۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

وحی و نقش محمد در نزول قرآن

مطابق همین فرضیه، محمّد خود شارع تمام احکام فقهی قرآن است، و آیات احکام، برخلاف سایر آیات قرآن، محتاج به خوابگزاری نیستند، چرا که این آیات خود خوابهای تعبیر شده‌اند. با این فرض که محمّد خود احکام فقهی قرآن را تشریع می‌کرد، لاجرم باید او را شخصیتی بدانیم که به طور تبعیض آمیزی برای خود زناشویی با ۹ همسر را مجاز کرد، برای خود این حقّ ویژه را قائل شد که زنان خود را به او هبه کنند، داستانی ساخت تا به اعتبار آن بتواند با زینب، همسر فرزند خوانده اش، ازدواج کند، و غیره. اما اگر مقدمات سروش را بپذیریم، در آن صورت بسیار دشوار بتوانیم محمّد را فردی صادق، راستگو، و اخلاقی بدانیم. معلوم نیست که تنزل دادن منزلت محمّد به مردی که برای تأمین تمنیات اش آیاتی نازل می‌کند و آنها را (به خطا) به خداوند نسبت می‌دهد، چگونه می‌تواند ترفیع مقام او در منظومه فکری اسلام تلقی شود. از قضا تلقی رایج مسلمانان از وحی این نوع مشکلات را به مراتب بهتر از فرضیه سروش حلّ و فصل می‌کند.


. دین مولانا را:
“باید دین عشق خواند. خود مولوی به این امر تصریح کرده است، اگر هم تصریح نمی‌کرد ما از این همه اشارات عظیم و بلیغ و متعدد و متنوعی که در کلام او هست می‌توانستیم استنتاج کنیم بدون شبهه“.
دلیل پنجم: مولوی مثنوی را وحی به شمار می‌آورد و می‌گفت که بدون اختیار و حتی در مواردی برخلاف میل اش  کلمات بر زبان او جاری می‌شود. کمند و مهار او به دست کس دیگری است. مطابق تفسیر سروش، مولوی می‌گفت که این عمل غیر مختارانه دقیقا به همان نحو بود “که وحی به پیامبران می‌رسید“. مولوی با منبع وحی یگانگی و وحدت یافته بود و خدا سخنان خود را به او تلقین می‌کرد: “لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من”، “این سخن را بعد از این مدفون کنم/ آن کشنده می‌کشد من چون کنم”[ ۳: ۴۴۵۳]، “چونک خاموش می‌کنم من از رشد/او بصد نوعم بگفتن می‌کشد”[ ۴: ۲۰۷۵]. “ای تقاضا گر درون همچون جنین / چون تقاضا می‌کنی اتمام این. سهل گردان ره نما توفیق ده/ یا تقاضا را بهل بر ما منه”[ ۳: ۱۴۹۱- ۱۴۹۰]. “ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم”[غزل ۱۳۷۵].
بنابراین، از منظر سروش، این دلیل خوبی است که بگوییم مثنوی وحی و مولوی پیامبر است. به اعتقاد سروش تنها تفاوت وحی محمد و وحی مولوی در این است که اولی مأمور به ابلاغ و پیگیری بوده است اما دوّمی چنان رسالتی نداشته است.
سروش تصریح می‌کند که اگر مولوی این عشق نامه را نیافریده بود، دین محمّد چیزی جز سلفی گری و “همین وهابی گری که توی عربستان است” نمی‌شد، یعنی دینی که “یک خشکی و جمودی با خودش آورده که ما نمونه هایش را در بعضی جاها، من جمله همین حرکتهای اخیر فوق العاده پرخشونت شاهد هستیم.” او در جایی می‌گوید: “من این را خدمت شما بگم، دیانت اسلام واقعاً اگر همان بود که در قرآن بود و هست، و همان بود که در سنت پیامبر بود، یعنی همین فقهی که مثلاً فقهای ما مثلاً استخراج کردند، اصلاً دوامی پیدا نمی‌کرد. دوام پیدا نمی‌کرد. یک دین خشکی می‌شد مثل همین که الان تو عربستان است و به قد و قامت همان جا. فلاسفه آمدند، عارفان آمدند، آب لطافتی بر این عبوسی‌ها زدند، بدن و پیکر این دیانت را فربه کردند، تغذیه کردند، تجربه نبوی را بسط دادند، در ضمن این ۱۴۰۰ سال اتفاقات بسیار مهمی افتاد. این پیکر که این همه زیور به او آویخته شد و این همه غذای سالم و پر ویتامین به او رسید، این بود آن که توانایی ماندگاری داشت” (“داعشیان و دانشیان“، دقیقه ۵۷- ۵۶).
، درصد مثل ۴۵ درصدش، همان هم خودش خوب است...حال واقعش این است که دیگه یک کتابی ۴۵ قرآن باشد، همان جوری هاست از دیدگاه مولوی .بعد هم وقتی که می گوید من مولف این کتابم، به من وحی و الهام رسیده که این اثر را پدید آوردم، دیگه کم کم برای خودش هم دارد یک مقاماتی قائل می شود دیگه، یعنی این طوری نیست که بگوید من یک دیوار بودم این صداها از تو دیوار آمده بیرون .این طوری که نیست .در واقع به خودش اینها رسیده و بارها این را در مث نوی می گوید که من یک وقت ها می خواهم حرف بزنم، اما چنان این معانی به من هجوم می آورد ":آن کشنده می کشد من چون کنم "یکی دیگر این "این  ،" کمند و مهار مرا به دست دارد" :لب ببندم هر دمی زین سان سخن/توبه آرم هر دمی صدبار من "چونک خاموش می کنم من ،]۸۸۰۳ :۳ [" سخن را بعد از این مدفون کنم /آن کشنده می کشد من چون کنم ]. یک کس دیگری است، یک جاذبه دیگری است، یک ۶۵۴۰ :۸ [" از رشد/او بصد نوعم بگفتن می کشد الهامی است  .از همه به گمان من واضح تر آن جایی است که می گوید اون کسی که من را به سخن وا می دارد و این سخنان را بر زبان من می گذارد درون من نشسته، در واقع یک جور یگانگی هم با آن منبع الهام معرفی کند و بیان می کند" .ای تقاضا گر درون همچون جنین  /چون تقاضا می کنی اتمام این .سهل .] یا در دیوان شمس است":ای که ۴۸۳۵ -۴۸۳۴ :۳ [" گردان ره نما توفیق ده /یا تقاضا را بهل بر ما منه ] .ببینید در ۴۳۴۰ میان جان من تلقین شعرم می کنی /گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم"[غزل واقع، یک جور یگانگی و وحدتی هم با اون الهام کننده، با آن تلقین کننده قائل است و بیان می کند و از این قبیل فراوان در سخنان مولنا هست...دست کم مولوی خودش چنین می اندیشیده، خودش کار خودش را، و سمت خودش را چنین می دیده و چنین معرفی کرده (""دین شناسی مولنا"، جلسه اول، هفتم فروردین 
 و در این جا مولوی خصوصا سخنانش خیلی گرم است، خیلی هم شنیدنی است، چون خیلی احساس قرابت با انبیأ می کرده، و خوب می دیده خودش را که کم و بیش تو همان جاده پا گذاشته، و سر همون سفره نشسته .شریک الاذواق پیامبران است .یک بانگی که خداوند در انداخته، قوی ش را پیامبران شنیدند، ضعیفش را هم این ها دارند می شنوند، توجه می کنید .بدون واهمه و بدون رودرباسی می گوید که به ما هم الهام می شود، به ما هم وحی می شود، منتهی ما اسمش را نمی گذاریم وحی، "از پی روپوش عامه در بیان /وحی دل  . ] می گوید برای سرپوشی بهش نمی گوئیم وحی، والا وحی است دیگر ۴۴۰۶ :۸ [" گویند آن را صوفیان وحی که شاخ و دم ندارد  .اگر وحی به زنبور می شده، اگر وحی به مادر موسی می شده، اگر وحی به اَ زمین می شود که روز قیامت  ]، خوب چرا به ما نشود، بله؟ "این که ۰ ه [زلزال، َ ى ل َحْوَ أ َكَّبَ ر َّنَأِب کرمناست و بال می رود /وحیش از زنبور کی کمتر بود .چون که اوحی الرب الی النحل آمدست/خانه ] .تو قرآن است دیگر، خداوند به زنبور وحی کرد، و ۴۶۶۳  و ۴۶۳۴ :۰ [" وحیش پر از حلوا شده است .] "این ۴۶۳۵ :۰[" زنبور تولید کننده عسل شد
این همه تعارض شگفت انگیز است .تمایز "وحی حق"- یعنی سخنان خداوند- از "وحی دل "نزد سروش باورناکردنی است .او که می گوید :الف- خدا وجود غیر شخصی ناانسانوار است .ب- خدا سخن نمی گوید . پ- خدا فرستاده ای(رسول و نبی )ندارد .ت- خدای غیرشخصی ناانسانوار قادر به تأیید سخنان هیچ کس نیست .پ- قرآن خواب های محمد است . ا - اول :وحی ، اینک که نیازمند اثبات وحیانی بودن مثنوی است سخنان خداوند- را پایان نایافته به شمار می آورد . ا ثانیا :تنها تفاوت محمد و مولوی را در این می داند که محمد از سوی خداوند مأموریت داشته سخنان او را ابلاغ کند، اما مولوی از سوی خداوند چنین مأموریتی نداشته است . ا ثالثا :مولوی با این که مأموریتی نداشته، اما همه وحی اش را در مثنوی و دیوان شمس بیان کرده است. بعید است سروش از این همه ناسازگارگویی آگاه نباشد .پس چرا او که از ناسازگاری ها و پریشان بودن قرآن می نالد، خود ناسازگار و پریشان سخن می گوید؟ 
اما آیا احساس مأموریت و رسالت هدایت بخشی منحصر به پیامبران می‌ماند؟ پاسخ مثبت سروش به این پرسش رفته رفته تغییر می‌کند. او در آبان سال ۱۳۷۳ می‌نویسد: “اگر پای دید انسانی به میان آید، همه ما نسبت به هدایت گمراهان مسئولیم و هیچ چیز ما را از عمل معاف نمی‌دارد.”[14] سروش رفته رفته رسالت پیامبرانه هدایت بخشی را  به صراحت بر دوش “روشنفکری دینی” می‌نهد، و ادعا می‌کند که هدایت کشتی جامعه مسلمین با روشنفکران دینی است، و آنان باید حریصانه- همچون پیامبر- مردم را هدایت کنند.[15]
بنابراین، سروش رفته رفته هر دو رکن پیامبری را از انحصار پیامبران به معنای خاص کلمه خارج می‌کند، و این مجال را برای همگان می‌گشاید که علی الاصول واجد این صفات پیامبرانه شوند.
اما در این جا باید بپرسیم که از منظر سروش کدام یک از این دو رکن نبوّت نقش اساسی تری در پیامبری دارد. سروش بدون هیچ ابهامی معتقد است که مغز پیامبری همان است که مغز دین به شمار می‌رود- یعنی تجربه دینی/وحیانی. او در سال ۱۳۷۷ در این باره می‌نویسد: “آنچه بالذات دینی است، تجربه دینی است. و این تجربه دینی همان است که در مورد پیامبران، “تلقی وحی” نام می‌گیرد…این تجربه دینی است که ذاتاً دینی است و هرکس واجد آن باشد به درجه‌ای از درجات پیامبر است.”[16]
بنابراین، از منظر سروش، تجربه دینی یا همان وحی تنها پدیده ذاتا دینی است، و هر کس که به آن دست یابد، به مرتبه‌ای از مراتب پیامبری دست یافته است- حتّی چه بسا فرد در این سیر به چنان مرتبتی برسد که پیامبران سلف بر منزلت او غبطه بخورند. بنابراین، قلب نبوّت این تجربه دینی- وحیانی است: “[این تجربه] تنها پدیده حقیقتاً و جوهراً دینی [است]، که چون جرقه‌های قدسی در نفوس طیبه پیامبران می‌درخشیده و برای مدتی کوتاه یا بلند وجودشان را روشن می‌کرده و چشم شان را بر بواطن این عالم می‌گشوده است. هرجا که پای چنین تجربه‌ای باز شود، حقیقت دین در آنجا حضور پیدا کرده است.”[17]
بنابراین، آخرین تقریر سروش از نظریه پیامبری این گونه می‌شود: پیامبری مبتنی بر دو رکن است: رکن اوّل عبارتست از خواب، و رکن دوّم عبارت است از یک احساس یقین درونی قوی که از درون خود فرد- یعنی فرد خواب بیننده- می‌جوشد و او را به هدایت مردم برمی انگیزد. هر کس که خوابهای رسولانه ببیند و در خود احساس مأموریت و رسالت ابلاغ و هدایت کند، پیامبر/رسول است. و البته آن خوابهای پیامبرانه، مطابق نظر سروش، در انحصار پیامبران (به معنای اخص کلمه)‌ نیست، و احساس مأموریت و رسالت هم امری نیست که افراد غیر پیامبر (به معنای اخص کلمه)‌ نتوانند در درون خود بیابند. به این ترتیب، باب پیامبری گشوده و حلقه پیامبران بسی فراخ می‌شود.
بنابراین، مقدمه اوّل سروش این است که پیامبر کسی است که دو ویژگی مهم دارد: ویژگی اصلی او آن است که در معرض وحی قرار بگیرد (یعنی خوابهای پیامبرانه ببیند/بسازد که گوهر آن رؤیت “خدای بی صورت” است)، و نیز در نتیجه این خوابهای رسولانه- یعنی رؤیت صورت بی صورت- در خود احساس رسالت در هدایت معنوی و دینی مردم را بیابد
اما مقدمه دوّم این است که آیا عبدالکریم سروش خود واجد این دو صفت هست یا نه. من در مقالات پیشین‌ام در این باره به تفصیل بحث کرده‌ام و خواننده را به آن نوشته‌ها ارجاع می‌دهم. اما اجمالا به نظر می‌رسد که پاسخ سروش به این دو پرسش مثبت است. او به صراحت خود را در معرض وحی می‌داند. برای مثال، او در جایی ادعا می‌کند که نظراتش را در خصوص خواب بودن وحی از طریق وحی دریافته کرده است: “در واقع این تئوری رویایی بودن وحی هم برای خود من هم یک رویا بود. برای خود من هم یک وحی بود. و لذا خیلی کم ندارد از خود موضوع و صورت مسئله”.[26] او به تفصیل از خواب‌های پیامبرانه‌اش (و خصوصا رؤیت صورت بی صورت) یاد می‌کند، و خود  را موظف می‌داند که تجربه‌های دینی (یعنی خوابهای پیامبرانه اش) را با دیگران در میان بگذارد (خواب‌های رسولانه‌اش را به همه ابلاغ کرده است)[27]، و به نظر می‌رسد که به عنوان تنها “روشنفکر دینی” واقعی بار گران “هدایت” پیامبرانه و رازدارانه را سالهاست که بر دوش خود احساس می‌کند، و معتقد است که در طول سه دهه اخیر عمرش در کار هدایت بخشی مردم کارنامه بسیار کامیابی داشته است.[28] اگر کسی این دو مقدمه را در کنار هم  قرار دهد، آیا حق ندارد از خود بپرسد که آیا سروش به واقع ادعای پیامبری می‌کند؟
“من در نوشته‌های خودم کوشیده‌ام که مسئله وحی را خیلی سهل الهضم کنم و شاید پیچیدگی هایش را بگیرم ازش. دست کم برای کسانی که طالب شناختن رمز و راز وحی‌اند. و آن این که من وحی را تحویل کردم یا تشبیه کردم به رویا. و البته این بی سبب و بی اساس هم نبود. گفته ام وحی ای که به پیامبران می‌شد در واقع مثل خوابی بود که می‌دیدند. شبیه خوابی است که ما هم می‌بینیم. و به این ترتیب در واقع فهم این پدیده تسهیل می‌شود. این که آدم فکر می‌کند خدا چه جوری با یک کسانی سخن می‌گوید و در گوش آنها می‌خواند، من فکر می‌کنم اگر هر یک از ما به رویا، به خواب دیدنمان مراجعه کنیم تا حدود زیادی می‌توانیم یک درکی از این پدیده پیدا بکنیم. هیچ کسی نیست در زندگی اش خوابی ندیده باشد و در خواب مثلاً کسی با او سخنی نگفته باشد. منظره‌ای را ندیده باشد. و پس از خواب مثلا به دنبال تعبیرش و تأویلش بر نیامده باشد. خوابی از دیگری نشنیده باشد. اگر شما به خود پدیده خواب که باهاش آشنا هستید، با زندگی تان عجین و آمیخته است مراجعه کنید، مداقه کنید و بشکافیدش، بازشکافی کنید، به گمان من تا حدود زیادی به حقیقت وحی می‌توانید پی ببرید” (“پرسش و پاسخ با دکتر عبدالکریم سروش؛ دانشگاه تگزاس”، دقیقه ۸۸- ۸۱ ).
“قل“‌ها یا “ما نازل کردیم“‌ها بدین معنا نیست که خدا گفته یا نازل کرده است، بلکه پیامبر در خواب دیده است. یعنی “مرتبه‌ای از روان او[محمد] در مرتبه دیگری از روان او[محمد] نظر کند و این را از قبیل انزال و تنزیل به شمار” آورده است (روش تعبیر رویای رسولانه، دسامبر ۲۰۱۴. بخش اول، دقیقه ۱۴ ).
“وحی را پیامبر تولید می‌کند. وحی در واقع تألیف پیامبر است. خداوند یک شخصیتی آفریده، همین و بس. بقیه اش به او واگذار شده” (برنامه پرگار بی بی سی، دقیقه ۲۸- ۲۴ ). “وجود پیغمبر همان وحی ای است که خدا کرده. خدا به پیامبر وحی نمی‌کند، همین وجودش وحی است” (دقیقه۵۳ و ۵۴ ).
“کلّ قرآن که خواب پیغمبر است از نظر من…پیغمبر واقعاً در رؤیا دیده آدمی، ملائکه ای، شیطانی، امری، و بعد امتناع و عصیانی، اطاعتی، همه اینها را راحت ملاحظه کرده مثل یک صحنه‌هایی که من و شما تو خواب می‌بینیم. حالا البته ایشون خوابش، خواب قدسی است، خواب پیراسته‌ای است، پاکی است، و خبر از حقایق عالم می‌دهد، کما این که همین قصه کلاً عمقی دارد، تأثیر لازم دارد و پرده از واقعیت وجود ما بر می‌دارد…در قرآن می‌گوید که آن خوابی که به تو نمودیم “وَمَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِى أَرَیْنَکَ إِلَّا فِتْنَهً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرْءَانِ” [اسرأ، ۶۰] و شجره ملعونه در قرآن. خیلی از مفسرین گفته‌اند که منظور از شجره ملعونه که پیغمبر در خواب دید یعنی بنی امیه که بعداً می‌آیند. من این اواخر یکی از مفسرین هم عصر خودمان را دیدم که سخن خوبی گفته بود، گفته این شجره ملعونه همان درخت ممنوعه‌ای بوده که آدم قرار بوده از او نخورد و این را خدا می‌گوید ما تو خواب به تو نشان دادیم این شجره ملعونه را…این معاد هم یک سفر فکری است، پیامبر آن صحنه‌ها را دیده، و قصه آدم هم همین طور یک سفر فکری است، یعنی حقایقی به این صورت برای او مصور شده اند، که صحنه‌ای هست، خدایی هست، شیطانی و ملائکه‌ای و غیره و غیره، دقیقاً. و حالا ما باید با تفسیر و تعبیر این رؤیاها و این داستان‌ها به حقایق ماوراء آنها برسیم” (“شــرح مثنــوی – دفتــر نخسـت – جلسه ششم“، ۱۷ جولای ۲۰۱۶، دقیقه ۹۳- ۹۰).
“خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود…چنان نیست که محمد مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند…به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است…به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا و فرشتگان و دانایان بر وحدانیت خدا گواهی می‌دهند…به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب…به او خبر نداده‌اند که همه چیز تسبیح خدا می‌کند” (رویای رسولانه ۱).
نکته کلیدی این است که هیچ موجودی در خواب نقش آفرین نیست. تمام خواب‌ها را خود خواب بیننده می‌سازد. این مدعا بارها از سوی سروش تکرار شده و جای هیچ گونه تردیدی باقی نمی‌گذارد که مطابق نظر سروش، موسی، عیسی و محمد، خودشان خواب هایشان را ساخته و خدا و ملائکه (جبرئیل) هیچ نقشی در خواب آنها نداشته‌اند. به موارد زیر بنگرید:
“می گویند من پدر مرحومم را در خواب دیدم. اولاً: پدر مرحوم خود شما هستید که به شکل پدر مرحوم در می‌آئید و خودت خودت را می‌بینی. پدر مرحوم که جایی نیست که توی خواب بنده و شما بیاید، “آن تویی” به قول مولانا، آدمی وقتی که خواب می‌بیند خودش نزد خودش می‌رود. ما وجودمان چند لایه است یک لایه از وجودمان نزد لایه دیگری از وجودمان می‌رود: ”تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/بلکه گردونی و دریایی عمیق. تو به آن وقتی که خواب اندر روی/ تو ز پیش خود به پیش خود شوی”. از پیش خودت به پیش خودت می‌روی، خودت در گوش خود چیزی می‌گویی، خودت به صورت دیگری در می‌آیی. به صورت دوستت، مادرت، پدرت، و با خودت سخن می‌گویی و فردا فکر می‌کنی آنها آمدند و با تو سخن گفتند” (عبدالکریم سروش، تعبیر معاد در تئوری رویاهای رسولانه،دقیقه ۱۸/۳۰ تا ۱۹/۳۰ ).

“قرآن یک کتابی است به شدت ادبی. ما اگر این را فراموش کنیم، و گمان کنیم قرآن کتاب خبری است، اشتباه می‌کنیم. یعنی روزنامه‌ای است، همین طور صاف یک چیزهایی را گفته و نوشته و ما باید بخوانیم و معنی اش را بفهمیم. این بیان روزنامه‌ای است. تو روزنامه بله این جوری نمی‌گویند. همان طوری که عرض کردم…آن چه که بر این کتاب غلبه دارد جنبه ادبی است، یعنی یک ادیب به معنای واقعی کلمه، حالا خدا، هر که را می‌خواهیم بدانیم، نشسته و با کمال بلاغت این کتاب را پرداخته. خودش هم افتخار می‌کند قرآن، می‌گوید بالاخره مثل من را نمی‌توانید بیاورید، جن و انسی هم بشوند، نمی‌توانند. پس کجاش است؟ اگر این یک راست چینی بود و همین جور می‌شد بخوانی بدون این تفننات بلاغی، قرآن، قرآن نمی‌شد. به همین دلیل هم بود که برخی می‌گفتند مثل شعر است. مثل شعر هم بود، منتها خوب خدا [یعنی خود محمد] می‌گفت شاعر نیست، خیال پرداز نیست” (دقیقه ۳۳ – ۳۱ ).
“قرآن برای ما باز می‌گوید که خدا دشمنان محمّد را، در خواب، در چشم او اندک نمود تا دلیری یابد و به سپاهیان خود دلیری دهد تا در جنگ پیروز شوند، و پیروز شدند. محمّد به راستی گمان کرده بود که دشمنان اندک‌اند و خواب خود را عین بیداری پنداشته بود. و این تدبیر الهی و مقتضای سرشت خواب بود که وارونه‌نمایی کرد و اندک را بسیار، و بسیار را اندک نشان داد” (رؤیاهای رسولانه ۲ ).
در پرانتز بگوئیم که نه تنها همه مسلمانان در طول تاریخ خطا کرده و قرآن را تفسیر کرده و خواب‌ها را بیداری گرفته اند، بلکه سروش در اینجا به صراحت تمام می‌نویسد که محمد هم مرتکب این خطا شد و “خواب خود را عین بیداری پنداشته بود“. وقتی خود محمد میان خواب و بیداری تمایز نمی‌نهاد، روشن است که پیروانش هم با الگو قرار دادن او مرتکب همین خطا شده و می‌شوند.

به نظر سروش قرآن را سخنان خداوند به شمار آوردن قابل فهم نیست، اما محصول خواب دیدن پیامبر به شمار آوردن کاملاً برای همه قابل فهم است. او در برنامه “پرگار” (بی بی سی) گفت:
“ببینید من که می‌گویم خواب دیدند اتفاقا این را ما می‌فهمیم، اما این که خدا حرف زد، خدایی که بی جهت  است، بی مثل و مانند است، بدون اعضا و جوارح است، چه جوری با پیامبرش حرف می‌زنه؟…محصول این مکاشفه خیلی مهم است، اگر بگوئید از جنس خواب بوده، آن وقت محصولش نیاز به خواب گزاری دارد…بنده معتقدم خوک و میمون شدن یهودیان که در قرآن آمده را در خواب دیده اند”.
خدایی که حرف نمی‌زند، قادر به شنیدن هم نیست. از این رو دعا کردن در فرضیه سروش سخن گفتن با خدای مشخص انسانوار نیست، حدیث نفس و مراقبه است.
مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد(ص) را در تجربه وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلات هیچ‍گاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه «انسانیّت»اش در قرآن نشسته است و هر چه می‍گوید و میبیند، تجربه ای از افق دید او و در خور ظرفیت خرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آن‍گاه مسئله «کلام الهی» حلّ و منحلّ خواهد شد و کلام محمّد(ص) به جای کلام خدا خواهد نشست و پستی و بلندی های بلاغت و ورود فرهنگ عربی و قصور و فتور علمی و ظهور چهره بشری خداوند در قرآن، و ورود دعاهایی در قرآن چون سوره حمد (که گفته اند قرآن صاعدست)، تبیین مطبوع و معقول خواهد یافت، و معلوم خواهد شد که همه اینها مقتضای انسان بودن مؤلّف آن دفتر فاخر است که احوال و اطواری متغیّر دارد، و گاهی بر طارم اعلی می‍نشیند و گاه تا زیر پای خود نمیبیند و با فروتنی تمام میگوید که «من بشری هستم چون شما که دچار وحی می‍شوم»[۱]. شرط نیست که «یُوحی اِلَیّ» را ببینیم و «اَنا بشرٌ مِثلُکُم» را نبینیم. این قرآن اگر وحی است که هست، وحی است که بشریت و محدودیت محمّد(ص) در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است؛ و چنانکه در جای دیگر آورده ام: خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد قرآن را. وحی البته حقیقتی است که درجات دارد و از زمین گرفته تا زنبور و مادر موسی و محمّد(ص) را فرا می‍گیرد (به تصریح قرآن). عارفان نیز از تجربه الهام و وحی دم می‍زدند و نصیب بردن از آن نعمت را با افتخار و ابتهاج اعلام میکردند. عمده، محصول وحی است که نشان میدهد چنان مدّعیاتی رواست یا ناروا. به فرموده عیسی(ع) درخت را از میوه اش می‍شناسند، و به قول حافظ:
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتدتذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم
در حالی که اگر پای رؤیا را به میان آوریم، حضور و وقوع چنین گسست‍هایی بسیار طبیعی و مناسب طبع مه آلود خواب مینماید و جای هیچ شگفتی ندارد! همین طور است سبک قرآن در روایت قصّه های تاریخی که بسیار گزینشی و مقطّع است و به عکس‍هایی ثابت از فیلمی متحرّک می‌ماند که حافظه‌ای آنها را گزینش و نقل کرده است.
۶ . آیه مهمی که در قرآن به محمّد میگوید: لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (زبان خود را نگه دار و در خواندن قرآن شتاب مکن، قیامت/ ۱۶) دلالت روشن دارد که محمّد(ص) با دیدن صحنه‌های رؤیایی در عرصه خیال شتابزده و از فرط هیجان می‌خواسته است بلافاصله آنها را با مردم در میان بگذارد. ناظری درونی/ بیرونی (خدا یا جبرئیل به زبان تئولوژیک) او را نهی میکند و میگوید بگذار تا رؤیا به انجام رسد و ما نحوه گزارش آن را به تو بیاموزیم و آن‍گاه آنها را بر مردم برخوان (إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ* قیامت/ ۱۷ ـ ۱۹). یعنی بگذار پاکنویس شود. آنها را نیاراسته و ویرایش نشده قرائت مکن. سپس ما معنای آنها را به تو میگوییم.
مفسّران عموماً آن را بدین معنا گرفته اند که پیامبر از خوف فراموشی، در خواندن قرآن شتاب می‍کرد و وحی به پایان نرسیده، آن را به پایان می‍برد!

سروش در مصاحبه با نشریه هلندی گفت که قرآن سخنان خداوند نیست، سخنان خود محمد است و چون در حد دانش و عرف زمانه بوده، خطا در آن راه یافته است. در آنجا گفت که بهترین راه تبیین وحی تشبیه آن به شعر و شاعری است. در فرضیه بعدی می‌گوید که خواب است. ممکن است گفته شود که تفاوت این فرضیه با فرضیه مشرکان در این است که آنها خواب‌های محمد را خواب‌های پریشان قلمداد می‌کردند. پاسخ این است که سروش اگرچه خواب‌های پیامبر را خواب‌های اصیل و متعالی به شمار می‌آورد، اما در عین حال گوشزد می‌کند که اساساً ماهیت و سرشت خواب پریشانی است و بدین ترتیب مسئله پریشانی قرآن را حل و فصل می‌کند. سروش می‌نویسد:
“نظم قرآنی پریشان است. اینک سؤال بدین برمی‌گردد که چرا نظم قرآنی پریشان است، و چرا ابتدای سوره با میان و انتهای آن پیوند ندارد، و چرا سخنان خدا در هم می‌‌رود و قصه و اخلاق و فقه و غیب و شهادت به هم می‌آمیزند و درک مراد را بر مفسّر دشوار می‌سازند؟…این پراکندگی نه معلول تصرّف دشمنان، نه غفلت جمع‌آورندگان، نه بی‌خبری صاحب وحی و خدای آداب‌دان، بلکه از آن است که ساختار روایی سوره‌ها تابعساختار مه‌آلود و خواب‌آلود رؤیاهاست که غالباً نظم منطقی ندارند و از سویی به سویی و از گوشه‌ای به گوشه‌ای می‌روند و فاقد انسجام و انتظام هستند” (رویاهای ۲۲).
بدین ترتیب، محمد در پاسخ مشرکان که وحی را خواب‌های پریشان او قلمداد می‌کردند، به جای انکار، می‌بایست به آنها می‌گفت: اساساً پریشانی ماهیت خواب را تشکیل می‌دهد و نه تنها خواب‌های من پریشان است، بلکه خواب‌های همه انسان‌ها و شما هم پریشانند. بنابر وحدت شخصی وجود همه ما خود خدا هستیم، خواب‌های پریشان می‌بینیم و خواب‌های پریشانمان سخنان خداوند است.
داستان اینقدر پیچیده نیست
محمد یک متوهم بود یک پارانویا فکر میکرد خدا با او صحبت میکنه
در مدینه این توهم به جایی رسید که خدا نوکر محمد شد
محمد به زن مردم نظر داشت خدا آیه میفرستاد اوکی اون برای تو هست
محمد تصمیم میگرفت با ماریه بیشتر از بقیه زنان همبستر بشه
خدا آیه میفرستاد اوکی
مهمانان تا دیر وقت از خونه ی محمد نمیرفتن بیرون
خدا آیه میفرستاد ای مهمانان در خانه ی پیامبر نمانید
محمد آخر عمر نگران بود که بعد از مرگ او چه کسی با عایشه مه رو و لوند همبستر میخواد بشه
خدا آیه میفرستاد زنان محمد ام المومنین هستند و ازدواج با آن ها حرام
اینها آیا وحی است رویای صادقانه ی رسولانه است؟!
بیخیال بابا


قاتلو الذین لایومنون بالله و لابالیوم الاخر و لایحرمون ماحرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین او توا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن یدوهم صاغرون: با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی‌آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده‌است برخود حرام نمی‌کنند و دین حق را نمی‌پذیرند جنگ کنید، تا آنگاه که به دست خود درعین مذلت جزیه بدهند (توبه، ۲۹).





۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

شب نشینی در خانه ناصر[۲]

من گفتم: بله، از نظر من باید کشته می شد!!

حدود دو ماهی بود که ازاولین شب نشینی من درمنزل ناصر می گذشت، تا اینکه عصر روز پنج شنبه او را در میوه فروشی دیدم. طبق معلوم با هم سلام و علیک کردیم. موقع خارج شدن از میوه فروشی او بمن گفت: امشب هم قرار است ساعت ۹ دوستان بیآیند خانه من و باهم  صحبت بکنیم، اگر دوست داری و صلاح می دانی، شما هم تشریف بیاورید، خوشحال می شویم. من هم در جواب ناصر گفتم: اگر مشکلی پیش نیآمد و توا نستم سعی می کنم بیایم و باهم دست دادیم و ازهم جدا شدیم.

آنشب من به علتی دیر به منزل ناصر رسیدم. وقتی وارد سالن خانه شدم که همه دوستان ناصر نشسته و گرم بحث و گفتگو بودند. من هم بعد از سلام و دست دادن به همه نشستم. بعد  ازلحظاتی متوجه شدم که علاوه بر طاهر، رضا و احسان، جوان همشهری دیگری به نام صادق هم آمده بود و یک جوان دیگری که ظاهرأ غریبه به نظر می آمد. دقایقی که از نشستنم گذشت ناصر رویش به من کرد و درحالی که دوست غریبه اش را بمن نشان می داد گفت: ایشان دوست عزیزم سجاد هستند که از شیراز تشریف آورده اند، من و سجاد مجددأ بهم دست دادیم و احوالپرسی کردیم.

چون من آنشب دیر رسیده بودم دقیقأ نمی دانم تا آمدن من دوستان درخصوص چه موضوعی بحث کرده بودند ولی بعد که دو باره گفتگو از سرگرفتند، معلوم شد که دررابطه با کشتن سعیدی سرجانی شاعربحث می کنند. ظاهرأ بحث شان به اینجا رسیده بود که سعیدی سیرجانی مرتد بوده یا نه و آیا حقش بوده که کشته شود؟

نوبت بحث که بمن رسید، من گفتم: همانطور که دوستان میدانند ارتداد یعنی اینکه مسلمانی ازدین اسلام برگشت کند و به آن کفر بورزد، آیات بسیاری در قرآن و روایتهای و احادیث گوناگونی به نقل از رسول خدا و خلفای راشدین وعلمای اسلام موجود است که خون مرتد را مباح دانسته اند و حتی خودم در کتابی خوانده ام که حضرت رسول پس از فتح مکه شخصأ دستور قتل چهار نفر را به جرم رتداد داده اند که آنان توسط یاران رسول خدا به قتل رسیده اند.

بعد از آنکه من حرفم تمام شد رضا همان دوست همشهریمان که در بندرعباس دانشجو بود از من پرسید: به عقیده شما سعیدی سیرجانی حقش بود و باید کشته می شد. من گفتم:بله از نظر من باید کشته می شد!!

سجاد دوست شیرازی ناصر رو به جمع کرد و گفت: مگر در قرآن نیآمده که لا اکراه في الدین.... یعنی در دین اجبار و اکراهی نیست پس چرا اگر فرد مسلمانی بعد از مدتی تحقیق و تفحص به این نتیجه رسید که اسلام ازآن حقانیت و درستی که مدعیانش می گویند برخوردار نیست، این اختیار و حق را ندارد که از آن برگردد و دین دیگری اختیار کند. سجاد درحالیکه خیلی نگران به نظر میرسید،گفت: یک سؤال دیگر هم دارم و آنهم اینکه چطور است وقتی یک فرد مسیحی می آید و مسلمان میشود همه مسلمان خشنود می شوند و کسی فتوا قتل او نمی دهد ولی بلافاصله اگر یک مسلمان فلک زده آمد و مسیحی شد بلافاصله علمای اسلام فتوای قتل صادر می کنند؟

آنگونه که ازفحوای گفته های دوستان بر میآمد همگی با گفته های سجاد موافق بودند و حرفهایش را تأئید می کردند. در خصوص حرفهای سجاد بحث و گفتگوی زیادی صورت گرفت. من گقتم: در رابطه با مجازات فرد مرتد می دانم که در بین مذاهب مختلف اسلام و همینطورعلمای مسلمین اختلاف وجود دارد، یعنی اینکه در بعضی مذاهب اسلام  توبه فرد مرتد پذیرفته می شود و حتی به او مهلت تا سه روز می دهند که توبه کند و در بعضی مذاهب اصلأ مهلت نمی دهند ولی در فقه امام شافعی توبه مرتد پذیرفته میشود.

ناصر پس از آنکه دید حرفهای من تمام شده به طاهر گفت: خوب شما در مورد ارتداد و کشتن سعیدی سیرجانی چه فکر می کنی؟ طاهر رو به دوستان حاضردرسالن کرد وگفت: اول بهتر است اشاره کوتاهی بکنیم به نظردوست عزیزمان آقا  سجاد واستناد ایشان به آیه ۲۵۵ از سوره البقره یعنی همین لااکراه فی الدین . تعبیر و تفسیرهای گوناگونی از این آیه صورت گرفته است و کلأ یک نوع ناروشنی و ابهام در فهم و تفسیر این آیه وجود دارد. حالا اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم. اولأ اینکه در تفسیر ساده ای که مفسرین از این آیه به دست می دهند اینکه انسان در قبول و پذیرش دین[ منظور همان اسلام] اجبار و اکراهی ندارد ولی هیچ معلوم نیست که یک فرد در کدام موقعیت زمانی و یا فکری این اختیار را دارد که دین را بپذیرد و یا نه و هیچ اجباری در قبول این دین خاص نداشته باشد.

موضوع را ساده تر بیان می کنیم. نوزادی در یک خانوده مسلمان[ سنی و یا شیعه] بدنیا می آید، بلافاصله بعد ازتولد با گفتن اذان در گوشش بدون اینکه نوزاد هیچگونه علم و آگاهی داشته باشد به دین اسلام داخل می شود. علت این امرقطعی و فوری آن است که گویا پدرو مادران نه به جهت علم و درایت و شناخت واقعی ازاسلام بلکه صرفأ تحت تأثیرالقائات وتبلیغات ملایان و متولیان اسلام، باور کرده اند که رشد وهدایت انسانها در پیروی ازاسلام و ضلالت و گمراهی در ترک آن است.

خوب، پس فرد از همان زمان کودکی  بدون اینکه خودش در گرویدن به اسلام هیچگونه آگاهی و علمی داشته باشد، مسلمان می شود و مضافأ که ازهمان روزاول مشخص است  که سنی است یا شیعی. شاید بهترباشد بگوییم که این کودک شیعه و یا سنی به دنیا آمده است، همان گونه که به عینه می بینیم اگردر خانواده سنی بدنیا آمده سنی است و اگر در یک خانواده تشیع زاده شد، شیعه امامیه به حساب می آید.

می ماند عبادات مثل نماز و روزه هم که به دستور و یا اجبار والدین و یا بعد ازدچارشدن به روزمره گی فرهنگی با پیروی از آداب و رسوم سنتی به آن مبادرت می ورزد. حالا فکرش را بکنید که این کودک مسلمان بزرگ می شود، رشد فکری می کند و به بلوغ عقلی می رسد. اگر بقول اگر اهل درس و مشق باشد که وارد دانشگاه می شود.
در محیط دانشگاه از طریق مطالعه با دیگر مکاتب فکری و آراء و افکار نو اندیشان مسلمان آشنا می شود. خوب مسلم بعد از مدتی کلنجار فکری رفتن با آن آموزه های که از اسلام کسب کرده و آموخته های ذهنی جدیدی که از دیگر نحله های فکری به دست آورده ممکن است در اندیشه اش دچار تناقضاتی بشود و پاسخ مناسبی درمواجه با زدودن این تناقضات که اعتقادات دینی او را نشانه گرفته است نداشته باشد و در نهایت در قبول و پذیرش اسلام تجدیدنظر نموده و آنرا رد کند. اینجاست که علمای اسلام این اختیار به خود تفویض کرده اند که فتوای قتل او صادرودرصورت ممکن اورا معدوم کنند.

نمونه بارز این گونه فتوا دادن ها را ما چه در صدر اسلام همانطور دوست عزیزمان آقا عیسی اشاره کردند درزمان حضرت محمد و چه در دوره خلافت جانشینان او و بعد در حکومتها اسلامی بعدی تا دوران خودمان که نشانه مشخص آن دستور قتل سلمان رشدی توسط خمینی و همین نمونه قتل غیر انسانی شادرون سعیدی سیرجانی و فتوای قتل نویسنده و اسلام شناس مصری بنام نصر حامد ابوزید نویسنده و اسلام شناس مصری در سال ۱۹۹۵ توسط عده ای ازمفتیان مصرشاهد بوده ایم. البته این را اضافه کنم که اسلام شناسان امروزه دربیان نظریاتشان در خصوص ارتداد برای کاستن از مخالفت جوامع آزاد با این گونه قتل و حذف فیزیکی تلاش می کنند که بحث ارتداد را در حیطه سیاسی، قومی و اقتصادی محدود کنند و اعلام  می دارند که اصلآ در صدر اسلام و یا دوران خلافت خلفای راشدین ارتداد عقیدتی نداشته ایم و یا اینکه باز ادعا کنند که ما در قرآن در خصوص  امرارتداد و کیفرآن سوره و آیه ای نداریم و موضوع ارتداد را صرفا به روایت و احادیث ارجاع می دهند که خوب می دانیم که همه تلاش این علمای اسلام بخاطر از زیر ضرب خارج کردن بسیاری از دستورات و احکام اسلامی است که با موازین اساسی حقوق بشری امروزی مطابقت ندارد.

صادق همشهری جوانی که اولین بار او را در این شب نشینی میدیدم بعد که طاهر حرفهایش پایان یافت، از همه دوستان اجازه خواست تا نظرش را ابراز کند. او گفت:
اگر واقعأ معنی لااکراه فی الدین به همین صورتی باشد که دوستان فکر می کنند یعنی اجبار نداشتن یک فرد در قبول و یا پذیرش اسلام که من خودم دقیقأ این طور فکر نمی کنم چون چه در صدر اسلام و چه بعد از آن بسیاری افراد از روی اجبار و از طریق جنگ، محاصره و تهدید اسلام پذیرفته اند و ما در عالم واقع این عدم اجبار و اکراه را نمی بینیم، مگر معنی دیگری برای آیه در نظر بگیریم و خود را راحت کنیم. من با نظر دوستان موافق هستم و همه ما قبول داریم که یک فرد مسلمان مجاز نیست از دین اش برگشت کند چون در آن صورت مرتد به حساب می آید و مستوجب قتل می گردد، البته این گفته این معنی نیست که افراد با احساس تهدیدی که از سوی اسلامگرایان متوجه آنهاست از ابراز نظرشان امتناع کنند، نمونه شاخصش همین افرادی هستند که دوستان به اسامی آنان اشاره کردند.

  ضمنأ یک موضوع  دیگری که من می خواستم به آن اشاره کنم  ترور و اعدام بسیاری ازاعضا و هواداران سازمانها ی سیاسی و روشنفکران، شاعران و نویسندگان مارکسیست توسط حکومت اسلامی آخوندهای تحت عنوان مرتد، محارب و کافر در طول نزدیک به چهار دهه در کشورمان است. طبق آماری که من خودم در یک سایت اینترنتی خواندم درسال ۱۳۶۰ حدود ۸۵ نفر از جوانان در بندرعباس به جرم مخالفت با رژیم آخوندها به عنوان مرتد، کافر و محارب اعدام شده اند.

با پایان گرفتن حرفهای صادق، دوستان آماده رفتن می شدند. بعد از لحظاتی همه بلند شدند و با ناصر و دوستش سجاد شب بخیرگفتند. من هم باهمه خدا حافظی کردم و همراه دوستان از خانه ناصر خارج شدم.




۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

روزمره گی چیست؟

روزمر‌‌ه گی انسان معاصر، گسست آرمان و حقیقت


پیوند از خودبیگانگی و برون شدگی انسان از حقیقتِ خود، تنها با ندای وجدان است که می تواند کور سویه ای از حقیقت را رقم زند. آرمان ها و آمال اندیشی جزئی از بازیابی معنای خود است، که هرچند از حقیقت فاصله دارد اما می تواند نیروی دورنی برای گسستن از پوچی و پیوستن به وجود اصیل باشد.

روزمرگی/ یا به عبارت بهتر : هر روز/ مرگی/ یعنی ته نشین شدن ، میل به رسوب داشتن ، یعنی اضمحلال  زودرس ، یعنی به قهقرا رفتن ، یعنی سقوط از نوع آزادش  ، یعنی واپس گرایی ، روزمرگی یعنی خو پیدا کردن به وضع موجود ، دل خوش بودن و دل سپردن به حفظ وضع موجود ، متقاعد شدن به ادامه وضع موجود ، ، یعنی رودرو شدن با کل نظام هستی ، بهار – تابستان – پائیز – زمستان – اینا یعنی تغییر ، تحول ، حرکت ، بقول دکتر شریعتی در شدنست که می توان بود.
روزمرگی یعنی در جا زدن ، یعنی ایستا بودن ، یعنی لخته شدن ، که نه حتی بدتر ، ،  نازل شدن ، انسان بقول همان بزرگوار یک مهاجر ابدیست ، اگر ایستاد دیگر نیس ، ... ، و تمام  خوش بختی ها  در ماندن ، هولناک ، و مرگ آمیز ، در رفتن است که می توان لااقل ماند .
روزمره گی یعنی زل زدن به تاریکی ، خیره  شدن به سایه ، یعنی عدم اعتقاد به بهبود مستمر ، یعنی دل سپردن به عادات قدیمی  ، یعنی منجمد شدن ، بعنی خوش خیالی ، یعنی عنقریب ، بیرون افتادن  از میدون رقابت یعنی هدف کیلویی چند؟ یعنی موقع دویدن فقط به پاها و کفشات نگاه کنی و نبینی که داری میری تو دیوار.

آنکه به تولدی دوباره اشتغال ندارد ، مشغول مردن است (باب دیلن). 



۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

پابلونرودا، شاعر و فعال سیاسی 


«سوگند یاد می‌کنم که شعر من هم‌چنان به مردم خدمت خواهد کرد و وقار را بر خشمگینان و امید را در نو میدان فراخواهد خواند، و داد را به‌ رغم بیداگران، برابری را به‌ رغم بهره‌کشان، و راستی را به‌ رغم دروغگویان، خواهد سرود و از برادری بزرگ رزمندگان راستین سخن خواهد گفت»

  ریکاردو الیسر نفتالی ریس با سو آلت معروف به پابلو نرودا شاعر و سیاستمدار شیلیایی  و برنده جایز نوبل ادبی در سال ۱۹۷۱ به سال ۱۹۰۵ درشیلی دیده به جهان گشود. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود.

عشق و زیبایی، تنهایی و عزلت، برادری و همبستگی و مبارزه انسانها علیه بیدادگری درژرفای شعرش موج می زند:


پابلو نرودا
ترجمه‏ ی احمد شاملو


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-
امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن




نرودا اولین مقاله اش را در ۱۶ سالگی بچاپ رساند. با راه یافتن به دانشگاه و چاپ اولین دفتر شعرش به شهرت رسید. پابلو نرودا شخصیتی سیاسی بود، او مدتی بعنوان سرکنسولگری دولت شیلی در اسپانیا خدمت کرد.نرودا در طول دوسال جنگ داخلی در اسپانیا به سال ۱۹۳۶ از جبهه مخالفین فرانکو یعنی کارگران و دهقان حمایت کرد و در جریان این جنگ به حزب کمونیست شیلی پیوست و با فدریکو گارسیا لورکا و رفیق بزرگش سالوادرآلنده آشنا شد.

پابلو نرودا در شعرهایش سرگذشت دردناک مبارزین علیه دیکتاتوری فرانکو و امید به پیروزی را به شاعرانه ترین وجه به تصویرکشید ، شعراو چنان در قلب و جان مردم ریشه دوانده بود که سربازان با زمزمه اشعار او درجبهه جبهه های مقاومت ازاو الهام می گرفتند.

با انتخاب سالوادر آلنده در سال ۱۹۷۳ بعنوان رئیس جمهور شیلی، نرودا تا آخرین لحظات حیاتش از آلنده و دولت قانونی او جانبداری کرد. درست ۱۲ روز پس از کودتای آمریکایی پینوشه علیه نظام سوسیالیسی آلنده و کشتن او، پابلو نرودا به دنبال بیماری مرموزی دریکی از بیمارستانهای شیلی در گذشت.

دورازاغراق است اگر ادعا کنیم که درزمان پیروزی آلنده وانتخاب او بعنوان رئیس جمهور و بعد کشتن او در جریان کودتا تنها فردی که حمایت توده ای و توانایی رهبری انقلاب بعد از کودتا را در شیلی داشت، پابلو نرودا بود بدین خاطر بسیاری مرگ نرودا را یک قتل سیاسی می دانند که از سوی آمپریالیسم آمریکا و مزدورش پینوشه طرح ریزی و اجرا شده بود.

 سرانجام درروز بیست وسوم سپتامبر 1973 پابلو نرودا شاعری که اشعارش الهام بخش مردم بود وهمچون شخصیت اسطوره ای در قلب آنان جای گرفته بود با دنیایی عشق به مردم و امید به برقراری آزادی و برابری در میهن اش، از آستانه مرگ گذشت.

۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

 [ من هم انسانم،من هم پدرم ]

نامه هایی که هرگز فرستاده نشد [نامه هایی به دختران نازنینم آذر و آیدا]

به جستجوی تو *
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

این بخشی از شعر شاملو است، که به انتظار دیدن فروغ سروده بود.

سلام دختران خوبم

در این نامه می خواهم اتفاقی را برایتان بازگو کنم که بدانید وقتی من درغربت در مقابل این پرسش قرار گرفتم که :اکنون که در اینجا و دور از شهر و خانه ات زندگی می کنی چه احساسی نسبت به خانواده ات داری؟ چه پاسخی داده ام.

این سوالی بود که خانم گزارشگری یک روز در کمپ پناهجویان از من پرسید.

حدود پنج ماه بود که در یک کمپ پناهجویی در یکی از شهرهای هلند اقامت داشتم. هر روز اجازه داشتیم با نشان دادن کارت شناسایی به کارمندان خوش برخورد درب خروجی از کمپ خارج شده و تا غروب آزادانه در شهر گردش کنیم. در این مدت برای یادگیری زبان مشکل هلندی از سوی کمپ برایمان کلاس آموزش زبان دایر کرده بودند. تعداد ۱۰-۱۲ نفر مرد و زن از ملیتهای مختلف در این کلاس حاضر می شدند. یک روز صبح که خانم معلم مشغول درس دادن بود، یک خانم جوان و زیبای هلندی با دوربین و وسایل فیلمبرداری وارد کلاس درس شد.خانم تازه وارد که بعد معلوم شد گزارشگر یک موسسه نظر سنجی است با خانم معلم وارد گفتگو شد. ما سر در نمی آوردیم که آنان چه می گویند.

بعد که حرفشان تمام شد خانم معلم رو کرد به دانش آموزان وبا زبان بسیار ساده گفت: این خانم که آمده گزارشگر است و می خواهد یک گزارش در رابطه با پناهجویان تهیه کند. موضوع گزارش این است: الان که در کمپ زندگی می کنید، چه احساسی نسبت به خانه و خانواده تان دارید؟ خانم معلم از دانش آموزان پرسید هرکس دوست دارد که در این مورد صحبت کند می تواند با خانم گزارشگر برود. هیچکدام از دانش آموزان حاضر نشدند صحبت کنند.تنها کسی که دستش را به علامت حاضر بودن بلند کرد بقول پدر فضول و ناآرام  شما بود.

من با همان زبان هلندی شکسته و ضعیفی که یاد گرفته بودم، به معلمم گفتم که من فقط می توانم فارسی صحبت کنم نه هلندی. خانم معلم گفت که ایرادی ندارد و خانم گزارشگر قبلأ به من گفته است که من می دانم آنها نمی توانند درست هلندی صحبت کنند ولی مسئله ای نیست و می توانند با زبان خودشان صحبت کنند و ما خودمان روی فیلم زیر نویس به زبان هلندی می گذاریم.

با این توافق من و خانم گزارشگر به اطاق کوچکی جنب کلاس درس رفتیم. او یک پاراوان سفید و یک صندلی گذاشت و سه پایه و دوربین فیلمبرداری اش را تنظیم کرد و به من گفت شما بنشین روی این صندلی مقابل دوربین و صحبت کن و من هم بیرون اطاق منتظر شما هستم، وقتی صحبتهای تمام شد بیا بیرون و مرا خبر کن و از اطاق خارج شد.

اولین باری بود که روبروی دوربین قرار می گرفتم و می خواستم صحبت کنم. ابتدا دچار ترس و استرس شدم ، بعد به خودم قوت قلب دادم که نه کار مشکلی نیست ، فکر کن اصلأ دوربینی در کار نیست. تو حواست به حرف زدنت باشه بی خیال دوربین.بهر صورت حدود ۲۰ دقیقه در مقابل دوربین خانم گزارشگرنشستم و ازاحساساتی که نسبت به دوری از شما در این مدت داشتم، حرف زدم. بعد که حرفهایم تمام شد از اطاق خارج شدم و دیدم که او در راهرو روی صندلی نشسته و منتظر من است. ازمن پرسید تمام شد؟ گفتم آره. بعد رفت و وسایل اش را جمع کرد و با هم به کلاس درس برگشتیم. خانم معلم خوشحال به نظر می رسید. من با همان زبان ضعیفم به خانم معلمم گفتم که من یک cd از این حرفهای که زده ام لازم دارم و می خواهم که آنرا برای خانواده ام در ایران به فرستم.

خانم معلم درخواست من را به خانم گزارشگر گفت و او هم خندید و گفت:حتمأ یک هفته دیگر یک cd برای یوسف می آورم.« هلندیها خیلی دوست دارند در همان ملاقات اول نام کوچکت را بدانند و بعد ازآن با نام کوچک صدایت بزنند » من هم خوشحال شدم. خانم گزارشگر به من دست داد ،تشکر کرد و رفت.

حدود یک هفته بعد عصر یک روز که تنها در اطاقم بودم،زنگ درب اطاقم به صدا در آمد. درب را باز دیدم بله ،همان خانم گزارشگر است با یک دسته گل زیبای لاله و یک بسته کوچک کادو که cd در آن قرار داشت. سلام کرد و به من دست داد و بعد دسته گل و cd کادو پیچیده شده را به من داد و با گفتن   Tot ziens یعنی تا دیدار بعد ، از من خداحافظی کرد و رفت.

 تا این جا داستان تهیه گزارش و فیلمبرداری تمام شد حالا می رسیم به سر اصل قضیه و آن بیان مختصری از شرح گفته های من است در این cd که من آنرا نگه داشته ام به امید روزی که آن به دستهای مهربان و پرعطوفت  شما دختران نازنینم برسد و آنرا ببیند. به امید آن روز حتی اگر من نباشم.

این هم بخش کوچکی از صحبتهای من در این cd

من ایرانی هستم.من از کشوری می آیم که بقول شاعر بزرگ آن در آنجا « مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد » **در میهن من آنانکه در تمنای آزادی، عدالت اجتماعی و سعادت مردمان خود هستند ازهیچ گزندی مصون نیستند، در عوض انبوهی مفتش،گزمه و قصاب در امنیت کامل هرروزدستهای ناپاکشان به سرکوب، شکنجه و کشتار آزاد اندیشان میهن دربندم آلوده می شود.
من اگر مثل هزاران مرد و زن دگر اندیش و مخالف ، هراس و واهمه ای از مراقبتهای پلیسی محسوس و نا محسوس، خطر دستگیری و زندان نداشتم، عشقم، دختران نازنینم، میهن تلخم و مردمان گرفتار و دررنجم را ترک نمی کردم. درست است که من اکنون در کشور شما زندگی می کنم و هزاران کیلومتر با کشورم و خانه ام فاصله دارم اما ، من آنجایی هستم، چراغم در آن خانه می سوزد « شاملو ». من حتی لحظه ای هم نمی توانم به خانواده  نازنین ومهربانم، به شهرم و به میهنم نیندیشم.

مواقعی پیش می آید که دچار توهم می شوم، روزهایی که در مراکز فروش شهرها،خانم و یا دختران جوانی را می بینم که شباهت به همسر و دخترانم دوست داشتنی ام دارند . می ایستم و آنان را خوب نگاه می کنم ودررؤیای خود می گویم ایکاش آن خانم و یا آن دختران ، همسر و دختران من بودند. من در تمام این مدتی که اینجا بوده ام، همیشه درحسرت و شوق بوسیدن گونه های قرمز، گرمازده وعطر آگین همسرو دخترانم نازنینم بوده ام و خواهم بود.

گاه آرزو می کنم ایکاش می توانستم مثل عقابی این مسافت طولانی را تا کشورم پروازکنم و درزادگاهم بر پشت بام خانه ام فرود آیم و آنگاه همسر و دخترانم را بر بالاهای‌خود‌ بنشانم و دوباره این راه دراز وپرمخاطره را پروازکنم وبه کشور شما برگردم.

من براین باورم که من و خانواده ام میتوانیم دراینجا به دورازدغدغه ها و بیهودگیهای آزاردهنده ، درکنارهم یک زندگی شاد و خاطره انگیزی  داشته باشیم.

خوب این یک امر بدیهی است که هر انسان وپدر پناهجویی که از خانواد ه اش دور افتاده باشد وعزیزانش را نمی بیند، همیشه شوق و آرزوی دیدارخانواده اش را درذهنش پروش می دهد.

من هم انسانم،من هم پدرم.

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

و اگر رابطه خداگونه اسلامى كه مبتنى بر "رب و عبد" است و مسئله "شهادتين" (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمّد رسول الله/ شهادت میدهم جز الله خدايى نيست و شهادت میدهم که محمّد پیامبر خداست


6. آزادی عقیده و ارتداد

 مقصود از آزادی عقیده، حق فرد در انتخاب یک عقیده، دور از هر گونه اکراه است. آیین اسلام این آزادی را به عنوان یکی از آثار و لوازم مسئول بودن وی تضمین کرده و هر گونه عامل و زمینه اکراه و اجبار را ممنوع شمرده و در کنار آن از هیچ تلاشی در تأکید بر ضرورت بیان آشکار حق و اقامه برهان بر عقیده درست، فروگذار نکرده است. تقریباً همه کتابهای تفسیر و فقه بر این اتفاق و اجماع دارند که آیه «لا اکراه فی الدین»[16] یکی از اصول و قواعد بزرگ اسلام و رکنی از ارکان تسامح این دین است اسلام نه اجازه می‌دهد کسی برای پذیرش این دین و نه برای ترک این دین هدف اکراه قرار گیرد.[17]
 کسی که حق داد دینی را اختیار کند چرا حق ندارد دینی را وانهد؟ آیا پس از انتخاب دین، این حق از او سلب می‌شود؟ مگر مسلمان از غیر مسلمان نمی‌خواهد دینشان را وانهند و اسلام را بپذیرند. پس چرا این امر را در جامعه مسلمین روا نمی‌شمارند؟ به راستی اگر بشر در انتخاب دین آزاد است و هیچ اکراه و فشاری قابل قبول نیست، چگونه می‌توان در استرار آن کسی را مجبور کرد. زیرا ملاک در هر دو یک حقیقت است و آن عدم قابلیت اجبار در عقیده است. اگر این اصل را پذیرفتم تفاوتی در شروع و استمرار آن نخواهد بود. پس انسان در گزینش هر آیینی آزاد و رها می‌باشد.[18]
خداوند مساله ایمان را به زور و اجبار و اکراه استوار نساخته، بلکه آن را بر انتخاب و اراده و اختیار بنا کرده است.
 چرا که اجبار و اکراه در دین به به بطلان فلسفه ابتلا و آزمایش الهی می‌انجامد. گواه این حقیقت این سخن خداوند است که فرمود: فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر»[19] پس هر که بخواهد ایمان آورد و هر که بخواهد کافر شود. اگر بپذیریم که جایگاه اعتقاد دل است اصلاً اکراه و اجبار درباره آن امکان نخواهد داشت.
 افزون بر این فرض، هر گونه اجبار و اکراه در خصوص دین با دیدگاه کلی اسلام درباره تکلیف و محول شدن امانت الهی به انسان و همچنین با بسیاری از متون[20] و واقعیاتی که بر آزادی، اختیار و مسئولیت انسان تأکید دارد، در تعارض جدی است.[21]
 تاریخ اسلام نیز گواه دیگری بر این قضیه است، هنگامی‌که مسلمانان در مکه اقلیتی ضعیف بودند از سوی قوای شرک و گمراهی که مخالفت مسلمان را با دین و آیین پدرانشان نکوهش می‌کرد و در ستم بر آنان و بازداشتن آنها از اعمال حق انتخاب خود از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد و از انواع تحقیرها و تهدیدها بر علیه آنها کوتاهی نمی‌کرد.


این انتخاب و اجبار نداشتن در چه زمانی و به چه نحوی صورت می گیر؟
همانا کیفر آنان که با خدا و رسول به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آن‌ها را به قتل رسانده، یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف یکدیگر بِبُرند و یا به نفی و تبعید از سرزمین (صالحان) دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آن‌هاست و اما در آخرت به عذابی بزرگ معذّب خواهند بود. (۳۳)سورة مائده 

چطور است که در آیه زیر خواست خدا بوده که نافرمانی کنند.
ای گروهی که ایمان آورده‏اید، هر که از شما از دین خود مُرتَد شود به زودی خدا قومی را که بسیار دوست دارد و آن‌ها نیز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافکنده و فروتن و به کافران سرافراز و مقتدرند (به نصرت اسلام) برانگیزد که در راه خدا جهاد کنند و (در راه دین) از نکوهش و ملامت احدی باک ندارند. این است فضل خدا، به هر که خواهد عطا کند و خدا را رحمت وسیع بی‏منتهاست و (به احوال همه) دانا است. (۵۴) سورة مائده 

در پاره‌ای از منابع برای اثبات مجازات مرتد از قرآن، به آیه 12 از سورة توبه استدلال شده است:
وَإ‌ِنْ نَکَثُوا أ‌َیْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهمْ وَطَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُوا أ‌َئِمَّةَ الْکُفْر‌ِ إ‌ِنَّهُمْ لَا أ‌َیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ... .
جالب اینکه موضع اسلام درمورد مرتدان برای پاره‌ای از محققان غیرمسلمان نیز مورد قبول بوده و آنان نیز به این حقیقت پی برده که اسلام نسبت‌به مجازات مرتدان موضع معتدلی داشته و قرآن کریم نسبت‌به مجازات مرتدان فرمانی ندارد. تمام شدت‌عمل درمورد مرتدان مربوط به دوران پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) بوده و براساس احادیث منقول از آن حضرت و اجتهاد فقها شکل گرفته است.

و اگر آن‌ها سوگند خود را بعد از عهدی که بسته‏اند بشکنند و در دین شما تمسخر و طعن زنند در این صورت با آن پیشوایان کفر و ضلالت کارزار کنید که آن‌ها را عهد و سوگند استواری نیست، باشد که بس کنند. (۱۲)

تنها آیه‌ای که در قرآن کریم می‌تواند ناظر به مجازات مرتد باشد، آیه 34 از سوره مائده است که به آیه محاربه هم معروف است. این آیه درمورد مرتدانی از «بنی‌ضبه» نازل گردیده که پس از مسلمان شدن به‌خاطر بیماری یرقانشان، پیامبر آنان را به محل نگاهداری شتران زکات فرستاد تا با خوردن ابوال و البان شتران بهبود یافته، ولی آنان پس از بهبودی خیانت ورزیده و نگهبانان احشام زکات را کشته و شتران صدقه را به غارت بردند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمان تعقیب و دستگیری آنان را صادر کرد. سرانجام، فرمان قتل و صلب و قطع دست و پا و یا تبعید را درباره آنان مطرح ساخته است:

إ‌ِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِینَ یُحَار‌ِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الْأ‌َرْض‌ِ فَسَاداً أ‌َنْ یُقَتَّلُوا أ‌َوْ یُصَلَّبُوا أ‌َوْ تُقَطَّعَ أ‌َیْدِیهمْ وَأ‌َرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أ‌َوْ یُنفَوْا مِنْ الْأ‌َرْض‌ِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ. (مائده / 33)

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

نوال السعداوی

با این خانم من از نظر سیاسی اختلافات زیادی دارم. ولی یک ویژگی دارد که برای من جالب است. ایشان الان فکر می‌کنم هشتاد و چند سالش است. من تا حالا در دو سه کنفرانس با او بودم. مقدونیه با هم بودیم. خود سازمان آزادی زن در سوئد کنفرانس گذاشته بود و ایشان صحبت کرد. تا حدودی به این معنا از نزدیک می‌شناسمش. زن فوق‌العاده جالبی است. اولا فوق‌العاده انرژی دارد. اصلا نمی‌توانید بفهمید...
گفتید حدود هشتاد سالش هست...
حدود هشتاد و دو سه سالش هست. آن موقع که من چند سال پیش دیدم حدود هشتاد سالش شده بود. الان هشتاد و سه چهار سالش هست. تمام این دوره خیزش انقلابی در مصر جلوی صف بود. می‌آمد جلوی تظاهرات.
مصری الاصل است؟
مصری الاصل است. ایشان هم پزشک است، هم نویسنده است و هم اکتیویست است. سیاسی و حقوق زنان. تاثیری که نوال السعداوی روی من گذاشت و برای من جالب است این است که تابوهایی را شکست به خصوص در جوامع زیر دست اسلام که برای من خیلی آموزنده بود...
چه تابوهایی مثلاً؟
سال ۵۹ بود فکر می‌کنم اولین کتابی که از نوال السعداوی خواندم که به فارسی ترجمه کرده بودند چهره عریان زن عرب. این کتاب یک شوک بود برای من. من راجع به ختنه دختران هیچ نمی‌دانستم. اصلا نمی‌دانستم این پدیده وجود دارد. چون در تهران نبود. در یک بخش‌هایی از ایران بود مثل سیستان و بلوچستان و کردستان.
پنهان بود...
پنهان بود. کسی راجع به آن حرفی نمی‌زد. یکی این و یکی سوء استفاده جنسی از بچه‌ها در خانواده‌ها. این دو تا تابو را نوال السعداوی شکست. وسط‌های دهه هفتاد این کتاب را نوشته. برای آن موقع جامعه مصر این خیلی مهم بود که زنی بیاید این تابو را بشکند و حتی راجع به ختنه خودش حرف بزند. این چشم مرا باز کرد.
من باورم نمی‌شد که این پدیده‌ها وجود دارد. خب جوان بودم. اصلا آنقدر چیز نداشتم. بعد دنبال کردم این مسائل را. این تلاش برای تغییر، این امید برای تغییر، این انرژی برای تغییر و این تابوشکنی. هرچند که از نظر سیاسی با هم اختلاف داریم... ایشان یک دوره‌ای رفت پشت اسلامی‌ها سر ضد امپریالیزم و بعد رفت پشت ارتش برای زدن اخوان المسلمین.

خودش را چپ می‌داند. خودش را سوسیالیست می‌داند. منتها می‌‌دانیم بعضی چپ‌ها از این تاکتیک‌ها استفاده می‌کنند. در نتیجه از نظر سیاسی من با او اختلاف نظر دارم. از نظر نوع انرژی و دید و افقش و شجاعتش برای من جذاب است.

۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه

مکثی کوتاه بر شعری از فروغ فرخزاد بنام[ کسی که مثل هیچکس نیست]

پذیرفتن منجی طلبی وامید بستن به بر آوردن آرزوهای مردم محروم با ظهوریک نجات دهنده، نماد یک نگاه منزه طلبانه و اسطوره ای است که ریشه آن ازآئین های مذهبی و تعبد گرایانه سیراب می شود. درگذشته به علت فقر دانش انسان شناسانه و عدم خردورزی علمی، نقش فردی انسانها دراصلاح گری و رهبری تحولات اجتماعی بمثابه اصولی بنیادی مورد قبول و تأکید بسیاری از رهبران آئین های مذهبی بوده است که نمونه شاخص آنرا در ادیان ابراهیمی و امروزه خصوصأ در مذهب شیعی به وضوح می بینیم. ظهور منجی از سنت های دیرینه فرهنگی ماست که در ادبیات و شعرما نیزنفوذ کرده است.
فروغ در شعرش از  زبان دخترک خردسال معصومی می گوید:

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ  بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی  که خواب نبودم دیده ام


فروغ تجسم آرزوهایش را اززبان دخترک معصومی نقل می کند که در خواب دیده که کسی می آید البته در ادامه می گوید که  آمدن آن کس که به تعبیرش ستاره قرمز است درعالم بیداری خواب دیده است. ایکاش فروغ جوانمرگ نمی شد تا آمدن یکی ازمنجییان یعنی خمینی را به عینه می دید که نه سینمای فردین را قسمت کرد و نه نمره مریض خانه را ، بلکه تا آنجاکه زورش رسید جنگ و برادرکشی و کشت و کشتار را قسمت کرد.

و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
ورختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...

بیان آرزوهای رنج دیدگان و نفی مناسبات ظالمانه را فروغ به زبانی ساده و صمیمی دراین شعر بر زبان میآورد که به واقع چه بلحاظ شاعرانگی و چه بلحاظ طرح ساده این آرزوهای بر باد رفته قابل تقدیروستایش است. امروزه با شناختی که از ناکار آمد بودن نقش یک فرد بعنوان رهبر، منجی وبرآورنده آرزوهای مردمان محروم و ستمدیده به دست آورده ایم، رهبری جمعی و شورایی بیش از هرزمان دیگر ضروری به نظر ی رسد.

بسط و گسترش آزادی وبرابری اجتماعی درجامعه  با استقراردموکراسی یعنی توزیع قدرت به مثابه ابزاری کارآمد در جهت تصمیم گیری جمعی امکان پذیر خواهد بود وهر گونه اهمال درتثبیت این فرآیند پیآمدی جز سربرآوردن سلطه گری خودکامه به دنبال نخواهد داشت. با مشارکت فعالانه شهروندان درعرصه سیاست و تصمیم گیری ها می توان به حفظ حقوق اساسی و تحقق آرزوهای مردم بیشتر باورداشت.

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

گپی صمیمانه با دوستان فیسبوکیام


      نوشتن به نوعی خواستن آزادی است. اگر دست به کار آن بشوید، چه بخواهید، چه نخواهید درگیر و ملتزم اید.


                                            [ ژان پل سارتر- فیلسوف و نویسنده فرانسوی، ۱۹۰۵ -۱۹۸۰]


شاید این موضوع که همه ی ما فیسبوکیها  دوست داریم دوستانمان در مورد مطالب فیسبوکمان نظر بدهند یک امر بدیهی بنظر آید. واقعیتی است که فضای فیسبوک محل تبادل و تلاقی نظرات فعالین این حوزه است. مخاطبین با ابراز نظرشان می توانند به ما کمک کنند تا ما بهتر بتوانیم در خصوص مفید و راهگشا بودن و یا ناسودمندی مطالبمان  درک درست و قابل تأملی داشته باشیم. 
هر کدام از دوستان خوبمان به فراخور نحوه اندیشه و تلقی خاصی که از موضوعات اجتماعی دارند مطالبی را در فیسبوکشان انتشار می دهند که به بیانی این عمل برآمد حضور آنان در این عرصه  است. آنچه به خودم بر می گردد اینکه از همان ابتدای ورودم به فضای فیسبوک از ابراز نظر،انتقاد و پیشنهاد های اصلاحی سروران گرانمایه ام مسرور شده و می شوم، البته ما درک می کنیم که مطالبی که گاهأ در فیسبوکمان نشرمیدهیم می تواند مورد تأئید و پذیرش و کلأ همسو با آراء و افکار عده ای از بازدیدکنندگان صمیمی مان نباشد ولی ، از سویی اعتقاد داریم که در نهایت ایده های عقلانی و بهینه تر از تضارب افکار و مخالفت با نظرا تمان ظهور خواهند کرد که لاجرم به طرح اندیشه های مدرن تر منتهی خواهد شد. پس با علم به این حقیقت، ناگزیر خواهیم بود از نقد پذیری و تضارب افکار در فضای فیسبوک بعنوان یک التزام خطیر و تأثیرگذار حمایت کنیم.

در این دو سالی که از راه اندازی فیسبوکم می گذرد، عده قلیلی از دوستان لایق و صمیمی ام از سر مهر و بزرگ منشی در رابطه با مطالب منتشر شده در فیسبوکم ابراز نظر نموده اند که جا دارد همینجا با تواضع بسیار از تک تک این سروان گرانقدرم ستایش کنم. نقادی و پرسشگری ایده های خود را بیشتر می پسندم تا تأئیدهای تلویحی که گاهأ از سوی دوستان خوب و صمیمی نصیبم می شود.
در پیوند با نوشتن مطلب در فیسبوک به دو موضوع که بسیار مهم و تعیین کننده است اشارات مختصری می کنیم و متن را به پایان می برم. پرسش های بنیادی و حیاتی که هر نویسنده قبل از نوشتن لازم است به آنها پاسخ دهد اینها هستند.

۱- برای چه می نویسد؟
۲- برای کی می نویسد؟

۱- یک نویسنده برای چه می نویسند؟ 

همانطور که دوستان خوبم میدانند انسان یک موجود اجتماعی و اندیشه ورز است و در بین افراد دیگر جامعه اش زندگی می کند. یک نویسنده هم از این قاعده مستثنی نیست. او مثل دیگرافراد بین مردمش زندگی می کند و خوب مسلم است که مصائب،درد وغم و یأس و ناتوانی آنانرا از نزدیک احساس می کند. نوع نگاه به این معضلات و نابسامانی های اجتماعی است که تفاوت بین یک فرد نویسنده و نانویسنده را مشخص می کند.

نویسنده احساسات و خیالاتی ژرف و قدرت تخیلی قوی دارد و این دو مشخصه بارز است که او را ازافرادی که فاقد این دوخصیصه هستند مجزا میکند، این را هم اضافه کنم که به نظر گارسیا مارکز نویسنده رمان[صدسال تنهایی] : نویسنده در وهله اول به دنیا می آید و پس از آن در اثر تلاش و عرق ریزی زیاد نویسنده می شود. منظور مارکز آن است که احساسات، خیال پروری و قدرت قوی تخیل را باید یک فرد در زمان تولد با خود داشته باشد، 

بگذریم آنچه از مطالعه دقیق تر ادبیات به دست می آوریم این است که موضوع اصلی ادبیات در جهان همیشه انسان بوده است، یعنی اینکه یک نویسنده باید با آشکار نمودن احساسات و افکاری که انسانها از آنها بی خبرند درخت سرسبز و باطراوت امید و تغییر در دل انسانها به رویاند، لازم است گفته شود که طرح این التزام نویسنده  به معنی پند و اندرز و بقول راه و چاه به خواننده نشان دادن نیست بلکه نویسنده قصد دارد با بیان ان احساسات انسانی جان تازه ای در کالبد مردم بدمد که بر یأس و دلمرده گیشان فائق آیند و با آگاه سازی آنان نسبت به مصائبی که بر آنان می رود اندیشه و میل به دگرگونی اجتماعی را در آنان تقویت کند.

یک نویسنده اصیل و باورمند به رهایی و سعادت مردم می خواهد با نوشتن به زندگی معنا ببخشد، این معنا همان ارزشهای متعالی انسانی است که در ورای واقعیتهای سرسخت زندگی جریان دارد. نویسنده با درهم آمیختگی احساسات ناشی از برخورد با این واقعیتهای تلخ با رؤیا و تخیل، جهانی انسانی و زیبا را به خوانندگانش  نشان می دهد.

۲- یک نویسنده برای کی می نویسد؟

خوانندگان آثار یک نویسنده اصیل و معترض که قصد بیداری مردم جامعه اش را دارد نمی توانند افرادی باشند که فارغ و آسوده می آرامند.، پس مخاطبین او کسانی خواهند بود که در اثردرد و بیم ویأسی که بر آنان آوار شده، فردایشان تداوم کسالت آور امروز ناشاد شان است. او برای مردمانی می نویسد که نا امیدی کهنسال سالهای خزان زده عمرشان با بیداد گریها یی عجین شده که شقاوت گران با توجیه به معشیت الهی بر آنها روا می دارند .

یک نویسنده معترض و واقعی نمی تواند آثاری را خلق کند که خواری، ناخشنودی و رهایی مردمانش در آن متبلور نباشد. 
آن التزام و وظیفه سترگی که یک نویسنده اصیل و واقعیت گرا در زمانه ما درخود احساس میکند بی تردید سخن گفتن از شوربختی مردم و مقابله آنان با بیداد و شکستن رنجیر اسارت و بندگی و امید به یک زندگی آزاد و بهتر در آینده خواهد بود.

۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

هدف ادبیات
از اینجاست که یکی از اندیشمندان نامدار جهان غرب در عصر حاضر گفته است: «غرض از ادبیات، تلاش و مبارزه است. تلاش و مبارزه برای نیل به آگاهی، برای جستن حقیقت، برای آزادی انسان و از این روست که نویسنده در مقابل عملی که انجام می دهد، مسؤول است. برای چه می نویسد؟ دست به چه اقدامی زده است و چرا این اقدام، مستلزم دست یازیدن به نگارش بوده است؟ زیرا که سخن گفتن در حکم عمل کردن است.[5]»[6]

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

[ رواداری و دگر پذیری] 

من با تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی.
ولتر[۱]

واژه تولرانس(Tolerance) در زبان فرانسویی مانند بسیاری از واژگان غیر فارسی معانی گوناگونی به آن اطلاق گردیده ازجمله، تحمل، بردباری، شکیبایی و دگرپذیری اما، کلمه رواداری بعنوان معادل فارسی آن بیشتر مورد پذیرش پژهشگران علوم اجتماعی و روشنفکران قرار گرفته است.
منظوراز طرح این واژه پاسخ به این پرسش دیرینه است که چرا روداری در بین ما مردم بمثابه یک ارزش اجتماعی گرانبها نهادینه نشده است؟ ابتدا بطور اختصارتعریفی از رواداری  به دست میدهیم ودرادامه به عوامل اجتماعی تأثیرگذاری که مانع از رشد و بالندگی آن می شوند اشاره خواهیم کرد.
به زبان ساده وغیر فلسفی، رواداری یعنی اینکه ما قبول کنیم که دیگران نظر مخالفشان را ابراز کنند وما این حق را به خودمان ندهیم که آنانرا محکوم و یا با توسل به هرگونه وسیله ای آنها را وادار به خاموشی کنیم.
خوب با توجه به اینکه روداری یک رفتاراجتماعی است پس ناگزیریم عوامل بازدارنده آنرا در مناسبات اجتماعی و زیست محیطی جستجو کنیم  ، از سویی بسیاری از کنشگران اجتماعی ضعف ساختار اجتماعی و فرهنگی و به تبع آن بحران هؤیتی را درتن ندادن انسانها به رواداری مؤثرمیدادند مضافأ اینکه بسیاری ازکارشناسان علوم اجتماعی دراکتسابی و آموزشی بودن رواداری متفق القول اند، به این معنی که محل زیست، محیط آموزشی وعرصه جامعه می تواند درکسب وآموزش انسانها نسبت به رعایت حقوق همدیگرودگرپذیری نقش داشته باشد.
حال موضوع رواداری را ملموس وعینی ترطرح می کنیم. فرض کنید در یک جامعه ای یک کودک را ازهمان روزهای اولیه ای که قدرت یادگیری وآموزش و فهم ساده موضوعاتی را بدست می آورد درمحیط زندگی و یا آموزشی اش به او القا ویا حقنه کنند که اعتقادات مذهبی تومیراث بحق رهبران مذهبی گذشته است ومنزه وعاری ازهرگونه خطا وکج فهمی است وهیچ فردی حق مخالفت و نقادی آنرا ندارد ودرصورتی که فردی همچون عمل شنیعی انجام دهد دراین دنیا ودرجهان آخرت عقوبت ومجازات جانکاهی درانتظاراوست.
خوب مسلم است که این فرد ازهمان زمان کودکی نارواداری و نادگرپذیری را یاد می گیرد وهیچگونه نظر مخالف با اعتقادات سنتیاش را نمی پذیرد. بی گمان رواداری در صورتی ممکن می گردد که ما از این اعتقادات سنتی و منحط گذرکنیم. نقادی آموزه های که ما آنها را معرفتهای دینی می نامیم لازمه یک جامعه مدرن و آزاد است.
می دانیم که فرهنگ یک جامعه مجموعه هنجارهایی است که افراد ازآن پیروی می کنند. دین، ارزشهای اجتماعی و رفتارما انسانها تابعی ازفرهنگ حاکم برجامعه است. می گویند فرهنگ مسلط فرهنگ طبقه حاکمه است. عدم پذیرش رواداری وتحمل دیگران می تواند زمینه های      فرهنگی داشته باشد وآخرت گرایی را می توان پیش زمینه یک فرهنگ مذهبی به حساب آورد. اعتقاداتی که تعقل گرایی ونقد پذیری را برنتابند بی تردید می تواند به بستر مناسبی برای رشد نارواداری و خشونت ورزی بدل شود.
رشد و گسترش رواداری و دگرپذیری شاخصه های یک جامعه آزاد و تعقل گراست وآنچه طبیعی به نظر می رسد اینکه همه انسانها دارای حقوق برابرو یکسان هستند و رواداری که ما ازآن سخن می گوئیم یعنی اینکه افراد این برابری حقوقی را رعایت کرده به حقوق یکدیگرتجاوزنکند. یکی ازحقوق مسلم انسانها ابرازنظرمخالف با افرادی است که به گونه دیگر فکر می کنند.
عوامل بی شماری در ناسازگاری ما انسانها درپذیرش روداری دخالت دارند که بیان و طرح آنها از حوصله این متن کوتاه خارج است. واضح است که آموزش رواداری وتقویت روحیه تساهل وبردباری اززمان کودکی درخانه توسط والدین ودرمحیط آموزشی بوسیله معلمین و اشاعه فرهنگ مدارا محوری از سویی اصحاب فرهنگ و ادب می تواند به ترویج و تثبیت رواداری ودگر پذیری در جامعه کمک کند.
۱- فرانسوا-ماری آروئه ( ۱۶۹۴- ۱۷۷۸)  معروف به ولتر از نام‌دارترین فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی عصر روشنگری است.

۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه


شادروان محمد رحیمی ، دوستی صمیمی و معلمی آگاه


روزی که من کشته می شوم
قاتل من جیب هایم را زیر و رو می کند
او بلیط های سفر را خواهد یافت.
یکی به صلح،یکی به مزارع و باران و یکی به وجدان نوع بشر
قاتل عزیز،من به تو التماس می کنم،نمان و آنها را هدر نده
آنها را بردار،استفاده کن
به تو التماس می کنم،سفر کن.

                                        [ سمیع القاسم- شاعر فلسطینی ]
                                                

دوست خوبم زنده یاد محمد رحیمی پس از پایان تحصیل در دبیرستان خمیر ،برای اخذ دیپلم دو سال را در دانشسرای مقدماتی بندر عباس گذراند .در دوران تحصیل در بندر عباس از طریق دبیران دانشسرا که مخالف رژیم شاه بودند و دوران تبعیدشان را در بندر عباس می گذراندند با کتاب و مطالعه آشنا شد. پس از پایان دانشسرا ،دوران سپاهی دانش را در منطقه محروم منوجان سپری کرد. او در زمان سپاهی اش ،فقر و نداری که گریبان گیر مردم تهیدست و زحمتکش آن منطقه بود از نزدیک لمس کرد.

در سالهایی که او در دانشسرا تحصیل می کرد من در دبیرستان بندرلنگه درس می خواندم. در همان سالهای ۵۱-۵۲ که هر دونفرمان هنوز درس می خواندیم،غروب یک روز همدیگر را در نزدیکی نانوایی مرحوم حاج احمد حیدر دیدیم .غروبها جوانان شهرمان در همین محل پاتوق می کردند. او بلافاصله با شور و شوقی وصف ناپذیر از کتاب و مطالعه کردن حرف به میان آورد.. از من خواست یک روز به منزلشان بروم و کتابهایش را ببینم.او در دوران دانشسرا کتابهای زیادی مطالعه کرده بود و آگاهی اجتماعی فراوانی اندوخته بود. چند روز بعد به منزلش رفتم، او با پدر و مادری مهربان و انساندوست و خواهر و برادرانی عزیز وکوچکتر از خودش در منزل پدری اش درمحله قبله زندگی می کرد. 

 آن روز عصر که من به خانه اش رفتم بعد از چندی او رفت وهمه کتابهایش را به من نشان داد   شادروان محمد در این سالها کتابهای زیادی خریده بود.  . کتابها یی در مورد شخصیتها و شاعران انقلابی فلسطین مانند سمیع القاسم،محمود درویش،نزار قبانی و کتاب زندگینامه جمال عبدالناصر رئيس جمهور ناسیونالیست و مساوات طلب مصر ،کتابی راجع به مبارزات ضد استعماری جمیله بوپاشا ، داستان،رمان و شعر از نویسندگان و شاعران معروف کشورمان. پس از دیدن کتابها، یکی دو کتاب را از او گرفتم که مطالعه کنم.
شادروان محمد رحیمی سالها در دبستان گلبارانی خمیر تدریس می کرد.او در سالهای معلمی اش دانش آموزان،جوانان و همکارانش را به مطالعه و ارتقا آگاهی اجتماعی تشویق می کرد. در تمام سال های تدریس اش در دبستان در برخورد با مسئولین آموزش و پرورش موضع آگاهانه و رادیکال داشت.

گرایش و تعلق خاطر بیش از حد او به شخصیتهای ملی گرایی همچون محمد مصدق و ريیس جمهور ناسیونالیست مصر جمال عبدالناصر، بی شک او را بلحاظ سیاسی در صف فردی ملی گرا و میهن پرست قرار می دهد. در سالهای ۵۶ و ۵۷ که اعتراضات و جنب و جوش سیاسی علیه رژیم پدر تاجدار !!! در شهر مان شروع شده بود، او همیشه در جلو صف اعتراضات بود. او بود که با وانت تویوتای زرد رنگش تعدادی از جوانان شهر را به تهران برد تا در راهپیمایی بزرگی که به سقوظ حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی منجر شد شرکت کنند، یادم می آید همشهریان عزیز مان در شهر شایع کرده بودند که آنان رفته اند «پس باجی یعنی دوست نازنینم صالح ساحلی زادگان» را به جای نخست وزیر بختیار قرار دهند. همشهریان با مهر و ساده دل شهرمان در آن سالها فکر می کردند که انقلاب در ایران از شهر خمیر هدایت می شود و با سادگی اظهار می کردند همه شهرمان ایران آرام و بی سروصدا ست و هر خر خشه ای  [شلوغی] هست از اینجا شروع می شود.

 زنده یاد محمد رحیمی بعد از پیروزی قیام بهمن ۵۷ تا زمانی که زنده بود آبش با جماعت مفتخور آخوند در یک جوب نمی رفت. او درزمان حیاتش تلاش زیادی می کرد که دوستان و آشنایانش را با تمایلات آزادیخواهی و مساوات طلبی آشنا کند. تاثیری که او بر ذهن و افکار عده ای از جوانان شهرمان داشت برهمه دوستانم واضح است. شاید دوراز واقعیت نباشد که بگوییم او بیشترین تاثیر را روی افکار پدرمرحومش علی رحیمی گذاشته بود. این پیر مرد در اثر افشاگریهای اوعلیه مظالم رژیم شاهی، از مخالفین سرسخت و آشتی ناپذیر نظام شاهنشا هی شده بود. 

این پدر پیر همراه پسرجوانش در تمام راهپیمایی که در شهر در ابتدای قیام صورت می گرفت حضور فعال داشت. بعد از پیروزی قیام هم خیلی زود به ماهیت ضد انسانی، تبعیض آلود و سرکوبگر رژیم پی برد و همچون پسرش شادروان محمدرحیمی از مخالفین حکومت آخوندی خمینی شد.

خاطره ای از مرحوم علی رحیمی هنوز در ذهنم هست، برایتان تعریف می کنم خالی از لطف نیست. 

سال ۵۸ پس از پیروزی قیام هوداران سازمان مجاهدین خلق در شهرمان خیلی فعال بودند،آنان اقدام به بر پایی نمایشگاه کتاب،عکس و پوستر در یکی از مغازه های واقع در خیابان اصلی شهر کرده بودند ، یعنی در محل مغازه ای که قبل از آمدن من به هلند ،پدر دهقان مزدور حکومت اسلامی در آن آجیل فروشی باز کرده بود. روزی من هم به بازدید این نمایشگاه رفتم. ضمن دیدن عکس و پوسترها به پوستر رنگی بزرگی از شیخ عزالدین حسینی از رهبران مذهبی کردستان ایران که مخالف رژیم آخوندی بود برخورد کردم.
از یکی از دوستان مجاهد که در نمایشگاه حضور داشت  پرسیدم: این عکس هم شما چسپانده اید؟ او گفت :والله ، حقیقتش اینکه امروز صبح علی رحیمی پدر محمد رحیمی آمده بود برای دیدن نمایشگاه، بعد از اینکه همه عکسها را خوب نگاه کرد رو کرده بود به یکی از برادران مجاهد و پرسیده بود: که چرا شما همه عکس آخوندهای طرفدار حکومت به دیوار چسپانده اید و چرا عکس مخالفین را نزده اید؟ برادرمان گفته بود :ما عکس همه را می چسپانیم و تبعیض قائل نمی شویم. او بلافاصله رفته بود و بعد از حدود نیم ساعت درحالیکه پوستر بزرگی در دست داشت به نمایشگاه برگشت و درخواست کرد ه بود که پوستر مورد علاقه او یعنی همین پوستر  شیخ عزالدین حسینی را به دیواربچسپانیم و ما هم به قولمان عمل کردیم.

اینک که من این خاطرات را بازگو می کنم،پدر و پسر هر دو رخ در نقاب خاک کشیده اند ،ولی یاد و خاطرات بیاد ماندنی و نقش و تاثیرگذاری که آنان بر رشد فکری دیگران و ترویج فرهنگ آزادیخواهی در شهرمان داشته همیشه در خاطرمان زنده خواهد ماند.

نامشان همیشه ماندگار باد.

شب نشینی در خانه ناصر[۱]

می ترسم کافر بشم!!

نام همه شخصیتها فرضی وغیرواقعی است.

چند ماه قبل شنیده بودم که بعضی شبها ناصر و عده ای از دوستانش در خانه او شب نشینی دارند و در باره اوضاع سیاسی جامعه باهم بحث و گفتگو می کنند. آن شب از روی کنجکاوی و درست نمی دانم به چه علتی تصمیم گرفتم که در این شب نشینی شرکت کنم. البته چون شهرمان خمیر کوچک است و همه همدیگر را می شناسند من هم ناصر را بلحاظ تعلقات عقیدتی می شناختم. وقتی وارد سالن خانه ناصر شدم ساعت حدود ۹ شب بود. ناصر وسه نفر از دوستانش به نامهای طاهر، احسان ورضا نشسته بودند. با آنها سلام وعلیک کرد و بغل ناصر نشستم. ظاهرأ همه از آمدن من به شب نشینی شان خوشحال بنظر می رسیدند. ناصر فلاکس چای و سینی استکانها را به طرفش کشید و برای همه حاضرین چای ریخت.
بعد از گذشت دقایقی نادیه همسر ناصر و دختر کوچکش ندا وارد سالن شدند. نادیه باهمه دوستان سلام و احوالپرسی کرد و ظرف میوه ای و پیش دستی ها را در نزدیکی شوهرش گذاشت و از سالن خارج شد. دختر ناصر همینطور که بغل پدرش نشسته کتاب کوچکی که دستش بود ورق می زد. من با خنده از ندا پرسیدم: کتابت را میدهی من بخوانم، دخترک معصوم دستش را به طرف من دراز کرد و من کتابش را گرفتم و ورق زدم و کمی خواندم، کتاب کودکان بود به نام[حسنی ما یه بره داشت]
دوستان ناصر همه مسلمان بودند اما، هیچکدامشان دگم و متعصب نبودند و می دانستم که گاه نسبت به پاره ای از معرفتهای دینی نظرات نقادانه ای دارند. طاهر هم که آنشب در شب نشینی حضورداشت از دوستان قدیمی ناصر بود که قطار عمرش می رفت که به ایستگاه ۵۰ سالگی نزدیک بشود. او اهل مطالعه و تحقیق بود. کتابهای شریعتی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و عبدالکریم سروش را زیاد خوانده بود و در مورد اسلام و دیگر نحله های فکری اطلاعات خوب و دست اولی داشت.
آنشب صحبت از اخبار داخل واوضاع سیاسی مملکت شروع و بعد بحث به انتخابات پیش رو و کاندید شدن حسن روحانی کشیده شد. جالب این بود که هیچ کدام نظر خوشبینانه ای نسبت به روحانی نداشتند وطبق همان ضرب المثل معروف، نظر کلی شان این بود که سگ زرد برادر شغاله. رضا که دانشجوی یکی دانشگاهها در بندرعباس بود در خصوص نظرات دانشجویان و اساتید دانشگاه در پیوند با انتخابات و جنبش دانشجویی صحبت کرد.  بعد که رضا ساکت شد ناصر که بیشتر اوقات از دوستانش پذیرایی می کرد و یا با دختر کوچکش حرف می زد سر صحبت را باز کرد و گفت: چند روزقبل رمان[سمفونی مردگان] عباس معروفی را خواندم، کتاب بسیارجالب با سبک و درخور تأملی است و من که از خواندش خیلی راضی هستم. کتابی در حد یک رمان خوب و ماندگارو به نظر می آید که معروفی با نوشتن این رمان جایگاه و مرتبت یک نویسنده بزرگ    و مطرح را بدست آورده باشد.
طاهر که تا حالا سکوت کرده بود و به حرفهای دوستانش گوش میداد، بعد که حرفهای ناصر به پایان رسید رو به جمع کرد و گفت: من هم تازگی از طریق یکی از دوستان مقاله[محمد راوی رویاهای رسولانه] دکتر سروش به دستم رسید و خواندم و فکر می کنم با عزمی که سروش در تقدس زدایی از اسلام و عرفی کردن آن به خرج می دهد هیچ بعید نیست که به زودی شاهد پروتستانیسم اسلامی و نهایتأ دین جدیدی باشیم که از تفکرات این فیلسوف متفکر اسلامی تراوش می کند. بیان نظرات طاهر در باره مقاله ای که خوانده بود، دوستان حاضر در جلسه را به صرافت انداخت که طاهر بیشتر در خصوص اندیشه های این نواندیش دینی صحبت کند.
رضا از طاهر پرسید: اگر ممکن است بطور خلاصه از دیدگاههای سروش در ارتباط با رویایی بودن وحی و متن مقدس بگوئید. طاهر گفت: سروش اعتقاد دارد که پیغمبر خدا، خوابهایی دیده و خود شخصأ تصمیم گرفته آن خوابها یعنی قرآن را به اطلاع دیگران برساند  واتفاقأ تعبیر محمد از خوابهایش غالبأ غلط و غیر دقیق است و متنی پریشان و سرشار از تناقض و خطا ارائه می دهد. منظور دکترسروش این است که: خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت بلکه این انسان تاریخی یعنی محمد بود که سخن گفت و  کتاب نوشت وسخنش همان سخن خداست.
با پایان گرفتن گفته های طاهر در خصوص مقاله سروش بحث و مجادله بسیاری بین دوستان درگرفت. در همین موقع ندا کوچولو که ظاهرأ خسته خواب آلود به نظر می رسید ازپدرش خدا حافظی کرد و رفت که بخوابد. با رفتن ندا و آرام شدن دوستان، ناصر رویش به طرف من کرد و گفت: خوب عیسی جان تو نظرت چیه؟ من گفتم: والله من کتاب سروش را نخوانده ام و خوب نظری هم نمی توانم بدهم ولی، یک سؤال داشتم از آقا طاهر که مقاله را خوانده که دکترسروش چه دلایلی بررویایی بودن وحی از سوی رسول خدا دارد؟
طاهر که به پرسش من گوش میداد گفت: سروش مدعی است که عارفان بسیاری از کشف تام محمدی سخن گفته اند که اشاره آنان به دریافتهای اشراقی و فوق حسی و رویایی است و خود پیغمبرهم رویای صادق را جز نبوت دانسته و از سویی حضرت علی هم گفته که رویاهای پیغمبران وحی است. طاهر در ادامه  بیان ادعاهای دکتر سروش گفت: سروش میگوید که پیغمبر در حین نزول وحی دچار ناهشیاری و خواب سنگین همراه تعرق به او دست میداده و همه اینها حکایت از آن دارد که پدیده وحی در عالم بیداری صورت نمی گرفته است و باز سروش از صدرالدین شیرازی یکی از علمای بزرگ اسلام برهان میآورد و گویا این عالم اسلام با رجوع به آیاتی از قرآن مدعی می شود که واقعه قیامت رخ داده است، یعنی همانطور که محمد برای نقل این واقعه از فعل ماضی استفاده می کند گویا محمد ایستاده و این صحنه را نظاره می کند و نه اینکه درآینده این واقعه رخ خواهد داد و سروش در پایان می گوید که تمام ای نظاره ها در رؤیا رخ داده است.
پس از پایان صحبتهای طاهر دوستان یکی یکی برخاستند و با ناصر خداحافظی کردند، من آخرین نفر بودم که با ناصر از سالن به حیاط آمدم. در موقع خداحافظی همیطور که دستم را به طرف ناصر دراز کردم به اوگفتم: من دیگر در شب نشینی شما شرکت نمی کنم. او گفت چرا؟ گفتم: می ترسم کافر بشم. ناصر با خنده به من گفت ناراحت نباش. صلاح دست خودت است، اگر فکر می کنی من ودوستانم حرفهای بیهوده ای می زنیم می توانی بقول خودمون از این گوش بشنوی و از آن گوش بکنی بیرون. گفتم: نه، بحث من بیهوده بودن حرفها نیست، اتفاقأ برخی از حرفهایی که زده شد خیلی هم باهوده است اما، بعضی چیزهای را من خوب نمی دانم و امشب که آقا طاهر نظرات دکتر سروش را با آب وتاب نقل می کرد ناراحت وعصبی شده بودم . ناصر گفت: شاید لازم باشد بیشتر وقت بگذاری و مطالعه کنی ولی، بازهم میل خودت است اگر صلاح می دانی و دوست داری هر هفته شب جمعه دوستان می آیند خانه من اگر شما هم بیائید همه ما خوشحال می شویم. ناصر تا درب حیاط بامن آمد ومن به طرف ماشینم رفتم با حرکت کردن من او هم به داخل حیاطش رفت.
مارکسیم گورکی نویسنده کارگران و زحمتکشان

با اجازه دوستان قبل از پرداختن به معرفی گورکی که بحق اورا صدیق ترین مظهر ادبیات روس میدانم مقدمتأ از آشنایی خود با او ورمان جاودانه اش[مادر] برایتان بگویم.
آشنایی ام با گورکی و کتابهایش به همت دوست فرزانه ام زنده یاد محمد رحیمی فراهم شد. حدود ۴ سال قبل از قیام بهمن ۵۷ شادروان محمد در دانشسرای مقدماتی بندر عباس درس میخواند. او از طریق دبیرانش در دانشسرا ازوجود گورکی خالق ادبیات رئالیسم سوسیالیستی و رمان ممنوعه او مادر آگاه شده بود. آن سالها من در دبیرستان پهلوی بندر لنگه درس می خواندم. در تابستان همان سال روزی زنده یاد برای دیدن کتابهایش مرا به خانه اش دعوت کرد. همینطور که کتابها یش را به من نشان میداد از ماکسیم گورکی و رمان معروف او[مادر] با من حرف زد. اوواقعه ای برایم تعریف کرد که هنوز در ذهن مغشوشم مانده است. شادروان محمد نقل کرد که روزی در شیراز برای خرید رمان مادر به کتابفروشی[خانه کتاب] مراجعه کرده. کتابفروش در مقابل درخواست خرید رمان مادر از سوی زنده یاد به او می گوید: مادر را طلاق داده اند. یعنی ممنوع است و چاپ نمی شود.

اما در خصوص الکسی ماکسیموویچ پشکوف معروف به ماکسیم گورکی:

نام کوچک او ماکسیم بود.گورکی هم در زبان روسی به معنی تلخ است. او را بنام ماکسیم گورکی می شناسیم. انتخاب واژه گورکی هم شاید بخاطر تلخکامیهای بسیاری است که او در زندگی اش چشیده است. ماکسیم گورکی در سال  در ر۱۸۶۸وستای کوچکی بنام  نیژنی نوگورود  در کنار رود ولگا در روسیه بدنیا آمد.در ژوئن سال ۱۹۳۶ بعد زمرگش استالین رهبر شوروی و بسیاری از سیاستمداران و هنرمندان نامدار آنزمان تابوت او را بر شانه هایشان حمل کردند و این نقش و عظمت گورکی را به مثابه یک نویسنده و هنرمند بزرگ م تائیرگذار به اثبات می رساند.
بقول یکی ز زندگینامه نویسان گورکی، فقر و بدبختی گهواره او را جنباند و تیره بختی و نداری اورا از مدرسه بیرون کرد. ماکسیم کوچک در ده سالگی پدر و مادرش را از دست داد. او در اثر فقر و نداری مدرسه را رها کرد و به کارگری پرداخت. کارگر کفش دوزی، نوکری در خانه یک نقاش، ظرفشویی، خمیرگیری در نانوایی و حروف چینی از مشاغلی بود که اوبا سرسختی و اراده ای پولادین در زندگی پر فراز و نشیب اش تجربه کرد. او درطول ایام کاراز خواندن کتاب و مجلات غفلت نمی کرد. با ولع ای وصف ناپذیر هرچه دستش می آمد می خواند. گورکی سالها در بین فرودستان و ستمدیده ترین مردم تیره بخت روسیه  بسر برد ودرد ورنجهای آنان را با گوشت و پوستش لمس کرد.گویا اوناگزیرباید مزه تلخ محرومیت و فلاکت مردمان محروم جامعه اش را بچشد تا به حق به هیئت نویسنده مدافع راستین حقوق محرومان کشورش درآید.
گورکی در جوانی بخاطر رنج و یاسی که همیشه با خود داشت تا کلتی که با حاصل دسترج اش خریده بود به قصد خودکشی به خودش شلیک می کند اما، خوشبختانه نجات می یابد ولی ریه او آسیب می بیند و این درد را تا زمان مرگش تحمل می کند. او در ۲۴ سالگی اولین داستان کوتاهش را   بچاپ می رساند. در۳۰ سالگی نه تنها کتابخوانان روسیه بلکه اهل ادب و هنراروپا گورکی را بعنوان یک نویسنده انقلابی می شناسند. با ظهور گورکی روسیه، جهان این بار بعد ازغولهای ادبی بزرگی همچون تولستوی، داستایوسکی و تورگینف درروسیه با چهره نویسنده افسونگر و بی بدیلی آشنا می شود که با نگاهی تیز بین و حقیقت جویی توصیف ناپذیر آمال و تمنیات تیره بخت ترین توده های روسیه را در آثارش به نمایش می گذارد.
رئالیسم[ واقعیت گرایی] بی حد وحصری که ما در داستانهای گورکی شاهدیم مرهون شناخت دقیق او ازفقر و فلاکت توده ها و حقیقت جویی عریانی است که اوبعنوان یک نویسنده مردمگرا و انقلابی خود را متعهد به انعکاس آن در آثارش می داند. معروف ترین رمان گورکی همانطور که در ابتدا اشاره کردم [مادر] نام دارد. این کتاب که در سال ۱۹۰۶ منتشر شده سرگذشت مردم محروم، کارگران و نیروهای انقلابی است که علیه تزار در روسیه دست به مبارزه می زنند.[ پلاگه]همان مادر پس از آنکه پسر انقلابیاش [پاول] به زندان می افتد همدوش کارگران به مبارزه انقلابی روی می آورد که شرح این مبارزات را از طریق خواندن این رمان جاودانه می توانید دنبال کنید.
بخشی از دفاعیه پاول در دادگاه تزار چنین است:
ما سوسیالیست هستیم، یعنی دشمن مالکیت خصوصی که مایه نفاق بین مردم است و آنها را علیه یکدیگر مسلح می کند و تضاد منافع آشتی ناپذیری بوجود می آورد و با کوشش در پنهان کردن یا توجیه این خصومت، دروغ می گوید و همه مردم را با دروغ و دورویی و کینه تباه می سازد.... ما معتقدیم جامعه ای که انسان را استثمار می کند تا به ثروت دست یابد، آن جامعه دشمن ماست.

ماکسیم گورکی از سال ۱۸۹۹ به جنبش سوسیال دموکراتیک روسیه پیوست. اولین دیدار او با لنین رهبر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷در سال ۱۹۰۲ اتفاق افتاد. لنین به کورگی بعنوان نویسنده ای انقلابی و حامی کارگران و ستمدیده گان احترام خاصی قائل بود و دائم اورا به جانبداری از طبقات زحمتکش روسیه تشویق می کرد. بعد از پیروزی انقلاب در ۱۹۱۷ رابطه رفیقانه آن دوتیره شد و آن هم بخاطر حمایت گورکی ازعده ای از نویسندگان و هنرمندانی بود که از نظر لنین در صف بورژوازی واصحاب کلیسا قرار داشتند. این اختلافات تا جایی پیش رفت که یکبار بعد از آنکه لنین با آزادی نویسنده ای که گورکی درخواست آزادی اش از زندان داشت مخالفت کرد، گورکی لنین را فریبکار و خونسرد نامید.
در پایان نظر لنین در باره ماکسیم گورکی در پايین می آورم:
من به روحیات و خلقیات تو واردم وهمه مورد را بخوبی میتوانم درک کنم( زیرا سؤالاتی مطرح میکنی که از خلالشان می توانم افکارت را بخوانم) در کاپری وبعد ازآن بارها بهت گفته ام: اجازه میدهی بدترین عناصر محافل روشنفکری بورژواها دورت را بگیرند و در برابر عجز و لابه ی آنها سر تسلیم فرو می آوری. به زوزه صدها روشنفکرکه از دستگیری {وحشتناک} این چند هفته فغانشان به آسمان رسیده گوش میدهی، اما صدای توده ها، صدای میلیونها کارگر و دهقان را نمی شنوی و به فریادشان گوش نمی دهی واقعأ اگر خودت را ازاین محیط روشنفکران بورژوازی بیرون نکشی مدفون خواهی شد. از ته قلبم آرزو میکنم که هرچه زودتر به این عمل دست بزنی.

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

 وفادارترین فرزند کوبا مرد!!
 فیدل [۱]  در حالی در ۵ آذر ۱۳۹۵ چشم از جهان فرو بست که چهار دهه در کوبا برای استقرار سوسیالیسم و رفاه عمومی مردمش با سرسختی و عزمی راستین در مقابل امپریالیسم هار آمریکا استقامت نشان داد. تأثیر عمیقی که او در پایان دادن کوبا به حیات خلوت آمریکا داشت می توان با ۶۳۰ موردی که سازمان جاسوسی آمریکا قصد ترورش داشت بهتر فهمید. اما، فیدل کاسترو کی بود و چه کرد؟
فیدل چریک!
فیدل پسر یک زمیندار اسپانیایی تبار بود که در کوبا بدنیا آمد. او در خانواده مرفه ای بزرگ شد. در جوانی به دانشگاه هاوانا وارد شد و حقوق خواند. در زمان دانشجویی با مارکسیسم و سوسیالیسم آشنا شد. در همین زمان به جنبش دانشجویی رادیکال پیوست و بعلت مبارزات سیاسی به زندان افتاد.
زادگاهش کوبا در این سالها به صورت حیات خلوت و عشرتکده آمریکایی در آمده بود. شبکه های قاچاق مواد مخدر، قمارخانه، تن فروشی و تبهکاری جزیره کوچک کوبا را در محاصره خود داشتند. کارتلها آمریکا با حمایت شان از دیکتاتوری حاکم بر کوبا،عملأ نبض کوبا را به دست داشتند. استثمار بی حد و حصر دهقانان و کارگران و تبعیضات نژادی که از سوی سرمایه داران سفید درحق سیاهان و رنگین پوستان کشورصورت می گرفت و فقر و بی حقوقی که به توده ها تحمیل شده بود، فیدل جوان را به اندیشه مبازره با دیکتاتور و خلاصی کشورش ازوابستگی به امپریالیسم انداخت.
فیدل در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۳ با گروهی ازانقلابیون چریک که عده آنان به ۱۶۰ نفر می رسید به پادگان نظامی مونکادا حمله کرد. این حمله بعلت کمی تجربه و ناکارآمدی شکست خود وعده زیادی از چریکها از جمله فیدل و برادرش رائول دستگیر و زندانی شدند.
 فیدل پس از آزادی از زندان برای تدارک انقلاب و مبارز چریکی علیه دیکتاتوری باتیستا حدود یک سال ونیم در مکزیک بسر برد. او در مکزیک با چریک پر آوازه آرژانتینی  ارنستوچه گورا آشنا شد و با کمک او و دیگر انقلابیون چریک جنبش ۲۶ ژوئیه را بنا نهاد. پس از ماهها آمادگی فیدل به اتفاق چه گوارا و برادرش رائول و عده دیگر از چریکها که تعداد کل آنها به ۸۲ نفر می رسید با قایق بادبانی بنام[ گرانما] ساحل مکزیک را به قصد کوبا ترک کردند. نیروهای باتیستا در انتظار گروه فیدل بودند، پس از آنکه قایق چریکها به ساحل شرقی کوبا رسید حمله نیروهای نظامی باتیستا علیه چریکها شروع شد. عده زیادی از چریکها کشته شدند و تنها ۱۲ نفر از جمله کاسترو، چه گوارا، رائول کاسترو و نه چریک توانستند جان سالم به در ببرند ودرجنگل و بعد در کوه سیئرامائسترا پناه بگیرند.
فیدل و رفقای چریکش با حمایت و پشتیبانی دهقانان روستا یی و پیوستن نیروهای چریکی به آنان حدود دوسال در کوه و جنگل علیه نیروهای نظامی باتیستا جنگیدند تا اینکه در دوم ژانویه سال ۱۹۵۹گروه چریکی فیدل پیروزمندانه در میان آهنگ پرطنین مردم که فریاد می زدند: زنده باد فیدل، زنده باد فیدل وارد هاوانا پایتخت کوبا شدند. باتیستا بعد از اعلام پیشروی گروه چریکی و امکان تسخیرهاوانا از کشور گریخت.
فیدل سوسیالیست!
فیدل در بدو پیروزی تأکید بیشتردر بر پیاده کردن دموکراسی و عدالت اجتماعی در چارچوپ اقتصاد با برنامه داشت و به دنبال کمونیسم و سوسیالیسم نبود. او بلافاصله بعد قیام مسلحانه و پیروزی دست به اصلاحات عمده از قبیل ملی سازی صنعت، اصلاحات ارضی، اصلاحات مالی و مالیاتی، افزایش دستمزدها، کاهش اجاره بها و رایگان نمودن بهداشت و درمان و آموزش زد.
از سال ۱۹۶۳ حزب کمونیست رهبری کشور را به دست گرفت و کاسترو اعلام کرد ما مصمم هستیم اقتصاد سوسیالیستی را در کوبا اجرا کنیم.اگر یکی از وجوه سوسیالیسم را دگرگونی مناسبات کار و سرمایه و رهایی کارگران از سیستم کارمزدی بدانیم، متاسفأنه با همه آرمانخواهی و اعتقادی که فیدل به سوسیالیسم داشت، در انجام این مهم توفیق چندانی نداشت. گرچه هر پدیده اجتماعی درموقعیت و شرایط زمانی خاصی اتفاق می افتد و خوب مسلم برای علت یابی علل پیروزی و شکست آن پدیده می باید تمام عوامل دخیل در آن رویداد را در نظر گرفت. تحریم فلج کننده امپریالیسم آمریکا علیه کوبا وتمایل این کشور به شوروی و حمایتهای همه جانبه ای اقتصادی که از سوی شوروی بعمل می آمد، شاید دوری کاسترو ازسوسیالیسم مارکسی و انترناسیونالیسم را قابل فهم بکند.
یکی دیگراز خطا و کاستیهای فرمانده کاستروکه می توان بر آن انگشت گذاشت ،دموکراسی خواهی و برخورد و رابطه سیاسی با کشورهایی است که به ظاهری ضد آمریکا و امپریالیسم دارند از ازجمله حکومت اسلامی آخوندهای خودمان، می بینیم که مستبدین مذهبی که تنها در یک تابستان[ ۶۷] هزاران نفرکمونیست را به جوخه اعدام می سپارند، جناب فرمانده به این بلاد اسلامی سفر می کند و با رهبران آدمکش آنها ملاقات می کند. این سیاست غلط بی گمان ریشه درهمان سیاستهای تجدید نظرطلبانه ای دارد که بعد از روی کار آمدن دار و دسته خروشچف و پوتین مرسوم شده است و فرمانده کاسترو هم به غلط ازآن پیروی می کرد. با تمام این اوصاف نقش کاسترو بعنوان عنصری انقلابی و مارکسیست که به تسلط و چیره گی آمریکا بر جزیره کوبا پایان  داد وسوسیالیسم از نوع خود درآن    مستقر کرد وعدالت اجتماعی و رفاه همگانی برای توده ها محروم کوبا به ارمغان آورد قابل ستایش است.
فیدل با هوش و خونسرد و گاه خودمحور!
در پیوند با شخصیت و منش فیدل زیاد گفته اند. افرادی او را بسیار باهوش و ذکاوت، خونسرد و سخنرانی خستگی ناپذیر و عده ای او را خودمحور و کج خلق ارزیابی کرده اند. نخبگان و رهبران فکری و سیاسی هم انسان هستند و خوب مسلم که در مواقعی دچار خطا و کجروی خواهند شد مثل دیگر انسانها.  زمانی که ما بچه بودیم پدرومادرها می گفتند که ازمیان انسانها تنها پیغمبرخداست که اشتباه نمی کند در حالیکه امروزه خود اسلام پژوهان مسلمان اذعان دارند که پیغمبر خدا با وجود اینکه هر لحظه از طریق جبرئیل با خدایش رابط تنگاتنگ داشته اشتباهات عدیده ای مرتکب شده است. جناب فرمانده کاستروکه نه خدا ونه پیغمبرش را می شناخت و نه از وجود جبرئیل خبرداشته که از او استمداد بطلبد. قصدم از بیان این مطلب تبرئه و خطاپوشی فیدل نیست بلکه اعتقاد دارم مواردی به آنها اشاره کردم جز خطای فاحش اوست ولی جنبه درست و انقلابی اش برخطاهایش سنگینی می کند.
فیدل پدر و مادر و دوستانش را زیاد دوست داشت. در جایی می گوید: از شنیدن دوخبر در زندگی ام خیلی نگران شدم. یکی خبر مرگ مادرم و دیگری خبر مرگ رفیق چریکم ارنستو چه گوارا. 
 
۱- فیدل - در زبان اسپانیولی بمعنی با عهد با وفا و وفادار است.

با یاد پروانه اسکندری و داریوش فروهرکه به فتوای آخوندهای جنایتکاروآدمکشانی 
همچون حاج آقا مؤمن به طرز فجیعانه کشته شدند. 
  
[ ملاقات با حاج آقا مؤمن ]

حاج آقا اخوی چند روزی بود که از شهرستان آمل به تهران منتقل شده بود. یک روز برای آشنایی وعرض ادب با حاج آقا مؤمن معاون اداره به اطاق او وارد شد. حاج آقااخوی پس از ورود به اطاق وسلام وعرض ارادت به حاج آقا مؤمن در روی صندلی نزدیک میزاو نشست. پس از پایان احوالپرسی و معرفی نمودن حاج آقا اخوی  به معاون اداره اش، حاج آقا مؤمن در باره خودش به همکار تازه واردش گفت:
 تا چند سال پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی  به رهبری امام راحل ابوی مرحوم و والده مکرمه ام درقید حیات بودند. خانواده ما قبل ازانقلاب اسلامی توی قرچک ورامین زندگی می کردند. یک سال بعد ازانقلاب پدرمرحومم گوسنفدهایش را فروخت و با پول آن در منطقه نازی آباد تهران یک خانه خرید و ما به تهران کوچ کردیم. خدا رحمتش کند پدرخلد آشیانم در یک مغازه اجاره ایکوچک در نزدیکی منزلمان ماست بندی باز کرده بود و من هم در تهران درسم را ادامه دادم و وارد دانشگاه شدم.
در سالهای دانشجویی در دانشگاه جذب انجمن اسلامی دانشجویان « دفتر تحکیم وحدت » شدم. در زمان عضویتم در دفتر تحکیم وحدت با برادرانی آشنا شدم که بعدها فهمیدم از سربازان گمنام آغا امام زمان هستند. یکی از این برادران بزرگوار بنام ابوالفضل از من خواست که من اطلاعات جلسات دفتر تحکیم رابه او بدهم و من این کاررا می کردم. 
حاج آقا مومن با لبخند خطاب به همکارش حاج آقا اخوی: تو خودت خوب میدانی جاسوس واقعی کسی است که خودش هم نداند که جاسوس است.
پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به سمت کارشناس گروههای معاند و چپ نو در بخش فرهنگی وزارت اطلاعات به بررسی روزنامه های زنجیره ای جامعه، توس، عصر آزادگان و مجلات آدینه، دنیای سخن و گردون به کار پرداختم.
- خدا رحمت اش بکند والده مرحومه ام همیشه می گفت که من دردوران کودکی ام بجای اینکه با ماشین و تراکتور پلاستیکی بازی کنم علاقه وافری به قیچی و کارد داشتم و وسیله بازی و سرگرمی ام همیشه این دو ابزار برنده بوده، الان هم عجیب از کارد خوشم می آید و  روزی صد بار  خدا را شکر می کنم که خدا کارد را آفرید.
سال ۱۳۷۷ که دستور حذف کفار و معاندان و نویسندگان ضد انقلاب در دستور کار قرار گرفت. در ابتدا در لیست تیم عملیاتی که از طرف برادر شهیدم حاج آقا سعید امامی برای این کار تنظیم شده بود نام من خدمتگزارهم بود، ولی نمیدانم چرا یک روز قبل از قتل پروانه و داریوش فروهرمعاند نام حقیر از لیست حذف شد. شاید رضا و مصلحت خدا در آن بوده.
  حاج آقا اخوی به میز معاون اداره اش نزدیکتر شد وازاوپرسید: شما حتمأ بعد از حذف نامتان از لیست تیم عملیات ناراحت شدی؟
- بله، مگر می توانستم ناراحت نباشم. بهر تقدیر عوامل خودفروخته و جیره خوار آمریکا واسرائیل می خواستند کیان اسلام را از بین ببرند و خون به دل آغا بکنند، واضح بود که من هم مثل دیگر برادران مؤمن و مخلصم وظیفه دینی و سازمانی خود می دانستم که در نابودی آنان سهیم باشم.
 حاج آقا اخوی با تبسمی که حاکی از خوشحالی اش بود باز پرسید: به نظر شما پروانه اسکندری و داریوش فروهر و به دنبال آ نها مختاری، پوینده، مجید شریف و پیروزدوانی حقشان بود که کشته شوند؟
- بله،چرا که نه. ما با کسی تعارف نداریم. برادر مؤمنم، ما آیه شریفه و صریح داریم، توجه بفرما:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.
ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!
- علمای ربانی و مجتهد ما به این آیات محکم استناد میکنند و فتوا می دهند، خودت که ماشاالله بهترازاین آیات سر درمی آوری. اسلام ما با این مزدوران استکبار آبش توی یک جوب نمی رود و با اصلاحات سبز و بنفش، تجدد و تمدن وروشنفکران مرتد وسکولاربا فمینیسم و پست مدرنیسم میانه خوبی ندارد. اسلام ما از همه اینها جلوتر است. بعد ازاینکه حرفهای حاج آقا مؤمن به پایان رسید، حاج آقا اخوی گفت: حالا رخصت می دهی؟ من رفع مزاحمت کنم.
- تشریف داشته باشید یک موضوع بسیار مهم دیگری را خدمتتان عرض کنم.
- عرض کنم خدمت مشرفتان، ما هر چه داریم از برکت سر این سید بزرگواری داریم که از سوی آغا امام زمان به زعامت مسلمانان جهان منصوب شده است. من که حاضرم شاهرگم را در راهش بدهم. این مسئله هم که یک عده ضد انقلاب و فریب خورده به مردم می گویند که آغا « خامنه ای » در دوره طلبگی اش پادو کافی معروف بوده، از اساس کذب و نا درست است. می خواهم بپرسم اصلا کافی خودش چه گهی بوده؟ یک ساواکی تمام عیار شاه که در آخر هم توسط ماموران ساواک کشته شد، یک جوری مثل شهید حاج آقا سعید امامی خودمان که در زمان بازداشتش در زندان با خوراندن واجبی خودکشیاش کردند.
- اخوی خوبم، گذشته از اینها، آقای سعیدی نماینده آغا درسپاه که معرف حضورتان هست اواولین فردی بود که این راز سر به مهر را برای امت اسلامی ایران و جهان فاش کرد که از قول حاج خانمی به گوش خودش شنیده که او تعریف کرده که من از دایه آغا (خامنه ای) شنیده ام که آغا در زمانی که از زهدان مشعشع والده مکرمه اش خارج شده « یا علی » گفته، این عین حقیقت است دیگر واضح تر ازاین.
 - باز یک اتفاق دیگر برایتان نقل کنم. همشیره مؤمنه ام صدیقه بانو تعریف می کرد، زمانی که هنوز امام راحل زنده بود، یک شب خواب دیده که با اتوبوس سیر و سفر اززیارت بارگاه امام هشتم از مشهد به تهران برمی گشته . چون شب  میشه ووقت خواب مسافرین بوده  راننده چراغ داخل اتوبوس را خاموش  می کند. می گفت هم خوابم برد، توی خواب چشمم به جمال نورانی فرد سفید پوشی افتاد که جلو من روی  صندلی نشسته    بود. بغل دست این سید بزرگوارکه ستاره آسمان ولایت امام عصر بود امام راحل نشسته بود و سرشان به بحث و فحص گرم بود. درروی صندلی     های هم ردیف این دو بزرگوارآغای فعلی خودمان آیت الله خامنه ای وآقازاده شان آقا مجتبی نشسته بودند و به فرمایشات آنها گوش می دادند.
بعد از مدتی که اتوبوس طی طریق کرد، امام راحل از جایش بلند شد و به طرف راننده اتوبوس رفت و ازاو خوا سته که در اولین پارکینگ نگه دارد تا ایشان برای دفع شاش معظم شان ازاتوبوس پیاده شود. راننده اتوبوس را دراولین پارکینگ نگه می دارد وامام راحل برای قضای حاجت مبارکشان از اتوبوس پیاده می شود.
همشیره مکرمه ام تعریف می کرد درهمین فرصت کم که حدود پنج دقیقه بیشتر طول نکشید آغای خودمان که جانم فدایش گردد، از صندلی اش برخواست و جای قبلی امام راحل بغل امام غایب نشست. امام راحل برگشتند وخواستند سرجایشان بنشیند، دید آغا جای او نشسته ازاو خواست به سر جای اولش برگردد اما آغا تمکین نمی کرد. امام با عصبانیت رو می کند به آغا امام زمان ومی گوید: این دیگر چه صیغه ای است و قرار ما بر این نبود که این آقا جای من بنشیند،لاکن این آقا حالاحاضر نیست سرجا اولش برگردد. امام غایب که حالا حی و حاضر است لبخند ملیحی می زند و می گوید: تشویش نکن و این را به فال نیک بگیر، یعنی اینکه بعد از رحلت جانگداز توایشان سر جای شما خواهد نشست و همشهره مکرمه می گفت چیزی نگذشت که بعد از رحلت جانگذار امام راحل، آغا درست سر جای ایشان نشست.
 در همین موقع تلفن اطاق حاج آقا مؤمنبه صدا درآمد وهمکارش حاج آقا اخوی رخصت خواست واز اطاق او خارج شد.