچ رژیمی از او حساب نمی برد، کافی است دانا شوی،اندیشه کنی و مهارتهای گفتاری و نوشتاری در تو رشد کند، سایه ات را با تیر می زنند. یک فرد هوشمند و اهل مطالعه و یا یک نویسنده و شاعر اندیشمند و متعهد نمی تواند با مردم اش ودرد ورنج آنان بیگانه باشد. بقول صادق هدایت نویسنده خلاق و تاثیرگذار میهنمان و خالق « بوف کور » : نویسنده ای که در اثراش به منافع و حقوق مردم توجه نکند یک دکاندار است.« متاسفم که من هم سالها در شهرم دکاندار بوده ام » همین هدایت اگر حدود ۶۰ سال قبل در پاریس خودکشی نمی کرد و تا حالا در مملکت آقا امام زمان بسر می برد معلوم نبود چند بار دستگیر و به اعدام محکوم شده بود.
واقعیت انکار نا پذیری است که مطالعه افقهای روشنی را در برابرمان می گشاید و ذهنمان را برای درک و پذیرش واقعیتهای عینی پرورش می دهد. یک انسان آگاه و با شعور می تواند با بهره گیری از قابلیتهای عقلانی که به دست آورده، انسانی تر و با هدفهای متعالی زندگی کند. شوق آموختن، روزمره گی و بیهودگی را از ما دور میکند و احساسی دلپذیر به ما دست می دهد که درد و رنجهایی که احساس می کنیم از خود دور کنیم.
دختران نازنینم، در اینجا وقتی سوار قطار بین شهری می شوی اگر مثل من آدم بد شناسی باشی و روی صندلی بغل دست ات یک پیر زن بنشیند « ببخشید,خواستم در پایان نامه شوخی کرده باشم و یک کمی بخندید، می دانید که خنده هایتان را چقدر دوست دارم. خودتان مرا می شناسید و می دانید که سالمندان را دوست دارم و به آنان احترام می گذارم » خوب می گفتم اگر یک حاج خانم هلندی بغل دست پدرتان بنشیند اولین کاری که او می کند کتابش را از کیف اش بیرون می آورد و در تمام طول سفر تا رسیدن به مقصد غرق مطالعه می شود.
این واقعیت جامعه هلنداست بر عکس در کشور خفقان زده خودمان که مردم واهمه دارند کتابهای خوب بخوانند. اینجا به تمام تعالیم مذهبی که در طول تاریخ به خورد ما انسانهای ساده و متوهم داده اند فرحال « verhaal »می گویند. فرحال در زبان هلندی به معنی داستان است. الان که فرصت بیشتری دارم که مطالعه و فکر کنم به حقیقت این گفته بهتر پی می برم،واقعأ همه تعالیمی که به نام موسی، عیسی و محمد در ذهنمان چپانده اند چیزی جزء داستان و قصه نیست.
دختران دوست داشتنی ام، در نزد انسانهای فاضل و با فرهنگ، بزرگی و فضیلت انسانها به میزان توانمندی فهم و دانایی آنان سنجیده می شود و نه با ارقام حسابهای بانکی آنان. همانطور که در مقدمه گفتم همیشه اشتیاق وافری داشتم و دارم که شما مطالعه کنید، آگاه شوید،عقلانی فکر کنید و زندگی هدفمند و شادابی داشته باشید.پدرانه و صمیمانه از شما می خواهم دراین مسیر که سربلندی وسعادت شما را به همرا خواهد داشت کوتاهی نکنید.
نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]
چرا کتابخوانی را به شما توصیه می کردم؟
دختران نازنینم،سلام
در این نامه درنظر دارم ازقصدم، شوق وعلاقه ای که داشتم شما مطالعه کنید، با شما حرف بزنم. سعی می کنم با مثال زدن و شرح وقایع ملموس به شما کمک کنم که این مطلب را بهتر درک کنید. دختران خوبم، جریانی که می خواهم برایتان تعریف کنم بلحاظ زمانی بر می گردد به حدود ۱۵ سال پیش و شاید دیرتر. یک روز صبح حدود ساعت ۷ که تصمیم داشتم با مینی بوس به بندرسفر کنم، ضمن رد شدن از جلو مغازه دایی صدیق متوجه حضور زنی در جلو درب مغازه آقا صدیق شدم.
به طرف او رفتم دیدم یکی از خانمهای عزیز همشهری است. سلام و احوالپرسی کردم و علت ایستادن اش در جلو مغازه را جویا شدم. او در پاسخ گفت: یوسف، دخترم در امتحاناتش قبول شده و می خواهم کتاب « کلیدر » ازمغازه آقا صدیق بخرم و به او هدیه کنم. دختران عزیزم، این مادر دانا و دلسوز که خیلی به او احترام قائلم، شنیده بودم که خودش قبلأ کتاب کلیدر را از دوستانش گرفته و خوانده بود و خیلی چیزها یاد گرفته بود.
کلیدر همان کتاب بی همتا و ماندگاری است که نویسنده اش آقای محمود دولت آبادی برای نوشتن آن بیست سال زحمت کشیده است. دولت آبادی اینک یکی از قله های ادبیات مردمی و واقعیت گرایانه میهن تلخ مان است. او نویسنده خلاق و متعهدی است که آخرین اثرش یعنی « زوال کلنل » حق انتشار در کشورمان ندارد و ترس نشر آن در ایران خواب را بر چشم آخوندهای مفتخور حرام کرده است.
دختران خوبم، دختر این مادر عزیزی که یادآور شدم چند سال بعد یکی از دانشجویان دختر موفق شهرمان شد. من به سهم خودم با احترام فراوان به وجود همچون مادر فهمیده و دختری کوشا و موفق در شهرم افتخار می کنم.
دختران دوست داشتنی ام، می گویند: کتاب باب دانایی است و دانایی توانایی است. یکی از نشانه های بارز بالندگی و رشد فرهنگ و تمدن یک کشور، میزان کتابخوانی مردمان آن است. سقراط گفته حکیمانه ای در مورد کتابخوانی دارد. او می گوید: مردمان یک جامعه وقتی به فرزانگی و سعادت می رسند که مطالعه کار روزانه شان باشد. قطع یقین اینکه اگر در جامعه ای فرهنگ کتابخوانی بعنوان یک ارزش نهادینه شود، مردمانش کمتر احساسی می اندیشند و بعد تفکر عقلانی در آنان اعتلا خواهد یافت.
باز متال دیگری برای شما می زنم. شاید یادتان باشد که چندی قبل از آمدنم به هلند من در سالن منزلمان عکس زن بی حجابی که به زنان اروپایی شباهت داشت به دیوار چسپانده بودم. آن عکس متعلق به زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی بود. این خانم خبرنگار برای تهیه گزارشی در خصوص خانواده های زندانیان سیاسی برای یکی از روزنامه های کانادا به کشورمان سفر کرده بود. یک روز این خانم خبرنگار در حالی که مشعول مصاحبه و عکاسی در جلو زندان اوین بود توسط برادران ذوب در جهالت دستگیر ومدتی در زندانی بسر می برد.. او در مدت بازداشتش مورد شدیدترین آزار و اذیت و شکنجه قرار گرفت بطوریکه در زندان جان خود را دست داد. جان باختن زهرا کاظمی خبرنگار در زندان، لکه ننگی بر دامن آلوده حکومت اسلامی است. حاکمین دارالخلافه اسلامی دشمنان قسم خورده آزادی و عدالت اجتماعی اند. ادعای آزاد بودن و رفاه مردمانش گوش فلک را کر کرده اما در قاموسشان هیچ نشانی از آزادیخواهی و مساوات طلبی نیست.
دختران خوبم، نقل می کنند که اگر فردی جثه ای به اندازه گاو و مغزی به اندازه گردو داشته باشد هیچکس و یا هیچ رژیمی از او حساب نمی برد، کافی است دانا شوی،اندیشه کنی و مهارتهای گفتاری و نوشتاری در تو رشد کند، سایه ات را با تیر می زنند. یک فرد هوشمند و اهل مطالعه و یا یک نویسنده و شاعر اندیشمند و متعهد نمی تواند با مردم اش ودرد ورنج آنان بیگانه باشد. بقول صادق هدایت نویسنده خلاق و تاثیرگذار میهنمان و خالق « بوف کور » : نویسنده ای که در اثراش به منافع و حقوق مردم توجه نکند یک دکاندار است.« متاسفم که من هم سالها در شهرم دکاندار بوده ام » همین هدایت اگر حدود ۶۰ سال قبل در پاریس خودکشی نمی کرد و تا حالا در مملکت آقا امام زمان بسر می برد معلوم نبود چند بار دستگیر و به اعدام محکوم شده بود.
واقعیت انکار نا پذیری است که مطالعه افقهای روشنی را در برابرمان می گشاید و ذهنمان را برای درک و پذیرش واقعیتهای عینی پرورش می دهد. یک انسان آگاه و با شعور می تواند با بهره گیری از قابلیتهای عقلانی که به دست آورده، انسانی تر و با هدفهای متعالی زندگی کند. شوق آموختن، روزمره گی و بیهودگی را از ما دور میکند و احساسی دلپذیر به ما دست می دهد که درد و رنجهایی که احساس می کنیم از خود دور کنیم.
دختران نازنینم، در اینجا وقتی سوار قطار بین شهری می شوی اگر مثل من آدم بد شناسی باشی و روی صندلی بغل دست ات یک پیر زن بنشیند « ببخشید,خواستم در پایان نامه شوخی کرده باشم و یک کمی بخندید، می دانید که خنده هایتان را چقدر دوست دارم. خودتان مرا می شناسید و می دانید که سالمندان را دوست دارم و به آنان احترام می گذارم » خوب می گفتم اگر یک حاج خانم هلندی بغل دست پدرتان بنشیند اولین کاری که او می کند کتابش را از کیف اش بیرون می آورد و در تمام طول سفر تا رسیدن به مقصد غرق مطالعه می شود.
این واقعیت جامعه هلنداست بر عکس در کشور خفقان زده خودمان که مردم واهمه دارند کتابهای خوب بخوانند. اینجا به تمام تعالیم مذهبی که در طول تاریخ به خورد ما انسانهای ساده و متوهم داده اند فرحال « verhaal »می گویند. فرحال در زبان هلندی به معنی داستان است. الان که فرصت بیشتری دارم که مطالعه و فکر کنم به حقیقت این گفته بهتر پی می برم،واقعأ همه تعالیمی که به نام موسی، عیسی و محمد در ذهنمان چپانده اند چیزی جزء داستان و قصه نیست.
دختران دوست داشتنی ام، در نزد انسانهای فاضل و با فرهنگ، بزرگی و فضیلت انسانها به میزان توانمندی فهم و دانایی آنان سنجیده می شود و نه با ارقام حسابهای بانکی آنان. همانطور که در مقدمه گفتم همیشه اشتیاق وافری داشتم و دارم که شما مطالعه کنید، آگاه شوید،عقلانی فکر کنید و زندگی هدفمند و شادابی داشته باشید.پدرانه و صمیمانه از شما می خواهم دراین مسیر که سربلندی وسعادت شما را به همرا خواهد داشت کوتاهی نکنید.
خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مارکسیست
اول آشنایی خودم با نام و عکس گلسرخی بر می گردد به سال ۱۳۵۲ که من در دبیرستان پهلوی بندر لنگه درس می خواندم، دبیر ادبیاتی داشتیم بنام آقای بیرقی اهل سمنان که دوران افسری اش را در بندرلنگه می گذراند. این دبیر مارکسیست که از مخالفین پدر تاجدار!!!! بود اولین بار خبر اعدام گلسرخی را به ما دانش آموزان اعلام کرد. فردای آن روز عکس گلسرخی شاعر کارگران و ستمدیدگان میهنمان را با آن چهره قهرمانانه و جسارت بهت آورش در جریان محاکمه او در بیدادگا شاه در صفحه اول روزنامه کیهان که در یک جعبه اعلانات نصب شده و بر دیوار رودی  بازار سر پوشیده بندر لنگه چسپانده بودند دیدم.   بعد ازاعدام گلسرخی به فاصله یکی دو ماه نامه ای از یکی از دوستان همشهری که در بندر عباس درس می خواند بدستم رسید که بعداز اعلام خبر اعدام این شاعر انقلابی شعر معروف[ بی نام] گلسرخی را در نامهاش برایم فرستاده بود. 
 [ شعر بی نام ]
بر سينه ات نشست
زخم عميق کاری دشمن
اما،
ای سرو ايستاده نيافتادی
اين رسم توست که ايستاده بميری.‏
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه
چشم های تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو
میدان توپخانه
در خشم خلق
بیدار می شود
مردم
زان سوی توپخانه
بدین سوی سرزیر می کنند
نان و گرسنگی
به تساوی تقسیم می شود
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام ترا
این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست اما
روزی که خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب می شود
این خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد
نام تو ، پرچم ایران
خزر
به نام تو زنده است.
 خسرو گلسرخی شاعر خلقهای در بند میهنمان در سال ۱۳۵۱ به اتفاق تعدادی از همرزمانش به جرم طرح گروگان گیری رضا پهلوی دستگیر شد و در ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۲ همراه رفیق مبارزاش کرامت الله دانشیان در میدان چیتگر تهران تیر باران شد. جریان محاکمه گلسرخی و رفقای همرز او دربیدادگاه شاه از تلویزیون ملی ایران پخش شد. پخش این جلسه محاکمه و دفاع انقلابی و جسورانه شاعر محرومان میهنمان، حمایت و جانبداری روشنفکران و توده های زجر دیده به دنبال داشت. بخشی از دفاعیات او در زیر می آورم.
به نام نامی مردم:
من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان یك ماركسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.
 من به خاطر جانم چانه نمی زنم ، زيرا فرزند خلق مبارز و دلاور هستم.
سرهنگ غفارزاده رئيس دادگاه :فقط از خودتان دفاع کنيد . حاشيه رفتن و تبليغات مرامی را کنار بگذاريد
گلسرخی: از حرفهای من می ترسيد ؟
سرهنگ غفارزاده با عصبانيت:به شما دستور می دهم ساکت شويد . بنشينيد!
خسرو گلسرخی با صدائی بلندتر: به من دستور ندهيد . برويد به سرجوخه ها و گروهبانهايتان دستور بدهيد. خيال نمی کنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بيدار کند. خوف نکنيد.می بينيد که در اين دادگاه باصطلاح محترم هم سرنيزه ها از شما حمايت می کنند.
خسرو گلسرخی در سال ۱۳۲۲در شهر رشت دیده به جهان گشود. در پنج سالگی پدرش را از دست داد و مادرش سرپرستی او را به دست گرفت. گلسرخی از کودکی طمع فقر و نداری با پوست و گوشت احساس می کرد. جوان که شد به تهران آمد. با آمدنش به تهران وآشنایی اش با محافلادبی به سرودن شعر پرداخت. در سال ۱۳۴۵ اولین دفتر شعر او بنان [ سیاست شعر،سیاست هنر] در یکی از مجلات ادبی منتشر شد. بعد از مرگش دودفتر شعر از او به نامهای[ دستی میان دشنه و دل - من در کجای جهان ایستاده ام] به چاپ رسید. گلسرخی شاعرانقلابی مردم ایران با مطالعه کتابها و اشعارش بهتر می توان شناخت.
او در قسمتی از وصیت نامه اش می نویسد.
من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد.
 فیلم جلسه محاکمه این شاعر و نویسنده انقلابی مارکسیست را درزمان پخش آن از تلویزیون در سال ۱۳۵۲ من ندیدم تا اینکه بعد از انقلاب در سال ۱۳۵۸ در شهرستان رودسر شبی این فیلم را که توسط هوادران سازمان چریکهای فدایی خلق  برای اهالی نشان داده می شد دیدم.
بی تردید عمل انقلابی و اشعاری که این شاعر انقلابی سروده است، نقش سترگی دراعتلا جنبش انقلابی و حق طلبانه مهنمان داشته است.
یاد و خاطره اش پایدار باد.
کتاب و نوشته های خسرو گلسرخی اینها هستند.
مجموعه اشعار خسرو گلسرخی[۱۹]
خسته‌تر از همیشه مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین و چاپ انتشارات آرویج
ای سرزمین من مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین
سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)
نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)
ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)
واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون (ترجمه با نام خسرو کاتوزیان)

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

مناظره حاجی عبدالباقی با یحیی

مقدمه
شاید نیازی به توضیح نباشد که آنچه من می نویسم حکم سیاه مشقهایی دارند که گاه نیاز به نوشتن آنها درخود احساس می کنم. گفتم که نه ادعای نویسندگی دارم و نه شاعری. در تنهایی خودم فکر می کنم شاید بتوانم ازاین طریق پیوند فکری وعاطفی کوچکی باجوانان شهرم داشته باشم که بسیار برایم پر بها وحیاتی است. مطالبی مثل[ باقیات و صالحات ] و مطلبی که اینک پیش روی شماست، گرچه ممکن در بدوامر رویا گونه و خیال پردازانه جلوه کند اما، رگه های حقایق مسلمی که حکایت از فضای اجتماعی و به تبع آن فکری شهرمان را در خود دارند به ما  نشان می دهد. تصوراینکه افرادی همچون جناب شیخ حاج محمد بن صالح، بویعقوب، حاجی عبدالنبی و یحیی در شهرمان حضور داشته باشند به دوراز واقعیت نیست. با کمی تفکروتعمق می توان به وجود این افراد در شهر پی برد. در بازگو نمودن این وقایع آنچه برای شخص خودم قابل تأمل و حیاتی است اینکه بتوانم حقایق و پیامی درخوراز زبان این افراد به شما منتقل کنم، گرچه بقول یکی ازدوستان خوبم درهلند نوشته هایم بسیار ساده است اما من گفته فروغ که اورا یکی از شاعران صمیمی و ساده نویس میهنمان می دانم همیشه به خاطرم هست، وقتی که می گوید: همه می خواهند استادانه شعر بگن، کسی نمی خواهد صمیمانه شعربگه[ من از نهایت شب حرف می زنم/ اگر به خانه من آمدی/ برای من ای مهربان/ چراغ بیاور و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.  فروغ ] واقعیت این است که من عاجز از استادانه نوشتنم. سعی می کنم با زبانی ساده و صمیمی افکار و تجربیاتم را درقالب مفاهیم انسانی به شما انتقال دهم.

مناظره حاجی عبدالنبی با یحیی
 بخش اول

حاجی عبدالنبی  به داشتن افکار افراطی وهابی گری در شهرمان چهره ای آشناست. او سالهاست که با گروه جماعت تبلیغی به شهرها و روستا می رود و سنی گری تبلیغ می کند. حاجی عبدالنبی چند روز قبل از این ازیکی ازجوانان نماز گزار مسجد بازاربه نام هادی شنیده بود که یک روز غروب جوان همشهری دیگری به نام یحیی با او درجلو مسجد بازاردرخصوص نحوه جمع آوری قرآن جر و بحث انتقادی کرده است. حاجی  آقا بعد از شنیدن این خبر در صدد بود هرچه زودتر یحیی را گیر بیآورد و حسابش را کف دستش بگذارد.
صبح جمعه است، حاجی عبدالنبی ازوانت دو کابین اش در جلو مغازه دوستش حاجی علی خارج وبرای دیدن اوبه مغازه اش وارد شد. حاجی عبدالنبی بعد ازسلام وعلیک با حاجی علی روی صندلی نشست و شروع به صحبت کردن با دوستش در باره سفرش با جماعت تبلیغی به منطقه ترکمن صحرا شد. حاجی آقا همینطور که با صدای غرایش جریان سفرش تعریف می کرد یک دفعه به یاد قضیه بحث و جدل هادی و یحیی افتاد و این موضوع به اطلاع دوستش حاجی علی رساند. حاجی عبدالنبی به دوستش گفت خیلی مشتاق هست این یحیی را جایی گیر بیآورد و حرف حساب حالیش کند. همینطور که حاجی عبدالنبی صحبت می کرد، یحیی با موتور ۱۰۰ یاماهایش درحالیکه دختر کوچکش محبوبه درجلوش نشسته بود از جلو مغازه حاجی علی رد شد.  حاجی علی با خنده رو کرد به حاجی آقا و گفت: کسی که دنبالش می گشتی الان با موتور از جلو مغازه رد شد. حاجی آقا گفت کی؟ حاجی علی گفت: یحیی، همان که دنبالش  بودی . حاجیآقا گفت زود برو صدایش کن بیاید اینجا. حاجی علی سریعاز جا یشبرخاست  ورفت بیرون، نگاه کرد دید که یحیی با دختر کوچک اش دارند می روند توی سوپربغل مغازه اش. حاجی علی پشت سر آنها وارد سوپر مارکت شد و رو کرد به یحیی و گفت: بیا تو مغازه من که یک نفر با تو کار دارد. یحیی گفت باشه صبرکن من بستنی برای محبوبه می خرم الان می آیم.
حاجی علی به مغازه اش برگشت. بعد از دقایقی یحیی در حالیکه دست دختر کوچکش گرفته  بود وارد مغازه حاجی علی شد و با هر دو آنها دست داد و احوالپرسی کرد. حاجی عبدالنبی رویش برگرداند طرف یحیی و به او گفت بنشین میخواهم باهم صحبت کنیم. یحیی هم با حالت شوخی گفت: چشم حاجی آقا و روی صندلی که خالی بود نشست. دخترش همانطور که به بستنی اش لیس می زد بغل اوایستاده بود. حاجی عبدالنبی بدون مقدمه و با توپ پر به یحیی گفت: شنیده ام که دو سه پیش باهادی جلو مسجد بازار بحث ات شده و نظرات غلط و شک برانگیزی در مورد قرآن به زبان آورده ای؟ یحیی در جواب حاجی درآمد و گفت: بله اینکه من غروب دوسه روزقبل با هادی بحث کرده ام درست به حضورتان رسانده اند اما اینکه نظرات غلط و شک برانگیزی گفته ام، خلاف است. حاجی آقا گفت: چرا؟ یحیی همینطوربه دخترش که بستنی اش را خورده بود وبغل اوایستاده بود نگاه می کرد گفت:اولأ اینکه این حرفها که زده ام من از خودم درنیاورده ام و بقول هادی که به هرکس با نظرش مخالف است برچسپ جوجه کمونیست می زند، من چیزهایی که گفته ام از مارکس، انگس و لنین هم نقل قول نکرده ام. هرچه من در مورد جمع آوری قرآن به هادی گفته ام همه اش از عزالدین ابن اثیر از کتاب تاریخ اوبوده است. درلحظاتی که یحیی حرفهایش می زد حاجی علی ساکت بود وبا حیرت به اوخیره شده بود.
یحیی بعد اینکه دخترش را دربغل گرفت حرف اش را ادامه داد. حالا حاجی آقا شما هم اگر قصد دارید با من سراین موضوع بحث کنید بهتراست زحمت بکشید ابن اثیر را از قبر دربیآورید و با او بحث و جدل کنید چون همه حرفها را من ازاو نقل قول کرده ام.
حاجی عبدالنبی در حالیکه اخم کرده بود از یحیی پرسید: مگر شما دراین باره به هادی چه گفته ای؟

بخش دوم و پایانی دو هفته دیگر

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

یادی ازغزل بانوی شعر ایران


درسال ۱۳۰۶ از پدری فرهیخته و روزنامه نگار( عباس خلیلی) و مادری ادیب و شاعر( فخرعظما ارغون) دختری پا به عرصه گیتی گذاشت که اورا سیمین نام نهادند.
مادر سیمین شاعر بود و با بسیاراز شاعران و اهل ادب حشر و نشر داشت. تحت تأثیر این فضای شاعرانگی سیمین نوجوان از ۱۴ سالگی آغاز به سرودن شعرکرد. بانوی غزل میهنمان می گوید: دنیای شعر و شاعری را اولین بار مادرم به روی من گشود. خانه  مادراومحل دیداروملاقات سیمین با بسیاری از شاعران آن زمان بود. مادر اویک روز پروین اعتصامی شاعر نامداررا به خانه اش دعوت کرد وشعر دخترش را به این شاعر پرآوازه نشان  داد و پروین هم سیمین را در راهی که در پیش گرفته است تشویق کرد.
خاتون غزل ایران در مصاحبه ای می گوید: در این ملاقات بسیارتحت تأثیر افکارادبی و آزادیخواهانه پروین قرار گرفتم.سیمین اولین کتاب شعرش به نام [ سه تارشکسته] در ۲۴ سالگی منتشرکرد.
بانوی غزلسرای معاصرایران در طول دوران پرشکوه ادبی اش بالغ بر ۳۰۰ غزل سرود و ۲۰ کتاب شعر به چاپ رساند. عشق،فقر،تن فروشی، برابری حقوق زنان وعشق به وطن از مهم ترین مضامینی است که اودر آثارش به شعر کشیده است.
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور به رگ های شب دوید، بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا…
امید خاطر سیمین دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش نا امید، بیا

عشق او به وطنش ایران را در غزل معروف [ دوباره می سازمت وطن] به عینه می بینیم.
دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش…
سیمین قبل از ازدواج در رشته مامایی تحصیل کرد و بعد ازازدواج وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و دراین رشته فارغ التحصیل شد. عشق و شیفتگی او به شعر و ادبیات باعث شد که او از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۰ شغل دبیری انتخاب کند و به تدریس ادبیات بپردازد.
در سال ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعروموسیقی که شاعران بزرگی چون مشیری و نادرپوراز اعضای آن بودند درآمد. فعالیت در کانون نویسندگان ایران را از سال۱۳۵۷ آغاز کرد وتا چند سال قبل ازمرگش ازاعضای اصلی کانون بود و برای رفع سانسوروآزادی بیان واندیشه با تمام توش و توان فعالیت کرد.
بانوی غزل میهنمان علاوه برفعالیت ادبی در حوزه اجتماعی و رفع تبعیض جنسیتی از زنان حضوری فعال و جدی داشت. او از اعضای مؤثر[ جنبش زنان ایران] بود و در بسیاری از اعتراضات این جنبش برابری طلب حضور داشت.
خاتون غزل آزادی میهنمان در عرصه سیاسی واعتراضاتی که علیه سرکوب و بیدادگریهای رژیم آخوندی انجام می شد شرکت داشت . درمورد موضوع شعرش و مسؤلیت شاعر در مصاحبه ای می گوید:
موضوع بیشتر شعرهای من در همه احوال پیرامون موضوعات اجتماعی واتفاقاتی که کشورم با آن روبرو بوده، است. با این که من غزل عاشقانه نیز سروده ام، اما در عاشقانه ترین شعرها نیزهمواره به مسائل اجتماعی توجه داشته و دارم. وطن ام و روح وطن پرستی همواره یکی ازمهم ترین موضوعات شعرمن بوده وهست و من روی این جنبه شعرم بیش ازهر چیزی کار کرده ام. البته در شعرم همواره رگه هایی از طنز و شوخی نیز به چشم می خورد. شعرهای اخیرم نیز پیرامون این موضوعات است.
 یکی از شعرهای اجتماعی معروف او شعری است که در جواب احمدی نژاد رئیس جمهور عوامفریب و متوهم سروده است. احمدی نژاد با وقاحت و بی شرمی دریکی ازسخنرانی هایش روشنفکران میهنمان را بزغاله خطاب می کند وغزل بانوی نازنین میهنمان این جواب دندان شکن را به صورت شعر به او می دهد.
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
سیمین در دوران پر ثمر ادبی اش جوایز ارزشمندی نصیب خود کرد از جمله،
۱- جایزه سازمان جهانی حقوق بشر در برلین
۲- جایزه لیلیان هیلمن از سازمان دیده باه حقوق بشر
۳-جایزه انجمن قلم مجارستان
سر انجام غزل بانوی میهنمان پس از بیش از نیم قرن فعالیت ادبی و اجتماعی در سال ۱۳۹۳ در سن ۸۷ سالگی رخ در نقاب خاک کشید ومشتاقان شعر و ادب میهنمان را درغم و اندوه فرو برد. یاد و خاطره اش همیشه ماندگار باد.
کتابهای زیر از او بجا مانده است.
سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)
جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)
چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)
مرمر (۱۳۴۱/۱۹۶۱)
رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)
دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)
گزینه اشعار (۱۳۶۷)
دربارهٔ هنر و ادبیات (۱۳۶۸)
آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)
کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)
کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)
عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)
شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) [ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۳۸۲]
با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)
یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)
مجموعه اشعار (۲۰۰۳)
یکی مثلاً این که (۲۰۰۵)
با مادرم هم‌راه ـ زندگی‌نامه خود نوشت[۳۷] (۱۳۹۰)
شعر زمان ما (۱۳۹۱)
مجموعه اشعار سیمین بهبهانی (۱۳۹۱)
حکایت رنج آلود زنان و مردان فراموش شده شهرم!

دوستان و همشهریان خوبم که مرا از نزدیک می شناسند، بخوبی می دانند که سالیان بسیار در مغازه ام در خیابان ملا سلیمان برای فراموش شدگان و آنانی که حقوق انسانی شان دررژیم آخوندی حاکم پایمال شده بود، شکوائیه می نوشتم. بوروکراسی[ کاغذ بازی] عریض و طویل و بی توجهی مزمنی که از سوی مسؤلین به حقوق مردم صورت می گرفت ، مسیر رسیدن به احقاق حقوق مردم را سد کرده بود. پدیده های شومی همچون اعتیاد،  فقر، فحشا، سرقت، بیکاری و قاچاق در شهرو روستاهای اطراف در حال گسترش بود. دراین گردونه ی وارونه مردمان مصیبت دیده بسیاری که خود هیچ نقشی در بروز این مصائب نداشتند، آسیب می دیدند و زندگی ناگواروسختی را متحمل می شدند. من بنا به وضعیت کاری ام از بسیاری از این حق کشی ها ومصائب عدیده باخبر می شدم.
بازگویی این فجایع و الم و رنجی که مردمان شهرمان به دوش می کشیدند، می تواند چشم مارا به روی بسیاری از واقعیتهای تلخی که در زیر پوست شهرمان جریان داشت باز کند. ازآنجائیکه بیشتر این قربانیان زنان بی پناه بودند، در نظر دارم به  دو مورد ازاین گرفتاریهایی که یکی برای زنی همشهری و دیگری برای زنی روستاهایی اتفاق افتاده است اشاره کنم. موضوعات بسیار مهم و پر اهمیتی درجریان عریضه نویسی ام مطرح  می شد که برای رعایت مسائل اخلاقی وحیثیتی از بیان آنها معذورم. 
نمی خواهم صورت نحس اش را در خانه ببینم!!!!
 حدود ساعت ۱۱بود که خانم همشهری جوان و مؤدبی وارد مغازه ام شد. اورا خوب می شناختم، بعد ازسلام و احوالپرسی روی نیمکت چوبی نزدیک میز من نشست. منتظر بود مغازه ام خلوت شود، فکر می کردم حتمأ موضوع مهمی را میخواهد بیان کند که دیگران مطلع نشوند. بعد که مشتریها رفتند خودش را بمن نزدیکتر کرد و با حالتی نگران و چهره ای افروخته رو بمن کرد و گفت: تو بگو من با این آقا چکار کنم؟ گفتم، کدام آقا؟ گفت: همین... شوهرم. گفتم چه شده؟ در حالیکه بغض گلویش گرفته بود با حالتی اندوهناک گفت: تو که مارا می شناسی، این آقا چند سال است که تریاکی شده و کار نمی کند وپولهای که من با خیاطی درخانه بدست می آورم تا شکم بچه هایم را سیر کنم به زوریا با دزدی ازما می گیرد ومی رود از آقای.... و خانم.... تریاک می خرد و شب تا صبح نشسته تریاک می کشد. بعد از مکث کوتاهی با گریه ادامه داد.
حال دیگر طاقتم طاق شده و دارم دیوانه می شوم. بعد از اینکه من کمی دلداری اش دارم با صدای آرام اما گرفته ترگفت: امروزصبح بازگفتم... برو کار پیدا کن و به خرج و زندگی بچه هایت برس، در جواب من می گوید: کار کجا بود، من هم دیگر نمی توانم کار کنم!!! بمن می گوید تو برو کار کن!! می گویم کور که نیستی که شب و روز پهلو چرخ خیاطی نشسته ام وخیاطی می کنم واز شدت کارچشمم دارد کور می شود. می گوید تو می توانی کارهای دیگری هم بکنی. می پرسم مثلأ چه کاری؟ با بی شرمی به من می گوید: تو هنوزجوان هستی ورنگ و رویی داری و می توانی از این راه درآمد خوبی داشته باشی. گریه امانش نداد، صدای هق هق گریه اش مغازه ام را ماتم سرا کرده بود.. نشست به گریه کردن. گفتم: حالا آرام باش و گریه نکن. چشمانش را با دنباله چادرش خشک کرد و رویش را کرد بمن و گفت: یوسف میدانی منظور این نامرد چیه؟ یعنی اینکه من بروم ناموسم را بفروشم تا این آقا شب تا صبح تو خانه لم بدهد و تریاک بکشد.صبر کردم پس از آرام شدنش گفتم: حالا می خواهی چکار کنی؟ گفت: می خواهم برایم یک شکایت از دست این نامرد به ژاندارمری بنویسی و همه این چیزها که گفتم در شکایت قید کنی ودرخواست کنی که بیایند بگیرندش و ببرند تحویل مرکز ترک اعتیاد بدهند تا دیگر چهره نحس اش تو خانه نبینم. من هم قلم و کاغذ جلوم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن، بعد برایش خواندم و گفت: خوب است، دستت درد نکند. شکوائیه در پاکت گذاشتم و به دستش دادم. تشکر و خدا حافظی کرد و با دنیایی غم و اندوه پیاده به طرف پاسگاه به راه افتاد.
مادری سرگردان و کودکی بی شناسنامه !!!
نزدیک ظهر بود. آنروز مغازه ام خیلی شلوغ بود. قبل از آمدنش دیدم که مرحوم احمد سنگرازعرض بلوار جلو مغازه ام رد شدورفت مسجد دژگانی اذان بگوید. وارد مغازه شد وروی نیمکت چوبی خودش را جمع و جور کرد و نشست. از ظاهر و لباسش معلوم بود که روستایی است. خیلی صبر کرد تا مغازه ام کاملأ خلوت شد. خودش را کشید روی نیمکت و به میز من نزدیک شد. سلام کرد. گفتم: کاری داشتی، بفرما. با صدای آهسته و لرزان گفت: .... هستم، اهل روستای.... گفتم خوب مشکل ات چیه؟ و او گفت: من مجرد هستم و شوهر ندارم و چند سال است در خانه خواهر بزرگم در روستای... زندگی می کنم. از حدود یکی دو سال قبل یک مردی که ماشین تویوتا ۲۰۰۰ داشت ومی دانستیم که در یک روستا دیگر زن و بچه دارد با وانت اش به منزل خواهرم می آمد.
بعد از چند ماه رفت و آمد یک روز که آمده بود و فرصت را مناسب دید خلوتی بمن گفت، من ترا دوست دارم و میخواهم تو را از خواهر بزرگ ات خواستگاری بکنم. خیلی ادای عاشق و معشوق درمی آورد. من ساده دل و از همه جا بی خبرگول حرفهایش را خوردم وباورکردم. گفتم خوب بعد چی شد؟ او با حالتی شرمنده و خجالت زده گفت: این آقا یکبار آمد که خواهرم خانه نبود و با من همخوابه شد. چند ماه گذاشت، یکبار متوجه شدم که حامله هستم. بعد از مدتی که باز سروکله اش پیدا شد، گفتم میدانی که من حامله شده ام. گفت: ایرادی ندار،فردا پس فردا می رویم پهلو ملا ده عقدت می کنم. من باز حرف این نیرنگ باز را قبول کردم.
مردم در مسجد نماز خوانده بودند و به خانه هایشان بر می گشتند که حدیث سرگردانی این زن بیچاره و بی کس تمام نشده بود. او بعد که نیم نگاهی به بیرون مغازه انداخت، درد دلش را از سر گرفت و گفت: بعد از اینکه من به او گفتم حامله هستم و اوهم قول داد که مرا عقد کند دیگر پایش از خانه خواهرم بریده شد. من هنوزترس داشتم و خجالت می کشیدم که موضوع را به خواهرم بگویم. دیدم چاره ای ندارم، یک روز که با خواهرم تنها بودم با ترس و لرزوخجالت موضوع را با او در میان گذاشتم. خواهرم اول خیلی عصبانی و ناراحت شد و بعد بمن گفت: حالا که حامله شده ای برای جلوگیریاز آبرو ریزی بهتر است که در ده شایع کنیم که..... ترا عقد کرده است و بعد هم پیغام می دهیم که بیآید وهرچه زودتر تکلیف ترا روشن کند. بعد از حرفهای خواهرم خوشحال شدم و از آن ببعد در ده شایع کردیم که من زن او هستم. بعد از آن هرچه تلاش کردیم و آدم فرستادیم او به سراغ من نیامد تا اینکه پسرم به دنیا آمد. پیغام فرستادم که حالا بیا که بچه بیگناه به دنیا آمده و بیا مرا عقد کن تا شناسنامه برای این طفل بی زبان بگیریم. پیغام داده بود که بچه من نیست و من نمی توانم کاری بکنم.
در حرفهایش سادگی و خوشباوری عجیبی آشکار بود. من هم از شنیدن این رنج و گرفتاری که این زن به دوش می کشید خیلی متأثر شدم. بعد که دیدم حرفش تقریبأ به آخر رسیده، گفتم: حالا چکار می خواهی بکنی؟ گفت: آمده ام که یک شکایت برایم به پاسگاه.... بنویسی، شاید بترسد و یا مجبور شود بیاید مرا عقد کند و برای این طفل معصوم شناسنامه بگیرد. بعد از اینکه ساکت شده و معلوم بود که به چیزی فکر می کند. رو کرد بمن با حالتی عاجزانه واندوه زده گفت: می دانم که پول دارد و می تواند به رئیس پاسگاه... رشوه بدهد و شکایت مرا پاره کنند ودوربریزند ولی چاره دیگری ندارم.
گفتم: خوب الان می نویسم. تمام جریان را بطور خلاصه در شکوائیه شرح دادم و بعد برایش خواندم. عریضه را در پاکت گذاشتم و روی پاکت هم نوشتم، ریاست محترم[ نامحترم] پاسگاه... ملاحظه فرمائید. نامه بدستش دادم، خدا حافظی کرد و رفت دنبال سرنوشت نامعلوم خودش و پسرک معصوم بی شناسنامه اش.

عاشق فیزیک، انقلاب فرهنگی و ده[ دوست محمد]

تقدیم به دوستم احمد که عاشق فیزیک شد.

قصد مزاح ندارم. روایتی که میخواهم برایتان بیان کنم، عین حقیقت است و خودم شاهد و ناظر آن بوده ام. تا حالا بسیارشنیده ایم که مثلأ حمید عاشق شقایق،افسانه و یا نگین شده است ولی اصلأ ویا کمترکسی شنیده است که مثلأ احمد عاشق فیزیک شده است اما، من با گوش خودم از دوستم شنیدم که گفت من عاشق و شیدای فیزیک شده ام. شوروشیفگی وداستان پرآب چشم دوستم به فیزیک را برایتان نقل می کنم.
سال ۱۳۵۴ بود، من دانشجوی بهداشت، مدرسه عالی بهداشت زاهدان بودم. عصرها برای مطالعه به کتابخانه عمومی شهر می رفتم.پس از آنکه در گوشه دنج کتابخانه می نشستم و مشغول مطالعه می شدم، دربیشتر مواقع دوسه صندلی دورترجوانی ریشو با موهای آشفته و لباسی مندرس می دیدم که غرق مطالعه است و مرتب ازمطالبی که می خواند یادداشت بر می داشت. حضور دائمی او با آن سر و وضع و حالت متفکرانه که هنگام مطالعه داشت برای من جالب و سؤال برانگیزشده بود. خیلی دوست داشتم با او آشنا شوم.
عصر یک روز که ازراهروکتابخانه به طرف سالن مطالعه می رفتم، با او روبرو شدم. سلام کردم ودستم را بطرفش دراز کردم، او هم بمن دست داد. من خودم را معرفی کردم، او هم گفت: احمد هستم، دانشجوی مهندسی دانشگاه بلوچستان. بعد از این ملاقات ما باهم دوست شدیم. احمد که اهل  یکی ازروستاهای زابل بود مثل من درداخل شهر اطاق اجاره کرده بود و زندگی می کرد. بعد ازآن هراز چند گاه به دیدن همدیگر می رفتیم.
در آشنایی بیشتر با او متوجه شدم که جوانی بسیارهوشمند واهل مطالعه است وطاقچه اطاق کوچکش پراز کتابهای گوناگون  است. از طریق احمد با عده ای از دانشجویان دانشگاه بلوچستان که گرایش مذهبی داشتند آشنا شدم. این دانشجویان عصرها در کتابخانه مسجد جامع زاهدان کار می کردند و من اولین بار کتابهای دکتر علی شریعتی را مخفیانه ازطریق همین داشجویان به دستم رسید. . بعضی جمعه ها به اتفاق احمد و عده ای ازدانشجویان در کوههای اطراف زاهدان کوهنوردی می کردیم. یادم هست زمانی که جایی اطراق می کردیم ووارد بحث و گفتگو می شدیم، احمد همیشه درحرفهایش از نیچه، مارکس، اسپینوزا و گرامشی نقل قول می آورد. من که خوب به حرفهایش دقت می کردم ملتفت می شدم که اونمی تواند مسلمان و مذهبی باشد بلکه بقول شادروان سعیدی سیرجانی خدانشناس است.
یک روزکه به دیدنش رفته بودم بعد از گفتگو و صحبتهای زیاد راجع به دانشگاه و تحصیل در ایران، احمد رو کرد به من با همان سادگی و صمیمیتی که در محبتهایش موج می زد گفت: یوسف، من عاشق فیزیک شده ام و تصمیم دارم امسال امتحان نهایی رشته طبیعی[ علوم تجربی] بدهم وبا دیپلم طبیعی در کنکور سراسری شرکت کنم و بعد از قبولی در رشته فیزیک ادامه تحصیل دهم واعطای رشته مهندسی را به لقایش ببخشم. این را هم اضافه کنم که احمد دیپلم ریاضی با معدل بالا گرفته بود که توانسته بود در رشته مهندسی دانشگاه بلوچستان قبول شود. آن سال احمد در حالیکه در دانشگاه درس می خواند درامتحان نهایی دبیرستان شرکت کرد ودررشته طبیعی با معدل ۱۸/۵ قبول شد.
آن دوستانی که مثل من رشته طبیعی تحصیل کرده اند به درستی می دانند که قبول شدن با معدل ۱۸/۵ یعنی چه [ من با همه خرخونی که کردم معدلم به ۱۳ نرسید]. عاشق و والای فیزیک در کنکور همان سال شرکت کرد و با آن پشتکار و جدیتی  که به خرج داده بود به وصال لولی وش اش[ فیزیک ] در دانشگاه پهلوی شیراز نائل شد. آن زمان دانشگاه پهلوی شیراز یکی ازمعتبرترین دانشگاههای ایران و جهان بود.
فیزیکدان جوان از ادامه تحصیل در رشته مهندسی دانشگاه بلوچستان انصراف داد ودردانشگاه پهلوی شیراز در رشته فیزیک ثبت نام کرد. این شیفته   و دل در گرو فیزیک در نظر داشت تا مقطع دکترا درفیزیک تحصیل کند اما شوربختانه سرنوشت شومی در انتظار این دلباخته بود.
سال ۱۳۵۸ که من برای خرید کتاب برای کتابخانه عمومی شهرمان که درانبار تغدیه دبیرستان قدیمی دایرشده بود به شیراز سفر کردم. رفتم دانشگاه پهلوی به دیدن احمد، او را در سلف سرویس یافتم، با هم نشستیم و نهار خوردیم. این آخرین دیدار من با احمد بود. در فروردین سال ۱۳۵۹ یک روز آسمان دانشگاههای سراسر کشور را ابرهای تیره وهول آورفرا گرفت. گردباد مهیب و سهمگین انقلاب فرهنگی علم ستیزاز راه رسید.  به خواست خمینی مستبد شورای انقلاب دردانشگاههای سراسرکشوردست به انقلاب فرهنگی زد . دانشگاه سنگرآزادی و تحول بنیادی در جامعه مورد یورش آخوندها قرار گرفت. هدف غایی این علم ستیزی قلع و قمع نیروهای سیاسی، اخراج اساتید و دانشجویان انقلابی و دگر اندیش از دانشگاههای سراسر کشور بود. در جریان این انقلاب ضد فرهنگی بسیار از اساتید و دانشجویان دستگیر، زندانی و اعدام شدند. درصف طویل دانشجویان اخراجی یکی هم احمد بود. او را به جرم دگر اندیشی ومخالفت اش با حاکمیت سرکوبگرو خشن مذهبی آخوندهای مرتجع از دانشگاه اخراج کردند. بعد از گذشت چند سال در سفری که به زاهدان رفته بودم از دوستان احمد شنیدم که او با دیپلم در دهی بنام[ دوست محمد] در زادگاهش زابل در دبستان تدریس می کند .

۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

   [ سالهای نحس ]

 بیاد سرو قامتانی که ایستاده جان دادند
عنکبوت وار
سیاه و زهر آگین
سالهاست که
مردمان خسته از جور و ستم را
در تارهای تیره و پر فریب آئین تان
گرفتار کرده اید.
در آروغهای پر تعفن تان
می گوئید که
 خدا و رسول تان
رحمان است و رحیم .
اما،
آنانکه رهانیده شده اند
از تارهای پر چرک و دروغین تان 
می دانند
که
 خدا، قدیسان و شمایان
جزخوف و شقاوت
برادرکشی و تقسیم نابرابر
نان و آزادی
بارقه ای به این سرزمین پر بیداد و ستم
نیاورده اید.
بی شمار سرو قامتان جسور و شوریده را
بر نطع خشم و شقاوت گردن زدید.
در آن گرگ و میش سربی و خونین
داغدیده گان تکیده و مضطرب
با چشمهای ناباورشان
رد خون شقایقان گلگون را
بعد از عبور هول انگیز
ماشینهای حمل گوشت
بر اسفالت خیابان شهر دیدند.
فردای آن قتل عام دهشتناک
شمایان سرمست و خشنود
به سجده در آمدید
در برابرخدا و قدیسانتان
که بلاد پر بلای مسلمین را
از شر کفار و منافقین
پاک کرده اید.
اما، این خونها
به خاک نمی ماند
با طلوع خورشید رهایی
بر دشتهای خون زده خاوران [۱ ]
درخت کهنسال خرد و روشنایی
جوانه خواهد زد
و ریشه می دواند به عمق این فلات گرفتار.
بی تردید
با رویشدرخت هوشیاری
هیولای مرگ شمایان
از راه می رسد.
۱- گورستانی در تهران که اعدام شده گان در گورهای دسته جمعی دفن شده اند.
آیا اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ بر طبق احکام و 

دستورات اسلامی صورت گرفت؟

هیئت حاکمه حکومت اسلامی ایران از همان فردای حاکمیتش بر ایران اعلام کرد که با استناد به قرآن و متون اسلامی قوانین اداره امور جامعه و قانون جزایی را مدون، مصوب و اجرا می کنند. اکنون نزدیک به چهار دهه است که ما شاهد اجرای قوانین جزایی در برخورد با فعالین سیاسی،اجتماعی شامل سازمانها و احزاب سیاسی و مدافعین حقوق زنان، روزنامه نگاران و اصحاب مطبوعات هستیم. حال این پرسش پیش می آید که آیا قوانین اجرایی در خصوص مجرمین سیاسی منطبق بر احکام و دستورات اسلامی است یانه؟ 
از آنجائیکه بحث ما در پیوند با فعالین سیاسی و کنشگران اجتماعی است و در این چهار دهه هزاران نفر از این افراد در داخل و یا خارج کشور توسط مزدوران رژیم اعدام و یا ترور شده اند و تمام این اعمال ضد بشری به دستور و یا فتوای علمای اسلامی انجام شده است، ضروری به نظر می رسد که در این مورد کنکاش بیشتری به خرج دهیم.
منبع اصلی این احکام اسلامی قرآن کتاب دینی مسلمانان است. در قرآن مخالفین اسلام و حکومت اسلامی را با القابی همچون محارب، کافر و مشرک خطاب می کنند، بهتر است اول معانی این سه واژه را از قرآن استخراج کنیم وبعد برویم سر عذاب الیمی که برای آنان در نظر گرفته شده.
۱ـ محاربه در قرآن
«انما جزاء الذین یُحاربون الله و رسوله و یَسعونَ فی‌الارض فساداً ان یُقتلُوا او یُصَلبوا او تُقطَعَ ایدیهم و ارجُلُهُم من خِلاف اویُنفوا من‌الارض ذلک لهم خِزی فی‌الدنیا و لهم فی‌الاخره عذاب عظیم» (مائده:۳۳)؛ همانا کیفر آنان‌که با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و به فساد کوشند در زمین جز این نباشد که آنها را به قتل رسانند یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف ببرند (یعنی دست ر است را با پای چپ و برعکس) یا آنان را تبعید کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست و اما در آخرت باز (در دوزخ) به عذابی بزرگ معذب خواهند بود.
کافر به فردی اطلاق می شود که وجود خدا و بهشت و دوزخ را انکار می کند ومشرک درقرآن كسي است كه براي خدا شريك قرار بدهد
حال آیاتی که در مورد مجازات این افراد در قرآن آمده است.
محمد آيه 4
فَإِذالَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا
أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا
فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ
لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ
قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.
چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید.
و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به
منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم
خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به
یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل
نميکند.
سوره مائده آیه 33
إِنَّمَا
جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي
الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ
أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ
ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ
عَظِيمٌ.
سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشندجز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلافجهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و درآخرت عذابى بزرگ خواهند داشت
سوره التوبه آیه 29 صفحه 192
قَاتِلُواْالَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ
يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ
الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ
عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.
کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که
خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.
سورهُ توبه آیه 5 صفحه 188
فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ
وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ
مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ
فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.
پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد.
و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه
توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه
خدا آمرزنده و مهربان است.
با عنایت به این آیات و احادیثی که از پیغمبر اسلام،جانشینان او و خلفا و امامان مذاهب اسلامی بجای مانده است،چنانچه بنا به شناخت علما و قضات اسلامی فردی محارب،کافر و یا مشرک تشخیص داده شود، می توان احکام جزایی اسلام در مورد او اجرا نمود که مسلم خشنودی و رضای خدا و پیغمبر را فراهم خواهد نمود. این احکام جزایی منطبق برآیاتی است که به آنها اشاره رفت ومی تواند دستگیری و به اسارت در آوردن،شکنجه( تجاوزو....) زندان، اعدام و ترورباشد. محمد پیغمبر مسلمین در زمان فرمانروایی اش دستور شکنجه،قتل و ترور بسیاری از مخالفین خود را صادر و توسط عواملش انجام شده که به اسامی کشته شدگان اشاره می کنیم:
اسامی افرادی که به دستور محمد کشته و یا ترور شدند.
کعب بن اشرف
سلام بن ابی الحقیق(ابو رافع)
نضر بن الحارث
عبدالله بن أُبّی بن سلول العوفی
امیه بن خلف ابی صفوان
عمرو بن جحاش
ابوعفک
عصماء بنت مروان
کنان ابن ربیع
فَاطمة بنت ربيعة
عبدالله بن قتل
سفیان ابن خالد
طبق احادیث وکتب تاریخ اسلام که مورد قبول مسلمانان است درمواردی همچون کشتن کعب بن اشرف و کنان ابن ربیع پیغمبر مسلمین به دروغ، نیرنگ و شکنجه متوسل شده است یعنی حاکم و قضات ممالک اسلامی با استناد به عمل پیامبر مجاز به انجام همچون اعمالی هستند.
آیت الله های فریبکار و مفتخور دارالخلافه اسلامی ایران سالهاست که با استناد به همین آیات و احادیث بسیاری از آزادی طلبان و عدالت خواهان را تحت عنوان محارب و کافر در داخل و یا خارج کشور دستگیر، زندانی، اعدام و ترور می کنند. نمونه مشخص متوسل شدن رهبران آدمکش حکومت اسلامی به دروغ، نیرنگ و ترور را می توان به کشتن شادروانان داریوش و پروانه فروهر و محمد مختاری در داخل و زنده یادان دکتر شاپور بختیار و دکتر قاسملو در خارج کشوراشاره نمود.
آیت الله خمینی سردسته آدمکشان وقتی که دید در اثر بیداد و ستمهای مزدورانش واعتراضاتی که از سوی مخالفین خودکامگی اش صورت می گیرد، پایه های حکومت پر شقاوتش به لرزه در آمده، اظهار کرد که برای حفظ حکومت اسلامی حتی می توان احکام اولیه اسلامی( نماز،روزه و حج) را تعطیل کرد[ دست تو کار خدایشان هم می آورند], یعنی برای تدوام و حفظ حکومت اسلامی از هر ترفند و شیوه های غیر انسانی می توان استفاده کرد.
با بررسی اعمال و رفتار رهبران دینی میهن طاعون زده مان به این واقعیت تلخ پی می بریم که تعالیم و احکام جبارانه اسلام ریشه در گذشته دارد و همانطور که درقرآن کتاب دینی مسلمانان آمده است، خدا جبار است و انسانها هم مجبورند او را پرستش کنند. اگر انسانها این اوامر را انجام دادند کهگویا رستگار می شوند وگرنه با خشونت،جنگ و اجبار آنان را وادار به پرستش خدای شان می کنند. این آموزه های تعبدگرانه و سنتی در تقابل با اندیشه های روشنگرایانه ای قرار دارد که با پیشرفتهای عظیم درعرصه های مختلف علوم و فلسفه بوجود آمده وآزادی و رسیدن به آینده زیبا و انسانی در چشم انداز خود دارد.
 حاکم شرع بندرعباس در سال۶۰ و وزیر دادگستری دولت حسن روحانی را بهتر 

بشناسیم.


با پخش نوار صوتی منتسب به آیت الله منتظری در خصوص قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان خونین سال ۶۷ نام مصطفی پور محمدی یکی از اعضاء هیئت چهار نفره مرگ بر سر زبانها افتاد، اما مصطفی پور محمدی کیست و دردیکتاتوری فقهی مستقر چه نقشی داشته است؟
او که نماینده وزارت اطلاعات در هیئت مرگ و یکی از آمران این کشتار فجیع بوده، در سال ۱۳۳۸ در شهر قم به دنیا آمده. پدرش خیاط بوده و لباس همین آخوندهای ریز و درشتی فعلی که بقول پیر مردهای قدیمی خودمان، هم شریک دزدند و هم رفیق قافله می دوخته است. این جنایتکار در مصاحبه ای می گوید: افتخار می کنم که روزی آغا [ خامنه ای ] به من گفت، اولین لباس روحانیت را برای من پدر مرحوم شما دوخته است، کاشکی پدرش از روی پله در مغازه اش می افتاد و دستش می شکست و همچون لباسی نمی دوخت تا حالا بهانه ای برای دیوزه گی این قاتل باشد. شما فکر می کنید لباس دوختن برای کسی که با خودکامگی، برادرکشی، سلب ابتدایی ترین آزادیهای فردی، سرکوب و خشونت، دزدی و اختلاسهای نجومی نوچه هایش، مملکت را به فلاکت و غارت کشانده است، افتخار دارد؟
سال ۵۷ که انقلاب می شود، این جانی فقط ۱۹ سال سن داشته. در سال ۵۸ که هنوز ۱۹ ساله بوده بعنوان دادستان انقلاب شهر مسجد سلیمان در خوزستان انتخاب می شود.  درآن سالها مسجد سلیمان بعلت نفوذ بیش از حد کمونیستها به مسکو سلیمان معروف بود. پورمحمدی با صدور احکام ناعادلانه بسیاری از جوانان انقلابی مسجد سلیمان را از دم تیغ گذراند.
 بعد از انقلاب با اوجگیری اعتراضات سراسری معلمان استان در بندر عباس این آدمکش درسال۶۰ بعنوان حاکم شرع بندرعباس در حالیکه ۲۲ سال بیش نداشت جنایتش رااز سر گرفت . با حکم و دستور این جنایتکار جوانان بسیاری در بندر عباس شکنجه و اعدام شدند و پرونده سیاه جنایت این جانی قطورتر گردید. اسامی این جوانان آزادیخواه و برابری طلب که به دستور مستقیم این جانی اعدام شدند در پایان نوشته می آورم. 
پورمحمدی از سالهای ۵۸ تا ۶۵ دادستان رسمی دادگاههای انقلاب خوزستان، هرمزگان و خراسان بوده است. در سال ۶۷ که بقول زندانهای از شقایق و شبنم سرشار بودند. دستور حذف فیزیکی اسیران سیاسی محبوس در زندانها از سوی خمینی به هیئت چارنفره مرگ [  نیری قاضی شرع زندان اوین، اشراقی دادستان تهران، رئیسی معاون دادستان وپورمحمدی نماینده وزارت اطلاعات] صادر شد. با احکام جنایتکارانه که این هیئت پس ازبرگزاری جلسات دادگاه پنج دقیقه صادر کردند، در آن تابستان خونین و شوم حدود ۴ تا ۵ هزار نفر ازاعضاء و هواداران مجاهدین خلق و گروههای مارکسیستی به جوخه اعدام سپرده شدند که اجساد آن بخون خفتگان شبانه با ماشین حمل گوشت و کمپرسی  به گورهای دسته جمعی که از قبل آماده کرده بودند انتقال دادند.
پورمحمدی ۱۱ سال در وزارت اطلاعات به جاسوسی و تعقیب و مراقبت از مخالفین حکومت دارالخلافه اسلامی همت گماشت، در سال ۶۹ بعلت سر سپردگی به معاونت وزیر ارتقاء می یابد. از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۸ مسئول امور خارجی وزارت اطلاعات می شود ودر سال ۱۳۸۱ ریاست امور سیاسی و اجتماعی دفتر آغایش را بعهده می گیرد.
احمدی نژاد عوام فریب و پوپولیست  [ عوام گرا] این جانی را بعنوان وزیرکشور برگزید و بعد ازمدتی او کناره گیری کرد. با روی کار آمدن دولت حس روحانی این قاتل کهنه کار بر کرسی وزارت دادگستری تکیه زد وحال او در کسوت پلشت وزیر دادگستری، بیداد را در سرتاسر این بیداد سرا گسترش می دهد.
به روشنی می بینیم که این قاتل که دستش تا مفرق به خون جوانان انقلابی این خاک به تاراج رفته آلوده است، چه سریع و بی وقفه بر صندلی مناصب و صدارت پر طمطراق جا خوش می کند. نقش آفرینی افرادی همچون پور محمدی با آن سابقه جنایتکارانه وآن نیت پلیدی که جزء حفظ نظام با توسل به غیرانسانی ترین شیوه ها ندارد، اهداف پلید دولتمردان اسلامی را در پشت ژستهای آخرت گرایانه آنان بهتر آشکار میکند .
لیست اعدام شدگان سال ۶۰ که با حکم و دستور مستقیم مصطفی پورمحمدی در بندرعباس صورت گرفته در پایین می آورم. این لیست  به همت آقای اسد مذنبی  یکی از جان بدر برده گان ازماشین سرکوب و کشتار پورمحمدی تنظیم شده است.
**********************
جنایات بدون مکافات پورمحمدی وجمهوری اسلامی در بندرعباس
اسد مذنبی
در سفراخیرم به سوئد و چند کشور دیگر اروپایی و دیداربا دوستان و همشهریان بندری توانستم به لیست کامل تری از جان باختگان سالهای وحشت دربندرعباس با ذکربرخی جزییات دست پیدا کنم.
جنایاتی که گرچه بانیان آن زنده و حتی در رده های بالای جمهوری اسلامی بکار مشغولند اماتاکنون بدون مکافات یاقی مانده و اگر وضع تبعیدیان پراکنده به همین منوال باقی بماند، نمی توان امیدوار بود که امثال پورمحمدی وخامنه ای و قاضی مرتضوی و بسیاری دیگردرچشم اندازی نزدیک در دادگاههای بین المللی برصندلی اتهام بنشینند.با این حال وظیفه ماست تا بمنظور ثبت درتاریخ یافته های خود از جنایات سران جمهوری اسلامی را انتشاردهیم و تلاش نماییم تا زمینه محاکمه رهبران جنایتکار ومستبد جمهوری اسلامی را در دادگاههای بین المللی فراهم آوریم، چراکه اگر امروز هم این مهم حاصل نشود فرزندان ما خواهند توانست با جمع آوری اسناد و مدارک به این آرزوی خانواده ها و ملیونها ایرانی ستمدیده جامه عمل بپوشانند!
***
لیست کامل تر جنایات بدون مکافات پورمحمدی و جمهوری اسلامی در بندرعباس
۱- محمد زحمت پیشه ( ۱۸ ساله دانش آموز)
۲- مهدی ایزدشناس (۱۶ ساله دانش آموز- پورمحمدی ، پدرمهدی از بازاریان سرشناس بندررا وادار می سازد درنماز جمعه ازتیرباران فرزند خوداظهار شادمانی کرده تا پسر دیگرش که در زندان بود را اعدام نکند )
۳- کریم عبدالله پور (24ساله کارگرماهراداره بنادر و کشتیرانی و یکی از بهترین مجسمه سازان بندرعباس، جرم کریم شراکت درسازماندهی شورای کارگران اسکله بندربود)
۴ محمد فیروزی ( دانش آموز17 ساله)
5- علی بهروزی (دیپلمه هنرستان21 ساله)
۶- سعید اسکندری
این شش تن جزو اولین موج اعدامی هایی بودند که بدون محاکمه و فقط برای زهر چشم گرفتن و ایجاد فضای رعب و وحشت توسط پورمحمدی در زندان شهرک تیرباران شدند
۷- فتح الله فربود ( دیپلمه 23 ساله)
۸- محمد سرافراز ( درجه دار نیروی دریایی ، دارای همسر و دو فرزند. جرم محمد پناه دادن به دودختر فعال سیاسی بودکه بعدها آزاد شدند)
۹- کامیار اسماعیل زاده ( دانش آموز18 ساله،پدرکامیار از پزشکان قدیمی بندرو معروف به دکتر لنگو، پش از اعدام پسرش هرگز قادر به طبابت نشد)
۱۰- مهشید معتضد کیوانی ( خانم خانه دار ، مهشید چند ماه پس از به دنیا آوردن تنها پسر خود توماج ، درحالی که وی را شیر می داد درزندان شهرک تیرباران شد)
۱۱- محمد چشم براه ( کارگر ماهراداره بنادر و کشتیرانی، محمد از دوست داشتنی ترین بچه های بندر وجرمش شراکت درسازماندهی شورای کارگران اسکله بندر بود)
۱۲- نعمت بشخور ( ۲۳ ساله معلم ، نعمت که به دروغ متهم به قتل بازجو شاهوند بود- بعدا چندین نفردیگررابه همین جرم متهم نمودند- بمدت دو روز از تیر برق میدان مرکزی شهر بندرعباس یعنی فلکه برق، با مقوایی که جرائمی بر آن ردیف شده آویزان بود. بعدا زندانیان هم بند نعمت فاش کردند که جسد نعمت بدار آویخته شد چون قبل ازاعدام زیر شکنجه به قتل رسیده بود)
۱۳- علیرضا قاسمیان ( دانش آموز ۱۷ ساله، علیرضا هنگامیکه در جاده بندرعباس شیراز حوالی داراب ماشین اش خراب شده، اشتباها سوار مینی بوسی می شود که تمام سرنشینانش پاسدار بودند و همانجا دستگیر می شود ) ۱۴ محمد حسن صحافی (معلم و یکی از فرهیختگان و روشنفکران دلسوخته بندر)
۱۵- عباس شریفیان ( دانش آموز)
۱۶ - احمد چشم براه (16 ساله دانش آموز)
۱۷- نادر روستا ( ۱۷ ساله دانش آموز)
۱۸ - محمود فولاد خانی ( دانش آموز۱۹ ساله)
۱۹- محمد رمضان پور ( دیپلمه ۲۲ ساله - بعدها وقتی برادرمحمد، جاوید رمضان پوربعنوان نماینده مردم بندرلنگه به مجلس شورای اسلامی رفت - در زمانی که هاشمی رفسنجانی ریاست مجلس را برعهده داشت - با اعتراض شدید صادق خلخالی و رد اعتبارنامه اش روبرو شد تنها به این دلیل که برادرش محارب بوده و اعدام شده) ۲۰ محمد امین ترابی ( 24 ساله - پس از اعدام ، حکم سه سال زندان وی توسط دیوان عالی کشور تایید شد)
۲۱- فاطمه رخ بین
۲۲ حسن بشیری
۲۳- سعید بشیری
۲۴- پرویز شنگی پور ( دانش آموز17 ساله)
۲۵- محمد سلیمانی ( ۱۸ ساله دانش آموز، روبروی دانشگاه تهران و توسط یکی از نیروهای اطلاعاتی بندرعباس بنام حسین فرج زاده معروف به حسین چلوکباب که سرپرستی روزنامه جمهوری رانیزعهده دار بودو اخیرا در بندرعباس فوت کردو از وی بعنوان روزنامه نگار پیش کسوت تجلیل شد، با فریاد آی دزد دستگیر و پس از شکنجه های هولناک سرانجام در زندان شهرک بندر تیرباران شد )
۲۶- عارف بلوکی ( دانش آموز18 ساله)
۲۷ حسین رکنی ( دانش آموز18 ساله و عضو تیم فوتبال سینگو)
۲۸- ماهرخ یوسفی
۲۹- علی برنشان ( دانش آموز 16 ساله، با وجود سن بسیار کم بشدت شکنجه شده تا جایی که هنگام تیرباران مجبور شدند وی را تیرک ببندند)
۳۰- منصور احمد شاهی
۳۱ نصرالله احمد شاهی
۳۲- راج احمد شاهی
۳۳- موسی پیشداد(دانش آموز 18 ساله)
۳۴- طاهره قاسمی (دانش آموز)
۳۵- حسین روحانی ( ۱۷ ساله دانش آموز و عضو تیم فوتبال سینگو)
۳۶- عبدالعلی یعقوب زاده
۳۷- بهروز یوسفی
۳۸- حمید مکرانی (دانش آموز 17 ساله)
۳۹- ماشالله پورطرق(درجه دار نیروی دریایی، وی از محبوبیت زیادی دربین درجه داران نیروی دریایی برخورداربود)
۴۰- غلامعلی علمشاهی
۴۱- ناصر اسکندری
۴۲ حسن روان ، درخانه ای درخیابان سازمان حوالی تکیه معروفی بنام منبرکرتی در درگیری با عوامل پورمحمدی پس از چندین ساعت از پای درآمد
۴۳- جلالی
۴۴- محمود یوسفی در درگیری با عوامل پورمحمدی در اطراف قلعه گنج کشته شد
۴۵- عباس مکاری(دانش آموز)
۴۶- موسی مکاری (دانش آموز)
47- قنبر پیشدست (حسابدار ارشد وکارمند اداره بنادر و کشتیرانی)در درگیری با عوامل پورمحمدی در اطراف قلعه گنج کشته شد
48- عزیز پوراحمدی ، درخانه ای درخیابان سازمان حوالی تکیه معروفی بنام منبرکرتی در درگیری با عوامل پورمحمدی پس از چندین ساعت از پای درآمد
49- اسحاق فرامرزی ( اسحاق وحشت زیادی در دل نیروهای دادستانی وامنیتی ایجاد کرده چون نیروهای امنیتی طی چند درگیری که منجر به کشته شدن تعدادی از آنان گشته، نتوانسته بودند وی را دستگیرنمایند اما عاقبت در یک برخورد خونین در نزدیکی روستای کهورستان بین بندرخمیر و بندرعباس موفق می شوند وی را از پای درآورند)
50- احمد اسلامی جوزانی
51- ناصر مرادی
52- حجت دشتی
53- سیروس دشتی
54- سروش نیکخواه
55- محمد قادری
56- حمید معتقدی ( ۱۸ ساله دانش آموز،عضو تیم فوتبال سینگو)
57- - منصور علی مرادی
58- کمالی
59- موسی آباد
60- عبدالله حسینی
61- ناصر دستوری
62- غلامرضا سالاری (دانش آموز)
63- علی کهوری
64- محمد معینی ( دانش آموز)
65- منصور بنازاده
66- مسعود برخوردارزاده
67- عباس برخوردارزاده
68- سلیمان سلیمانی
69- احمد اسلامی (دانش آموز)
70- غلامشاه ضمیری
71- سید حسین هاشمی
72- احمد پیل افکن ( دانش آموز18 ساله)
73- کریم ترابی (دیپلمه 20 ساله، کریم را بجرم داشتن چندبرگ اعلامیه تیرباران کردند)
74- صالح نیایی
75- علی مهمی
76- موسی محمودی
77- اسماعیل محمودی
78- محمد عظیمی (۱۸ ساله دانش آموز ،عضو تیم فوتبال سینگو، پدر وی یکی ازفرهنگیان زحمتکش و سالها دردبیرستان ششم بهمن خدمت کرده و موفق شده بود پس از سالها دارو و درمان صاحب یک فرزند شود که وی نیز بدست پورمحمدی تیرباران شد)
79- صادقی
80- علی احمدی سرخونی
81- سعید خراسی
82- محمد یزدانی
83- بازماندگان
84- حسین پور قنبری
85- محمد تقی ترابی(دانش آموز 18ساله)
86- محمود خدادادزاده(دانش آموز18 ساله)
87- صنم قریشی (دانش آموز، صنم روز روشن در بلوار مرکزی شهر بندرعباس هنگامی که مشغول فروش نشریه بود در مقابل چشمان مردم توسط یکی از بازجویان پورمحمدی بنام شمشیری با اسلحه کمری بقتل رسید. شمشیری بخاطراین قتل حتی مورد بازخواست هم قرار نگرفت اما بعدا ترورشد)
لازم به یادآوری است که در تمام آن سالها ازخانواده تمامی کسانی که در زندان شهرک تیرباران شدند مبلغ هزارو دویست تومان پول تیردرخواست می شد و تا پول دریافت نمی گردید جسد را تحویل خانواده ها نمی دادند.
-------------------------------------------
اسامی بچه های بندر که در دیگر شهرها به جوخه اعدام سپرده شدند با ذکر برخی جزییات جهت ثبت درتاریخ ناصر فراقی معلم اخراجی ، تابستان 60دربلوار کشاورز تهران دستگیر و دو روز بعد بدون محاکمه در زندان اوین بدار آویخته شد غلامرضا ترابی در زندان عادل آباد شیراز تیرباران شد رضا خالصی در مشهد دستگیر و بدون محاکمه تیرباران شد

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

پبشکش به تمامی مادران زجردیده ای که در تمام این سالیان جور و بیداد خلیفه گری 
حکومت اسلامی جگرگوشه هایشان را از دست دادند.

آرام آ....ی مادرم، آرام
بگذار تا سپیده بر آید
بگذار با سپیده ببندند
پشت مرا به تیر
بگذار تا بر آید« آتش »
بگذار تا ستاره شلیک
دیوانه وار بگذرد
از کهکشان خون
خون شعله ور شود
این بذرها به خاک نمی ماند
از قلب خاک می شکفد چون برق
روی فلات می گذرد چون رعد
خون است
و ماندگار است.

«سعید سلطانپور»

مادران داغدیده و صبور میهنم،خوب می دانید که جوانان شما در این سالهای جور و جنایت چون ستارگانی شهاب گونه و آرمانخواه بر آسمان تیره و خون گرفته این میهن شیارزده، لحظاتی پر شتاب پرتو افکندند و با تیر خشم دشمنان آزادی به خاک افتادند. بی گمان کلام و آرمان انسانی شان بهار بود و رهایی به بند کشیدگان.

آن آفتاب کاران هیچ تمنای جز شکوفایی و بهار نداشتند، و دیدم که چه سرفرازانه و کوه وار, سرنوشت محتوم خود را بر نطع عشق رقم زدند. اینک شما مانده اید و یاد و خاطره آن به خون خفتگان و انتظار بهاری که شمیم عطر آگین پیراهن خون آلود و تیره خورده آنان را با خود بیاورد. بی تردید بهار شما خواهد آمد. خنکای نسیم این بهار را هر روز شما احساس می کنید .
شب زده گان ، این حاملان نکبت و تباهی به عبث با توسل به خون و شقاوت بهار شما را به تعویق می اندازند. بهار شما در راه است. شما که اکنون انبوه گشته اید هر شب شاهد چشمک زدن هزاران ستاره جسور و معصومی هستید که نوید دهندگان بهار و آزادگی اند.
بهار شما از راه می رسد، آنگاه که همگی یک صدا سرود پر طنین رهایی،برابری و شرافت انسانی را به فریاد آییم. به امید آن روز

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]


نامه شماره سه

وینان دل به دریا افکنانند،به پای دارنده آتشها 
زنده گانی پیشاپیش مرگ دوشادوش مرگ....
کاشفان چشمه...کاشفان فروتن شوکران...
شعبده بازان لبخند درشبکلاه درد...
که تباهی ازدرگاه بلندخاطرشان شرمسار وسرافکنده میگذرد

«احمدشاملو»

نامه شماره سه

سلام دختران خوبم، در نامه قبلی قول داده بودم که در خصوص حس عجیبی که مرا بر آن داشت تا زادگاهم را ترک کرده و تن به مهاجرت بدهم، با شما سخن بگویم. اینک تلاش می کنم شرح ماجرا یعنی تصمیم خود را به این کار برای شما عزیزانم بیان کنم تا از خلال آن به آن حس و نیرو شگفتی که موجب دوری من از شما شد،پی ببرید.
مدتها بود که روزهایم بطور یکنواخت و کسالت آوری سپری می شد. بعضی مواقع که فارغ از درگیریهای مادی و گرفتاریهای بی ثمر و دست پا گیر میشدم و بقول نویسنده بزرگ کشورمان صادق هدایت خودم را در خلوت مرور میکردم،پی می بردم که شوربختانه در به دست آوردن تمامی آن اهداف و آرمانهای انسانی و ستایش انگیزی که برایم ارزشمند و پر اهمیت بوده اند ،ناموفق بوده ام. امورات زندگی ام شباهت زیادی به دلمشغولیهای انسانهای معمولی و مردم عادی پیدا کرده بود، در حالیکه من همیشه خواهان یک زندگی پر ثمر،هدفمند، و همراه با فعالیتهای اجتماعی و سیاسی بودم. فکر می کردم هیچ چیز قابل توجه و ارزشمندی بلحاظ اجتماعی و سیاسی در زندگی ام وجود ندارد.
به مرور از نحوه زندگی ام،از دوستان خوبم و از شهرم احساس بیزاری و نارضایتی می کردم.دوستان نازنینی که تا زمانی برایم عزیز و محترم بودند به چشم انسانهایی بی درد و بی مسئولیت می نگریستم . احساس می کردم که باتلاق گندیده ای سر بر آورده و خودم و دوستانم را در خود غرق کرده است. از تن دادن به این گنداب و روز مره گی از خودم بدم می آمد. در بسیاری مواقع از سر ناچاری عملی انجام می دادم که برای خودم هم هیچگونه توجیه منطقی و اصولی نداشت. اینگونه اعمال و رفتار خود را با این پیش فرض که برای مصون ماندن اساس خانواده از بروز اختلاف و درگیری لازم است ،انجام می دادم.
در اغلب اوقات می اندیشیدم که به آن همه آرمان و آمالهای مقدس و انسانگرانه ای که سالیان بسیار به امید به آنها زندگی کرده بودم،خیانت می کنم.مکرر در خلوت خود به این فکر می کردم که مفهوم حقیقی یک انسان واقعی با قبول مسئولیتهای اجتماعی و به تبع آن تلاش او برای رهایی و سعادت انسانها معنا پیدا می کند.
درست است که من انسان واقعی و آگاه به آن معنی نبودم،اما این را به واقع می دانستم که میهن تلخم دچار یک رژیم سیاسی خودکامه ی خشن و مذهبی شده است.« همینجا ملتمسانه اعتراف می کنم که خود را در استقرار این نظام سرکوبگر و ناقض حقوق مردم در زمان قیام سال۵۷ در شهرم مقصر می دانم و خود را نمی بخشم »،گرچه جانبداری من از این نظام انسان ستیز دو،سه ماهی بیشتر دوام نیاورد.
من سالها بود که به عینه شاهد پایمال شدن حقوق اولیه انسانها،سرکوب و نابودی سازمانهای سیاسی،دستگیری و کشتار روشنفکران و نیروهای انقلابی مخالف رژیم بودم. حداقل خودم چه در بیرون و چه در زمان بازداشت کوتاه مدتم در بازداشتگاهای سپاه زاهدان و بندرعباس تعدادی از رفقا و دوستانی که توسط مزدوران این رژیم اعدام شدند از نزدیک دیده بودم و می شناختم.
همیشه که به یاد آنان می افتادم ،آنگاه که این دل به دریا افکنان در جلو چشمم ظاهر می شدند،در مقابل آنان و وجدان زخم خورده خود احساس شرم و ندامت می کردم.
ادامه در نامه بعدی

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]


نامه شماره دو

پشت دریاها شهری است، قایقی باید ساخت.
« سهراب سپهری »
آن روز دوشنبه بود .ششم آذر سال ۱۳۸۵ ، روزی که صبح آن قصد داشتم بر قایقی بنشینم و به آنسوی دریاها به ساحلی آرام با مردمانی مهربان و یا جزیره ای متروک و بی سکنه ، گام نهم. روزها و شاید سالها بود که حسی عجیب در جسم و جانم لانه کرده بود. او بود که مرا به رفتن،دل کندن و رهایی از قفسی که خود و دیگران برایم ساخته بودند،وادار می کرد. جند روز بود که این حس مثل شبح مرا تعقیب می کرد.
در تنهایی رو به من می کرد و می گفت: تو به کاهلی و روزمره گی افتاده ای. داری توی این باتلاقی که اسمش را گذاشته ای زندگی غرق می شوی. خودت را بیرون بکش، تو می توانی. سالهای بی حاصلی که بر تو گذشته،به یاد بیاور . در ان لحظات دشوار و طاقت فرسا،بدجوری احساس یاس و پریشانی می کردم. گاه به شما عزیزانم،به دوستان خوبم و به شهرم که در کودکی ام با پاهای برهنه در کوچه های خاکی و باریک آن،بازی کرده بودم،فکر می کردم.
با این تصور که شما هم پس از رسیدن من به این ساحل در کنارم خواهید بود،آرام می گرفتم. می اندیشیدم که ما همه باهم در اینجا، در شهری آرام و فارغ ار دغدغه های آزار دهنده می توانیم زندگی پر نشاطی را آغاز کنیم.تمنای بودن با شما و فراق و هجران شما چه زود پس از رسیدن من به ساحل هلند به سراغم آمد. اینک که بعد از گذشت یکسال و چند ماه برایتان نامه می نویسم به این فکر می کنم،که هیچ دور از ذهن نیست که شما با آن حس عجیبی که من از آن حرف می زنم آشنایی نداشته باشید و برایتان گنگ و غریب باشد.
دختران نازنینم، انسانها عجیب ترین و ناشناخته ترین موجودات روی کره حیات هستند.آنان هیچ شباهتی به همدیگر بلحاظ اندیشیدن و رفتارشان ندارند.نا گفته پیداست که یکی از حسن و مزیتی که انسانها باهم دارد،همین متفاوت بودنش از هم نوعانشان است.
در نامه های بعدی سعی می کنم،از حس عجیبی که مرا به این ساحل رساند بیشتر با شما سخن بگویم.تا نامه بعدی بدرود
رویدادهای اجتماعی.فرهنگی گذشته شهرم

رویداد شماره دو

زنده یاد حسن کرمی

یکی از دبیران دبیرستان بندر خمیر در آن سالها که در رشد فکری و آگاهی اجتماعی دانش آموزان تاثیر گذار بود، دبیرفرزانه ای بود به نام آفای حسن کرمی. او در بخش احمدی از توابع بندرعباس چشم به جهان گشوده بود. آقای کرمی در دوران تحصیل در دبیرستان و دانشسرا با ادبیات،کتاب و شعر آشنا شده بود.
او از معدود دبیران دبیرستان ما بود که کتاب مطالعه می کرد و شعر می سرود. شادروان حسن کرمی ،ادبیات و انشاء در س می داد. یادم هست که او در کلاس شعرهای خودش و شاملو برای ما دانش آموزان می خواند. اولین بارنام احمد شاملو شاعر ماندگار و پر آوازه سرزمینم را از زبان او شنیدم. او تلاش زیادی می کرد تا دانش آموزان را به مطالعه کتابهای غیر درسی آشنا کند. من به منزل دبیرگرانمایه ام نرفته ام ،اما از دوستان همکلاسی ام که به منزل او رفته بودند شنیده ام که او کتابهای زیادی داشت و همیشه در حال مطالعه بود.
در همین سالها یعنی ۴۸-۴۹ به همت او اولین کتابخانه برای دانش آموزان دبیرستان ایجاد شد،گرچه بعد از مدتی شنیدم تعدادی از معلمین بومی که بلحاظ تعلقات فکری بااو مخالف بودند با راه اندازی این کتابخانه کوچک مخالفت کرده بودند آقای کرمی چند سال بعد ازخمیر منتقل شد. او چندین سال قبل و بعد ا انقلاب دردبیرستانهای بندر عباس درس می داد. سالها بعد از انقلاب من با آقای کرمی ارتباط برقرار کرده و به منزل او تردد می کردم .
او دوستی بسیار فرهیخته،مودب و انسان دوست بود. یکبار برایم تعریف کرد که بعد از انقلاب در یکی از دبیرستانهای بندرعباس درس می داده، روزی رئیس حزب اللهی دبیرستان او را به دفترکارش فرامی خواند و پا حالت عصبانی و تحکم رو به او کند و می گوید: چرا شما در کلاس علیه شیخ فضل الله نوری بد وبیراه می گویید؟ آقای کرمی می گوید من این حرفها نزده ام و خلاف به عرضتان رسانده اند. رئیس در می آید که من مطمئن هستم که شما این حرفها را زده ای.به دنبال انکار آقای کرمی و اینکه شما از کجا می دانید؟،رئیس می گوید:
یکی از دانش آموزان « جاسوس کلاس »که مورد اعتماد ماست این گزارش را به من داده است. آقای کرمی رو به رئیس می کند و با خونسردی می گوید:من حسن کرمی این حرفها نزده ام،بلکه شادروان احمد کسروی نویسنده تاریخ مشروطه ایران این حرفها را زده و من حرفهای کسروی را درکلاس نقل کرده ام. آقای کرمی می گفت بعد از زدن این حرف از دفتر رئیس خارج شدم.

آقای کرمی هیچگاه به پابوسی اربابان قدرت نرفت و در هیچکدام از مراسم شعرخوانی مزدوران حکومتی شرکت نمی کرد. بعد ازمدتی که بازار پاکسازی و تسویه نیروهای دگر اندیش و انقلابی داغ شد،آقای کرمی را هم مثل صدها نفر از معلمان آگاه و دلسوز به دلایل واهی و ساختگی کارش را از دست داد, .
او ناچار شد برای تامین معاش وسیر کرن شکم همسر وفادار و فرزندان دلبندش تا قبل از وفاتش در جلو شهربانی و اداره گذرنامه بندرعباس شکوايیه و تقاضای گذرنامه برای مراجعین بنویسد.
آقای حسن کرم بحق شاعر و روشنفکری آگاه و دردمند بود.او.بخوبی درد و رنج توده های به جان آمده را احساس می کرد و در آثارش انعکاس می داد. نقش زنده یاد حسن کرمی در رشد و ارتقاء فکری دانش آموزان وخوانندگان آثاراش انکار ناپذیر است.نامش همیشه پایدار بماند.
جوانان و نقش پذیری اجتماعی

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده ای
هيچ كجا ديواری فروريخته بر جای نمی ماند...
ساليان بسيار نمی بايست
دريافتن را
كه هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است
كه حضور انسان آبادی است.
شاملو

در خصوص علل عدم نقش پذیری اجتماعی جوانان بطور مختصر به سه عامل اشاره می کنیم,
1-جلوگیری از گسترش آگاهی و هرگونه فعالیت سیاسی مستقل
واژه جوانان بلحاظ ماهوی بی شباهت به واژه مردم نيست .همان مردمی كه نان و سياست آنان در هم اميخته است.تعريفی كه از سوی يك مردم شناس معروف آمريكایی در مورد واژه مردم صورت گرفته است اين است،واژه مردم بسان جنگلی است كه روشنفكران منفعل و نا كار آمد برای توجيه بی مسوليتی خود به آن پناه می برند.آنچه كه مد نظر اين مردم شناس است اينكه، مردم را نمی توان يگ توده همگون و فاقد يك جايگاه طبقاتی خاص تصور كرد.در خصوص جوانان هم می توان اين تعبير را بكار برد.جوانان بعنوان نيروهای اجتماعی هر كدام بلحاظ ميزان آگاهی و ماهيت اجتماعی در جايگاه خاصی قرار دارند، به اين معنی كه هر جوانی ميتواند با دوستش از نظر اين تعلقات تفاوت فاحشی داشته باشد.
طبق نظرات جامعه شناسانه و علمی انسانها با قرار گرفتن در روابط و مناسبات خاص اجتماعی در يك جامعه مفروض ماهيت خاص طبقاتی احراز می كنند.در جامعه ای كه چه در عرصه روابط اقتصادی و تامين معيشت و چه در حوزه رعايت حقوق و آزاديهای فردی دچار بحران و نابسامانی های عديده است، تصور اينكه همه انسانها بتوانند از آگاهی سياسی و درك فهم دخالتگری در تحولات سياسی بر خوردار باشند، دور از ذهن و غير واقعی است.
آنچه می تواند حضور و عينيت مادی جوانان و خصوصا نيروهای بالنده و خواهان تحولات عميق سياسی در جامعه را تضمين كند،آگاه بودن آنان و پايبندی حاكميت سياسی به رعايت آزادی و فراهم نمودن بستر مناسب در جهت فعاليت آگاهگرانه سياسي، اجتماعی در جامعه است.
رژيم ضد انقلابی حاكم دشمنی اش را با گسترش آگاهی و هر گونه فعاليت سياسی مستقل با سر كوب نيروهای سياسی، زندان، شكنجه و اعدام هزاران انقلابی راستين در طول سه دهه حاكميت جهل و جنايت خود به اثبا ت رسانده است.در چنين فضای خفقان آلود و ديكتاتور زده ای كه تشكيل يك هسته كوچك مطالعاتی از سوی جوانان به دور از چشم رژيم می تواند دستگيری،زندان و شكنجه را به همراه داشته باشد،دوری و فاصله گرفتن جوانان از سياست تا حدودی ميتواند توجيه پذير باشد.
2-عدم وجود فضای باز پرسشگری
سياستگزاران عرصه فرهنگ و تثبيت حقوق و آزاديهای دموكراتيك كه بناحق بر اين مقام و منصب تكيه زده اند ميدانندكه،باز نمودن فصای دموكراسی خواهی و پرسشگری درجامعه ميتواند به شكوفایی تمايلات آزاديخواهانه در نيروهای انقلابی و بالنده و در نهايت به مرگ زود هنگام حاكميت ضد مردمی آنان منجر شود. خوب مسلم است با اعمال سياستهای سر كوبگرانه ، سلب آزادی و حاكم نمودن جو رعب و وحشت از استقرارفضای باز و پرسشگر ممانعت بعمل خواهند آورد، آن چيزی كه هر روز شاهد آن هستيم.
3-هویت اجتماعی جوانان
همانگونه كه در ابتدا اشاره كردیم.مردم و جوانان يك مفهوم نا مشخص و كلی است.هر كدام از افرادی كه در مجموعه ای بنام مردم و جوانان قرار می گيرند، حامل ماهيت طبقاتی خاص و مضمون و ميزان آگاهی سياسی مشخصی هستند.اين دو ويژه گی است كه هويت و شخصيت سياسی واقعی انسانها را تعيين می كند. يك جوان آگاه و جستجو گر كه به نسبتی به مقولات سياسی همچون دموكراسی خواهی ، عدالت اجتماعی و حاكميت شورایی شناخت و آگاهی دارد، ميتواند خواهان نقش پذيری در جامعه باشد.
پذيرش تعهد اجتماعی و نقش پذیری احتماعی جوانان منوط به دستيابی و احاطه آنان به آگاهی سياسی و تاثيرات اين نقش پذيری دردگر گونی جامعه است.
ما بعنوان فیسبوک نویسها اگر واقعا خواهان هويت يابی و شخصيت دادن به جوانان هستيم، بايد بكوشيم در فرآيند آگاهی دادن و ترغيب جوانان به دخالتگری سياسی آنان در تحولات سياسی، نقش آفرينی كنيم.
رویدادهای اجتماعی.فرهنگی گذشته شهرم
رویداد شماره یک

با عدم آگاهی از آنچه در روزگاران پیشین روی داده است. همواره کودک باقی خواهیم ماند.
« سیسرو،فیلسوف رومی »
مقدمه
با سلام؛در پیوند با بازگویی رویدادهای اجتماعی گذشته که در زادگاهم بندر خمیر رخ داده ؛لازم است توضیح دهم که رخدادهایی را نقل می کنم که جوانان آگاه و عزیز شهرم و همینطور کنشگران اجتماعی علاقه مند به این دگرگونیها بدانند در این سالها در زیر پوست این شهر چه گذشته.و هر کدام از این رویدادها چه نقش و تاثیری در رشد و اعتلاء این حامعه بلحاظ اجتماعی و فرهنگی داشته اند .
همانگونه که در مقدمه [ چراء فیسبوکی شدم؟] اشاره کرده بودم؛ در برخی از این رخدادها حضور عینی و ملموس داشته ام.تلاش می کنم حقایق این وقایع را نشان دهم.مسلم است که در پاره ای موارد ناچارم تلقی و برداشت خاص خودم را از علل و عوامل یک رویداد اجتماعی را بیان کنم.مسلم است که این بخش از نوشته ها می تواند با اظهار نظر همنسلان و دوستان گرانقدرم در خصوص صحت و سقم ایده و برداشت من از این واقعه خاص همراه باشد.
با تواضع فراوان و احترام خاصی که به تک تک آنان دارم؛این حق را برای همه سروران خوبم محفوظ می دارم که در این باره اظهارنظر کرده و نظر مخالف و موافق خود را بیان کنند.پیشاپیش از انتقادات و نظرات اصلاحی و سازنده دوستانم قدردانی می کنم.

رویداد شماره یک

او بود که کتاب " مرد پیر و دریا" به من داد.

سال 1348 است.یعنی حدود 45 سال قبل ومن 14 سن دارم و در مقطع دوم دبیرستان »کلاس هشتم » در دبیرستان آریامهر بندر خمیر درس می خوانم. در همین سال به منزل شیخ عبدالله انصاری که به اتفاق مادر پیر و دو برادرش یعنی شیخ محمد و شیخ حبیب زندگی می کند رفت آمد می کنم.در ابتدای ورود به اطاق او با انبوهی روزنامه،مجله و کتاب و یک رادیو بزرگ فیلیپس روبرو می شوم.
او را بیشتر اوقات در حال مطالعه و یا حل جدول میدیدم.کتابهای زیادی در اطاقش داشت که تعدادی از آنها هنوز در ذهنم هست ،مثل مرد پیر و دریا و برفهای کلیمانجارو اثر ارنست همینگوی؛ برادران کارامازوف و قمار باز اثر داستایوفسکی؛ پر اثر ماتسن امشب دختری میمرد.
او بود که اولین بار کتاب "مرد پیر و دریا" را به من داد. شوق و علاقه وافری به مطالعه کتاب و حل جدول داشت.مجلات زن روز ، اطلاعات،جوانان ،سپید و سیاه و روشنفکر مطالعه می کرد.بعضی شبها حدود ساعت هفت با همان رادیوی بزرگش به رادیو عراق که به زبان فارسی پخش می شد گوش می داد.در آن سالها بخاطر حاکمیت بر رودخانه شط العرب بین شاه ایران و حسن البکر رئیس جمهور عراق اختلاف و جنگ چند روزه پیشآمده بود.گوینده رادیو عراق فحش وناسزا نثار خانواده جلیل!!!!سلطنت می کرد.
من نیز گاهی همراه او به رادیو عراق گوش می دادم. در واقع اولین بار من از طریق او به مطالعه کتا ب ، مجله و بد بیراه هایی که رادیو بغداد به شاه می گفت آشنا شدم.گویا او خبرگاربعضی از مجلات بود.بعد از مدتی که از رفت وآمد من به منزل او می گذشت، یک روز از من خواست که در پخش مجلات زن روز و جوانان در شهر به او کمک کنم.من بعضی روزها مجلات از او می گرفتم و به مشتریانش تحویل می دادم.
یکبار که برای تحویل مجله به منزلی که دو دختر جوان همشهری ام که با خانواه شان زندگی می کردند، رفتم ، مگسی دراطاق نشیمن آنان چرخ می زد، مثل اینکه خواهر بزرگ خانواده تلاش می کرده مگس از اطاق بیرون کند ولی موفق نمی شد. رو کرد به من و گفت : یوسف، عجیب مگس سمجی است. هنوز این موضوع بخاطرم مانده است. منظور این است که در اثر مطالعه همین مجلات و کتابها دختران نازنین شهرم در همان سالهای دور یاد می گرفتند ومی دانستند که سرسخت یعنی سمج.
یک روز جمعه شیخ عبدالله به من گفت،برای تهیه گزارشی به اتفاق او با موتور به باقی آباد بروم.سید ظفر مظفری هلیکوپتری ساخته بود و آقای انصاری قرار بود گزارشی تهیه کند و برای چاپ در مجله جوانان به تهران ارسال کند.با هم به باقی آباد رفتیم.سید با استفاده از انجین موتور 70 هوندا و پره های پنکه سقفی SMC هلیکوپتر کوچکی ساخته بود.برای او و من بسیار جالب ودیدنی بود.
بی شک آقای شیخ عبدالله انصاری جزء اولین روشنفکران شهرمان در آن سالها بود. علاوه بر آقای انصاری از قول سید رحمت الله قتالی«سید عبدالله» نقل می کنم که در همین سالها خانواده یکی از همین سادات ازداخل وسایل شخصی یکی از پسرانشان عکس جمال عبدالناصر رئیس جمهور ناسیونالیست و برابری طلب مصر کشف می کنند.
برادر کوچک همین سید طرفدار جمال باز به نقل از سید عبدالله اولین متن ادبی عاشقانه تحت عنوان "زیر گز جموکی" به رشته تحریر در می آورد. « شهر خمیر در آن سالها سه محله داشت. محله قبله،محله کوش و محله بالا. چند سال قبل و بعد از انقلاب محله جاه مدی به نقشه حغرافیایی خمیر اضافه شد و ضمناَ چندین سال بعد از انقلاب کاشف به عمل آمد که بقول از برکت سر جمهوری اسلامی شهر بندرخمیر دارای محله دیگری شده است به نام محله جمشید. محله کوش یعنی همین محدوده فعلی که منزل پدری من هم در آن واقع شده بود، شاید بشود گفت محل و زادگاه اولین روشنفکران شهرمان بود.
وظیفه خود می دانم از نقشی که هر کدام از این روشنفکران گرانمایه درآن سالهای دور در رشد و ارتقاء فرهنگی شهرم داشته اند ستایش کنم.